آخرين پست های سایت
 
قدیمی 01-27-2009, 10:23 PM   #1
حاجی جفرسون
 
حاجی جفرسون's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: VA/USA
پست ها: 4,445
تشکرها: 1,329
در 2,786 پست 7,420 بار تشکر شده
Points: 21,167, Level: 91
Points: 21,167, Level: 91 Points: 21,167, Level: 91 Points: 21,167, Level: 91
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
Question دنیا علامت می دهد!

دکتر محمد علی اسلامی ندوشن
مزاج دهر تبه شد در اين بلا حافظ‌
كجاست فكر حكيمي و راي برهمني؟‌
همين اواخر سه واقعه در جهان روي داده است كه هر يك در نوع خود كم نظير بوده، و هر يك هم با خود پيامي دارد.‌
اول، انتخاب يك سياهپوست به رياست جمهوري آمريكاست، درحالي كه اين كشور زماني نژادپرست‌ترين كشور دنيا بوده است.‌
دوم، بحران اقتصادي ايالات متحده كه قوي‌ترين و ثروتمندترين كشور جهان شناخته مي‌شده.‌
سوم، حمله ويرانگر ده جوان از جان گذشته به بمبئي، شهري از هند، كه بزرگ‌ترين دموكراسي جهان نام گرفته است. نتيجه كار: 173 كشته و بيش از300 زخمي. ‌
تمدن صنعتي قرن بيستم به اوجي رسيد كه هرگز نظير آن ديده نشده بود. بشر به فضا راه يافت و به اكتشاف‌هاي حيرت‌انگيز دست زد. اما در عين حال، زمانه بي‌كار ننشست. دگرگوني پشت دگرگوني بود. در همين قرن دو جنگ بزرگ جهاني روي داد كه آنها هم نظير نداشتند. امپراطوري شوروي كه نويد بهشت اين جهاني را مي‌داد، فرو ريخت. انقلاب فرهنگي چين نيز به دنبال آن رفت، و اكنون علائمي نشان داده مي‌شود كه نوبت به سرمايه‌داري آمريكا رسيده است. وقتي واقعه 11 سپتامبر روي داد، نشان داده شد كه هيچ قدرتي در جهان نيست كه آسيب‌پذير نباشد.‌
تمدن قرن بيستم زمينه‌اي فراهم كرد كه عده‌اي به نام <تروريست> پديد آيند كه هم جان خود را خوار بشمارند و هم جان مردم بيگناه را. اين قرن همه چاره‌هاي زندگي را از تكنولوژي جست. تصور كرد كه او به همه سوال‌هاي او پاسخ مي‌دهد، ولي فراموش كرد كه صاحبخانه انسان است و او بايد اين تعبيه را بپذيرد. اكنون بيائيم بر سر اين رويداد سه گانه:‌‌

1‌- انتخاب اوباما:‌
چه كسي باور مي‌كرد كه يك سياه‌پوست كنيايي روزي به رياست جمهوري آمريكا برسد، در حالي كه تا همين چهل سال پيش به مدرسه يا اتوبوس سفيدپوستان راه نمي‌يافت و به عنوان برده و مطرود شناخته مي‌شد. رفتار مردم آمريكا با سياهان معروف‌تر از آن است كه احتياج به تشريح داشته باشد. كلمه لين‌چينگ ‌‌Lynching يك كلمه بين‌المللي شده است كه معنيش كشتن با عذاب است، اختصاصا قطعه قطعه كردن يك برده سياه، بدون محاكمه، هنگامي كه اين سياه از نظر اربابش خطايي از او سر زده است.‌
از يك نمونه بگويم: چهل و چند سال پيش كتابي به دست من رسيد، و آن رماني بود به نام <ماندينگو> از يك نويسنده معاصر آمريكايي كه رفتار سفيدان با سياهان قرن هجدهم را در آمريكا توصيف مي‌كرد. قهرمان داستان يك جوان سياه بود، زيبا و خوش اندام كه در يك خانواده اعياني سفيدپوست به عنوان برده خدمت مي‌كرد. يكي از زنان خانواده به او دل مي‌بندد و از او طلب بغل خوابي مي‌كند. جوان سياه كه برده مملوكي بيش نيست، نمي‌تواند اطاعت امر دختر ارباب نكند. به خواست او تسليم مي‌شود. آنچه نبايد بشود، مي‌شود؛ دختر آبستن مي‌گردد و پس از نه ماه و نه روز مي‌زايد يك بچه سياه.‌
در خانه قيامت مي‌شود. مي‌پرسند اين بچه از كجا آمده؟ و البته اعتراف مي‌كنند كه نوزاد از جوانك سياه يعني ماندينگوست. اهل خانه بر آن مي‌شوند كه اين ننگ را به فجيع‌ترين نحو از دامن خانواده بزدايند. بنابراين يك ديگ بزرگ مي‌آورند، در آن آب مي‌ريزند، جوان را مي‌نشانند توي ديگ. مي‌گذارند روي آتش و مي‌تابانند. آب به جوش مي‌افتد و پسرك را زنده زنده له مي‌كند. اين است جزاي همخوابگي با يك بانوي سفيدپوست. نمونه‌اي از نمونه‌ها. ‌
من اين رمان را كه به زبان فرانسه بود دادم به زنده‌ياد محمدقاضي و توصيه كردم كه آن را ترجمه كند و اين كار شد. منتها چون نام <ماندينگو> نامانوس بود، آن را به نام ديگري انتشار داد. ‌‌
اين بود وضع سياهان تا چهل سال پيش كه هنوز هم در جنوب آمريكا كاملا زدوده نشده است.‌
در چنين كشوري، اكنون يك همنژاد همان ماندينگو، كه نام حسين هم برخود دارد، و اسم اولش <باراك> است، كه كلمه‌اي يهودي - مسلماني است (و گويا از بركت و تبرك بيايد)، بر اريكه رهبري ايالات متحده تكيه مي‌زند، با اختياراتي وسيع و فرماندهي نيروي نظامي، يعني سرنوشت جنگ و صلح جهاني. آيا اين يك چرخش حيرت‌انگيز عظيم نيست؟ چه وادار كرد كه مردم آمريكا، از آن قطب به اين قطب بيايند؟ چه ضرورتي در كار بوده است؟ چه استشمام كردند؟ مرد سياه چنانكه گويي مي‌خواهد در صور اسرافيل بدمد، از راه رسيد و گفت<‌‌‌‌ Change :تغيير.> همين يك كلمه را گفت كه پر از معني است و در عين حال بي‌معني. اگر امكان تغيير باشد، معني مي‌دهد وگرنه پوچ مي‌نمايد. جاي ديگر نوشتم <آمريكا شبيه به تريلي‌اي است كه بخواهند با زدن شانه به زير آن، آن را از گودال بيرون بياورند.1>‌
اكنون زن سياه‌پوست او بانوي اول آمريكا خواهد شد و دخترك‌هايش در كاخ سفيد پرورش خواهند يافت و براي دختران اعياني سفيدپوست افتخار خواهد بود كه به بازي كردن با آنها سرافراز گردند. ‌
آيا اين حاكي از گردش حيرت‌انگيز روزگار نيست كه آن را به يك <سونومي>2 آرام تشبيه كرده‌اند؟ عجب آنكه همه اين دگرگوني با مسالمت صورت گرفت، نه شورشي در كار بود، نه اشغالي و نه كودتايي.
در خارج از آمريكا، در كشورهاي ديگر نيز، استقبالي كه از انتخاب اوباما شد، و شور و شعفي كه بر پا گرديد، در مورد هيچ رئيس كشور ديگري به كار نيفتاده بود. اين نشانه آن است كه دنيا تشنه تغيير است.‌
سران كشورها براي فرستادن شادباش به او، بر همديگر پيشي گرفتند، و هر يك مي‌خواست كه آن را با زبان چرب‌تري ادا كند. جادوي قدرت حتي زشت را زيبا مي‌كند و خطاها را صواب مي‌انگارد.‌
ناگهان احساس شد كه بار سنگين آمريكا بر جهان سبكتر شده است، زيرا ايالات متحده، از بعد از جنگ جهاني دوم، خواسته يا ناخواسته، به منزله لوكوموتيو جهان درآمده و در همه كشورها كم و بيش، مستقيم و غيرمستقيم، اثرگذار شده بود. عجيب است كه مردم سرزمين‌هاي ديگر نسبت به آمريكا دو احساس متضاد بيزاري و ربايش داشته‌اند، هم از او بدشان مي‌آمده، و هم نمي‌توانستند تحت تاثير بعضي از جوانب شيوه زندگي او نباشند: از مك دونالد و پپسي و رقص و فيلم تا برسد به كردارگرايي و سطحي‌نگري، و خلاصه كيفيت زندگي آمريكايي. حكومت‌ها هم يا تحت حمايت او بوده‌اند، يا مورد بغض او، برحسب آنكه منافع آمريكا چگونه اقتضا بكند.‌
عقده‌هاي پراكنده تبديل به موج مي‌شوند و اندك اندك جلو مي‌آيند تا دنيا را تبديل به دنيايي بكنند كه عدد در مقابل علم قرار گيرد، يعني انبوه مردم مطالباتي داشته باشند كه تدبير انسان سياستگر نتواند به آن پاسخ مناسب بدهد. آنگاه غالبا قضيه يا به صورت خشونت‌آميز، يا به صورت خيزشي نرم بروز مي‌كند، كه انتخابات آمريكا نمونه‌اي از آن بود.‌
دنيا هرگز تا اين پايه ناآرام نبوده است كه امروز هست. البته چند دهه است كه علامت از خود نشان مي‌دهد، ولي اكنون به يك مرحله حاد رسيده است. اگر دنيا بخواهد از چنگ خشونت خود را رها سازد، بايد بياموزد كه چگونه به نداي خواست‌هاي مشروع مردم پاسخ قانع‌كننده بدهد. در گذشته بعضي باورها كه ماهيت مذهبي، فرهنگي و اعتقادي داشتند، به مردم مي‌باوراندند كه قسمت شما همين است كه داريد و بايد به آن بسازيد.‌
اكنون چنين نيست، مردم به مرحله بازخواست رسيده‌اند، و همنوعان خود را مسئول محروميت خود مي‌دانند. اين يك درخواست طبيعي و عمقي است كه مي‌تواند پوشش مذهبي، زباني، ملي و قومي به خود بگيرد. اما در پشت آن بيش از يك منظور نيست و آن اين است كه بايد مواهب جهان بنحو عادلانه‌تري تقسيم شود.‌
در گذشته نوعي تفكر ماركسيستي، مطالبات مردم را تحت مهار و قالب در مي‌آورد، ولي پس از فروپاشي شوروي و تغيير مسير چين، آن بساط تا حدي متروك ماند، و اكنون به خود مردم واگذار شده است كه حق خود را به هر نوع كه صلاح مي‌دانند بگيرند، همه اين علائم نشان مي‌دهد كه نظم به سبك قرن بيستمي ديگر كارساز نيست، و دنيا احتياج به تحولي دارد. آمريكا گويا آن را استشمام كرد و ربوده كلمه <تغيير‌> ‌Change شد، بي‌آنكه بداند چگونه.‌
هيچ حركت مسالمت‌آميزي با اين بعد در جهان صورت نگرفته است كه در آمريكا صورت گرفت. آن را جز به لايه زيرين روح انسان نمي‌توان به چيزي نسبت داد. بايد پذيرفت كه طبيعت نيز خط قرمزي دارد، كه اگر از آن تجاوز شد، حساسيت نشان مي‌دهد. گويا نيمي از مردم آمريكا اين نكته را دريافتند، كه از روش تاريخي نژادپرستانه خود برگشتند، و به اوباما روي آوردند. اين نشانه انعطاف و كردارگرايي تمدن آمريكاست. قابل توجه است كه حتي بعضي از رجال اشرافي ايالات متحده، چون خانواده كندي و كلينتون و كري و عده‌اي از سناتورها جانب اوباما را گرفتند. لابد انديشيدند كه به هر وسيله‌اي بايد دست زد تا به سيادت آمريكا و تفوق اقتصادي او خدشه‌اي وارد نيايد.‌
ايالات متحده كه كشور تازه نفس پر اشتها بود، از همان آغاز همه چيز را از ديد منافع خود مي‌ديد. به اين منظور سه اصل پايه سياستش بود:‌
1‌- حفظ تماميت و امنيت كشور از طريق نيروي جنگي.‌
2- حفظ استيلاي جهاني خود براي تامين منافع تجارتي.‌
3‌- حفظ شيوه زندگي آمريكايي.‌
به اين سه اصل نمي‌بايست تخطي وارد شود و همه خط سياسي آمريكا از اين معنا ماهيت گرفته. شيوه زندگي آمريكايي كه از فلسفه كردارگرايي سرچشمه مي‌گيرد، همه چيز را وارد بعد مادي مي‌كند، حتي معنويت محض را، حتي اعتقاد مذهبي را. چيزي تا به عالم ماده در نيايد براي او قابل درك نمي‌شود. كسي منكر اولويت ماده نيست، ولي در وجود انسان خاصيت ديگري نيز هست كه مي‌خواهد از مرز ماده درگذرد، و همين خصوصيت هم هست كه انسان را از ساير جانداران متمايز مي‌كند، نه هوش، كه اندكي در آن شريك هستند. در تمدن آمريكا اين آرزوي فراتر رفتن هست ولي رهيافت آن را باز هم از طريق ماده صرف جسته مي‌شود كه درنتيجه به علم مي‌پيوندد و از اين رو، حاصل علم كه تكنولوژي باشد تا اين حد در اين كشور پيشرفت كرده و <ناسا> به صورت كعبه دانش بشري درآمده است. ‌‌
اين بدان معنا نيست كه نهادهاي معناانديش در ايالت متحده كم هستند يا نيستند. نه، چه كشوري بيشتر از آمريكا كتابخانه و موزه و دانشگاه و سالن كنفرانس و بنيادهاي فرهنگ پرور.... دارد؟ در چه كشوري بيشتر از آمريكا ثروتمندان به دانشگاه‌ها و مجامع فرهنگي كمك مي‌كنند؟ حرف بر سر كميت يا حتي نيت نيست. حرف بر سر نتيجه است. با اين همه، آنچه در تفكر آمريكايي كمياب است، رشحه‌اي از اشراقيت است، يعني انديشه‌اي كه بتواند پنجره‌اي به سوي ناكجاآباد روح بگشايد. متاسفانه نمي‌شود آن را در تعريفي گنجاند كه چه حالت است. ولي نشانه‌هاي آن را مي‌توان در نزد ملت‌هاي تاريخ دار، سرد و گرم چشيده و مصائب ديده ديد. ‌
ماده و معنا به هم وابسته‌اند، ولي از راهي پيچاپيچ، اما در آمريكا اين راه مستقيم‌تر است. يكي آنا به ديگري تبديل مي‌شود. تا حدي علتش باز مي‌گردد به تاريخ اين كشور كه طي آن مهاجران با كوشش خود يك خاك بكر را به سرزميني آباد مبدل كردند و از آن پس اين روحيه سازندگي همانگونه ادامه يافته است.‌
آوردن يك سياه‌پوست به عنوان رئيس‌جمهور، گويا بدان اميد است كه ستون تازه‌اي به زير ادامه حيات ملي و سيادت آمريكا زده شود.‌
اين انتخابات نوعي استغفار از گذشته بود و بنحو ضمني تجربه‌هاي گذشته را بي‌اعتبار اعلام كرد.‌
باراك اوباما از يك پدر كنيايي و مادر آمريكايي كه پيوند مشروع هم با هم نداشتند به دنيا آمد. در دو سالگي پدر خود را از دست داد. مادرش با يك مرد اندونزيايي ازدواج كرد، و اوباما چندي در اندونزي ماند. سالها مانند يك كودك يتيم سرگردان به سر برد، تا آنكه بازي روزگار او را بر بلندترين كرسي جهان قدرت نشاند.‌
آيا آمريكايي‌هاي اصيل علي رغم خود به اوباما راي دادند، براي آنكه از يك تنگنا به درآيند، و يا آنكه در او علائم يك <نجات بخش> ديدند، گرچه عكس آن هم بوده است و گروهي از مسيحيان انگليكان3 او را همان دجال4 مي‌شناسند كه در آخرالزمان خروج مي‌كند و نشانه انتهاي جهان را با خود دارد. هرچه هست تحولي است كه نه ماهيت آن درست روشن است و نه نتيجه آن درست معلوم. آنچه مسلم است اگر بخواهند با همان ابزار سنتي، آن <تغيير> وعده داده شده را به عمل درآورند، سر به سنگ خواهد خورد. از اينكه اكثريت آمريكاييان به اوباما روي آورده‌اند، دو نوع موجب مي‌توان در نظر گرفت: يكي گذرا و حاشيه‌اي و ديگري عمقي. نوع اول:‌‌
1‌- دلزدگي از حكومت هشت ساله جرج بوش.‌
2‌- كاسته شدن از اعتبار جهاني آمريكا.‌
3‌- بحران اقتصادي كه شاهرگ حياتي كشور را به چالش مي‌گرفت.‌
نوع دوم عمقي است، يعني شيوه زندگي و تفكر آمريكايي كه پاسخ همه مسائل را از ماده مي‌خواست بگيرد، و در امر گردش جهاني همه حق‌ها را به خود مي‌داد و با خود مي‌انديشيد كه هرچه به سود آمريكاست، همان به سود جهان است و همان درست است، و اين شيوه اكنون علائم شكست از خود نشان مي‌دهد.‌
در واقع تمدن آمريكا، از همان خانواده تمدن قرن بيستم غرب است. منتها جنبه كردارگرايانه خود را تقويت كرده است و از مرزهاي داخلي گذشته و در سراسر جهان بنحوي تاثيرگذار شده است، بدانگونه كه با ورود آمريكا به صحنه جهاني، سيماي دنيا دگرگون شده است.
* * *
با انتخاب اوباما آمريكائيان نشان دادند كه هيچ اصلي در جهان پايدار نيست، اصل، زندگي است، به هر شيوه كه پيش برود بايد پيشش برد. انتخاب باراك اوباما نشان داد كه مردم آمريكا در يك وضع ترديد روحي به سر مي‌برند. نوع كنوني زندگي خود را، هم مي‌خواهند و هم نمي‌خواهند. هم به آن خو گرفته‌اند و هم از آن خود را در تنگنا مي‌بينند. ظاهرا منظور از ‌) ‌‌Changeتغيير) اوباما آن است كه با همان ابزار پيشين، بعضي تغييرات فرعي پديد آيد. از همكاراني كه به كار دعوت كرده است، چنين برمي آيد. يعني همان همكاران پيشين كلينتون و بعضي از بوش. بنابراين وعده‌ها در ابهام به سر مي‌برند. مردم آمريكا تغيير را خواسته اند، اما معلوم نيست كه تغيير آنها را پذيرا باشد. روزنامه‌ها اوباما را به كندي تشبيه كرده‌اند كه او نيز از ‌ ‌New Deal(يعني روش جديد) دم مي‌زد، ولي روز خود را به سر نبرد.5‌
كساني كه به باراك اوباما راي دادند و پيروزي او را جشن گرفتند، گويا به او اميد بسته‌اند كه راه و روش ديگري در جامعه برقرار دارد: فاصله ميان سياه و سفيد را از ميان بردارد. اعتماد را به مردم آمريكا كه ديگر به <سيستم> خود اعتماد نداشتند بازگرداند. اعتبار جهاني آمريكا را كه بسيار افت كرده بود احياء كند و بر بحران اقتصادي فائق آيد. مردم بي‌آنكه او را بشناسند اين خوشبيني را در حق او به خرج دادند، صرفا براي آنكه رنگ چهره‌اش متفاوت بود و از كشور ديگري مي‌آمد. ‌
آمريكا كه مردم سرزمين‌هاي ديگر را با كم اعتنايي نگاه مي‌كرد، اكنون به يك غريبه پناه مي‌برد تا بيايد و او را از مخمصه بيرون بكشد.‌

2- بحران اقتصادي‌
بحران اقتصادي آمريكا كه غرب را در برگرفته، و ساير كشورها را هم بي نصيب نگذارده، ناشي از بحران فرهنگي و اجتماعي است. منظور آن است كه الگوي تمدني جهان در اين صد ساله، بر وفق گرايش عمقي انساني و سرشت او نبوده است.
دنيا سالها بود كه علائم چنين بحراني از خود نشان مي‌داد، و آن به درجه اي است كه در هشتاد سال اخير سابقه نداشته است: ‌
لطف حق با تو مداراها كند ‌
چونكه از حد بگذرد رسوا كند ‌
‌<مولوي>‌
ماجرا از يك حركت كوچك سربرآورد: خريداران خانه‌هاي اقساطي در آمريكا نتوانستند وام خود را به بانك‌ها بپردازند. در نتيجه وضع مالي بانك‌ها دستخوش اختلال شد، آنگاه شركت‌هاي وابسته به بانك‌ها، علائم ورشكستگي از خود نشان دادند و ناچار شدند كه گروهي از كارمندان خود را جواب كنند. در آمريكا، در طي يك ماه همين پائيز گذشته 000/240 نفر شغل خود را از دست دادند، كه درنتيجه يك و نيم ميليون تن از تامين معاش خود عاجز ماندند.‌
به حكايت آمار، جنرال موتورز 5/2 ميليارد دلار كسري آورد، شركت فورد 128 ميليون، بزرگ‌ترين بانك آمريكا اعلام ورشكستگي كرد. اينها چند نمونه بود و بقيه بر همين قياس.‌
درخت حنظل تمدن قرن بيستم، بار خود را به نمود آورد. اقتصاد غرب در قرن بيستم سر خود را پائين انداخت، و تنها هدف خود را كسب سود بيشتر قرار داد. از يك سو توليد انبوه، از سوي ديگر چشمان پر حسرت كساني كه مي‌ديدند و توانايي خريد نداشتند. بيش از نيمي از مردم جهان از برآوردن حوائج اوليه خود عاجز بودند، درحالي كه چشم باز و دل آرزومند داشتند. ‌
و اما عده قليلي كه مي‌توانستند وارد فروشگاه‌هاي پر زرق و برق بشوند و با زنبيل پر از آن بيرون آيند، وضع زندگي آنان چگونه بود؟ به چه قيمتي؟ به قيمت مايه‌گذاردن عمر خود در طلب انتها، بدين صورت:‌
- انتهاي روز، براي آنكه ساعات كار به پايان برسد، و زمان بازگشت به خانه و چند ساعت آسايش در كاشانه به دست آيد.‌
- انتهاي ماه، براي آنكه حقوق ماهيانه وصول شود و معاش روزانه بگذرد. ‌
- انتهاي سال، براي آنكه با سه چهار هفته تعطيل، احيانا فراغتي و استراحتي ميسر گردد.‌
- انتهاي دوران اشتغال، براي آنكه زمان بازنشستگي برسد و بشود چند سال آخر عمر را به ميل خود گذراند. ‌

و سرانجام انتهاي زندگي.....‌
عمر كه آنقدر عزيز است كه هيچ كس نمي‌خواهد دل از آن بركند، بدينگونه در عصر جديد، در انتظار دستيافت به انتها سپري مي‌شود. گويي بشر متجدد مي‌خواهد هرچه زودتر از دست آن خلاص شود. ‌‌
در اين صورت ديگر مجالي براي وابيني وجود ندارد كه شخص بگويد من كه هستم و چه هستم و چه مي‌خواهم؟ انسان مي‌شود يك ماشين برآورد حوائج اوليه كه به دنبال ارابه فزون طلبي بسته شده است.‌
تمدن قرن بيستم همه چيز را بر گرد كاكل لذت يابي جسماني گرداند كه منجر به سلطنت پول و سكس شد. در تعقيب اين روش مي‌بايست پرورش غرائز بر پرورش معنا پيشي گيرد. توليد و مصرف اوج گرفت. پيشرفتگي به مفهوم آن شد كه كارخانه‌ها بهتر كار بكنند، ديگر به آن كار نداشتند كه كارخانه وجود انسان در چه حال است. وضع به گونه‌اي جريان يافت كه بشريت، اعتماد خود را به حكومت‌ها از دست بدهد. راي بود، حزب بود، مطبوعات بود، ولي شهروند كشور، در عين اطاعت از حكومتي كه خود آن را بر سركار آورده بود، دلش قرص نبود، زيرا حرف‌هايي كه زده مي‌شد و ادعاهايي كه با آب و تاب عنوان مي‌گشت، با عمل مطابقت نداشت. ‌
<اعلاميه جهاني حقوق بشر> بود، ولي از چشم هيچ كس پنهان نمي‌ماند كه در درون بسياري از كشورها چه مي‌گذشت، و قدرت‌هاي بزرگ با كشورهاي كوچك‌تر چه مي‌كردند.‌
تمدن صنعتي كه در راس آن آمريكا بود، الگويي ايجاد كرد كه روحيه انساني در مجموعيت خود آماده پذيرش آن نبود. در سه زمينه:‌
1‌- سياسي: پشتيباني از حكومت‌هاي ضد مردمي، چنانكه يك نمونه اش در همين كودتاي 28 مرداد ايران ديده شد، و در جاهاي ديگر به همين سياق.‌
‌- اجتماعي - فرهنگي: جهان سوق داده شد به جانب مادي گرايي عنان گسيخته و درنتيجه جنبه ديگر وجود انسان كه نوعي نياز به معنويت است بي‌پاسخ ماند.‌3‌- اقتصادي: فاصله هولناك ميان فقير و غني: از يك سو انباشت ثروت‌هاي افسانه‌اي كه غالبا از طريق ساختار ناموجه اقتصادي به دست آمده بود، و از سوي ديگر فقر سياه: بچه‌هاي گرسنه و بي‌پناه. كساني كه ماوا نداشتند و از سرما يخ مي‌زدند. كارتن خواب‌ها.‌
اداره كنندگان جهان به مردم راست نگفته اند. همين چند ساله اخير را ببينيم. صدام حسين را چه كسي پرورد و بر سر كار نگه داشت؟ هم روس و هم آمريكا و ساير قدرت‌هاي صنعتي، و بعد چون او را مزاحم ديدند، از كار بركنارش داشتند. به جاي طوق افتخار، طناب دار نشست. ‌
طالبان را در افغانستان چه كسي پشتيباني كرد براي آنكه جلو نفوذ شوروي گرفته شود؟ سياست غرب نشان داده است كه از طرفداري از تداوم جهل در جهان سوم ابا ندارد. هر چه مردم در جهل بيشتر به سر برند و زمامداران نامردمي‌تر باشند، او كام خود را برآورده‌تر مي‌داند.‌
گرفتاري افغانستان از اشغال شوروي آغاز شد. بعد از آن جنگ داخلي و سپس اشغال آمريكا كه سي سال است كه اين كشور مظلوم را در آب و آتش نگاه داشته است. آيا صدام حسين كه آن رفتار را با مردم خود كرده بود و با آنهمه ظلم و استبداد، دنيا مي‌توانست تحمل كند كه بر سر كار بماند؟ از سوي ديگر اكنون كه رفته است، آيا ناامني و آشوب جاي او را نگرفته است و آيا نيستند كساني - و چه بسا همانها كه مجسمه او را پائين كشيدند - كه حسرت دوران او را بخورند و بگويند <آن خدا بيامرز.>! اين خود نشانه‌اي از ناهنجاري تمدن دوران جديد است. اداره جهان به گونه اي بوده است كه هيچ ملت بي‌پناهي تكليف خود را نداند. اين براي آن است كه اسم‌ها و ايسم‌ها به جاي خود هستند ولي روح انساني از آنها رخت بربسته است. آيا دنيا به راهي مي‌رود كه از اداره خود عاجز بماند؟ آزادي كه آنهمه در طي تاريخ، عاشقانه طلب شده و آن همه در راه آن جان باخته شده، اكنون در‌ هاله‌اي كدر به سر مي‌برد. آزادي بهتر است يا امنيت؟ و اگر لازم باشد كه يكي از آن دو انتخاب گردد، مردم كدام را خواهند گرفت؟ چنين مي‌نمايد كه امنيت را؛ ولي متاسفانه اين خالي از اشتباه نيست، زيرا در نهايت، با فقدان آزادي، امنيت پايدار هم به دست نخواهد آمد.‌
قرن بيست و يكم محصول بيراهه‌هاي قرن بيستم را درو مي‌كند. جنگ سرد كه پنجاه سال كشيد، و هزاران ميليارد ثروت جهان صرف آن شد، چه نتيجه‌اي از آن به دست آمد؟ روسيه ناگهان وا داد. مرام سوسياليستي كه اگر جوهره انساني مي‌داشت مي‌توانست، جريان تازه اي در جهان پديد آورد، چون آن را فاقد بود، به صورتي عقب گرد كرد كه آنچه در گذشته جزو نواهي شناخته مي‌شد، اكنون در رديف رواها قرار گيرد. آن زمان يك شهروند عادي شوروي حق نداشت صد دلار در يك بانك خارجي داشته باشد، و اكنون طبق گزارش مجله اكسپرس، چاپ پاريس (كه از يك منبع رسمي نقل كرده است) تنها در بانك‌هاي سويس، سپرده اتباع روسيه به بيست و پنج ميليارد و نيم دلار برآورد شده است. (اكسپرس، شماره 18 سپتامبر 2008). بانك‌هاي ديگر كه جاي خود دارند. ‌
سالها اين اعتقاد در نزد ماركسيست‌ها بود كه اقتصاد، فرهنگ‌ساز است، ولي هم تجربه روسيه و چين و هم تجربه دنياي سرمايه‌داري نشان داد كه فرهنگ نيز مي‌تواند اقتصادساز باشد. نشانه‌اش بحران كنوني جهان كه به فرهنگ انساني بي‌اعتنا ماند.‌
وقتي فرهنگ ناديده گرفته شود، واقعيت‌ها بنحو خشونت باري خود را مي‌نمايند. شوروي در افغانستان بر آن شد تا يك ملت ساده دل مذهبي را اشتراكي و <بي‌خدا> بكند، ولي چند سال بعد عكس‌العمل چنان شد كه طالبان بيايند و مدرسه‌هاي دخترانه را آتش بزنند و دختراني را كه بخواهند درس بخوانند، محكوم به مرگ بدانند. هنر را حرام بشمارند و زير مجسمه‌هاي بوداي باميان بمب منفجر كنند.‌
آيا با يك جهان ناهمگون و ناهنجار سر و كار نداريم كه چون در شب تلويزيون باز مي‌كنيم، از يك سو صحنه‌هاي بمب گذاري و آتش سوزي و گروگان گيري و باج خواهي (كه اخيرا دزدي دريايي هم بر آن اضافه شده)، و احيانا سربريدن گروگان، مي‌بينيم، و از سوي ديگر نمايش سكس و بدن نمايي و عيش، چنانكه گويي سراسر زندگي به كامجويي جنسي ختم مي‌شود؟ از يك سو جنگ‌هاي داخلي و فرقه‌اي و مذهبي و زباني و مرامي (كه در پشت همه آنها بي‌عدالتي اقتصاد است) هم چنين آشوب‌هاي داخلي، در تبت، در ميانمار، در كشمير، در الجزاير و ده‌ها نقطه ديگر و نيز طغيان‌هاي خياباني جوانان در فرانسه، در يونان... كه به صورت مزمن در آمده است و شيشه شكستن و اتومبيل آتش زدن.... از سوي ديگر، بغض‌هاي فروخورده و از سوي ديگر آتش‌هاي زير خاكستر، و همراه با آن لاف و گزاف‌هاي دستگاه‌هاي رسانه‌اي. يكي از آخرين فجايع، واقعه غزه بود، با 1200 شهيد و بيش از پنج هزار زخمي و ده‌ها هزار آواره، و ديديم كه دنياي متمدن نشست و نظاره كرد. براي مردم غزه يك مصيبت كم نظير بود. ولي آيا كسي پرسيد كه چه به دست آمد و چه از دست رفت؟‌‌
همه اينها با همه تفاوت ظاهر بنوعي با هم ارتباط مي‌يابند: حوادث بغداد و تبت و انتخابات آمريكا، هر يك به سبك و مرام خود به زبان بي‌زباني مي‌گويند: <آنچه هست نبايد باشد.>‌كشورهاي فقير حسرت ملت‌هاي مرفه مي‌خورند، ولي به قول تولستوي <هر ملتي به سبك خود ناشاد است.> رفاه مادي البته در سطح، آسايشي مي‌بخشد ولي آن بهجت خاطر كه شرط اول هر زندگي سعادتمند است، جاي حرف دارد. خاطري كه پيوسته درتكاپوي يك زندگي پرشتاب است، چگونه آرام گيرد؟‌
در كانادا، يكي از پيشرفته‌ترين كشورهاي جهان، و يكي از هشت كشور صنعتي بزرگ، به روايت روزنامه <گلاب‌اند ميل‌> ‌Glob and mail چاپ كانادا. مصرف قرص خواب آور، در همين پنج ساله اخير در نزد مردمش دو برابر شده است. طي اين پنج سال، پنج و شش دهم ميليون نسخه براي اين قرص نوشته شده است (شماره 15 نوامبر 2008)‌
در ايالات متحده آمريكا بين سالهاي 2000 تا 2005، ده درصد مردم به بي خوابي دچار بوده‌اند. بحران تمدن به آسيا هم كشيده شده. چين يك كشور نوخاسته صنعتي است، با تمدني چند هزار ساله. نزديك سي سال است كه پا به صحنه صنعت نهاده و توليدات صنعتي او سراسر جهان را انباشته است. اكنون روند اقتصادي او آغاز كرده است به اينكه بازتاب رواني خود را پديد آورد. آمار نشان داده است كه تعداد خودكشي در چين به دو برابر آمريكا افزايش يافته (بيست و سه نفر در هر صد هزار نفر). در ده سال گذشته، تعداد افسردگي چهار برابر شده است. همين سال گذشته (سال 2007)، در برابر 18 ازدواج 12 طلاق صورت گرفته. در عوض البته اتومبيل‌هاي گران قيمت <رولزرويس> و <مرسدس> در خيابانهاي پكن وشانگهاي مي‌دوند، چيزي كه سي‌وپنج سال پيش در حكم سيمرغ و كيميا بود. ‌انگيزه عمده طلاق‌ها فقر و بي كاري است. يك نمونه:‌‌
در جريان المپياد چين، يك مرد به نام <تانگ> يك آمريكايي را با چاقو زد و كشت، بي‌سبب، ناشناخته؛ آنگاه خود را هم از بلندي پرت كرد و جان داد. چرا؟ از فرط بينوائي. كه بدبختي مي‌تواند تبديل به كينه و انتقام بشود. اين مرد بي كار بود، تهيدست بود، زنش را طلاق داده بود. بحران اقتصادي به چين هم سرايت كرده است. كارخانه‌ها بسته مي‌شوند، و كارگرهاي بي‌كار شده بايد به روستاهايشان برگردند.‌
ژاپن نيز، يكي از ثروتمندترين و موفق‌ترين كشورهاي جهان و نمونه معجزه پيشرفت آسيائي، چند سالي است كه بحران بر درش مي‌كوبد. فروش تويوتا، پرفروش‌ترين اتومبيل دنيا، %45 افت كرده است. به همين نسبت، كارخانه‌ها محدود مي‌شوند، و نتيجه‌اش جواب كردن عده‌اي كارگر است. ژاپن، كه سرنوشت خود را به توليد و فروش جنس بسته بوده است، چاره‌اي ندارد جز آنكه در همه شئون دست و بال خود را جمع كند و به صرفه‌جويي كه سنت هميشگي او بوده باز گردد.‌
در آنجا نيز مانند چين، واقعه اي پيش آمد كه معني‌دار است و در روزنامه‌ها از آن نوشتند: يك مرد بازنشسته كه بر اثر سياست صرفه جوئي، حقوق او تنزل كرده بود، مي‌رود و يك زن و شوهر را كه كارمند اداره بازنشستگي بودند، مي‌كشد. بدينگونه خشم خود را بر سر اين دو فرد بي گناه خالي مي‌كند. (روزنامه تورونتو استار، شماره 22نوامبر)‌‌اين كشورهاي شرقي هم از الگوي تمدن غربي پيروي دارند.‌
دنياي غرب به خود مي‌نازد كه قانون بر آن حكومت مي‌كند و اين درست هم هست. ولي قانون مي‌تواند به انواع و اقسام پيچ و تاب بردارد. اگر امكان اين پيچ‌وتاب نبود، به اين همه وكيل دعاوي احتياج نبود. اين، دليل بر آن است كه وجدان و اخلاق در زندگي بشر كوتاه آمده. در آمريكا وضع به گونه اي است كه هركسي مي‌بايد يك مشاور حقوقي داشته باشد تا نگذارد كه حقش در معرض تجاوز قرار گيرد. قانون يك جانشين اضطراري براي وجدان است، يعني هرگاه مردمي در روابط با همديگر اخلاق و انصاف را رعايت نكنند، بايدقانون به كمك آنها بيايد. اما اگر در جامعه اي قانون در موضع خود كارايي نداشت، و اخلاق هم در وضع لرزاني به سر برد، چه پيش مي‌آيد؟ در اين صورت تنها يك حركت معجزه آسا مي‌تواند از انقراض جلو گيرد. بايد بسيار نگران بود براي جامعه اي كه در آن اخلاق احساس كند كه ديگر كاربرد ندارد. ‌‌
اين شعار آزادي فردي كه مي‌گويد تا زماني كه به آزادي ديگري تخطي نكرده اي، مختاري كه هر كار خواستي بكني، با همه تقدسي كه دارد، انسان را از عطوفت، همدردي و احساس انساني كم بهره‌مي كند. مي‌گويد كه با رعايت حريم قانون، تو به انجام هر كاري آزادي. همين باعث شده است كه حفاظ و شرم در جامعه جديد مفهوم چنداني پيدا نكند. فرض بر آن است كه اگر ادب در حد متعارف به كار برده شد، وظيفه انسانيت ادا شده، و كسي از كسي طلبكار نيست.‌

راي عددي و دموكراسي‌
در پهنه جهان، كشورها در يك تقسيم بندي كلي به دو گروه دموكراسي و استبدادي دسته بندي شده اند. بر استبداديها حرجي نيست و كسي هم توقعي ندارد. ولي آنها هم جزو سازمان ملل هستند، و در جامعه بين‌الملل به ظاهر از حقوق مساوي برخوردارند.‌
و اما كشورهاي دموكرات با همه آزادي راي، آيا مي‌توانند شايسته‌ترين افراد را بر سر كار بگذارند؟ راي بر چه ملاحظه و مبنايي داده مي‌شود؟ آيا با ملاحظه‌هاي فرعي است به اميد آنكه مثلا ماليات كمتر داده شود يا بر درآمد فرد افزوده گردد، يا ناحيه خاصي مورد توجه بيشتري قرار گيرد، در اين صورت كسي كه وعده بهتر مي‌دهد انتخاب خواهد شد. اما نوع مطلوب آن است كه ديد مملكتي در آن به كار افتد، و بر اثر آن ديد جهاني. روزنامه‌ها هم در كشورهاي آزاد، با همه آزادي اي كه از لحاظ قانوني دارند، نمي‌توانند از جو كشور كه جو نفع و سرمايه‌داري است، بركنار بمانند. و ناگزير در خدمت اين فضا خواهند بود. احزاب و اتحاديه‌ها هم بر همين قياس.‌بنابراين راي عددي كه بهترين شيوه كار شناخته شده و تضمين دموكراسي با آن گره خورده، نتوانسته است به صرف احراز اكثريت، دنياي مطلوبي ارائه دهد، زيرا عامل ديگري كه تشخيص درست را موجب مي‌شود و از منش و فرهنگ سرچشمه مي‌گيرد در آن كمتر تاثير داشته.6 راي عددي، ولو با آزادي، بيشتر گرايش دارد بر اينكه امروزبين باشد، نه فردابين؛ مصلحت بين خود باشد، نه مصلحت بين كشور و انسانيت.‌

3- واقعه بمبئي‌
ده جوان مسلمان، جان خود را بر كف نهادند و با يك زمينه چيني بسيار دقيق، به شهر بمبئي - بزرگ‌ترين شهر صنعتي و هنري هند - حمله بردند. هتل تاج‌محل را كه نگين كشور هندوستان بود، و يكي از نمودارهاي اشرافيت جهان، همراه با 9 نقطه حساس ديگر به آتش كشيدند، و خود جان خود را بر جاي نهادند و رفتند تا در آغوش حوريان بهشت بيارمند.‌جان كه به حكم غريزه، عزيزترين وديعه انساني است، چگونه مي‌شود كه در نزد كساني خوار مي‌شود و آن را نثار مي‌كنند؟ مي‌دهند تا چه چيز عزيزتري در ازايش به دست آورند؟ يك امر رواني است. حسرت‌هاي فرو كوفته شده؛ خواستن و به دست نياوردن، چنان به عقده گدازاني تبديل مي‌گردد، و حس انتقام نيرو مي‌گيرد، كه جان در مقابلش ارزشي نداشته باشد. و البته كساني هم كه سردمدار كار هستند به طعمه‌هاي خود تلقين مي‌كنند كه در ازاي اين جانفشاني يكسره به بهشت خواهند رفت. بهشت كه لذائذ آن جاوداني است، البته ترجيح دارد بر زندگي كوتاه اين جهاني.‌
هتل تاج محل هدف بسيار حساب شده‌اي بوده است. از آن بهتر نمي‌شد انتخاب كرد. با تجمل و شكوهي كه دارد، تاج محل <اگره> را به خاطر مي‌آورد. اين محل يك خصوصيت استثنايي هم دارد كه در پنجاه قدمي آن عده اي از فقيرترين و راه نشين‌ترين مردم بي خانمان، شب و روز خود را مي‌گذرانند. زمستان و تابستان، زير باران و آفتاب، در حالي كه اتومبيل‌هاي گران قيمت، مسافران اشرافي و بانوان عطرآگين خود را در برابر آنها پياده مي‌كنند. ‌دولت هند چون يك دموكراسي مسالمت جوي است، مزاحم آنها نيست و اين دو قطب، سالها و سالهاست كه رودرروي هم قرار دارند و زندگي به راه خود ادامه مي‌دهد.‌واقعه بمبئي كه مشابه آن چند بار ديگر در همين شهر و ساير نقاط هند7، و ساير نقاط جهان اتفاق افتاده بود؛ علامت ديگري است بر عارضه مندي جهان. جهاني كه به اوج توانايي علمي خود رسيده است، چرا به حل بارزترين مسئله انساني توفيق نيافته؟ و حتي از زمان باباطاهر عريان بدتر شده كه مي‌گفت:‌
يكي را داده اي صد ناز و نعمت‌
يكي را قرص جو آلوده در خون!‌
از علم چه انتظار مي‌توان داشت؟ گشايش مادي زندگي، ولي اين گشايش اگر از يك رگه اخلاقي بي‌بهره‌ باشد، تبديل به بستگي مي‌شود كه سنايي آن را در اين مصراع خلاصه كرد: چو دزدي با چراغ آيد گزيده‌تر برد كالا! علم كه انتظار روشنايي از آن مي‌رود، چرا پرتوي بر درون بشر امروز نمي‌افكند كه او را نسبت به مصائبي كه در جهان مي‌گذرد، قدري حساس كند؟ اين تناقض را چگونه بتوان حل كرد كه همه جا حرف از قانون و حقوق و عدالت زده مي‌شود، اما در عمل جهان به دو بخش عيش گاه و مصيبت‌گاه تقسيم شده است. همين كافي است كه به نقشه جغرافيا نظر بيفكنيد و ببينيد كه چه مي‌گذرد. به اين حساب، عجبي نيست كه واكنش در برابر آن به صورت <تروريسم> كور درآيد.
تروريسم كور آن است كه خشك و‌تر را با هم بسوزاند، و رهگذر بينوا را كه هيچ گناهي نكرده، كاري كند كه به خانه خود باز نگردد. زماني كه در سال 2001 (نخستين سال از آغاز قرن بيست و يكم، و اين معني دار است)، واقعه 11 سپتامبر نيويورك پيش آمد، هشداري بود كه از طغيان بشر در برابر نظم كنوني جهان حكايت داشت. در اين واقعه، با همان تكنولوژي پيشرفته به چالش با تمدن صنعتي برخاسته شد.‌
اين دو بيت شاهنامه مي‌تواند ندايي به دنياي مغرور باشد:‌
چو گويي كه فام خرد توختم ‌
همه هرچه بايستم آموختم‌
يكي نغز بازي كند روزگار ‌
كه بنشاندت پيش آموزگار
همان زمان در مقاله <هشدار روزگار8> نوشتم كه اين رشته سر دراز دارد، و اگر فكري به حال نظم موجود نشود، هيچ نقطه از جهان روي آرامش نخواهد ديد، و ديديم كه چنين شد و آخرين آن همين فاجعه بمبيي بود.‌
باز چندي بعد طي مقاله‌اي تحت عنوان <مگرم چشم سايه تو بياموزد كار> تا حدي ساده لوحانه و نوميدانه، به منظور تحفيف التهاب جهاني، پيشنهادي در دوازده مورد مطرح كردم كه هر يك با توضيحي همراه بود:9

* پي نويس :
با پوزش از نگارنده گرامي و خوانندگان محترم به دليل درج نشدن پي نويس ها در بخش اول مقاله ، در اين بخش پي نوشتهاي هردو قسمت چاپ مي شود.
* بخش نخست اين مقاله كه مربوط به انتخابات آمريكاست در تاريخ 1 آبان 1387، بنا به دعوت <كانون ايرانيان دانشگاه تورونتو كانادا> به صورت سخنراني در دانشگاه مذكور ايراد گرديد.‌
1- اطلاعات، 17 و 18 تير 1387 (مقاله دنيا بر سر دوراهي)‌‌
2‌- طوفان معروف خاور دور.‌
3- ANGLICAN
4- ‌‌ANTICHRIST
5‌ - اندكي پس از انتخاب كندي در مقاله‌اي تحت عنوان <مرد جوان و دريا> نوشتم: رئيس‌جمهور جوان آمريكا چندي دريانورد بوده است. او دريا را خوب مي‌شناسد و مي‌داند كه چون موج‌ها برخاستند و خيزابها جنبيدند، خواندن ورد و دعا و افكندن تربت سودي نمي‌بخشد. بايد ارواح شريري را كه در هيات كشتيبان برانگيزنده توفان‌اند در بند كرد، وگرنه اين بار كشتي نوح نيز شايد از معركه جان به در نبرد> و فرجام كار كندي گواهي‌اي بر آن قرار گرفت. ‌
‌(دي 1339 - كتاب ايران را از ياد نبريم)‌‌
6‌- روزنامه <گاردين>، چاپ انگلستان مقاله‌اي دارد كه ترجمه آن (به قلم آقاي هدايت سلطان‌زاده) در روزنامه شهروند كانادا نقل شده است. مي‌نويسد: <در قدرتمندترين ملت روي زمين (يعني آمريكا) از هر پنج نفر آدم بالغ يك نفر معتقد است كه خورشيد به دور زمين مي‌چرخد، تنها 26 درصد مردم باور دارند كه تكامل به واسطه انتخاب طبيعي انجام مي‌گيرد، دوسوم از جوانان بالغ نمي‌توانند محل عراق را در نقشه جغرافيا پيدا كنند. دو سوم از راي دهندگان آمريكا نمي‌توانند سه قوه حكومتي را نام ببرند.> آنگاه توضيح مي‌دهد كه <آمريكا> كشوري است كه در آن بنيادگرايي مسيحي وسيعا اشاعه دارد و هم در حال نضبح گرفتن است و اضافه مي‌كند كه <مذهب بنيادگرا از انسان يك موجود خرقت و ابله مي‌سازد.> (شهروند شماره 6 نوامبر 2008)‌‌
7- در هند در شش ماهه سال گذشته، 64 حادثه بمب افكني روي داده است‌
8- از 10 تا 18 مهر 1380، در روزنامه اطلاعات و سپس كتاب <هشدار روزگار.>‌
9‌- كتاب <ديروز، امروز، فردا> (انتشارات شركت سهامي انتشار) (تير 1386) ‌
اينك موارد دوازده گانه: 1- نگاهداري جمعيت جهان در حد اعتدال 2- كاهش تراكم جمعيت در شهرهاي بزرگ 3- بازيافت پيوستگي با طبيعت 4- نظارت بر وسائل ارتباط جمعي 5- توليد محصولات صنعتي در حد احتياج 6- پرهيز از آلودگي محيط زيست‌
7- توقف بهره‌وري بي قاعده از منابع زمين 8- منع توليد صنايع گزند آورد 9- نگاهداري سرعت در حد معقول10- برقراري نظم بازدارنده در امر توليد سيگار و مشروبات الكلي 11- سوق دادن آموزش به سوي بسط تفاهم جهاني 12- نظمي عادلانه در تقسيم مواهب و ثروت جهان (تابستان 1385)‌
دکتر محمد علی اسلامی ندوشن* اطلاعات
__________________
رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ ...
پروردگارا مرا از در راستی و درستی وارد کن و از در راستی و درستی خارج ساز (سوره اسراء آیه 80 )
حاجی جفرسون آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از حاجی جفرسون بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 01-28-2009, 01:54 AM   #2
حاجی جفرسون
 
حاجی جفرسون's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: VA/USA
پست ها: 4,445
تشکرها: 1,329
در 2,786 پست 7,420 بار تشکر شده
Points: 21,167, Level: 91
Points: 21,167, Level: 91 Points: 21,167, Level: 91 Points: 21,167, Level: 91
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پاسخ : دنیا علامت می دهد!

ادمین گرامی
یکی از تحلیل های خوبی که دکتر اسلامی به نظر من نوشته و در روزنامه اطلاعات درج شده همین است
شما مقایسه کنید با نوع اخباری برخی کاربر ها که در اینجا هست بدون هیچ پیش داوری از طرف من مثل همجنس بازی فلان وزی!!!ر-مدرک جعلی فلانی!!-شکم هایتان پر شده است!!!!.
سطح مطالب سیاسی شما بشدت رو به افول است ومن به دلیلی عهدی که به شهیر عزیزم بسته ام. موظف به یاد آوری هستم-موفق باشید
__________________
رَبِّ أَدْخِلْنِی مُدْخَلَ صِدْقٍ وَأَخْرِجْنِی مُخْرَجَ صِدْقٍ ...
پروردگارا مرا از در راستی و درستی وارد کن و از در راستی و درستی خارج ساز (سوره اسراء آیه 80 )
حاجی جفرسون آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

برجسب ها
می, دنیا, دهد, علامت


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع


ساعت جاری 05:54 PM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.2
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT