آخرين پست های سایت
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار فرهنگ و هنر > تالار هنر

پاسخ
    نمایش ها: 436 - پاسخ ها: 11  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 12-12-2008, 12:49 PM   #1
youme
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 887
تشکرها: 1,317
در 561 پست 1,426 بار تشکر شده
Points: 5,009, Level: 45
Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
Post جای خالی سهراب: درباره سهراب شهید ثالث

شهیر فراتر از آنچه برای همه ما هست، یکی از نزدیکترین ها به سهراب شهید ثالث بوده. در جستجوهای خودم درباره سهراب به مطالب زیادی در مورد ایشون رسیدم، اما حق مطلب این بوده و هست که این تاپیک با یادداشت شهیر عزیز شروع بشه و با درج خاطرات ایشون و یادداشت های بقیه دوستان ادامه پیدا کنه. برای شروع این تاپیک یادبود، سری به صفحه سهراب می زنیم در ویکی پدیا:



سهراب شهید ثالث

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد


پرش به: ناوبری, جستجو
سهراب شهيد ثالث متولد هفتم تیرماه 1322 در تهران، به عنوان آغازگر موج سینمای نو در ایران شناخته می شود. وی كارگردان هم دوره و هم عصر با ناصر تقوایی، علی حاتمی، بهرام بیضایی، داریوش مهرجویی، مسعود كیمیایی و عباس كیارستمی بود. وی در فاصله سالهای 1343 تا 1346 تحصیلات عالی خود را در مدرسه پروفسور كراوس وین در رشته سینما آغاز كرد و در فرانسه ادامه داد. وی فعالیت در سینما را از سال 1345 با ساخت فیلم كوتاهی به نام «آيا» آغاز كرد. در بازگشت به ایران، در وزارت فرهنگ و هنر مشغول به كار شد و فیلم مستند ساخت. وی كارش را به عنوان مترجم و نویسنده سینما بین سال های 1352 تا 1354 ادامه داد. در سال 1355 به دنبال درخشش فیلم های اول و دومش (یك اتفاق ساده (1352) و طبیعت بی جان (1354)) به آلمان مهاجرت كرد.
از جمله فیلم های او در آلمان می توان به : «در غربت» (1354)، «قرنطینه» (1355)، «زمان بلوغ» (1355)، «آخرین تابستان گرابه» (1359) و «یك زندگی،چخوف» (1360) اشاره كرد. وی چند سال پیش از مرگش به آمریكا رفت و در شیكاگو اقامت نمود و از آن پس فیلمی نساخت. فیلم «گلهای گل سرخ برای آفریقا» (1370) بسیار مورد توجه منتقدان غرب قرار گرفت و با جوایز زیادی همراه بود. وی در دهم تیرماه سال 1377 بر اثر بیماری سرطان کبد در شیكاگو درگذشت.

http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%...A7%D9%84%D8%AB

پی نوشت: از اونجا که سهراب شهید ثالث و تاثیرگذاری ایشون رو فراتر از تالار سینما دیدم و امیدوارم که شهیر عزیز هم خاطرات و یادداشتهای خودشون رو درج کنن این تاپیک رو در تالار فرهنگ و هنر قرار دادم.
youme آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از youme بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 12-14-2008, 10:14 AM   #2
youme
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 887
تشکرها: 1,317
در 561 پست 1,426 بار تشکر شده
Points: 5,009, Level: 45
Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : جای خالی سهراب: درباره سهراب شهید ثالث

آغازگر موج نو سینمای ایران:
او ازآغازگران موج نو سینمای ایران بود. در هر كجای دنیا كه فیلمی ساخته می‌شود و مورد استقبال قرار می‌گیرد،دیگران نیز آن راه را ادامه می‌دهند. ولی در ایران این اتفاق نمی‌افتد، در دهه 1340 كسی علاقه‌ای به كار با ما نداشت تا این كه فیلم‌های «قیصر» و «گاو» ساخته شدند كه تاثیر گذار بودند. ما هم به تدریج احساس كردیم كه برای ادامه سینما باید خودمان به فكر باشیم . كانون سینماگران پیشرو را تاسیس كردیم كه «طبیعت بی‌جان» سهراب شهید ثالث اولین نتیجه‌اش بود.
ین سخنان بخشی از گفته‌های ناصر تقوایی بود كه در مراسمی كه چند سال قبل در بزرگداشت شهید ثالث برگزار شد، مطرح كرد.

شهید ثالث 7 تیر ماه سال 1322 در تهران متولد و 10 تیرماه 1377 درغربت درگذشت.سهراب شهید‌ثالث، کارگردان هم دوره و هم عصر با ناصر تقوایی، علی حاتمی، بهرام بیضایی، داریوش مهرجویی، پرویز كیمیایی، مسعود كیمیایی و عباس كیارستمی بود. فیلم‌سازی را با هم‌نسلان خود شروع كرد و در مسیری متفاوت از حاتمی، مهرجویی،‌ تقوایی و بیضایی و از حیث آزامیش‌گری و بدعت در مسیری گام نهاد، كه كیمیایی و كیارستمی رفتند.

همان طور كه تقوایی در همان نشست ضمن اشاره به فیلمسازان نسل موج نو سینمای ایران گفته بود:« این فیلمسازان همگی هم‌سن و سال بودند و جریان موج نو در عرض چهار پنج سال بسیار رشد پیدا كرد. این فیلمسازان اگرچه با هم دوست بودند و رفت‌ و آمد داشتند ولی آثارشان هیچ شباهتی با هم نداشت. آنها می‌خواستند كار خود را با صداقت و خلوص انجام دهند.سهراب شهید ثالث در اندكی بیش از نیم قرن عمرش، 22 فیلم كوتاه و بلند مستند و دوازده فیلم سینمایی ساخت.

دست كم دو فیلم نخست كه در ایران ساخت؛ در شمار آثار ماندگار سینمای ایران است. شهید ثالث در فاصله سالهای 1346 -1343 تحصیلات عالی خود را در مدرسه پروفسور كراوس وین در رشته سینما آغاز كرد و در فرانسه ادامه داد. دربازگشت به ایران در وزارت فرهنگ و هنر مشغول به كار شد و فیلم مستند ساخت. بیست و سومین فیلم او قرار بود یك اثر بیست دقیقه‌ای باشد كه به یك فیلم داستانی تبدیل شد، یك فیلم نود دقیقه‌ای به نام « یك اتفاق ساده» فیلمی آرام با نماهای ساكن و ثابت در فضای گرفته بندرانزلی با نور ملایم و در هوای ابری. « یك اتفاق ساده » به نمایش عمومی در نیامد و مورد بی‌مهری و بی‌اعتنایی قرار گرفت. شهید ثالث دو سال بعد «طبیعت بی‌جان» را ساخت و زمانی فیلم در ایران به نمایش درآمد كه او به آلمان غربی مهاجرت كرده بود و «در غربت» را می‌ساخت.

وی ،فعالیت در سینما را از سال 1345 با ساخت فیلم كوتاهی به نام «آیا» آغاز كرد. كارش را به عنوان نویسنده و مترجم سینما بین سالهای 1352 تا 1354 ادامه داد. در سال 1355 بعد از درخشش فیلم‌های اول و دومش یك اتفاق ساده» (1352) و « طبیعت بی‌جان» (1354) به آلمان مهاجرت كرد. از فیلم‌های شهید ثالث در آلمان می‌توان به «در غربت» 1354، «قرنطینه» 1355، «زمان بلوغ» 1355، آخرین تابستان گرابه» 1359، « یك زندگی، چخوف » 1360 اشاره كرد. وی چند سال قبل از مرگش از آلمان به آمریكا رفت و در شیكاگو اقامت گزید و از آن پس دیگر فیلمی نساخت. فیلم گلهای سرخ برای آفریقا»، 1370 ، مورد توجه زیاد منتقدان غربی قرار گرفت و توانست جوایزی برای شهید ثالث به ارمغان بیاورد. وی در آخرین روزها عمرش با سرطان دست به گریبان بود و در سال 1377 دار فانی را وداع گفت.

شهید ثالث كه به تعبیر خودش چخوف برایش « مساله‌ای است شخصی و خصوصی» و نمی‌تواند خود را از زیر باراثرات فرهنگی دیدگاه‌های او خلاص كند، گفته است:« من فیلمهایم را از زاویه نگاه یك نظاره‌گر می‌سازم و با این روش اجازه می‌دهم مخاطبانم خودشان به قضاوت بنشینند.» آیدین آغداشلو نیز سالها قبل در مراسم بزرگداشت این فیلم‌ساز گفته بود: سهراب، مردم‌گریزی بود كه مردم را دوست داشت. او می‌دانست كجا ایستاده و چه می‌كند. آغداشلو مطرح كرده بود: پنج مقاله درباره او نوشتم و بیم داشتم كه از یاد برود و بعدها مطمئن شدم كه از یاد نخواهد رفت. سهراب همیشه در كارهایش حدیث نفس می‌كند. او از شعار، سانتی‌مانتالیزم و احساسات گرایی بسیار نفرت داشت و هر چیز نحیف و پیش‌ پاافتاده‌ای او را رنج می‌داد. او مهر سرشاری نسبت به هر موجودی داشت كه در معرض مخاطره قرار می‌گیرند.
او مردم‌گریزی بود كه هرگز مردم را تحقیر نكرد. سهراب شهید ثالث رفقای اندكی داشت و معتقد بود كه تناقض هر هنرمند از طریق اثرش حل می‌شود. سهراب بی‌جایگزین بود و شیوه‌اش را در دورانش كسی تكثیر نكرد. حرف تلخی به كسی نمی‌زد و با كسی تندی نمی‌كرد. انسان شریفی به تمام معنا بود و وقتی سهراب درگذشت، جهان جای تنگ‌تری شد.» به گزارش ایسنا،دربخشی از مقاله‌ای كه مرتضی ممیز درباره شهید ثالث نوشته است ضمن اشاره به فیلم‌های شهید ثالث، شخصیت‌های فیلم‌های ساخته شده در ایران وی را، آدم‌های خوبی كه تلخ هستند توصیف كرده است و شخصیت‌های فیلم‌های خارجی او را آدم‌های بی‌رحم و تلخ عنوان كرد. آدم‌هایی كه خشن، آزاردهنده و به بن بست رسیده‌اند.

http://cinema30.mihanblog.com/post/103
youme آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-14-2008, 10:25 AM   #3
شهیر
 
تاریخ عضویت: Oct 2008
پست ها: 204
تشکرها: 155
در 179 پست 1,403 بار تشکر شده
Points: 3,372, Level: 36
Points: 3,372, Level: 36 Points: 3,372, Level: 36 Points: 3,372, Level: 36
Activity: 2%
Activity: 2% Activity: 2% Activity: 2%
پیش فرض پاسخ : جای خالی سهراب: درباره سهراب شهید ثالث

youme عزیز، متاسفانه اختلاف سن من با سهراب طوری نبود که بتوانم به او نزدیک شوم. همان طور که قبلا نوشته ام ارتباط من با او در حد سلام و علیکی بود وقتی همدیگر را در منزل مادر بزرگ و یا منزل خودشان می دیدیم. قدر سهراب هرگز در زمان حیاتش و حتی پس از مرگش شناخته نشد.
سهراب براحتی می توانست هنرش را در اختیار پول بگذارد و زندگی مرفه و خوبی داشته باشد اما حاضر شد به مرگ پناه ببرد ولی به انسانیت به عدالت و به محرومین و فقرا پشت نکند. باورتان شاید نشود اما روزی دوستی که احتیاج به پول دارد به او مراجعه می کند. تا شاهی آخر پولی را که دارد به او می دهد و چند روز بی غذا می ماند. سهراب داستانی از انسانیت بود. از پست این مطلب از شما صمیمانه متشکرم.
شهیر آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از شهیر بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 12-14-2008, 10:40 AM   #4
youme
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 887
تشکرها: 1,317
در 561 پست 1,426 بار تشکر شده
Points: 5,009, Level: 45
Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : جای خالی سهراب

نقل قول:
نوشته اصلی توسط شهیر نمایش پست ها
youme عزیز، متاسفانه اختلاف سن من با سهراب طوری نبود که بتوانم به او نزدیک شوم. همان طور که قبلا نوشته ام ارتباط من با او در حد سلام و علیکی بود وقتی همدیگر را در منزل مادر بزرگ و یا منزل خودشان می دیدیم. قدر سهراب هرگز در زمان حیاتش و حتی پس از مرگش شناخته نشد.
سهراب براحتی می توانست هنرش را در اختیار پول بگذارد و زندگی مرفه و خوبی داشته باشد اما حاضر شد به مرگ پناه ببرد ولی به انسانیت به عدالت و به محرومین و فقرا پشت نکند. باورتان شاید نشود اما روزی دوستی که احتیاج به پول دارد به او مراجعه می کند. تا شاهی آخر پولی را که دارد به او می دهد و چند روز بی غذا می ماند. سهراب داستانی از انسانیت بود. از پست این مطلب از شما صمیمانه متشکرم.
ممنونم از حضور شما در این تاپیک
جان کلام رو شما گفتین. سهراب در زمان زندگی و پس از درگذشت شناخته نشده باقی مونده. فکر میکنم بخشی از این مسئله به مهاجرت و دوری ایشون از ایران بر می گرده.
طبیعتا درج خاطرات خانوادگی شما، تصاویر منتشر نشده ایشون، درج خاطرات سایر بستگان، دوستان و یاران ایشون، و یاری یاران فوروم می تونه به زنده نگهداشتن یاد ایشون کمک کنه.
امسال دهمین سال فوت ایشون بود. درخواست می کنم هر موقع فرصت داشتین به این تاپیک سری بزنین و در زدودن غبار فراموشی از این هنرمند بزرگ کمک کنین.
youme آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-15-2008, 07:09 PM   #5
youme
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 887
تشکرها: 1,317
در 561 پست 1,426 بار تشکر شده
Points: 5,009, Level: 45
Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : جای خالی سهراب: درباره سهراب شهید ثالث

یادداشت شهیر عزیز به مناسبت دهمین سال درگذشت سهراب

به بهانه دهمین سال خاموشی هنرمندی بزرگ و انسانی یگانه


هر چند که سهراب پسرعموی من بود ولی بدلیل اختلاف سن، من ارتباط چندانی با او نداشتم مگر گهگاه که در خانه مادربزرگ در خیابان امیریه که فامیل دور هم جمع می شدند او را آنجا می دیدم و یا گاه که به منزل عمویم در نزدیکی بیمارستان پانصد تختخوابی می رفتیم سلامی و علیکی والسلام.



از دوران دبیرستان می دانستم و می شنیدم که سهراب به کار فیلم و سینما علاقه دارد و مقاله می نویسد و ترجمه می کند. اما از آنجا که گرایش به سینما در خانواده ما موضوعی غیرعادی و مخالف عرف به شمار می رفت برای من هم این نحوه تفکر قابل هضم نبود. دورانی که سخت سرگرم درس خواندن و نمره آوردن در مدرسه اندیشه بودم تصورم بر این بود که مگر می شود انسان جز ریاضی به چیز دیگری بیاندیشد.



سهراب در تیرماه سال ١٣٢٢ در تهران متولد شد و در تیرماه ١٣٧٧ در تنهائی در واشنگتن دی سی درگذشت.



در دهه ١٣۴٠ زمانی که ابتذال، سینمای ایران را فرا گرفته بود سهراب نخستین محصول کانون سینماگران پیشرو یعنی "طبیعت بیجان" را که خود یکی از بنیان گذاران آن بود به سینمای ایران تقدیم کرد. سهراب هم عصر کارگردانان مشهور دیگری چون ناصر تقوائی، علی حاتمی، بهرام بیضائی و داریوش مهرجوئی بود اما روح ناآرام او، وی را به سبک متفاوتی در سینمای ایران کشاند. فیلم های سهراب چون شخصیت خود او تلخ، عریان اما واقع گرایانه بودند.



چیزی که همه اطرافیان سهراب را به حیرت فرو می برد این بود که او یک دنیا احساس بود با این همه به شدت از شعار گرائی و احساس گرائی بیزار بود. در برابر ظلم و بیعدالتی فریاد بر می آورد و چون پدرش نه اهل تعارف بود و نه مجیز کسی را می گفت و بی محابا انتقاد می کرد.



در مسافرتی که رضاشاه به مشهد کرده بود آدم های مهم شهر را ردیف می کنند که رضاشاه با آنان خوش و بشی بکند. به هنگام عبور رضاشاه از برابر صف مدعوین هر کس که با او دست می دهد خم می شود و دست وی را می بوسد اما عباس شهیدثالث (پدر سهراب) راست در برابر او می ایستد و در حالیکه در چشمان او نگاه می کند با وی دست می دهد. نتیجه این گستاخی سیلی محکمی است که از رضاشاه دریافت می کند.



سهراب در هجده سالگی به پاریس رفت و در مدرسه معروف "ایدک" مشغول به تحصیل شد و پس از چندی برای ادامه تحصیل به اتریش مسافرت کرد اما در آنجا دچار بیماری سل شد و مجبور گردید برای مداوا به فرانسه بازگردد. پس از طی دوران تحصیلات به ایران بازگشت و با ساختن یک اتفاق ساده و پس از آن طبیعت بیجان به عنوان یکی از مدعیان موج نوی سینمای ایران خود را به جهان معرفی نمود.



یک اتفاق ساده فیلمی ساکن در فضای مه گرفته و ابری بندر ترکمن از زندگی خسته کننده و یکنواخت یک کودک ١٠ ساله و پدر میخواره و مادر بیمارش حکایت می کرد که برای ادامه حیات و زنده ماندن پدر مجبور بود که به طور قاچاق دست به ماهیگیری بزند تا نانی بر سفره بگذارد. این فیلم بدون هر گونه اغراق با بیانی ساده، فقر و روزمرگی و عمق تیره روزی یک خانواده ای را که در چنگال فقر گلویش فشرده می شود به تصویر می کشاند. اما فیلمی که سهراب شهیدثالث را به عنوان کارگردانی مطرح به جهان شناساند "طبیعت بیجان" بود. داستان زندگی تکراری، بی هدف، بی امید و بی آینده یک سوزنبان قطار که پس از تکرار روزمرگی و دویدن های بسیار برای هیچ، دریافت ناباورانه ورقه بازنشستگی به وی خبر از پایان یک زندگی را می دهد. در آخرین صحنه فیلم با نگاهی که سوزنبان در آینه دیواری به تصویر خود می اندازد، تسلیم شدن در برابر سرنوشتی محتوم که مرگ و پیری است را مجسم می کند. برخی از منتقدان فیلم، طبیعت بیجان را یکی از فلسفی ترین فیلم های تاریخ سینمای ایران می دانند.



شاهکار و تازگی کار سهراب بیشتر از آن جهت بود که با کارگردانی خیره کننده خود، هنرپیشگان آماتور را به کار می گرفت و کاراکترهای فیلم خود را از درون شخصیت ساده و غیرحرفه ای آنان خلق می کرد.



طبیعت بیجان جوایز متعددی از جمله جایزه خرس نقره ای فستیوال برلین را در سال ١٣۵۴ نصیب سهراب کرد. با پایان دوران زندگی هنری اش در ایران در سال ١٣۵٣، ایران را به قصد اقامت دائم در آلمان ترک گفت. در آنجا "در غربت" را ساخت که بار دیگر در فستیوال فیلم برلین برنده جایزه شد. پس از آن "زمان بلوغ"، "خاطرات یک عاشق"، "اتوپیا" و "گلهای سرخ آفریقا" را کارگردانی کرد که برنده جوایز متعددی شدند.



بعد از فیلم "خاطرات یک عشق" به دلیل اینکه به حکومت ایران حمله می کرد بنا به گفته خودش جلوی فعالیت او را در آلمان گرفتند و هیچ کس حاضر نبود با او در ساختن فیلم همکاری نماید.



سهراب شهیدثالث از سه شخصیت تاثیر عجیبی گرفته بود. چخوف نویسنده روسی، بونوئل فیلمساز فرانسوی و بزرگ علوی نویسنده ایرانی. سهراب مردم گریز بود اما عاشق مردم بود. ظلم و ستم را برنمی تافت و هر بیعدالتی کوچکی شدیدا روح او را به تلاطم در می آورد. او هرگز مردم را کوچک نمی شمرد اما از زمانه مادیگرای بی اخلاق فریادش به آسمان بود. با آنکه سهراب تمایلات چپ داشت اما هیچ فکر و اندیشه ای را به دیده تحقیر نمی گریست. دوستان بسیار اندک داشت اما به معنای اخص کلمه قلبش برای انسان ها می طپید.



سهراب شهیدثالث از ظلمی که بر روزگار حاکم بود و از استعدادی که در درونش کشته شده بود و بالاخره از تجارت گرائی و کامرشیالیزم دلش خون بود. در سالهای آخر زندگی در چنگال سرطان اسیر شد و با آنکه برادرش، سیاوش، تلاش درخور ستایشی برای نجات او بخرج داد بالاخره در آپارتمانش در واشنگتن دی سی در تنهائی در حالی که آثار خونریزی داخلی پیرامونش هویدا بود درگذشت.



سهراب انسان بزرگی بود که ایران هرگز قدر وی را ندانست. روزی که پدر من فوت کرد از راه دور گفت، من به احترام عمو کلاهم را از سر برمی دارم و امروز من "در غربت" در حالیکه از جفائی که بر او رفته آرام آرام می گریم، کلاهم را به یاد دهمین سال خاموشی اش از سر بر می دارم.
youme آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-15-2008, 08:30 PM   #6
youme
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 887
تشکرها: 1,317
در 561 پست 1,426 بار تشکر شده
Points: 5,009, Level: 45
Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : جای خالی سهراب: درباره سهراب شهید ثالث

شهیدثالث، شورشی نومید
علی امینی نجفی
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/st...-saaless.shtml
سهراب شهید ثالث سینماگر نامی ایرانی، ده سال پیش در دهم تیرماه ۱۳۷۷ (اول ژوئیه ۱۹۹۸) در شیکاگو به بیماری سرطان کبد درگذشت، تنها ۳ روز قبل از آن ۵۴ ساله شده بود.

شهید ثالث با دو فیلم برجسته‌ای که در ایران ساخت، یک اتفاق ساده (محصول ۱۳۵۲) و طبیعت بی‌جان (محصول ۱۳۵۳) به عنوان یکی از برجسته‌ترین چهره‌های سینمای نوی ایران شناخته شد.

شهید ثالث در سال ۱۳۵۴ (۱۹۷۵) برای ساختن فیلم "در غربت" به کشور آلمان رفت و در این کشور ماندگار شد. او در سال‌های بعد در آلمان حدود ۱۰ فیلم سینمایی ساخت که برخی از آنها در جشنواره‌های بین‌المللی به موفقیت رسیدند و جوایزی کسب کردند: زمان بلوغ (۱۹۷۶)، آخرین تابستان گرابه (۱۹۸۰)، فیلم مستند بلندی درباره آنتون چخوف نویسنده روس (۱۹۸۱)، اوتوپیا (۱۹۸۲) و گل‌های سرخ برای آفریقا (۱۹۹۱).

اما سینمای شهید ثالث که برای سینمادوستان زبده، گیرایی ویژه‌ای داشت، عامه سینمارو را راضی نمی‌کرد. او هرگز موفق نشد فیلمی بازارپسند و پربیننده بسازد. در سال‌های آخر زندگی در آلمان، تمام تلاش‌های او برای ساختن فیلمی تازه ناکام ماند.

شهید ثالث در جستجوی امکانات بیشتر به ایالات متحده مهاجرت کرد و نزد برادرش که مقیم شیکاگو بود، اقامت گزید. در آمریکا نیز تلاش‌های این سینماگر برجسته برای ساختن فیلم به جایی نرسید و طرح‌های بیشمار او روی کاغذ باقی ماند.

در آثار سینمایی شهید ثالث اشارات سیاسی مستقیم وجود ندارد. تنها فیلم او که تا حدی از نقد سیاسی آشکار نشان دارد، فیلم "گیرنده ناشناس" (۱۹۸۳) است که مضمون اصلی آن را می‌توان انتقاد از بیگانه‌ستیزی در آلمان دانست.

اما او تعلقات سیاسی خاصی داشت که معمولا آن را پنهان نگه می‌داشت: شهید ثالث حدود ۲۰ سال از زندگی خود عضو حزب توده ایران بود.

از زبان همرزمان سابق

فرهاد فرجاد، از مسئولان پیشین تشکیلات حزب توده در آلمان، به یاد می‌آورد:

”پیش از انقلاب سال ۱۳۵۷ من در تشکیلات برلین (حزب توده) فعال بودم. سهراب در گردهمایی‌های عمومی حزب شرکت نمی‌کرد، اما در جلسات بسته و مهمانی‌ها همیشه حضور داشت. ما از حضور او در میان خود خوشحال بودیم، اما همه می‌دانستیم که از نظر سیاسی تجربه و دانش زیادی ندارد.“

آقای فرجاد حدس می‌زند که سهراب از طریق واهاک هاکوبیان به حزب "جذب" شد. آقای هاکوبیان از مسئولان پیشین تشکیلات حزب توده در آلمان است و اینک در شهر اولدن‌بورگ زندگی می‌کند. او که طولانی ترین و بیشترین تماس‌ها را با شهید ثالث داشته، می گوید:

"من در سال ۱۹۶۳ در اتریش با سهراب آشنا شدم. دو دانشجوی جوان ایرانی بودیم که در وین با هم در یک خانه زندگی می‌کردیم. با وجود روحیات متفاوتی که داشتیم، با هم رفیق شدیم و این دوستی تا آخر عمر سهراب ادامه پیدا کرد. سهراب آدم پیچیده و سختی بود، اما بی‌نهایت خوش قلب و مهربان بود.“

آقای هاکوبیان درباره سابقه حزبی شهید ثالث می‌گوید:

”فکر می‌کنم سهراب یک سالی قبل از انقلاب وارد حزب شد. خودش گفته بود که در آنکت عضویت به عنوان معرف اسم من و فرهاد فرجاد را ذکر کرده است، چون حزب از داوطلبان عضویت دو نفر معرف می‌خواست.“

دکتر سیاوش قائنی، که تا سال ۱۹۸۶ سرپرستی کمیته کشوری آلمان (حزب توده) را بر عهده داشته، به یاد می‌آورد:

”من در اوایل انقلاب به دستور رهبری حزب توده برای تقویت تشکیلات برون مرزی به آلمان اعزام شدم و در شهر فرانکفورت اقامت کردم. سهراب از همان اول با ما در تماس بود. مرتب در حوزه‌های حزبی شرکت می‌کرد، حق عضویت می‌پرداخت و چند بار در جلسات کمیته کشوری شرکت کرد.“

آقای قائنی درباره رفتار سیاسی شهید ثالث توضیح می‌دهد:

”سهراب تلاش می‌کرد عضوی جدی و بانظم باشد، اما روشن بود که تنها از روی احساسات به حزب آمده است. عاشق و شیفته حزب بود، اما واقعا نه از ایدئولوژی حزب اطلاعی داشت و نه از تاریخ و خط مشی حزب آگاه بود.“

آقای قائنی که چند سال دوستی نزدیک با شهید ثالث داشته و مدتی با او هم‌خانه بوده به یاد می‌آورد:

”من به سهراب تنها به عنوان یک عضو ساده حزبی نگاه می‌کردم و مقام هنری او برایم اهمیتی نداشت. یک بار که در جلسه‌ای از او انتقاد کردم، پس از پایان جلسه مرا کنار کشید و گله کرد که: تو باید بیایی ببینی که همکارانم با من سر صحنه فیلم چه رفتاری دارند. آنجا من به همه دستور می‌دهم و اینجا تو سر من داد می‌زنی! او واقعا آدمی عجیب بود، من آدمی به این بغرنجی ندیده‌ام. بهترین توصیفی که می‌توانم از او بکنم این است که یک بچه احساساتی بود در هیکل آدمی بزرگ. ما حتی چند ماهی در فرانکفورت هم خانه بودیم و معاشرت با او واقعا سخت بود. “

آقای هاکوبیان درباره خصوصیات اخلاقی شهید ثالث عقیده دارد:

”سهراب یک هنرمند تمام‌عیار بود. سواد ادبی و هنری او بی‌نظیر بود. ادبیات فرانسوی، انگلیسی و روسی و آلمانی را به خوبی می‌شناخت و آثار ادبی را به زبان اصلی می‌خواند. اما از نظر سیاسی اطلاعاتش خیلی پایین بود. فقط شعار می‌داد و به کمترین چیزی جوشی می شد. به خصوص اگر کسی از حزب انتقاد می‌کرد، به شدت عصبی می‌شد و قهر می‌کرد.“

در گیرودار سینما و سیاست

سهراب شهید ثالث نه به عنوان هواداری عادی، بلکه به عنوان سینماگری معروف به حزب توده پیوسته بود و طبعا مایل بود با کار و هنر خود به علایق سیاسی خود خدمت کند. سیاوش قائنی به یاد می‌آورد:

”سهراب آرزو داشت که تمام نیروی خود را در خدمت حزب قرار دهد، اما بدبختانه سینمای او اصلا به درد حزب نمی‌خورد. حزب به مبارزه انقلابی معتقد بود، اما در سینمای سهراب کوچک‌ترین اثری از مبارزه وجود نداشت؛ نگرش شخصی او هم بی نهایت سیاه و بدبینانه بود. نمی‌دانم با چنین روحیه‌ای چطور می‌توان کمونیست بود و مبارزه کرد؟“


دکتر مصطفی دانش، روزنامه‌نگار نامی و از دوستان قدیمی شهید ثالث در آلمان به یاد می‌آورد که این سینماگر مدعی بود که آثارش در خط ایدئولوژی و ارمان حزب توده قرار دارد. به گفته او:

”پس از "انقلاب ثور" در افغانستان که حزب توده با دولت کابل روابط خوبی داشت، سهراب چند بار به افغانستان رفت. من خودم یک بار در فرودگاه کابل او را دیدم و با هم گپ زدیم. او در افغانستان فیلمی هم ساخت که بودجه آن را تلویزیون چکسلواکی داده بود. داستان فیلم سرگذشت پسربچه‌ای بود که زندگی او در نا‌آرامی های افغانستان نابود می‌شود، که علت آن "دخالت کشورهای امپریالیستی برای سرنگون کردن دولت انقلابی افغانستان" بود. خبر ندارم سرنوشت این فیلم چه شد و چه بلایی سرش آمد. فقط می‌دانم که سهراب بخش‌های زیادی از آن را فیلمبرداری کرده بود، اما بالاخره تمام نشد.“

آقای قائنی نیز تائید می کند:

”در سال‌های ۱۹۸۵ و ۱۹۸۶ که در افغانستان نجیب الله بر سر کار بود، سهراب چند بار به این کشور رفت، و فکر می‌کنم یک بار حد اقل ۷-۸ ماهی در آنجا ماند تا فیلم بسازد. او با رازداری خاص خودش این سفرها را از دیگران پنهان می‌کرد، اما من به عنوان مسئول حزبی در جریان بودم.“

جانشین خانواده

سهراب شهید ثالث کودکی سختی را گذراند و از حمایت و محبت خانواده محروم بود. برخی از دوستان سهراب عقیده دارند که او در حزب جانشینی می‌جست برای خانواده‌ای که هرگز نداشت. دوستان او به یاد می‌آورند که سهراب در گفتگوهای خصوصی، از حزب همیشه به نام "خانواده" یاد می‌کرد. سیاوش قائنی با تأسف می‌گوید که شهید ثالث تنها وارث تلخ‌ترین مصیبت‌های این "خانواده" بود:

”متأسفانه سهراب موقعی به حزب توده روی آورد که حزب دستخوش بیشترین تلاطمات و تشنجات بود. حزب هم از بیرون زیر شدیدترین ضربه‌ها رفته بود و هم از داخل دستخوش پراکندگی بود. همان طور که کودکان در طلاق آسیب می‌بینند، سهراب هم در برابر این ناملایمات به شدت آسیب دید. به نظر من فروپاشی اتحاد شوروی و شکست حزب توده به سهراب بسیار لطمه زد و روحیه او را داغان کرد.“

حزب توده با وجود حمایت همه جانبه از جمهوری اسلامی و "خط امام"، از آخر سال ۱۳۶۱ زیر سرکوب قرار گرفت، بیشتر سران و اعضای آن به زندان افتادند و بسیاری از آنها در سال‌های بعد اعدام شدند.

بسیاری از سران حزب توده، از جمله نورالدین کیانوری دبیر اول حزب، به تلویزیون آمدند و به تخلفات بزرگی مانند "جاسوسی و خیانت" اعتراف کردند. سیاوش قائنی به یاد می‌آورد:

“ما در خارج برای دفاع از رهبران حزب، کارزار تبلیغاتی بزرگی شروع کردیم و برای کارمان به فیلمی نیاز داشتیم که رفتار جمهوری اسلامی را با زندانیان سیاسی افشا کند. قصد داشتیم نشان دهیم که رهبران حزب تنها بر اثر شکنجه‌های شدید به گناهانی نکرده، اعتراف کرده‌اند. در این موقعیت سهراب کمک زیادی به ما کرد. او فیلم‌های تلویزیونی را برداشت و با مونتاژ مجدد آنها فیلم کوتاهی ساخت که واحدهای حزبی آن را در سراسر اروپا نمایش دادند. در فیلم برخورد خشن جمهوری اسلامی با مخالفان سیاسی به خوبی بیان شده بود.“

واهاک هاکوبیان دوست قدیمی سهراب به یاد می آورد:

”سهراب در دفاع از حزب به شدت متعصب بود. وقتی ما در سال های ۱۹۸۵ و ۱۹۸۶ انتقاد از رهبری و سیاست حزب را شروع کردیم، او با اینکه از جزئیات عملکرد سیاسی حزب هیچ اطلاعی نداشت، با سرسختی و لجبازی از مرکزیت حزب دفاع می‌کرد، در حالیکه بیشتر کادرها و اعضا سیاست حزب را زیر سؤال برده بودند. موقعی که ما از حزب جدا شدیم، یک مدتی رابطه ما شکرآب شد، و تنها با تلاش من بود که رفاقت قدیمی ما ادامه پیدا کرد.“

آقای هاکوبیان می افزاید:

”من در طول سالها به سهراب نشان داده بودم که دوستی ما پایه انسانی و عاطفی دارد و به عقاید سیاسی ما ارتباطی ندارد. موقع کار روی سناریوی فیلم "گل‌های سرخی برای آفریقا" بیش از شش ماه در خانه ما زندگی کرد، و تمام کارهای مربوط به تدارک فیلمش را پیش ما انجام داد. سهراب از آمریکا گهگاه به من تلفن می‌کرد. من همیشه به او می‌گفتم که اتاقش محفوظ است و هر وقت دلش خواست می‌تواند پیش ما برگردد. او هم دلش می‌خواست که برگردد، اما سرطان به او مهلت نداد.“
youme آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-15-2008, 08:52 PM   #7
youme
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 887
تشکرها: 1,317
در 561 پست 1,426 بار تشکر شده
Points: 5,009, Level: 45
Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض فیلم شناسی کامل سهراب شهید ثالث

برگرفته از:
http://www.massoudmehrabi.com/weblog/?id=-1868336699
===

رها از عقدة روزمرة سيزيفی

سهراب شهید ثالث هرچند عمری داشت کوتاه، هرچند میان دو فیلم آخرش شش سال فاصله بود و از زمان آخرین فیلمش «گل‌های سرخ برای آفریقا» (1991) تا زمان مرگش ( دهم تیر ماه ۱۳۷۷) دیگر فیلمی نساخت، اما کارنامه‌ای دارد بسیار پربار و درخشان؛ چهارده فیلم بلند که هرکدامشان به‌تنهایی برای ماندگاری نامش در تاریخ سینمای جهان کفایت می‌کند.
دوازده سال‌ پایانی عمر ۵۴ ساله اش، بدترین و ناگوار ترین سال های زندگیش بود. سال های درد فراق و غم. غم نفهمیده شدن، درد پنهان عرق‌ریزان روح. چانه زدن، سگدو زدن، رنج بردن برای پیدا کردن کسی، کاری، جایی تا با سرمایه‌ای هرچند اندک، او را در تصویر کردن افکار شگفتش یاری کند. و هرچه رفت، دوید، این‌در و آن‌در زد، نیافت، نشد. نشد و او دق کرد از آن همه سلیقه‌های کج و معوج و کلیشه‌ای و درهای بسته. دق کرد و آسوده شد؛ رها شد از عقده ی روزمره ی سیزیفی.
خود نیز، بی تقصیر نبود از آن چه بر او می رفت. مثل فیلم‌هایش تلخ و گزنده بود. آسان به کسی راه نمی‌داد. دل نازک بود و زود قهر، اما به قول آیدین آغداشلو «درون این پوسته‌ی سفت، دلی خوابیده بود چه نرم و ظریف و تُرد.»
آخرین باری که با او صحبت کردم ( عید سال ۱۳۷۷)، بعد از مکالمه‌ای طولانی و تلخ گفت: «خیله خب، دارم می‌رم. به ”او“ بگو بالاخره همه‌تون راحت می‌شین از دستم.» سه ماه بعد، خود ویرانگر بزرگ، مقارن روز تولدش، رفت.
حضورش موهبت و منتی بود بر ما. و باگنجینه‌ی بزرگی که از او مانده، هنوز هم هست.
یاد و نامش همیشه گرامی‌ست.

این فیلم‌شناسی را براساس عنوان‌بندی فیلم‌های او (هشت فیلم بلند) و همچنین منابع مکتوب تهیه کرده‌ام. شهیدثالث برای پذیرفته شدن در بخش سینمایی وزارت فرهنگ وهنر، فیلمی به نام
قفس ساخت که اثری از آن در دست نیست. بعد از آن نیز، تعدادی فیلم مستند گزارشی ساخت که نه آثار با اهمیتی بودند و نه خود نامش را پای آن‌ها گذاشت. او بعد از ساختن در غربت قصد داشت در سال ۱۳۵۵ فیلمی به نام قرنطینه بسازد که بعد از سه روز ، فیلمبرداری آن متوقف شد و به انجام نرسید. در بعضی منابع به اشتباه از فیلمی به نام ‹‹ ساعت آبی›› نام برده شده که در واقع ، همان فیلم هانس ، نوجوانی از آلمان است.


بزم درویشان

کاری از: سهراب شهیدثالث. رنگی، 16 میلیمتری، 6 دقیقه. محصول وزارت فرهنگ و هنر، اداره کل امور سینمایی کشور، 1348.
* گزارشی از مراسم ذکر و سماع دراویش در کردستان.

رستاخیز (تعمیر آثار باستانی تخت جمشید)

کارگردان و فیلمبردار: سهراب شهیدثالث. تدوین‌کننده: روح‌الله امامی. رنگی، 35 میلیمتری، 10 دقیقه. محصول وزارت فرهنگ و هنر، 1348.
* تصاویری از خرابه‌های تخت جمشید و مرمت و بازسازی بخش‌هایی از آن.
دومین نمایشگاه آسیایی (نمایشگاه 48)
فیلمبردار: کریم دوامی، محمود نوربخش و حسین کمالی. دستیار فیلمبردار: محمدکاظم کاظمی و جمشید مجلسی. صدابردار: سیروس شبدیز. تدوین‌کننده: زری خلج. رنگی، 16 میلیمتری، 20 دقیقه و 40 ثانیه. محصول وزارت فرهنگ و هنر، اداره کل امور سینمایی کشور، 1348.
* گزارشی از آماده کردن غرفه‌ها، افتتاح نمایشگاه در تاریخ 13 مهر و بازدید مردم تا دوم آبان همان سال.
رقص‌های تربت‌جام
فیلمبردار: فریدون ری‌پور و تقی معصومی. دستیار فیلمبردار: محمدکاظم کاظمی و عزت‌الله رمضانی. صدابردار: محمدصادق عالمی. تدوین: زری خلج. منشی صحنه: روبرت دووان. طراح لباس: هما پرتوی. تنظیم آهنگ‌ها: اسماعیل واثقی. ضرب: روبن خاچاطوریان. بازی‌ها: فرزانه کابلی، شکوفه وکیلی، فتانه سرلک، فرخ‌دخت محمودیان، ژاله نیک‌پی، غلامرضا سبحانی، جهانسوز فولادی، قاسم پاک‌رو، صادق خرسندی و صادق موسوی. رنگی، 35 میلی‌متری، 11 دقیقه. محصول وزارت فرهنگ و هنر، اداره کل امور سینمایی کشور، 1349.
* نمایش رقص سنتی و محلی تربت‌جام توسط رقصندگان حرفه‌ای وزارت فرهنگ و هنر.
رقص بجنورد
فیلمبردار: فریدون ری‌پور و نقی معصومی. دستیار فیلمبردار: محمدکاظم کاظمی. صدابردار: محمدصادق عالمی. تدوین‌کننده: زری خلج. منشی صحنه: روبرت دووان. طراح لباس: هما پرتوی. رنگی، 35 میلیمتری، 10 دقیقه. محصول وزارت فرهنگ و هنر، اداره کل امور سینمایی کشور، 1348* گروهی از مردان و زنان رقص سنتی و محلی بجنورد را به‌نمایش می‌گذارند.
رقص‌های محلی ترکمن
فیلمبردار: فریدون ری‌پور و نقی معصومی. دستیار فیلمبردار: محمدکاظم کاظمی. صدابردار: محمدصادق عالمی. تدوین‌کننده: زری خلج. منشی صحنه: روبرت دووان. طراح صحنه و لباس: هما پرتوی. رنگی، 35 میلیمتری، 5 دقیقه. محصول وزارت فرهنگ و هنر، اداره کل امور سینمایی کشور، 1349.
* اجرای رقص‌های سنتی و محلی ترکمن توسط مردان.
آیا…؟
مدیر فیلمبرداری: فریدون ری‌پور. دستیار فیلمبردار: فرج‌الله ظهوریان و فؤاد مرعشی. صدا: احسان‌الله توفیق و ابوالقاسم فیروزه. تدوین تصویر و صدا: ابراهیم ابراهیمی‌نژاد. مدیر تهیه: حبیب‌الله اکبریان. سیاه‌وسفید، 16 میلیمتری، 15 دقیقه. محصول وزارت فرهنگ و هنر، اداره کل سمعی و بصری، 1350. برنده جایزه بهترین فیلم کوتاه در چهاردهمین دوره جشنواره سپاس، تهران 1351.
* مستندی از مسایل مربوط به جوانان؛ طرز زندگی، تحصیل، معاشرت و تفریح‌های گوناگون آن‌ها در تهران آغاز دهه ی 1350.
«آیا…؟ فیلم تجربه بود… نه تجربی. تجربه از کارهای قبلی نبود، تجربه از نحوه ی برخورد آدم‌ها بود. تجربه از نحوه ی برخورد آدم‌ها که سر راهتان سبز می‌شدند، یا شما سر راهشان سبز می‌شدید. در دانشگاه تهران دانشجویان با فحش‌های رکیک از ما پذیرایی کردند، خیلی خوش گذشت. مجموعه برخوردها و صحبت‌های ما آیا…؟ را به‌وجود آورد… این فیلم مرا وادار کرد که راه مشخصی برای فیلمسازی انتخاب کنم. راهی که حداقل برای خود من مطلوب بود.»
سینما 52، شماره دوم، شهریور ۱۳۵۲
سیاه و سفید
فیلمنامه: سهراب شهیدثالث. براساس طرحی از: آزاده عباسی‌فر. فیلمبردار: مهرداد فخیمی. دستیار کارگردان: امید روحانی و فیروز ملک‌زاده. بازیگران: جعفر و سعید ذهنی و حبیب‌الله اکبریان. سیاه و سفید، 35 میلیمتری، 4 دقیقه. محصول کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، 1351.
* کاربرد رنگ‌های سیاه و سفید در این فیلم کوتاه تنها به‌خاطر متمایز ساختن دو نوع نیرو در انسان است. نیروی متجاوز و بازدارنده، و نیروی خلاق و آفریننده.
«فیلم‌های کوتاه من، فیلم‌های کوتاه وزارت فرهنگ و هنر هستند. ولی به‌هرحال من سازنده ی این فیلم‌ها هستم. این فیلم‌ها در حد تجربه هم نیستند. یادم می‌آید که فیلمی فرنگستانی دیدم به‌نام زندگی وارانه از آلن ژوسوآ. ولی چاره‌ای نیست، از آن‌جا که ما در شهر میدان داریم، بولوار داریم، فیلم هم می‌سازیم…» - سینما 52، شماره دوم
«من دقیقاً نمی‌دانم که روی چه بهانه‌هایی فیلم کوتاه به‌وجود آمد. ولی باید بگویم که با این طریق راحت‌تر می‌توان وارد کار سینما شد و می‌دانیم که در کشور ما فیلم‌های کوتاه بیش از فیلم‌های بلند به سینمای این مملکت خدمت کرده است و همین فیلم‌های کوتاه بودند که باعث شدند مردم نسبت به سینما کمی جدی‌تر فکر کنند.»
فصلنامه فیلم، شماره 2، پاییز 1352
یک اتفاق ساده
فیلمنامه: سهراب شهیدثالث و امید روحانی. براساس طرحی از آزاده عباسی‌فر. دستیار کارگردان: امید روحانی. فیلمبردار: تقی معصومی. تدوین: روح‌الله امامی. صدابراران: داود باقری و اسحاق خانزادی. تدوین صدا: کاظم راجی‌نیا. میکساژ و امور فنی صدا: محمدصادق عالمی. مدیر تهیه: ایرج کرور. بازیگران: آنه‌محمد تاریخی، حبیب‌الله سفریان، هدایت‌الله نوید، مجید بقایی، حسینعلی بیدگلی، نورمحمد گوگلانی، ارازمحمد خواجه و محمد زمانی. رنگی، 35 میلیمتری، 88 دقیقه. محصول وزارت فرهنگ و هنر، 1352.
جایزه بهترین کارگردانی از دومین جشنواره ی فیلم تهران (1352). دیپلم هیأت داوری کاتولیک‌ها به‌اضافه ی چهار هزار مارک و دیپلم هیأت داوری پروتستان‌ها و هزار مارک جایزه نقدی از جشنواره بین‌المللی فیلم برلین ـ 1974 ( بخش Forum). نمایش در موزه هنرهای مدرن نیویورک در جشنواره فیلم لندن.
* محمد زمانی صبح از خواب بیدار می‌شود به مدرسه می‌رود، اما درس را نمی‌فهمد. پدرش ماهی قاچاق را به او می‌دهد تا به مغازه‌ای برساند. پول ماهی را در یک مشروب‌فروشی به پدرش می‌دهد و بلند بلند نامه‌ای را می‌خواند، به خانه می‌رود. مادرش بیمار و بستری است. شامش را می‌خورد. سطل را آب می‌کند و می‌خوابد (هر روز این دور تکرار می‌شود). مادرش می میرد. پدر به او توجه بیش‌تری می‌کند. با شامش نوشابه می‌خورد. با پدر می‌روند تا کتی برایش خریداری شود. معامله سر نمی‌گیرد. به‌دنبال پدر در طول خیابان راه می افتد.
«تقریباً قسمت اعظم فیلم را بداهه‌کاری کردیم. سناریو در دست بود و دکوپاژ هم شده بود. من همه را در موقع فیلمبرداری به‌هم می‌ریختم ولی از خط اصلی هم دور نشدم… این اولین فیلم «من» است. از ساختش شرمنده نیستم و موجودیت آن را دربست قبول می‌کنم. در این فیلم سبک کارم را مشخص می‌کنم، و چون این فیلم «فیلم من» است، توقعی ندارم که کسی آن را بپذیرد. شاید هم یک وقت من منکر این فیلم بشوم! دست تقدیر بازی‌های گوناگون دارد!» - سینما 52، شماره دوم
«از یک اتفاق ساده خیلی خوشم آمد و بیش‌تر به‌خاطر صمیمیتش… این فیلم شباهت‌های زیادی به خود شهیدثالث دارد.» - عباس کیارستمی - بولتن دومین جشنواره فیلم تهران، آذر ۱۳۵۲
«سهراب شهیدثالث یکی از درخور اعتبارترین کارگردان‌های جوانی است که در دهه هفتاد در سینمای دنیا سر برآورده است. و مطمئناً شاخص‌ترین و مهم‌ترین فیلمساز سینمای نوی ایران است. شهیدثالث همچون ارمانو اولمی، فیلم‌های کوچک فروتنانه و بی‌ادعایی می‌سازد که شدت کشش و عمق دریافتشان در پرداختن به مسایل روزمره، در فیلم‌های تهاجمی‌تر و پرده‌درتر به‌ندرت دیده می‌شود.» - کن ولاشن - کاتالوگ ماه اوت 1977 «نشنال فیلم تیه‌تر»
«… از نظر سبک، شهیدثالث زندگی پسربچه را به دقت و با شیوه‌ای تقریباً مستندگونه زیر نظر دارد. به‌علاوه استفاده از مردم محلی شهرک، حالت و کیفیتی مستند به فیلم می‌دهد. کارهای پسربچه تکان‌دهنده است و در القای تنهایی او مؤثر. فیلمبرداری به‌طور کلی دارای نوعی سادگی غنایی خاص خود است و شهیدثالث رنگ‌های مات و تیره ی خاکستری‌ها و بژ (نخودی) محل را ضبط می‌کند. شهیدثالث برای تشدید حس یکنواختی، از تکرار استفاده می‌کند. قسمتی برجسته و قابل‌ملاحظه که پیوسته نماهای مختلف تکرار می‌شود، قسمتی است که پسربچه در ساحل به تماشای پدرش که به آهستگی با قایق در حال مراجعت از دریاست، ایستاده است. این قسمت به‌وضوح، مبارزه‌ی آن‌ها را برای به‌دست آوردن روزی از دریا، بدون نیاز به گفتار، خلاصه می‌کند. یک اتفاق ساده اگرچه گهگاه ساده و طبیعی است. تصویری راستین از واقعیت و نیز تفسیری مضطرب‌کننده درباره جامعه است.»
ژان یانگ، فیلم، مارس1974

طبیعت بی‌جان
فیلمنامه: سهراب شهیدثالث. تهیه‌کننده: پرویز صیاد. مدیر تولید: محمد کنی. دستیار کارگردان: مهدی کفایی. مدیر فیلمبرداری: هوشنگ بهارلو. فیلمبردار: ا. ابراهیمی. تیتراژ: مرتضی ممیز، هوشنگ بهارلو و سهراب شهیدثالث. صدابردار: محمدصادق عالمی، احمد خانزادی و م. فرشیان. بازیگران: زادور بنیادی، زهرا یزدانی، حبیب‌الله سفریان، محمد کنی، بقایی. رنگی، 35 میلیمتری، 93 دقیقه. محصول کانون سینماگران پیشرو و تلفیلم، 1354.
جایزه ی خرس نقره‌ای از هیأت داوری بین‌المللی برای بهترین کارگردانی و جایزه ی بهترین فیلم از طرف منتقدان Fiprect و جایزه هیأت داوری کاتولیک‌ها و هیأت داوری پروتستان‌ها از جشنواره بین‌المللی فیلم برلین (1974).
* سوزنبان پیری سال‌های عمر خود را در محل دورافتاده‌ای گذرانده و فراموش شده است. همسر او در خانه برای کمک به گذران زندگی‌شان قالیچه می‌بافد. تنها پسر آن‌ها که به خدمت سربازی رفته، فقط یک‌بار هنگام مرخصی نزد پدر و مادر پیرش می‌آید، شب‌ها را نزد آن‌ها می‌گذراند و صبح روز بعد به شهر برمی‌گردد. یک روز بازرس راه‌آهن همراه دو نفر کارمند به محل خدمت پیرمرد می‌آیند. برای ساختمان محل دستوراتی می‌دهند، از پیرمرد چند سؤال می‌کنند و به شهر برمی‌گردند. بعدها، نامه‌ای به دست پیرمرد می‌رسد که حاوی حکم بازنشستگی اوست. روز بعد سوزنبان جوانی از شهر به محل کار پیرمرد می‌آید. او جانشین پیرمرد است. این اتفاق برای پیرمرد باورنکردنی به‌نظر می‌رسد. به شهر می‌‹ود تا با «رئیس» صحبت کند و از او بخواهد تا اجازه دهند به کار خود ادامه دهد. ولی رئیس تأکید می‌کند که زمان استراحت او فرا رسیده و باید کارش را ترک کند. پیرمرد، فردای آن روز به‌اتفاق همسرش محل سکونتش را تخلیه می‌کند و می‌رود.
«ریتم این فیلم هم مانند فیلم قبلی‌ام آرام است. ماجرایی در کار نیست و حادثه‌ای رخ نمی‌دهد. من این نوع کار را به‌شدت دوست دارم… و فیلم‌های بعدی‌ام هم در چنین زمینه‌ای ساخته خواهد شد. در حقیقت آن‌چه که باعث شد این راه را ادامه دهم، عکس‌العمل نمایش یک اتفاق ساده در فرنگستان بود؛ از آن‌جا که آدم‌ها در ان‌جا توقعشان کم‌تر و فرهنگشان پایین‌تر است، فیلم را بیش‌تر پسندیدند! چاره‌ای نیست؛ برای ادامه ی کار بایستی برای فیلم تماشاچی و مشتری پیدا کرد. یک اتفاق ساده را تلویزیون‌های آلمان و انگلستان خریده‌اند. گویا قرار است در سینماهای آلمان هم نمایش داده شود. در این فیلم من تنها اشاره‌هایی به نحوه زندگی آدم‌ها و تسلیم بدون قید و شرطشان در برابر شرایطی که در زندگی‌شان وجود دارد می‌کنم. البته اگر نگویند که آدم‌های فیلم شهیدثالث لال هستند و از کره مریخ آمده‌اند، چون با هم حرف نمی‌زنند. فراموش نکنید که من نمایشنامه رادیویی نمی‌نویسم، فیلم می‌سازم…» - سینما 53، شماره نهم، خرداد و تیر 1353
در غربت In Der fremde
فیلمنامه: سهراب شهیدثالث، هلگا هورز. دستیار کارگردان: اسماعیل ثابتی. مدیر فیلمبرداری: رامین رضامولایی. دستیار فیلمبردار: ولفگانگ کنیجی. صدابردار: فرانک سچرز. ضبط صدا: هربرت کرتز. دستیار صدا: ماکس گالینسکی. تدوین: روح‌الله امامی. مدیر تهیه: یورگن موربوتز. بازیگران: پرویز صیاد، جیهان آناسال، محمت یمیزکان، هوسامتین کایا، عمران کایا، ورودو پوشولو، اورسلا کسلر، رناته در، استانیسلاوس سولوتار، یاگیزر آگباوس، یونا بروار، یوته بوهلمان و رناته گاند. رنگی، 35 میلیمتری، 91 دقیقه. محصول شرکت تعاونی کانون سینماگران پیشرو، تلفیم و پروبیس فیلم هامبورگ، 1354/ 1975.
برنده ی جایزه منتقدان بین‌المللی Fipreci جشنواره برلین، مورد تحسین دفتر بین‌المللی فیلم و داوران فیلم Evanglish. نمایش در جشنواره‌های لندن، تهران و شیکاگو.
* جمع کوچکی از کارگران ترک در آپارتمانی واقع در محلة کروتیزبرگ برلین زندگی می‌کنند. همه آن‌ها برای یافتن کار به امید پس‌انداز به یک کشور پیشرفته صنعتی آمده‌اند. «حسین» هم یکی از این کارگرهاست که در یک کارخانه برس‌سازی کار می‌کند. او چون بقیه، کار و زندگی یکنواخت و اندوه‌باری را در غربت و در جامعه‌ای که متعلق به آن نیست، دارد. روزی هم‌اتاقی حسین که پیش از این نامه‌ای را از خانواده‌اش در ترکیه دریافت کرده، چمدانش را می‌بندد و جمع را به قصد بازگشت به وطن ترک می‌کند.
«فیلم جدید کارگردان ایرانی سهراب شهیدثالث، بعد از فیلم طبیعت بیجان او ــ که سال قبل ساخته شده ــ تعمقی است دقیق به یک پدیده‌ی روزمره، یعنی شاغلین خارجی ساکن برلن، شهیدثالث موفق شده عمیقاً تأثیر بگذارد، البته بدون این‌که تصرفی در واقعیات کرده و یا تهییجی نامربوط را عامداً باعث شده باشد. او دوربین را در جای حساسی قرار داده تا مجبور شود واقعیت را از راه عدسی خود ببیند و ضبط کند، و این خود توانسته به‌اندازه کافی مهیج، مؤثر و پرمعنی باشد… رئالیسم شهیدثالث نشان می‌دهد که وی می‌تواند و قادر است بدون در دست داشتن داستانی پرماجرا و سناریویی غوغابرانگیز، این واقعیات عمیق و نهفته را هرچه بهتر و دقیق‌تر بیان کند.» - Tip
وقت بلوغ (زمان بلوغ) Reife Zeit
فیلمنامه: سهراب شهیدثالث، هلگا هوزر. فیلمبردار: رامین رضامولایی. بازیگران: اوا مانهارت، مایک هنینگ، اوا لیسا، چارلز هانسن‌فوگت. سیاه‌وسفید، 35 میلیمتری، 106 دقیقه. محصول آلمان فدرال، 1976.
برنده جایزه هوگوی نقره از جشنواره شیکاگو، تحسین هیأت داوری جشنواره‌ لوکارنو، نمایش در جشنواره‌های تهران و لندن.
* نگاهی به تحولات روانی پسری که تنها با مادرش ـ که بیش‌تر شب‌ها به سر کار می‌رود ـ زندگی می‌کند. او که در آرزوی داشتن یک دوچرخه است، خریدهای زن نابینایی را که در همسایگی آن‌ها زندگی می‌کند، انجام می‌دهد و گاهی مختصری از پول پیرزن را به جیب می‌زند. در مدرسه او با کسی رابطه نزدیک ندارد، چون همه او را به‌عنوان یک دزد، مظنون هستند. سرانجام وقتی پسرک متوجه می‌شود مادرش یک بدکاره است رابطه‌اش با او هم قطع می‌شود.
خاطرات یک عاشق (یادداشت‌های روزانه یک عاشق) Tagebuch eines Liebenden
فیلمنامه: شهیدثالث، هلگا هوزر. فیلمبردار: منصور یزدی. دستیار کارگردان: زورابین تریاندافیلوس. دستیار فیلمبردار: هورتس شلویکا. صدابردار: گونتر کورتوید و ماکس کالیشکی. صداهای زمینه: کارل هینتز. ضبط صدا: ولف ـ دیترپترس. موسیقی: رالف بوور. تدوین کریستل‌اورتمان. لباس: راین هیلدپال. گریم: آندریا بکرس. لوازم صحنه: ولفگانگ بوشن. مدیر تهیه: هربرت کرتز. بازیگران: کلاوس سالگه، اوا مانهارت (کریستل)، اینگه بورگ‌تیمن‌دورف (مادر)، روبرت دیل، اورسلا آلک، دوروتا موریتس، گخلارد ولور، انالیزه دورتز و اینگه سیواریس. رنگی، 35 میلیمتری، 92 دقیقه. محصول 1977 آلمان فدرال.
تحسین هیأت داوری بخش Forum جشنواره برلین (1977)، جایزه‌ی مؤسسه فیلم بریتانیا در جشنواره لندن، نمایش در جشنواره تهران.
* مرد سی‌ساله‌ای که در یک فروشگاه بزرگ کار می‌کند، خاطرات روزانه‌اش ـ حوادثی را که بین خانه و رستوران و یک فروشگاه برایش اتفاق می‌افتد ـ در ذهن خود مرور و بازآفرینی می‌کند. توانایی او برای ایجاد رابطه با دیگران محدود است. گاهی مادرش به دیدن او می‌آید ولی رابطه بین آن‌ها بسیار خشک و رسمی است و هیچ موضوع مشترکی برای صحبت پیدا نمی‌کنند. مرد پیوسته در انتظار نامزدش است که هیچ‌وقت پیدایش نمی‌شود و از یادداشت‌های مرد به‌نظر می‌رسد که قصد دارد رابطه‌اش را با او قطع کند. مرد همچنان منتظر اوست و روزی که در حال رنگ کردن خانه است. پلیس سر می‌رسد و جسد نامزدش را از زیر تخت بیرون می‌کشد.
«… در سینما احساساتی بودن خیلی خطرناک است. در فیلم خاطرات یک عاشق، من برای بعضی از سکانس‌ها یک صفحه آلمانی خیلی رمانتیک انتخاب کردم تا تماشاچی به یک داستان عاشقانه فکر کند. ولی در نمای بعدی، یک شوک دادم. این روش من است: معالجه با شوک، به‌خاطر این‌که مردم فراموش نکنند چه چیزی دیده‌اند و درضمن تصمیم بگیرند که دست به کاری بزنند.» - ماهنامه فیلم، شماره 13، خرداد 1363
تعطیلات طولانی لوته ایزنر Die Langen Ferin der Lotte Eisner
فیلمنامه: شهیدثالث. فیلمبردار: رامین رضامولایی. دستیار کارگردان: محمد حقیقت. موسیقی: فیلیپ کن‌ساک. بازیگر: لوته هـ . آیزنر. سیاه‌وسفید، 16 میلیمتری، 60 دقیقه. محصول مشترک فرانسه و آلمان، 1979.
نمایش در جشنواره‌های کن و لندن، افتتاحیه جشنواره مینیاپولیس و دریافت جایزه‌ی ویژه از سینماتک انگلستان.
* مستندی درباره‌ی شخصیت معروف سینما ـ بازیگر، منتقد، مورخ و یکی از بنیان‌گذاران سینماتک فرانسه. او که در 1933 از برلین به فرانسه مهاجرت کرد. در این فیلم از همسرش فریتس لانگ کارگردان نامدار سینمای آلمان، خاطرات دوران کودکی‌اش، سایر کارگردانان اکسپرسیونیست، خاطرات در تبعید دوران جنگش و رابطه‌اش با هانری لانگلوا (یکی دیگر از بنیان‌گذاران سینماتک) صحبت می‌کند.

نظم Ordnung
تهیه‌کننده: مارتن ناگه. فیلمنامه: شهیدثالث، دیتر رایفارت، برت اشمیت. مدیر فیلمبرداری: رامین رضامولایی. موسیقی: رالف باوئر. بازیگران: هینز لیون، دورتی موریتز، داگمار هسنلاته، اینگرید دومان، دیتر شاد، پیتر شوتزه. سیاه‌وسفید، 35 میلیمتری، 94 دقیقه. محصول آلمان فدرال، 1980.
برنده‌‌‌‌‌‌ی جایزه‌‌ی هوگوی برنز از جشنواره شیکاگو، نمایش در بخش دو هفته کارگردانان جشنواره کن، جشنواره برلین (بخش فیلم‌های نوی آلمانی)، تورنتو، مونترال، آدلاید، سیدنی.
* یک مهندس 45 ساله آلمانی که مدتی طولانی بی‌کار است، از جانب همسر شاغلش زیر فشار قرار می‌گیرد تا هر کاری را بپذیرد؛ ازجمله فروشندگی در یک مغازه آهن‌فروشی. اما او تحمل نمی‌کند و پس از یک روز کار را رها می‌کند. صبح روز یک‌شنبه از خواب برمی‌خیزد و به خیابان‌ها و کوچه‌ها سر می‌زند و فریاد برمی‌دارد که: «برخیزید! بیدار شوید!» او با همسر و دوتسانش به گردش می‌رود، نه به‌خاطر این‌که دوست دارد، بلکه به‌خاطر این‌که زنش این‌طور می‌خواهد. او دارای یک جنبه‌ی مقاومت منفی در مقابل وقایع است. همسرش که این موقعیت را خلاف موقعیت دیگران می‌داند، او را به تیمارستان می‌برد. با درمان دارویی او را مرخص و آماده‌ی زندگی اجتماعی می‌کنند. زمانی که قرار است مرخص شود، در اتاقش تکه کاغذی را پیدا می‌کنند که رویش شعری نوشته شده ولی او منکر گفتن این شعر است.
آخرین تابستان گرابه Grabbes Letzter Sommer
تهیه‌کننده: رادیو برمن. فیلمنامه: شهیدثالث و توماس والنتین. فیلمبردار: رولف رومبرگ. صدا: کلامار اشمیت. تدوین: اونا رودلفا. گریم: دینو وبر و تیشه شلیما. مسئول فنی تصویر: ولفگانگ اسلور. دستیار کارگردان: گیزبلا سپت. نور: گرب شیل. لباس: اوته بورگمان. لوازم صحنه: گونتر نومان. مدیر تهیه: هانس کلابرت کروگ. پرداخت قصه: یورگن برست. بازیگران: ویلفرید گریمپ، رناته شروتز، اولریش فون‌باخ، سونیا کاربو، مارتا بولفه، اولریش فن‌بوک، اووه مایستر، گابریل فیشر. بوریس گواربزه، ابرهارد فیتز، اونتر مالزارر، الکساندر روتزوم، باینز ریب، اورل گینز، رویکر شولتز. کورت اوخرمال و تنس شولفمان. رنگی، 16 میلیمتری، 197 دقیقه. محصول 1980 آلمان فدرال.
برند‌ه‌ی سه جایزه‌ی طلایی از جشنواره‌ی ‌مارل به‌عنوان بهترین فیلم تلویزیونی سال 1981. جایزه‌ی مخصوص وزارت فرهنگ ایالت نورد ــ وست ـ فالن آلمان.
* فیلم برمبنای رمان توماس والنتین، درباره‌ی زندگی کریستیان دیتریش گرابه، شاعر و فیلمنامه‌نویس آلمانی است که بین دو عصر زندگی می‌کرد: «عصر گوته» و «عصر هاینریش هاینه» او تا زمان ساخت این فیلم هم آن‌طور که باید و شاید در آلمان شناخته شده نبود. در زمان حیاتش هم نمایشنامه‌هایش به‌خاطر محدودیت‌های صحنه‌ای غیرقابل‌اجرا بود. گرابه در 36 سالگی درگذشت.
آنتون پ. چخوف: یک زندگی Anton P. Tschechow: Ein Leben
فیلمنامه: شهیدثالث و پیتر اوریان. فیلمبردار: رامین رضامولایی. 16 میلیمتری، رنگی، 97 دقیقه. محصول مشترک آلمان فدرال و شوروی. 1981 (با همکاری کانال‌هایSFB, SWF, WDR و شرکت‌های تهیه فیلم Provodis و Creative).
* مستندی از زندگی نویسنده‌ی روس، آنتون چخوف که شغل اصلی او طبابت بود و در 1904 در بادن وایلر به علت بیماری سل درگذشت. فیلمی آرام با صحنه‌های طولانی که راه به مرکز و مکان‌های واقعی زندگی چخوف می‌برد؛ مسکو، تاکال روگ، مه‌لی چوود، بالتا ونیز و بادن وایلر. بجز استفاده از عکس و اسناد و دست‌نویس‌های چخوف و نامه‌های یکه دیگران به او نوشته‌اند. بخش‌هایی از دو نمایشنامه‌ی مرغ دریایی و ایوانف با اجرای شهیدثالث در این فیلم‌ آمده است.
«… فرهنگ من، چخوف است. قصد هم ندارم که خودم را از چخوف رها کنم، زیرا او خیلی واقعی است. روش نشان دادن اوست که ا همیت دارد. او دارای حس بشری بود. چخوف دیگران را دوست داشته و به‌خاطر آن‌ها رنج می‌برده است.» - کلک، شماره 40، تیر 1374
اوتوپیا Utopia
تهیه‌کننده: شبکه تلویزیونی ZDF. مدیر تهیه: رینه گودلاخ. فیلمنامه: شهیدثالث و مانفرد گونر. فیلمبردار: رامین رضامولایی. موسیقی: رالف باوئر. تدوین: کریستل اورتمان. بازیگران: مانفرد زاپاتکا، ایمکه برانستد، گودولا پتروسکا. رنگی، 35 میلیمتری، 198 دقیقه. محصول آلمان فدرال، 1982.
تنها فیلم آلمانی بخش مسابقه‌ی جشنواره برلین 1983. برنده‌ی جایزه‌ی تلویزیونی آکادمی هنرهای تجسمی آلمان، 1983.
* داستان پنج زن که پر از آرزو و خواهان یک زندگی ایده‌ال هستند. هر پنج زن به کلوب آرنا ـ یک عشرتکده ـ وارد شده‌اند تا رای تحقق آرزوهایشان پولی به‌دست آورند. صاحب عشرتکده آدمی‌ست مبتلا به سادیسم که پنج زن را به گونه‌ای زندانی روابط خودشان می‌کند، دست آخر، زنان او را می‌کشند.
«موضوع این فیلم برای من دارای یک اهمیت اساسی است. با این که داستان در یک خانه‌ی بدنام اتفاق می‌افتد، موضوعی پورنوگرافی نیست. نمایش مستقیم انسان‌هایی است که در غرب، در یک سیستم خاص زندگی می‌کنند. این سیستم نیز انتخاب خودشان است. درحالی‌که امکان انتخاب دیگری هم داشته‌اند. در حقیقت آن‌ها قربانی انتخاب خودشان هستند. در خلال این فیلم، یک جامعه‌ی خاص به‌نمایش درمی‌آید. سیستمی که می‌توان در آن همه‌چیز را خرید و همه‌چیز را مصرف کرد. از این‌روست که اوتوپیا رادیکال‌ترین فیلم من است.» - کلک، شماره 40
گیرنده‌ی ناشناس Empfanger Unbekannt
تهیه‌کننده: شبکه‌های ZDF و CrdativeAge. فیلمنامه: شهیدثالث. فیلمبردار: رامین رضامولایی. موسیقی: ولفگانگ هیتز. تدوین: کورنلا پلم. بازیگران: مانفرد زاپاتکا. ایریس فون‌رپیرت ـ بیسمارک، عمران ارتوک، دیتر شاد. سیاه و سفید، 16 میلیمتری، 110 دقیقه. محصول آلمان فدرال، 1983.
* زنی با موقعیت اجتماعی تثبیت‌شده، همسرش را ترک کرده و تنها به موفقیت شغلی‌اش فکر می‌کند. او با مهندس آرشیتکت بی‌کاری آشنا می‌شود که احساس بی‌خانمانی، رشتة رابط آن‌هاست. از راه نامه‌نگاری مثلثی به‌وجود می‌آید که عدم توازن درک از زندگی آن‌ها را برملا می‌کند. فیلم با این مضمون، درواقع به مسایل و گرفتاری‌های کارگران خارجی مقیم آلمان که به آن‌ها کارگران میهمان می‌گویند می‌پردازد و از این منظر انتقادهایی را متوجه جامعة آلمان می‌کند.
«روزی در روزنامه خواندم که یک زن ترک، خودش را زنده زنده در خیابان آتش زده است. زیرا از جامعه‌ی آلمان دچار انزجار و وحشت شده بود به کانال اول تلویزیون آلمان رجوع کردم و پیشنهاد ساختن فیلمی برمبنای زندگی خارجیانی که در آلمان زندگی می‌کنند، ارائه دادم. مدیر شبکه گفت که مردم در انتظار دیدن چنین فیملی هستند. ولی برای من، این مورد دلیل ساختن فیلم نبود. برای من ساختن فیلمی روی این درام، تراژیک‌تر است. باید دلایل این داستان را به آلمانی‌ها و هم‌چنین به کارگردان مهاجر نشان داد...
… این فیلم داستان عجیبی دارد. دوسوم از گروه فنی را از تلویزیون فرانکفورت به من دادند که آدم‌های حرفه‌ای نبودند. من فقط دستیارم (دستیار کراگردان)، فیلمبردار و طراح لباس را خودم انتخاب کردم. بقیه‌اش از تلویزیون فرانکفورت بود و پنجاه نفر هم از چک و اسلواکی. یعنی حدود هشتاد نفر پشت دوربین بودند، دو تا مدیر تهیه داشتیم که اصلاً زبان همدیگر را نمی‌فهمیدند. خیلی وضعیت مشکل و پیچیده‌ای بود. اول، آخر فیلم را گرفتند، بعد وسطش را و دست‌آخر اولش را. دستیار فیلمبردار را که خرابکاری می‌کرد بیرون کردند. طراح صحنه‌ی فیلم را بیرون کردند. فیلم را که مونتاژ کردند، شده بود سه ساعت و ده دقیقه، مثل همه فیلم‌های خود من. گفتند ما دو ساعت و نیم بیش‌تر نمی‌خواهیم گفتم بسیار خوب خودم کوتاهش می‌کنم.» -
کلک، شماره 40
هانس، نوجوانی از آلمان Hans, ein Junge im Deutschland
تهیه‌کننده: شبکه Hessen3. فیلمنامه: شهیدثالث و هانس فریک (اقتباس از کتاب «ساعت‌های آبی» نوشته‌ی هانس فریک). فیمبردار: رامین رضامولایی. سیاه و سفید، 35 میلیمتری، 136 دقیقه. محصول مشترک آلمان/ فرانسه/ چکسلواکی، 83-1982.
* سرگذشت هانس فریک بین سال‌های 1943 تا 1946. هانس، پسربچه‌ای که هرگز پدرش را ندیده با مادر و مادربزرگ بیمارش زندگی می‌کند. مادرش در نامه‌هایی از افراد ناشناس به‌عنوان زنی یهودی و خودفروش نام برده می‌شود و پیوسته مورد آزار و اذیت قرار می گیرد. هانس روزی شاهد قتل دوستش توسط افسران نازی است. ا واز بیم این‌که توسط دوست کشته‌شده‌اش به‌عنوان کودک نیمه‌یهودی لو رفته باشد، شهر را ترک می‌کند. پس از گذشت زمان و شکست نازی‌ها، به خانه‌اش بازمی‌گردد. مادربزرگ مرده است. هانس پس از مدتی می‌فهمد که مادرش کماکان نامه‌های تهدیدآمیز دریافت می‌کند؛ نامه‌هایی که متن آن‌ها عیناً مشابه نامه‌های پیش از شکست نازی‌هاست. افراد ناشناس مادرش را به حال خود نمی‌گذارند و تهدید، آزار و اذیت همچنان ادامه پیدا می‌کند.
درخت بید Der Weidenbaum
تهیه‌کننده: رادیو برِمِن و اسلواکی فیلم. فیلمنامه: شهیدثالث و یورگن برست (بر اساس داستن کوتاهی به همین نام از آنتون چخوف). فیلمبردار: رامین رضا مولایی. صدابردار: المار اشمیت و میشل مولریچ. موسیقی: ایگوت سرینا. بازیگران: یوزف اشتلیکه، پترا اشتانیک. میلان دورتار، ماریان زوتنیک، ولادمیر شمیر. رنگی، 35 میلیمتری، 92 دقیقه. محصول آلمان فدرال، 1984.
* پیرمردی به نام هیمز، سال‌هاست در کنار آسیایی، تکیه داده بر درخت بیدی، زندگی می‌کند. او با ماهیگیری از رودخانه‌ای که از کنار درخت و آسیاب رد می‌شود، گذران زندگی می‌کند. روزی هنگام ماهیگیری،‌شاهد قتل مردی به دست مرد دیگری به نام ما نفرد است. مانفرد پس از قتل، کیف حاوی پول مقتول را در شکاف درخت بید می‌گذارد و از آن‌جا می‌رود. چندی بعد،‌هیمز کیف را برمی‌دارد و به شهر نزد مأموران پلیس می‌برد و قتل را هم گزارش می‌کند. مأموران برای دستگیری قاتل اقدامی نمی‌کنند و هیمز را از اداره‌ای به اداره‌ی دیگر می‌فرستند. پس از چندی،‌مانفرد سراغ کیف می‌آید و چون اثری از آن پیدا نمی‌کند، با هیمز درگیر می‌شود. آن دو به پاسگاه پلیس می‌روند و کیف را طلب می‌کنند. اما پلیس نه‌تنها مانفرد را دستگیر نمی‌کند، بلکه او و هیمز را از پاسگاه می‌راند. یک روز صبح که هیمز در خواب است، مانفرد خود را در رودخانه غرق می‌کند.
فرزندخوانده‌ی ویرانگر *Wechselbag
نوشته: یورگن برست. فیلمبردار: میشل‌ئل فاشت و الکساندر هونیش. صدابرداران: ولف دیتر، پترز ولریوس و تئو اشپیت. میکس: کورت شوبرت. مسئول فنی تصویر: یورگن شرام و یورگن هوولت. ضبط صدا: آنا کلاوس ماتیوس هارس.‌گریم: الکه نایبوکس و اولا لیوشر. لباس: فردریک بروخیم،‌هنینگ گیسل، اریکا واکرناگل، هلگا یسکا، الکاگیر سباخ، اینگه وایت،‌میشله اولیور،‌آسیل- فن‌واخت، لوتار کارتاریوس،‌گرمیسین، تابین توم، نیکول د. مادالنا و کاتارینا بارکالی. تهیه‌شده توسط Tele Film Saer. رنگی،‌35 میلیمتری، زمان اصلی 213 دقیقه ( کوتاه شده ۱۳۵ دقیقه). محصول 1986 آلمان فدرال.
* هرمان و لوییز بچه‌دار نمی‌شوند و این را دلیل سردی و یکنواختی زندگی‌شان می‌دانند. به همین دلیل و برای رفع مشکل، دختربچه‌ای به نام گابی را به فرزندخواندگی می‌پذیرند. زن چون در کودکی‌اش رابطه‌ی بدی با مادرش داشته، نمی‌تواند با این کودک کنار بیاید ولی مرد می‌تواند. بچه هم با زن کنار نمی‌آید و او را اذیت می‌کند. پس از مدتی بچه نامه‌ی خداحافظی می‌نویسد و زیر بالشش می‌گذارد و از هانری که اسمش را عمو گذاشته،‌خواهش می‌کند او را دوباره به پرورشگاه بازگرداند. لوییز هنگام تمیز کردن اتاق، نامه را پیدا می‌کند و می‌ترسد که هم مرد را از دست بدهد و هم بچه برود. ظهر وقتی‌که لوییز و گابی در حال خوردن غذا هستند لوییز نامه را جلوی گابی می‌گذارد و می‌گوید:‌«پاره‌اش کن، تو از این‌جا هیچ‌جا نمی‌روی.» گابی نامه را پاره نمی‌کند. لوییز پس از چند بار اصرار و امتناع گابی، با ملاقه بر سر او می‌زند که مقداری خون از دهان گابی می‌آید و از خانه بیرون می‌رود. غروب، هرمان او را به پرورشگاه می‌برد و برمی‌گردد. در پایان، دوربین به طرف صورت لوییز می‌رود، درحالی‌که نشسته و انگشتری را که مادرش به گابی هدیه داده و او آن را دزدیده بود در دست دارد. صدای معمول پاهای مرد می‌آید. در باز می‌شود، بسته می‌شود. در یخچال باز می‌شود، بسته می‌شود. در شیشه نوشابه باز می‌شود و تصویر صورت لوییز نزدیک و نزدیک‌تر می‌شود.
* در فرهنگ لغات آلمانی برابر لغت Wechselbag چنین نوشته شده است: (به اصطلاح عوام) بچه‌ای که از جانب ارواح خبیثه آورده شده باشد؛ بچه‌ای که مورد توجه قرار نمی‌گیرد.
گل‌های سرخ برای آفریقا Rosen fur Afrika
تهیه‌کننده: Infa film (مانفرد کوریتفسکی). فیلمنامه: شهیدثالث (بر اساس داستان کوتاهی از لودویک فون‌فلز). فیلمبردار: ارهارد شوی و لودویک مه‌یر.‌گریم: هلگا گلاشر و سوزان کاسپر. تدوین: کریستل اورتمان و کلودیا شومان. صدا: ایگون پاشکه و کلاوس یوخشتاینر. لباس: باربارا ابرت. نورپردازان: هایس بخ، کلاوس پترهوف، راینر شیفرشتاین، یوزف هکر. ضبط صدا: دیتمار هوخبرگر و مانفرد اچ کارتوشکی. دستیار کارگردان: اشتفان موربوتر. صداهای زمینه: هانس والتر کرامیسکی، آندریاس اشنایدر. هم‌زمانی صدا و تصویر: لودویک بوزر. مدیر تهیه: مونیکا گولد.‌بازیگران: سیلوان پیرلریک، اورسلا روزنبرگ، یان بیچیکی،‌انتسی فوخس، اینگه بورگ‌شونر،‌هانس هاخرمان،‌مانفرد زاپاتکا، آلکس گینز، آرنولف شوماخر، یوو ویتزال وایکانه، کورنیلا کوریا، لوییز لامپرشت، اولیویر لنتس،‌دیت‌مار ماینکا،‌رنگی. 35 میلیمتری، 183 دقیقه. محصول 1991 آلمان.
 برنده‌ی جایزه‌ی تلویزیونی بهترین فیلمنامه و کارگردانی فیلم سال آلمان، 1992
* مرد جوانی بدون حرفه‌ای خاص و با وضع بد مالی، برای کسب درآمد، کارهای متفرقه‌ای انجام می‌دهد. او در آفریقا برادری دارد که کارش بد نیست و آرزوی مرد جوان این است که به آفریقا برود. روزی در یک پارک به زن جوانی برمی‌خورد که گروهی مزاحمش شده‌اند. در درگیری با این گروه کتک مفصلی می‌خورد، اما زن را نجات می‌دهد و با او آشنا می‌شود. این آشنایی منجر به ازدواج می‌شود و مرد به آپارتمان زن اسباب‌کشی می‌کند. پس از مدتی زن حامله می‌شود و این برای مرد در حکم از دست رفتن رؤیای سفر به آفریقاست. از این پس بین زن و شوهر همیشه دعواست. مرد سعی می‌کند به‌گونه‌ای باعث سقط بچه شود. زن با کمک پدرش مرد را از خانه بیرون می‌کند و او به خانة پیرمردی که همکار اوست می‌رود. دوستی غریبی بین آن‌ها به وجود می‌آید.‌همسر پیرمرد، هفت سال پیش مرده، اما لباس‌هایش طوری در خانه آویزان است که گویی لحظه‌ای بعد وارد می‌شود. مرد جوان از این بابت به پیرمرد حسودی می‌کند. رابطه او با پیرمرد گویی ادامه عشق به آن زن است و حسادت او ناشی از احساس وفاداری پیرمرد به زنِ مرده‌اش است. او مرتب پیرمرد را تشویق می‌کند که با هم به آفریقا بروند. پیرمرد، هفت‌تیری دارد که سه گلوله بیش‌تر ندارد. مرد جوان تصمیم می‌گیرد به یک بانک دستبرد بزند و پیرمرد را هم با خود می‌برد. او نقشه‌اش را عملی می‌کند و در بانک با تهدید اسلحه و شلیک یک گلوله، اسکناس‌های درشت را از کارمند بانک می‌گیرد. پیرمرد دخالت می‌کند و در بانک با تهدید اسلحه و شلیک یک گلوله،‌اسکناس‌های درشت را از کارمند بانک می‌گیرد.‌پیرمرد دخالت می‌کند و به کارمند بانک می‌گوشد که این یک شوخی است. مرد جوان دست او را می‌کشد و می‌گوید خیلی هم جدی است. در همین حال پایش سُر می‌خورد و گلوله دوم درمی‌رود و به شاهرگ پیرمرد می‌خورد. پیرمرد را سوار ماشین می‌کند و پول‌ها را روی پای او می‌گذارد و می‌گوید: «ببین حالا پول داریم و می‌رویم به آفریقا.» پیرمرد که صورتش پر از خون است، از او می‌خواهد که او را بر سر گور زنش ببرد. وقتی به گورستان می‌رسند، پیرمرد روی گور زنش می‌افتد و مرد جوان نیز بسته‌های پول را روی او می‌ریزد و آن‌جا را ترک می‌کند و به همسرش تلفن می‌کند. زنش می‌گوید که بچه را سقط کرده است.‌مرد می‌گوید که «خوب شد،‌دیگر مجبور نیستم تاریخ تولدش را حفظ کنم»، و به او می‌گوید که دوستش دارد. بعد با ماشین جلوی خانه‌ی زن می‌رود. صدای گلوله سوم از داخل ماشین شنیده می‌شود. مرد گلوله را در مغز خود شلیک کرده است. دوربین به مرد نزدیک می‌شود، از چشم او یک قطره‌ی قرمز به رنگ خون بیرون می‌آید. انگار که تمام زندگی‌اش را خون گریه کرده باشد. صدای هواپیما به گوش می‌رسد؛ رؤیای پرواز به آفریقا.
فیلمنامه‌هایی که کارگردانی نکرد
1. چیز نامفهومی به نام عشق، آلمان، 1987.
2. یک‌شنبه‌ها تعطیل (Sundays Off)، شیکاگو و لس‌آنجلس، 1997.
4. Shadow Box، شیکاگو، 1998.
3. عشق در سکوت (Love in Silence)، ناتمام، شیکاگو، 1998.
youme آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-15-2008, 09:07 PM   #8
youme
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 887
تشکرها: 1,317
در 561 پست 1,426 بار تشکر شده
Points: 5,009, Level: 45
Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض بررسی فیلم " طبیعت بیجان"

برگرفته از:
http://niranjan.blogfa.com/post-1.aspx
بررسی فیلم "طبیعت بیجان"
سهراب، نیمایوشیج سینمای ایران
سهراب شهید ثالث (متولد 1322) حرفه ی فیلمسازی را در اواخر دهه 40 با ساخت فیلمهای مستند آغاز کرد و از سال 1352به صورت جدی در این عرصه شروع به فعالیت کرد . دومین فیلم بلند او "طبیعت بیجان" با موضوعی داستانی و درون مایه ایی فلسفی ( حداقل در معنای عام خود ) نام داشت که بحث های زیادی به دنبال داشت و موضوع این مقاله نیز این فیلم است .

قبل از ورود به مقوله ی اصلی ، لازم می دانم اشاره ای کوتاه به جریان های هنری و ادبی در دهه چهل داشته باشم . برای ادبیات ( اعم از داستان ، رمان ، شعر و نمایشنامه ) این دهه ، فصل شکوفایی بود .
نسل دوم نویسندگان و شاعران پا گرفته و آثاری پدید آوردند که نشان از نوجویی،خودباوری و تفکر ژرف آنان نسبت به مسائل اجتماعی،سیاسی،فرهنگی و هستی شناختی می داد و مخاطب را شدیداً به عمقی نگری در این گونه جریانات فرا می خواندند .
اما در حوزه سینما چنین نبود . موج گسترده ی رمانتیسم ( از نوع سفید آن ) تا اواخر دهه 40 هنوز حرف اول را می زد و این دهه در حقیقت دهه ی غلبه و اوج فیلمفارسی های مبتذلی بود با موضوعات ( عشقی ، از نوع هندی آن قهرمان بازی ، تعقیب و گریز و ... ) که شعور مخاطب را فلج کرده و او را به چنین مسائل کاذب و زود گذری گرفتار کرده بود .
در اواخر این دهه ناگاه موج تازه نفسی سر بلند کرده که نسبت به جریان های آن دوره دست به شورش و عصیان زد . این موج ، اغلب سینما گران جوان و موء لفی بودند از قبیل بهرام بیضایی ، عباس کیارستمی ،داریوش مهرجویی ، ناصر تقوایی ، مسعود کیمیایی ، سهراب شهید ثالث و ... که از ابتذال آن دوره دوری گزیده و سعی داشتند در آثارشان به موضوعات خاص ، با نگاهی غیر مالوف و ویژه و روابط انسان ها در جامعه ای که رو به مدنیتی مغشوش می رود ، بپردازند و سینمای ایران را به مسیر دیگری هدایت کردند . این نگاه خاص و نو البته با فیلم قیصر که در شرایط آن روزگار اثری خاص و بدعت گذار به چشم می آمد،
شروع شد و می توان گفت که کیمیایی نقطه ی شروع چنین اندیشه ای را باب کرد .


خلاصه ی فیلم :
محمد سرداری سوزنبان پیری ست که با زنش در منطقه ای آرام و دور افتاده زندگی می کنند . ما طی چند صحنه با نوع زندگی آن ها آشنا می شویم . زن پیرش قالیچه می بافد و در دخل و خرج زندگی با همسرش شریک است . روزی یک بازرس به همراه دو نفر به محل کار پیرمرد می آیند و سوالاتی از او می پرسند و می روند . چندی بعد پیرمرد حکم بازنشستگی خود را دریافت می کندو سپس راهبان جوانی به جای او می آید . پیرمرد به قصد اعتراض و شکایت به اداره ی محل کارش می رود اما با جواب سر بالای مسولان آنجا مواجه می شودو به ناچار روز بعد به اتفاق زنش، پس از بار کردن وسایل زندگی شان ، محل سکونت خود را ترک کرده و می روند .

« جمال امید » در کتاب " تاریخ سینمای ایران " می نویسد :

"طبیعت بیجان جزو سینمای متفاوت و غیر متعارف است . فیلم او ( شهید ثالث) فقط زندگی است . با تمام ظرافتش، اصالتش و واقعیتش . اگر قرار است نامی به سینمای او بدهیم، بهتر است که آنرا سینمای زندگی بخوانیم .
نگرش و سبک شهید ثالث در این فیلم به مکتب ناتورالیسم بسیار نزدیک است . " چرا که نویسندگان این سبک اعتقاد دارند که حقیقتی را که در پی آن هستند فقط با مشاهده ی موشکافانه ی واقعیتها و ثبت دقیق امور می توانند بدست بیاورند . آنها « ناتورالیستها » به دنبال حقیقت هستند و نه هنر نمایی . کل فلسفه ی آنان باعث می شد که بیشتر به انسان عادی بپردازند تا فرد غیر عادیکه دلخواه رمانتیکها بود ." بر گرفته از کتاب ناتورالیسم اثر فورست و اسکرین .


در مکتب ناتورالیسم تکیه بر انسان در محیط اوست و به همین دلیل ، توصیف محیط در آثار ناتورالیستی از اهمیت خاصی برخوردار است و نیز به همین علت غالباً ( قهرمان ) به آن صورت در کار نیست .


این اصول را شهید ثالث در این فیلم کم و بیش رعایت کرده است . محمد سرداری یک قهرمان شجاع ، بی باک و شاخ دار نیست که با استفاده از ذهن بلندش مسائل را حل و فصل کند. او یک انسان عادی است که می شود به راحتی نمونه چنین فردی را جامعه دید. شهید ثالث از اینکه نماهایی چون غذا خوردن ، رفتن و آمدن ها ،خواب و حتی سیگار کشیدن پیرمرد را طولانی و تکرار کند ، ابایی ندارد . چراکه تنها هدف او در این صحنه ها این است که به مخاطب یکنواختی زندگی را نشان دهد . ما زندگی و جنبش زیادی را در طول فیلم نمی بینیم و اشخاص به مانند شخصیتهای آثار چخوف بسیار تودار و کم حرف هستند . شخصیتهایی که منزوی و تنها هستند و هیچ علاقه ای به معرفی خود و پر گویی ندارند .

طبیعت بیجان جزو سینمای دگر اندیش و غیر متعارف است که سعی در نشان دادن مسائل در ظاهر سطحی اما در واقع عمقی زندگی امروز دارد . نام خود فیلم تفسیری مناسب برای درونمایه و موضوع خاص آن نیز هست . چون طبیعت اگر آدمی در آن نباشد ، اگر هدفی ، غایتی ،و یا جنب و جوشی در آن دیده نشود ،خود به خود مرده و بی جان به چشم می آید . دیالوگ های فیلم نیز چنان نا آگاهانه ادا شده اند که ما را با فیلم درگیر می کند و همچنین در جهت شناخت شخصیت ها و تحلیل آنها بسیار موثر است . هر چند این فیلم پیچیدگی موضوعی ندارد ، اما گفتگو های ساده ی فیلم با ساخت و ساز درونی آدمها بسیار سازگار است و از نظر ساختار درونی ،فیلم قابل بحثی ست .

پاییز ، فضای سرد و دلگیر ، محیط آرام و سکوت همه گیر ، زندگی تکراری ، دیالوگهای کوتاه و موجز ، نگاه هایی که همه از یاس و نومیدی خبر می دهند ،دکورهای ساده و بی آلایش، نماهای طولانی و ...همگی نشان از بی جان بودن زندگی می دهند . تصاویر سرد فیلم برای بیننده چنان گویا هستند که به نظر من خلاء موسیقی را جبران می کند . خود شهید ثالث در مصاحبه ای در ماهنامه فیلم راجع به این موضوع چنین گفته بود :

" معمولاً موسیقی را برای سوء استفاده از احساسات تماشا گر به کار می برند و آن را تند و کند یا پر شور می کنند. این حقه بازی است . موسیقی برای من همان صدای رعد و برق یا صدای چک چک آب است . "
زن در این فیلم با تمام کهولتش کمک خرج پیرمرد است ما می بینیم که چگونه نقش همسر و مادر را به خوبی ایفا می کند. البته شوهر و فرزندش با حالتی امری با او برخورد می کنند و در واقع زن مقهور فضای مرد سالار خانواده اش است ، با این وجود شکایتی ندارد .
دوربین در این فیلم نقش مهمی دارد . زیرا فقط اتفاقات ساده ی فیلم را که درون مایه ی فیلم نیز هست ، ثبت نمی کند، بلکه لحظه های بی ارزش از نظر ما را هم ثبت می کند . فیلم در سکوت آغاز می شود، در سکوت ادامه می یابد و در سکوت نیز به پایان می رسد . به اعتقاد من این فیلم کنکاش و جستجویی است فلسفی در ماهیت زندگی . زندگی یی که همچون قطاری می گذرد و این آدمها هستند که ایستاو منفصل می مانند .

یکی از صحنه ها ی زیبای این فیلم آمدن پسر سربازشان است. پدر و مادر هیچکدام از آمدن و برگشتن او واکنشی نشان نمی دهند . یعنی فرزندشان مثل غریبه ای می آید ، شبی می ماند و می رود و البته فراموش می شود . گویی اصلاً وجود نداشته است .

می توان چنین استنباط کرد که شهید ثالث در این اثر خاص ، خواسته به سرنوشت محتوم و تلخ انسان امروز بپردازد . انسانی که از جامعه ( مدنیت ؟ ) به نوعی جا مانده و در بدویت خود غرق شده . نه راه پس دارد نه راه پیش . نه با آسمان مانوس است و نه تکیه گاهی در زمین دارد و از این منظر در خود فرو رفته و در خود حل شده و سرانجام به فراموشی سپرده شده است . انگار که به نامریی بودن خودذ اعتقاد پیدا کرده است .

از شهید ثالث در مورد سینما پرسیده اند :

" سینما دروغ بسیار قشنگی است . آدم می تواند بدون دروغ زندگی کند و باید زندگی کند . ولی بدون دروغ قشنگ هم زندگی سخت و دشوار است . "


به هر حال سهراب شهید ثالث یکی از ماندگارترین چهره های سینمای مدرن ماست که نوع نگاه او به یسنما از او فیلمسازی پیشرو و جدی ساخته است و این گفته ی مخملباف را بپذیریم که :
" سهراب شهید ثالث نیما یوشیج سینمای ایران است " .

یاداشت اول : تابستان 76
یاداشت نهایی : پاییز 78
بابک صحرانورد
youme آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-15-2008, 09:17 PM   #9
youme
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 887
تشکرها: 1,317
در 561 پست 1,426 بار تشکر شده
Points: 5,009, Level: 45
Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض بنیانگذار سینمای موج نو ایران

يك اتفاق بزرگ
سنگ بناي سينماي مستقل ايران در سال هاي ابتدايي دهه پنجاه به وسيله فيلم سازاني عاشق، پيشرو و آرمان گرا گذاشته شد و خيلي زود جاي خود را در ميان اهل انديشه و هواداران هنر ناب باز كرد. پيشگامان اين نوع سينما نمي خواستند در سينماي مبتذل تجاري آن سال ها دست و پا بزنند و مثل خيلي از همتايانشان پس از ساخت يكي دو فيلم قابل قبول، به دليل مشكلات مالي و شرايط بسته حاكم بر سينما، جذب سينماي تهيه كننده سالاري شوند و براي رضايت دل عامه تماشاگران فيلم بسازند. سهراب شهيدثالث يكي از همين فيلم سازان بود كه هيچ گاه از سر تفنن فيلم نساخت و در تمامي آثارش مي توانستيم ردپاي دغدغه هاي اجتماعي و شخصي اش را ببينيم. شهيدثالث سعي مي كرد در فيلم هايش يك داستان را به زبان ساده روايت كند، اما در عين حال از رفتن به سمت مولفه هاي نمايشي و داستاني و نيز احساسات گرايي پرهيز مي كرد و به عمق زندگي ساده مردمان فرودست جامعه نزديك مي شد.
شهيدثالث در سال 1324 در تهران متولد شد. مادرش زماني كه او كودك بود، از پدر طلاق گرفت و به اتريش رفت و سهراب نيز در نوجواني به مادر پيوست. اما به دليل روحيه خاصي كه داشت نتوانست مدت زيادي در كنار او دوام بياورد و در همان جا و سپس در فرانسه به سراغ سينما رفت و به آموزش فيلم سازي مشغول شد. در سال هاي پاياني دهه چهل به ايران بازگشت و براي وزارت فرهنگ و هنر وقت مستندهايي ساخت. بزم درويشان (1348) با موضوع مراسم ذكر و سماع درويش ها در كردستان، رستاخيز (1348) كه در مورد بازسازي بناها و كتيبه هاي باستاني تخت جمشيد بود، دومين نمايشگاه آسيايي (1348) با موضوع افتتاح نمايشگاهي در پاييز آن سال، سه گانه اي در مورد رقص هاي محلي ايراني به نام هاي رقص بجنورد (1348)، رقص هاي تربت جام (1349)و رقص هاي محلي تركمن (1349) و مستند آيا...؟ (1350) كه نگاهي انتقادي به وضعيت زندگي، تحصيل، معاشرت و تفريح هاي جوانان در سال هاي ابتداي دهه پنجاه داشت، مستندهايي بودند كه شهيد ثالث در طول دو سال براي اداره كل امور سينمايي وزارت فرهنگ و هنر ساخت. در سال هاي ابتدايي پس از برپايي كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و در دوراني كه بسياري از فيلم سازان مشهور تاريخ سينما ايران جذب اين مركز شده بودند، شهيدثالث فيلم سياه و سفيد (1351) را مقابل دوربين برد.
سهراب شهيدثالث با نخستين فيلم خود، يك اتفاق ساده (1352)، تمام نگاه ها را در محفل هاي سينمايي و روشنفكري ايران و دنيا به خود جلب كرد. فيلم داستان يك روز از زندگي يك پسر بچه در يكي از منطقه هاي شمالي ايران را روايت مي كرد. يك اتفاق ساده در دومين دوره جشنواره جهاني فيلم تهران جايزه بهترين كارگرداني را گرفت و در جشنواره هاي فيلم برلين و لندن نيز به نمايش درآمد و مورد تقدير قرار گرفت. دو سال بعد شهيدثالث فيلم مشهور و هميشه ماندگار طبيعت بي جان را با حمايت تلويزيون و كانون سينماگران پيشرو ساخت كه تحسين بسياري از نويسندگان و منتقدان را در پي داشت. فيلم روايتگر داستان زندگي يك سوزنبان پير و همسرش بود كه در محل دورافتاده اي زندگي ساده و بدون پر فراز و نشيبي داشتند. تا اين كه يك روز نامه اي اداري به دست سوزنبان مي رسد كه در آن به او دستور داده شده كه بايد هرچه سريعتر محل سكونتش را تخليه كند و آن را به سوزنبان جديد تحويل بدهد. شهيدثالث در اين اثر آن قدر به روح روزمرگي زندگي اين زوج پير نزديك شده است كه كمتر بيننده اي را مي توان يافت كه با زندگي سرد و بي روح آن دو ارتباطي تنگاتنگ برقرار نكند. شايد به همين دليل است كه هنوز هم در فهرست بهترين فيلم هاي خيلي از منتقدان و نويسندگان سينمايي اين اثر روح انگيز و انساني شهيدثالث را مي توانيم مشاهده كنيم. طبيعت بي جان در عرصه هاي جهاني نيز بسيار موفق بود به طوري كه توانست خرس نقره اي جشنواره برلين را در سال 1974 از آن خود كند و برنده چندين جايزه نقدي و جانبي در اين جشنواره شود كه مهم ترين آن ها جايزه بهترين فيلم از ديدگاه منتقدان اين جشنواره بود. به دليل فشارها و محدوديت هاي بسياري كه از سوي نهادهاي نظارتي دولتي و بدنه سينماي آن زمان ايران بر شهيدثالث تحميل شد، او جلاي وطن كرد و در سال 1354 با حضور عوامل ايراني و البته سرمايه گذاري مشترك تلفيلم و يك شركت فيلم سازي آلماني فيلم "در غربت" را با نگاهي رئاليستي و در راستاي سبك منحصر به فرد خود، ساخت و در آن مشكلات كارگران مهاجر در آلمان را به تصوير كشيد. فيلم بار ديگر جايزه منتقدان جشنواره برلين را براي شهيدثالث به همراه داشت، ضمن آن كه "در غربت" در جشنواره هاي جهاني فيلم تهران، شيكاگو و لندن هم با استقبال خوبي روبرو شد.
شهيدثالث كه ديگر در آلمان ماندگار شده بود و به دليل دلخوري ريشه دارش از ناملايمتي هاي برخي نمي خواست به وطن بازگردد، در سال 1976 فيلم "زمان بلوغ" را با موضوع تحول هاي روحي پسري نوجوان ساخت كه در جشنواره شيكاگو برنده جايزه هوگوي نقره اي شد و در جشنواره بزرگ سينمايي لوكارنو بهترين فيلم از ديدگاه منتقدان لقب گرفت. او يك سال بعد فيلم "يادداشت هاي روزانه يك عاشق" را ساخت. اين فيلم به زندگي سرد و بي روح كارگر يك فروشگاه مي پرداخت كه منتظر نامزدش بود، غافل از اين كه خود نامزدش را كشته است. فيلم در ادامه همان نگاه خاص انسان گرايانه و جهان شمول شهيدثالث قرار داشت و در جشنواره فيلم لندن جايزه موسسه فيلم بريتانيا را از آن خود كرد. شهيدثالث در زمان اقامتش در آلمان با لوته ه. آيزنر آشنا شد. آيزنر بازيگر و مورخ سينما و همسر فريتس لانگ، كارگردان سرشناس و جهاني سينماي اكسپرسيونيت آلمان بود كه در زمان به قدرت رسيدن نازي ها در آلمان مجبور به ترك وطن شد و به همراه هانري لانلگوا سينماتك فرانسه را پايه گذاري كرد و بعدها در آلمان از او به عنوان يك چهره سرشناس سينمايي بارها و بارها تقدير شد. علاقه شهيدثالث به شخصيت آيزنر به اندازه اي بود كه او مستندي به نام "تعطيلات طولاني لوته ه. آيزنر" را در سال 1979 مقابل دوربين برد و در جشنواره هاي كن و لندن نيز شركت داد. ضمن آن كه فيلم در جشنواره ميناپوليس آمريكا به عنوان برنامه افتتاحيه به روي پرده رفت و از سوي سينماتك انگلستان نيز شايسته دريافت جايزه اي ويژه شناخته شد. نظم (1980) ديگر فيلم شهيدثالث بود كه داستان يك مهندس آلماني بي كار و مشكلات او را روايت مي كرد. شهيدثالث با اين فيلم براي بار دوم موفق شد پاي به جشنواره كن بگذارد و آن را در بخش دو هفته با كارگردانان اين جشنواره شركت دهد. نظم در چند رويداد سينمايي بزرگ دنيا هم شركت كرد و در جشنواره فيلم شيكاگو برنده جايزه هوگوي برنز شد. در همان سال شهيدثالث با سرمايه دولت آلمان فيلمي تلويزيوني با نام "آخرين تابستان گرابه" را براساس رمان توماس والنتين و درباره زندگي كريستين ديتريش گرابه، شاعر و نمايشنامه نويس آلماني، ساخت. علاقه بيش از اندازه و ارادت وصف ناپذير سهراب شهيد ثالث به آنتوان چخوف، نويسنده بزرگ روس، سبب شد كه او رويايش درباره ساخت فيلمي در مورد زندگي اين چهره جهاني و سرشناس ادبيات روسيه را جامه عمل بپوشاند و در سال 1981 با همكاري چند شبكه تلويزيوني مشهور كليد فيلم برداري مستند "آنتوان پ. چخوف" را بزند. شهيدثالث اعتقاد داشت چخوف داراي حس بشري والايي بود؛ زيرا او ديگران را دوست مي داشته و به خاطر آن ها رنج مي برده است. اوتوپيا (1982) يكي از اندك فيلم هاي شهيدثالث بود كه خط داستاني نسبتا جذابي براي تماشاگران عام داشت. فيلم زندگي چند زن را در يك مركز فساد روايت مي كرد كه در چنبره آزار و اذيت صاحب آن خانه بدنام گرفتار شده بودند و در نهايت آن چند زن به اتفاق يكديگر مرد را به قتل مي رسانند. با اين حال اوتوپيا در ادامه ساختارگرايي ساده و چشم نواز شهيدثالث قرار داشت و ردپاي بسياري از مولفه هاي ثابت آثار او را مي شد در آن مشاهده كرد. خود او اوتوپيا را راديكال ترين فيلم خود ناميده است. گيرنده ناشناس (1983) هم به مانند فيلم "در غربت" مشكلات كارگران خارجي و سرنوشت تراژيك آن ها را مدنظر قرار داده بود كه البته پشت صحنه آن براي شهيدثالث همراه با دردسرهايي بود. شهيدثالث در سال 1983 فيلمنامه "هانس، نوجواني از آلمان" را برمبناي كتاب سرگذشت نامه هانس فريك با نام ساعت هاي آبي نوشت و از مشاورت خود فريك هم در نگارش فيلمنامه استفاده كرد. فيلم داستان كودكي هانس فريك در اواخر زمامداري دولتمردان نازي را روايت مي كرد و جنبه هاي داستاني اش نسبت به ديگر ساخته هاي شهيدثالث كمي غليظ تر بود. درخت بيد (1984) يكي از ديگر از ساخته هاي شخصي اين كارگردان صاحب سبك ايراني بود كه آن را باز هم در آلمان كار كرد. درخت بيد داستان تقابل يك پيرمرد را با يك جوان قاتل روايت مي كرد. ضمن آن كه رامين رضا مولايي كه از فيلم "در غربت" يار و همراه شهيدثالث بود، در "آخرين بيد" آخرين فيلمبرداري اش را براي شهيدثالث انجام داد. شهيدثالث در فيلم فرزند خوانده ويرانگر (1986) داستان زني و شوهري را روايت مي كرد كه بچه دار نمي شوند و زندگي يكنواخت و كسل كننده اي دارند. تصميم آن دو براي پذيرفتن كودكي به عنوان فرزندخوانده و نبود سازش ميان زن و دختربچه ادامه اين درام را پيش مي برد. اين فيلم نيز به مانند خيلي از آثار شهيدثالث طوري ساخته شد كه تماشاگر تيزبين مي توانست داستان آن را به هر جامعه اي در دنياي مدرن امروز تعميم دهد. شهيدثالث آخرين فيلم خود را در آلمان در سال 1991 و با نام "گل هاي سرخ براي آفريقا" ساخت. فيلم داستان تكان دهنده و تراژيك مردي بي كار و نگون بخت را در جامعه روز آلمان روايت مي كرد كه براي تحقق روياي رفتن اش به آفريقا گام در مسيري دشوار و بيهوده مي گذاشت. " گل هاي سرخ براي آفريقا" موفق شد در آن سال جايزه تلويزيوني بهترين فيلمنامه و بهترين فيلم سال آلمان را از آن خود كرد. شهيدثالث پس از ساخت اين فيلم، به دليل فشارهايي كه در سال هاي ابتدايي دهه نود دولت آلمان بر مهاجران وارد كرده بود ناچار به ترك آلمان شد و به كانادا رفت و مدتي را در آن جا گذراند و سپس رهسپار آمريكا شد و تا پايان عمر در آن جا ماند و چند فيلمنامه هم نوشت، اما هيچ گاه نتوانست آن ها را مقابل دوربين ببرد.
شهيدثالث با آن كه تنها دو فيلم بلند در ايران ساخت، اما نقش انكارناپذيري در پيدايش سينماي نوين و مستقل ايران داشت و حتي خيلي از نويسندگان و مورخان سينمايي او را بنيانگذار اين نوع سينما در ايران مي دانند. ردپاي مولفه هاي شخصي او را هنوز هم مي توان در بين آثار فيلم سازان جوانان ايراني و حتي كارگردانان صاحب سبك اروپايي مشاهده كرد. او با فيلم هايش مرزهاي سينمايي را درنورديد و با زباني ساده و هم فهم دغدغه هاي انساني و اجتماعي در جهان معاصر را به خوبي به تصوير كشيد. سهيدثالث به دليل روحيه ويژه و خود ويرانگري كه داشت حتي پس از انقلاب هم به برخي دعوت ها و درخواست ها براي بازگشت به ايران پاسخ منفي داد و در نهايت روز دهم تيرماه سال 1377، در سن 54 سالگي، در شيكاگو دارفاني را وداع گفت. بي شك سازنده آثار درخشاني نظير طبيعت بي جان و يك اتفاق ساده، يك اتفاق بزرگ براي سينماي ايران بود كه شايد اگر در وطنش مي ماند و شرايط براي فيلم سازي اش فراهم مي شد، اكنون سينماي مستقل و هنري ايران در نزد مخاطبان قدرت نفوذي بيشتر و يا حداقل برابر با سينماي بدنه مان داشت و در عرصه هاي بين المللي نيز به جايگاهي بهتر دست مي يافت. روحش شاد و يادش گرامي باد.
youme آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-15-2008, 10:37 PM   #10
youme
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 887
تشکرها: 1,317
در 561 پست 1,426 بار تشکر شده
Points: 5,009, Level: 45
Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
Lightbulb یکصدمین پست یومی در فوروم

این یکصدمین پست من در این فورومه. به خاطر همین تقدیمش می کنم به سهراب با لینکی از صدا و متن پیاده شده اون. برگرفته از سایت:
http://www.raminweb.com/sohrab/2004/...10_040936.html


This file is not configured to stream over the Internet. You need RealOne Player to listen to the following audio file. It is recommended that you right click on the link below, download the file (choose Save Target As...) and then play it on your local machine. File size: 924 KB Time : 7:53 minutes
Sohrab reads his poems




این چهار شعر با عنوان چهار طرح از سهراب شهید ثالث در ماهنامه ایرانشهر، شماره 37بهمن ماه 1375 به چاپ رسید.
سهراب شهید ثالث روز یازدهم تیرماه 1377 در شیکاگو درگذشت.
بیشتر عکس های این صفحات از کتاب یادنامه سهراب شهید ثالث به کوشش علی دهباشی به امانت گرفته شده است.
متن زیر از نواری پیاده شده که بر همین صفحه به صورت فایل صوتی‌ در دسترس است.
" من شعر هم می‌ گم و از میون شاعر های ایرونی‌ دو تا شاعر بزرگ هستن که من خیلی‌ دوستشون دارم. یکی‌ شون سیاوش کسرایی‌ یه که رفت. من می‌ گم رفت سفر . آرش کمانگیرش مثلا برای من و چند تا شعر های دیگه ی خوبش هست و بعد هم به خاطر سیاسی‌ بودنش من خیلی‌ دوستش داشتم و بعد سهراب سپهری یه که شعر های بسیار زیبایی‌ گفته. ولی‌ شعر های من هیچ کدومشون من می‌ تونم بگم زیبا نیستن، چون انگیزه ی این شعر ها همون مکتب دادائیسمه که یارو آمد گفت '"من یک چتر هستم" و خودشو به صورت یک چتر در آورد و رفت رو صحنه بعد خیط کرد، بعد برتون اینها یعنی‌ آندره برتون در فرانسه در اوایل سالهای 20- 1910 گروه سورئالیست ها رو به وجود آوردن که متشکل بود از خود آندره برتون، ماکس ارنست، پل الوار شاعر بسیار عالیقدر فرانسوی، مارگریت نقاش بلژیکی که من کارهاشو خیلی‌ دوست دارم و یک دزدی در ایران بلند می‌ کنه کارهاشو کماکان، به روی مبارکش هم نمی‌ یاره که دیگران ممکنه مارگاریت رو بشناسن، و لوئیس بونوئل که برای من، وقتی‌ کتابشو به زبون آلمانی‌ و فرانسه می‌ خونم، برای من مثل کتاب انجیل مقدسه. شبا همیشه بالا سرمه، الان تو اینجا نیست، تو این مسافرخونه نیست، ولی‌ کتاب دم دستمه. ترجمه ی فارسیش بسیار احمقانه و بد شده. و یک عنصر دیگه هم داشت این گروه سورئالیست ها به اسم سالوادور دالی‌ که نقاش بدی نیست و نبود ولی‌ آدم بسیار شارلاتان، خود فروش، و دیگران را بفروش بود، و در نتیجه می‌ خوام بگم اینا انگیزه های شعر منه.
این شعر ها در دو روز گفته شده. من قبلا شعر های عاشقانه هم می‌ گفتم، از روی حماقت. چون من باید به یه چیزی اعتقاد داشته باشم که شعر بگم. بعد گویا این شعر ها نابود شده باشه، نمی‌ دونم ولی‌ این شعر هایی‌ که الان می‌ خونم که نابود نشده. و درست در این دو روز هم من گرسنه ام بود، نون و پنیر هم نداشتم ولیکن پدر خدا بیامرزم می‌ گفت شکم گرسنه عشق و عاشقی‌ نمی‌ شناسه. من با وجود این که گرسنه ام بود عشق و عاشقی‌ شناختم دیگه!
این شعر رو برای یکی‌ از دوستای خیلی‌ عزیزم که امیدوارم بشناسیش بعدا ، به اسم جواد، تقدیم کرده ام. البته بعدا که شعر تموم شد ها! فکر کردم به یه کسی‌ می‌ تونم تقدیم کنم.
یک روز
دیگر
حرف نزد.
گوش می‌ داد و نگاه می‌ کرد.
می‌ دید. فقط می‌ دید،
اما دیگر حرف نزد.
زنی‌ آمد و شب در رختخواب کنارش خوابید.
وقتی‌ بیدار شد هنوز بیرون شب بود.
مرد به سوی او چرخید.
در خواب می‌ گفت:
مردم یک کمی‌ سکوت کنید.
شاید دل خدا برایتان بسوزد.
لطفا، خفه شوید!
چهارم ژو ئن 96 (خنده)
معذرت می خوام می‌ خندم!
رامین: قبلا یه اشاره یی‌ کردین که اسم نداره شعرهاتون، این دلیلی‌ داره؟
سهراب: نه، من اصلا می‌ گم رو شعر نباید اسم گذاشت. اگر خیلی‌ شاهکار بشه، باید '"اوپوس" اش کرد. مثل کارهای موزیسین های کلاسیک.
این شعر رو به پسر عموی خیلی‌ عزیزم شاهین ثالث تقدیم کرده ام. اینهم باز بعد از اینکه گفته شده، و تقدیم نامه اش هم هست:
برای شاهین، همزادم
یک باره پیر شدم.
توی آیینه نگاه کردم:
آیینه هم پیر شده بود.
آن گاه کودکی‌ ام را به یاد آوردم:
سالخورده و فرتوت بودم.
آیینه از شعف خندید.
چهارم ژوئن (خنده و بغض)
این شعر، من بعد که می‌ گم راجع به چیه...به کسی‌ تقدیم نشده.
شهر بی‌ رحم
در آفتاب سوخت.
درختانش پنجه باز کرد
و جوانه ی آدم هایش خشکید.
دیگر،
آفتاب غروب نکرد.
باران گریست
و شهر بی‌ رحم خوابید.
پنجم ژوئن.
این شهر به نظر من لس آنجلسه.
یه قضیه ی با نمکه بی‌ نمک هم برای من اتفاق افتاد و اونم این بود که شب یک مرتبه طرف راست پهلوم درد گرفت. خیلی‌ درد بعدی می‌ کرد. طوری که من تا هفت صبح از ساعت چهار صبح بیدار بودم نمی‌ تونستم بخوابم. بالاخره بالشم رو، بالش دومی‌ رو، پیدا کردم گذاشتم رو جای دردم و هی‌ فشار می‌ دادم به این بالشه و اینقدر فشار آوردم که این بالشه درد منو، حالا به عنوان یه آدمی‌ که رفیق منه یا هر چی‌ دیگه هست، ساکت کرد. هفت، خوابم برد:
من
با بالشم
دعوایم شد.
شب تا صبح دعوا می‌ کردیم.
می‌ خواستم بالش را
روی پهلویم که درد می‌ کرد بگذارم
اما،
او خوابش می‌ آمد.
دعوایمان شد!
همین دیگه! چیز دیگه یی‌ ندارم. فعلا چیزی ندارم. شعر عاشقانه هم، بنده غلط می‌ کنم بگم!(خنده) "


ماهنامه ایرانشهر چاپ لس آنجلس شماره 37 بهمن ماه 1375
youme آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 12-28-2008, 08:45 PM   #11
youme
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 887
تشکرها: 1,317
در 561 پست 1,426 بار تشکر شده
Points: 5,009, Level: 45
Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45 Points: 5,009, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض سهراب همیشه تنهاست

سهراب ظاهرا همیشه تنهاست، برای اینکه به حرف من برسید به صفحه سهراب در سایت معتبر پایگاه داده اینترنتی فیلم ها نگاهی بیاندازید:
http://www.imdb.com/name/nm0758137/

Sohrab Shahid Saless
Overview

Date of Birth:

Date of Death:

2 June 1998, Washington, District of Columbia, USA more
Trivia:

Studied film in Vienna, Austria.
Awards:

12 wins & 3 nominations more
Alternate Names:

Sohrab S. Sahless | Sohrab Shahid-Saless
Filmography

Jump to filmography as: Director, Writer, Editor
Director:

  1. Rosen für Afrika (1992) (TV)

  2. Wechselbalg (1987) (TV)
  3. Der Weidenbaum (1984) (TV)
  4. Utopia (1983)
  5. Ordnung (1980)
    ... aka Order (International: English title)
  6. Die Langen Ferien der Lotte H. Eisner (1979)
    ... aka The Long Vacation of Lotte H. Eisner (USA)
  7. Reifezeit (1976) (TV)
    ... aka The Coming of Age
    ... aka Time of Maturing
  8. Tagebuch eines Liebenden (1976)
    ... aka Diary of a Lover
  9. Dar Ghorbat (1975)
    ... aka Far from Home (International: English title)
    ... aka In der Fremde (West Germany)
  10. Tabiate bijan (1974)
    ... aka Still Life (International: English title)
  11. Yek Etefagh sadeh (1973)
    ... aka A Simple Event (International: English title)
Writer:

  1. Rosen für Afrika (1992) (TV) (writer)

  2. Ein Unding der Liebe (1988) (TV) (writer) (as Sohrab S. Sahless)
  3. Hans - Ein Junge in Deutschland (1985) (TV) (screenplay)
  4. Der Weidenbaum (1984) (TV) (writer)
  5. Utopia (1983) (writer)
  6. Empfänger unbekannt (1983) (screenplay)
  7. Anton P. Cechov - Ein Leben (1981) (TV) (writer)
  8. Ordnung (1980) (writer)
    ... aka Order (International: English title)

  9. Die Langen Ferien der Lotte H. Eisner (1979) (writer)
    ... aka The Long Vacation of Lotte H. Eisner (USA)
  10. Reifezeit (1976) (TV) (writer)
    ... aka The Coming of Age
    ... aka Time of Maturing
  11. Tagebuch eines Liebenden (1976) (writer)
    ... aka Diary of a Lover
  12. Dar Ghorbat (1975) (writer)
    ... aka Far from Home (International: English title)
    ... aka In der Fremde (West Germany)
  13. Tabiate bijan (1974) (writer)
    ... aka Still Life (International: English title)
  14. Yek Etefagh sadeh (1973) (writer)
    ... aka A Simple Event (International: English title)
Editor:

  1. Saz Dahani (1974)
    ... aka Harmonica (International: English title)
youme آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 05-25-2009, 08:35 PM   #12
Adelaide
 
تاریخ عضویت: Apr 2009
پست ها: 20
تشکرها: 88
در 10 پست 18 بار تشکر شده
Points: 494, Level: 9
Points: 494, Level: 9 Points: 494, Level: 9 Points: 494, Level: 9
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : جای خالی سهراب: درباره سهراب شهید ثالث

22 دقیقه از یک مستند در مورد سهراب شهید ثالث
Adelaide آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از Adelaide بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع


ساعت جاری 02:44 AM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.2
Copyright ©2000 - 2010, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT