آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار سینما > سینمای جهان

پاسخ
    نمایش ها: 98400 - پاسخ ها: 231  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 07-12-2010, 07:46 PM   #1
مرتضی
 
تاریخ عضویت: May 2009
پست ها: 2,329
تشکرها: 15,484
در 2,080 پست 10,717 بار تشکر شده
Points: 23,622, Level: 94
Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض خواندنی های سینما

ترور رونالد ریگان رئیس جمهور آمریکا



یکی از وقایع جالب مرتبط با عالم سینما ترور ریگان رئیس جمهور آمریکا توسط جان هینکلی (John Hinckley) در سال 1981 است؛ کاری که اصلا انگیزه سیاسی نداشت و با الهام از یک فیلم و در ماجرایی عشقی شکل گرفت. جان هینکلی 26 ساله، پس از تماشای چندین باره فیلم راننده تاکسی، که در آن رابرت دنیرو (در نقش تراویس بیکل) قصد ترور رئیس جمهور آمریکا را دارد، عاشق بازیگر این فیلم، جودی فاستر می شود. وقتی جودی فاستر وارد دانشگاه یــِیل شد جان هینکلی به تعقیب او پرداخت. او چندین نامه عاشقانه و شعر برای فاستر نوشت و از زیر در برایش فرستاد و حتی چند بار هم موفق شد تلفنی با او صحبت کند اما به جایی نرسید. وقتی از جلب توجه فاستر ناامید شد، هینکلی تصمیم گرفت هواپیمایی را برباید و در مقابل او خودکشی کند؛ کاری که موفق به انجامش نشد. نهایتا تصمیم گرفت برای تسخیر قلب محبوبش دست به اقدامی بزند که نامش را در تاریخ ثبت کرد.

هینکلی با این توجیه که اقدامی تاریخ ساز می تواند او را به شهرتی هم ردۀ فاستر برساند، تصمیم به ترور رئیس جمهور آمریکا گرفت. او سایه به سایه جیمی کارتر بسیاری از ایالات آمریکا را پیمود اما ناموفق در انجام هدفش به خانه بازگشت در حالی که بیماری روانی اش رو به وخامت بود. با انتخاب ریگان، بار دیگر دست به کار شد و او را تعقیب کرد. او تلاش کرد از طراح ترور جان اف کندی هم برای کارش الهام بگیرد. پیش از عملی کردن تصمیمش، در نامه ای به فاستر نوشت این کار را تنها برای تحت تاثیر قرار دادن او انجام می دهد.

سرانجام در 30 مارس 1981 وقتی ریگان از هتل هیلتون در واشنگتن خارج می شد شش بار به سمتش شلیک کرد و توانست سه نفر از همراهان ریگان را هدف قرار دهد ولی نتوانست مستقیما به رئیس جمهور شلیک کند هرچند گلوله ای که پس از برخورد به ماشین وی کمانه کرده بود به قفسه سینه ریگان اصابت کرد و مجروحش کرد. شدیدترین مصدومیت نصیب جیمز برَدی معاون مطبوعاتی ریگان شد که فلج شد.



جان هینکلی پس از شلیک تلاشی برای فرار از آنجا نکرد. او در دادگاه به خاطر بیماری روانی تبرئه شد هرچند در این مسئله اختلاف نظرهایی شکل گرفت. هینکلی باقی عمرش را تا به امروز در یک بیمارستان روانی سپری کرده است.

این اقدام هینکلی فیلم راننده تاکسی را به جایگاهی ویژه در تاریخ سینما رساند و تبدیل به اولین فیلمی کرد که مستقیما الهام بخش ترور یکی از روسای جمهور امریکا بوده است. تلاش هینکلی مانند شخصیت اول فیلم به شکست انجامید. پیش از این قضیه، ساخت خود فیلم نیز حواشی زیادی داشت. پل شریدر نویسنده اش در اوج مشکلات در حالی که طلاق گرفته بود، در ماشینش زندگی می کرد و الکلی بود فیلمنامه را نوشت. اسکورسیزی بود که به ساختنش رغبت نشان داد. فیلمی که کارگردانش را به نخل طلایی رساند و ریگان و همراهانش را راهی بیمارستان کرد.


منبع: ویکیپدیا، کافه کلاسیک، آفتاب.
مرتضی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از مرتضی بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-16-2010, 09:09 PM   #2
مرتضی
 
تاریخ عضویت: May 2009
پست ها: 2,329
تشکرها: 15,484
در 2,080 پست 10,717 بار تشکر شده
Points: 23,622, Level: 94
Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

نامه چاپلین به دخترش



چارلی چاپلین یکی از چهره های ماندگار تاریخ سینماست که آثار جاودانه ای از خود به جای گذاشته و از محبوبیتش در پی گذشت زمان کاسته نشده است. زندگی او چه بر روی پرده سینما و چه در پس آن با حواشی بسیاری همراه بوده است؛ از سالهای پرمخاطره کودکی اش گرفته تا دردسرهای سیاسی. اما یکی از حواشی جالبی که در محافل وطنی سالهاست درباره چاپلین رواج داشته، نامه ای منسوب به اوست که با قلمی شیوا به دخترش جرالدین نوشته شده است. نامه ای عاطفی که بیانگر نصایح پدرانه او به جرالدین است. این نامه که احتمالا دیده باشید اینطور آغاز می شود:
«دخترم جرالدين، از تو دورم ولی يک لحظه تصوير تو از ديدگانم دور نمی شود. تو کجايی؟ در پاريس، روی صحنه تئاتر پرشکوه شانزه ليزه؟ اين را مي دانم و چنان است که گويي در اين سکوت شبانگاهی، آهنگ قدمهايت را مي شنوم. شنيده ام نقش تو در اين نمايش پرشکوه، نقش آن دختر زيبای حاکمی است که اسير خان تاتار شده است.
جرالدين, در نقش ستاره باش و بدرخش، اما اگر فرياد تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی آور گلهايی که برايت فرستاده اند به تو فرصت هوشياری داد بنشين و نامه ام را بخوان. من پدر تو هستم. امروز نوبت توست که صدای کف زدن های تماشاگران گاهی تو را به آسمانها ببرد. به آسمانها برو ولی گاهی هم به روی زمين بيا و زندگی مردم را تماشا کن؛ زندگی آنان که با شکم گرسنه در حالی که پاهايشان از بينوايی می لرزد و هنرنمايی می کنند. من خود يکی از ايشان بوده ام. جرالدين دخترم، تو مرا درست نمی شناسی در آن شب های بس دور با تو قصه ها بسيار گفتم اما غصه های خود را هرگز نگفتم آن هم داستانی شنيدنی است...»
نامه ای که حداقل به سه زبان زنده دنيا ترجمه شد و سی سال است در مراسم رسمی و نيمه رسمی بارها و بارها از پشت ميکروفن خوانده می شود و خوانندگان با هر بار خواندن آن به لبخند غمناک چاپلين می انديشيدند که جهانی از معنا را در خود نهفته داشت. اما مسئله اینجاست که این قلم شیوا متعلق به چاپلین نیست. وفتی فرج الله صبا یکی از پیش کسوتان روزنامه نگاری ایران این نامه فانتزی را می نوشت فکرش را نمی کرد که خلاقیتش کار دستش بدهد. او بارها تلاش کرده است این سوءتفاهم را برطرف کند اما کمتر نتیجه گرفته است و نامه تخیلی که از زبان چاپلین نوشته همچنان به اسم چاپلین دست به دست می چرخد. فرج الله صبا داستان نامه را اینطور نقل می کند:
«... آن نامه را من نوشتم نه چاپلین خدا بیامرز. چارلی بیچاره روحش هم خبر نداشت. آن نامه فقط زاده تخیل من است... ماجرایی که باز می گردد به یک روز غروب در تحریریه مجله روشنفکر: سی و چند سال پیش در مجله روشنفکر تصمیم گرفتیم به تقلید فرنگی ها ما هم ستونی راه بیندازیم که در آن نوشته های فانتزی به چاپ برسد. بهرحال می خواستیم طبع آزمایی کنیم. این شد که در ستونی هر هفته نامه هایی فانتزی به چاپ می رسید. آن بالا هم سرکلیشه «فانتزی» تکلیف همه چیز را روشن می کرد. بعد از گذشت یکسال دیدم مطالب ستون تکراری شده. یک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اینقدر تکراری اند. گفتند: اگر زرنگی خودت بنویس! خب، ما هم سردبیر بودیم. به رگ غیرت مان برخورد و قبول کردیم. رفتم توی اتاق سردبیری و حیران و معطل مانده بودم چه بنویسم که ناگهان چشمم افتاد به گراوری که روی میزم بود و در آن عکس چارلی چاپلین و دخترش چاپ شده بود. همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه ای از قول چاپلین به دخترش نوشتم. از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار می آورد زود باش باید صفحه ها را ببندیم. آخر سر هم این عجله کار دستش داد و کلمه فانتزی از بالای ستون افتاد. همین شد باعث گرفتاری من طی این همه سال».
بعد از چاپ این نامه است که مصیبت شروع می شود: «آن را نوار کردند، در مراسم مختلف دکلمه اش می کردند، در رادیو و تلویزیون صد بار آن را خواندند، جلوی دانشگاه آن را می فروختند، حتی مرحوم مطهری در مقدمه کتابش «حقوق زن در اسلام» از آن استفاده کرد. هر چقدر که ما فریاد کشیدیم آقا جان این نامه را چاپلین ننوشته کسی گوش نکرد. بدتر آنکه به زبان ترکی استانبولی و آلمانی و انگلیسی هم منتشر شد. حتی در چند جلسه که خودم نیز حضور داشتم باز این نامه را خواندند و وقتی گفتم این نامه جعلی است و زاییده تخیل من ریشخندم کردند که چه می گویی ما نسخه انگلیسی اش را هم دیده ایم!»
منبع: خبرگزاری میراث فرهنگی
مرتضی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
8 کاربر از مرتضی بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-23-2010, 09:03 AM   #3
مرتضی
 
تاریخ عضویت: May 2009
پست ها: 2,329
تشکرها: 15,484
در 2,080 پست 10,717 بار تشکر شده
Points: 23,622, Level: 94
Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

بهترین فیلمهایی که هرگز ساخته نشدند

انتخاب بهترینها در میان آثار ساخته شده و منتشر شده به خودی خود امری بحث برانگیز است و نظر هر بیننده ای می تواند متفاوت از دیگری باشد. انتخاب وقتی دشوارتر می شود که بخواهیم در مورد آثاری قضاوت کنیم که هرگز ساخته نشده اند! علی الخصوص وقتی این مسئله در کارنامه بسیاری از فیلمسازان امری عادی است و هر یک آثاری دارند که به دلایل گوناگون ساخته نشده. به هر نحو، این فیلمها جزو معروفترین غایبان تاریخ سینما هستند:


«ناپلئون» - استنلی کوبریک
این تنها پروژه ناتمام یا نساخته کوبریک نیست اما به نظر عظیم ترین آنهاست. او برای نوشتن فیلمنامه، به تحقیقی دو ساله با همکاری چندین تاریخدان و مشاور و دستیار پرداخت. حاصل تحقیقات وی گنجینه ای کم نظیر است که شامل یادداشتهای متعدد، 15000 عکس از لوکیشن های مناسب و 17000 تصویر از دوران ناپلئونی است. وسواس بیمارگونه کوبریک هیچ نکته تاریخی از آن برهه را در تهیه چنان فیلمی نادیده نگذاشته بود؛ بی دلیل نیست که به اعتقاد بسیاری، این مهمترین فیلمی است که تاریخ سینما از دست داده است. آنچه عشاق آثار کوبریک را از دیدن شاهکاری دیگر از او محروم کرد، استودیوهای فیلمسازی (MGM و سپس United Artists) بودند که ورود به چنین پروژه ای را ریسک تلقی می کردند زیرا دوران طلایی حماسه های تاریخی را پایان یافته می دانستند (داستان طولانی ساخته شدن یا نشدن این فیلم را اینجا ببینید). ناپلئون جایی گفته بود زندگی اش می تواند داستانی جذاب باشد؛ شاید اگر ناپلئون مختار بود کارگردانی برای ساختن زندگی اش انتخاب کند کوبریک را برمی گزید.

«Kaleidoscope» - آلفرد هیچکاک
هیچکاک در دورانی که فعالیت چندانی نداشت تصمیم به ساخت فیلمی گرفت که می توانست تغییری بنیادی در سبک فعالیت سینمایی او و حتی شاید سینمای آن زمان به شمار بیاید. Kaleidoscope بنا بود روایتگر داستان قاتل و تجاوزگر سریالی باشد. هیچکاک در نظر داشت صحنه های این فیلم خشونت بار را بر اساس زندگی واقعی قاتلان و مجرمان شناخته نشده بریتانیایی بسازد، از جمله John George Haigh که قربانیانش را در اسید سولفوریک می انداخت. این می توانست تاریکترین فیلم کارنامه سینمایی هیچکاک باشد. او قصد داشت فیلم را از زاویه دید قاتل بسازد و می ترسید صحنه هایی که در ذهنش بود فراتر از آستانه تحمل تماشاچیان باشد. آنچه از دید کمپانی مانع ساخته شدن فیلم بود، «زشتی» قیافه نقش اول فیلم بود که هیچکاک را به شدت برآشفت.

«دون کیشوت» - اورسن ولز
دون کیشوت یکی از داستانهای پرآوازه عالم ادبیات است که شاید بتوان گربه سیاه عالم سینما هم نامید زیرا فیلمسازانی چون اوسن ولز و تری گیلیام و دیگران در ساختنش ناکام بوده اند. (حتی مستندی نیز از این ناکامی ها ساخته شده!) حاصل ترکیب چنین داستانی با شخص اورسن ولز که در طول پنج دهه فعالیت سینمایی، دهها اثر ساخته نشده و نیمه کاره از خود به جا گذاشت، یکی از آثاری است که حسرت دیدنش را به دل تماشاچیان گذاشت. او فیلمبرداری را در 1955 از مکزیک آغاز کرد. در طی سالها به اسپانیا و ایتالیا کشاند و طی سی سال، هر زمان که بودجه می یافت ادامه اش می داد. او حتی چند ماه پایانی عمرش در 1985 را نیز در فکر تکمیل این فیلم بود و ساخت آن به نوعی عقده برایش تبدیل شده بود. قطعاتی که ساخته شد در طی این سالهای متمادی بارها تغییر کرد، هم به لحاظ داستان و هم ساختار. در نهایت چیزی که از آن تلاشها به جا ماند، فیلمهایی جسته و گریخته به طول 300,000 فوت بود که Jess Franco در سال 1992 با سرهم بندی آن را ارائه کرد.

«Nostromo» - دیوید لینچ
دیوید لینچ در سالهای پایانی عمرش در حال ساخت فیلمی بر اساس داستان Nostromo نوشته جوزف کنراد بود، فیلمی که لیستی بلندبالا از سوپراستارهای آن زمان را در خود داشت: مارلون براندو، آنتونی کوئین، پیتر اُتول و دیگران. چند بار تهیه کننده و فیلمنامه نویس و محل فیلمبرداری عوض شد تا نهایتا کار فیلمبرداری آغاز شود، اما شش هفته پیش از آغاز فیلمبرداری لینچ بر اثر سرطان درگذشت.

«قلب تاریکی» - اورسن ولز
اورسن ولز پیش از آن که در عالم سینما شهرتی کسب کرده باشد، در آغاز همکاری با RKO یکی از استودیوهای پیشرو در آن زمان، قراردادی کم نظیر با این استودیو ثبت کرد که تقریبا در همه موارد حق تصمیم گیری را به او می سپرد. او چند ایده برای اولین اثرش در RKO پروراند و بیش از همه روی «قلب تاریکی» متمرکز شده بود. فیلمی که می خواست به اقتباس از اثر جوزف کنراد به روی پرده ببرد اما مشکلاتی از قبیل بودجه مورد نیاز برای ساخت فیلم و حساسیت کمپانی در مورد موضوعات بحث برانگیر آن دوران، مانع از تکمیل و ساخت این فیلم شد. RKO پس از رد کردن دو ایده اول ولز، سرانجام موافقت کرد شاهکار او با نام «همشهری کِین» را به روی پرده ببرد.


منبع: گاردین، Listology، تایمز.
مرتضی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از مرتضی بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-01-2010, 07:07 PM   #4
مرتضی
 
تاریخ عضویت: May 2009
پست ها: 2,329
تشکرها: 15,484
در 2,080 پست 10,717 بار تشکر شده
Points: 23,622, Level: 94
Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

پرتکرار ترین نقش تاریخ سینما

شماره B221 خیابان بیكر لندن در سالهای واپسین قرن نوزده، محل کار كارآگاهی زیرك و دوست داشتنی است که یکی از محبوبترین شخصیت های داستانی و سینمایی تاریخ است. کسی که با همراهی دوستی وفادار به نام «دکتر واتسون» نماد کارآگاهی در میان آثار کلاسیک به شمار می روند. شخصیتهایی كه مثل دو جزء جدانشدنی در بسیاری از مسائل جنایی در كنار هم هستند. در این میان حل معماهای پیچیده به عهده «شرلوک هولمز» است كه معمولا چندین گام از بقیه جلوتر است و «واتسون» با ثبت این وقایع در حقیقت به همه كمك می كند تا از واقعیت ماجرا با خبر شوند.



هولمز انسانی است عجیب و منحصر به فرد؛ او هیچ علاقه ای به زنها ندارد. شیمیدان، بوكسور و شمشیرزنی است حرفه ای، و البته معتاد به مرفین. گاهی اوقات ساعتها در گوشه ای نشسته و هیچ چیز نمی خورد و گاه برای لحظه ای روی پا بند نمی شود.

شرلوک هولمز بیش از یک قرن است کتابخوان‌ها، سینماروها و طرفداران پر و پاقرص خود را حفظ کرده است. اورسن ولز او را «معروف‌ترین مرد دنیا که هیچگاه وجود نداشته» توصیف کرده است. عجیب اینکه او هنوز هم چنین جایگاهی دارد. به اعتقاد جان لوکاره نویسنده بریتانیایی رمان‌های جاسوسی، «عجیب نیست که زوج هولمز و واتسون بیش از هر چهره ادبی دیگر مقلد داشتند. درام‌های پلیسی معاصر به دفعات به آنها استناد می‌کند. آنها به تنهایی مسئول فیلم‌های با مضمون «دوست جون جونی» هستند. تریلر معاصر بدون هولمز و واتسون گم می‌شود.»


ریشه‌های هولمز
ریشه های شخصیت هولمز، این طور که گفته اند به شخصیت دکتر جوزف بل استاد دانشکده پزشکی دانشگاه ادینبورگ برمی گردد که کانن دویل در فاصله 77-1876 و در دوران دانشجویی با او آشنا شد. او استادی جوان، بلند قد، لاغر، با بینی تیز، دید قوی و قدرت تشخیص بسیار سریع بود و دوست داشت با مشاهده دقیق بیماران قدرت منطق و نتیجه‌گیری خود را به رخ دانشجویان پزشکی بکشد. ترفند خاص بل این بود که در آمفی‌تئاتر دانشگاه می‌نشست و متصدی پذیرش بیماران سرپایی، مریض‌ها را پیش او می‌آورد. بل با استناد به چند نکته محتمل درباره بیمار به یک نتیجه خاص می‌رسید و با این کار او و دانشجویان را حیرت زده می‌کرد.

گفته می شود «سر آرتور كانن دویل» (1859-1930) خالق این شخصیت خود نیز روحیه ای شبیه به هولمز داشته و در دانشگاه جزو مستعدترین افراد بوده و به نوعی شخصیت هولمز را از جوانی پر شور خودش به وجود آورده است. او در چهار رمان بلند و 56 داستان كوتاه به شرح تواناییهای این كارآگاه توانا و منحصر به فرد می پردازد.

«اندرو لای ست» در كتاب «مردی كه شرلوك هولمز را آفرید: زندگی و دوران سر آرتور كونان دویل» خالق شخصیت هولمز را چنین معرفی كرده است: او كه در یك خانواده ایرلندی در سال 1859 در اسكاتلند به دنیا آمد، همه دنیای خیال پردازانه اش را از مادرش دارد... همین هم موجب شد تا كونان دویل از همان دوران كودكی همه قصه های اسرارآمیز خرس های جنگلی را ببلعد و ماجراهای علمی تخیلی ژول ورن را پی بگیرد و در داستان های عجیب و غریب سر والتر اسكات بر مبنای رمانس های تاریخی غرق شود. همه اینها ژانرهایی است كه خود او بعدها در جستجوی آنها برآمد.

حضور سینمایی
بیش از 120 سال پس از اولین حضور ادبی هولمز، تصویر سایه‌وار او برای همه آشناست؛ ترکیبی از یک کلاه گوش‌دار، بینی ‌تیز و پیپ حلقه‌‌ای. تعداد زیادی از ستاره‌های سینما خود را به شکل او درآورده‌اند و میزان موفقیت آنها متفاوت بوده است. تماشاگران سینما در کنار بازیگران قدیمی مانند بازیل راتبون، پیتر کوشینگ و جرمی برت بازیگرانی چون مایکل کین، پیتر کوک، لری هگمن، جان کلیز، تام بیکر و حتی راجر مور را هم در نقش کارآگاه بزرگ دیده‌اند.

اما اولین شرلوک هولمز درست و حسابی سینما موریس کاستلو بود که سال 1905 در فیلمی بر مبنای «نشانه چهار» بازی کرد و در ادامه، بیش از 100 فیلم در قرن گذشته از روی آن ساخته شد. به نظر می‌رسد همه بازی در نقش شرلوک هولمز را امتحان کرده‌اند. از فیلم‌های صامت تا فیلم‌های امروزی، او بیش از هر شخصیت داستانی دیگر روی پرده سینما ظاهر شده است. اما حقیقتا هیچكدام به اندازه «جرمی برت» در این نقش توانا نبوده اند.



«جرمی برت» دقیقا خود شرلوك هولمز است با تمام خصوصیات ظاهری و فعل و انفعالهای فیزیكی. او از اوایل دهه 80 میلادی نقش خود را در مجموعه های مختلف این سریالها برای تلویزیون «گرانادا» آغاز كرد و نزدیك به یك دهه اثری جاودان و به یادماندنی از هولمز به جای گذاشت.

به عکس هولمز زن گریز، خود برت شیفته همسرش بود و با مرگ وی دچار افسردگی شد. در پی آن، برت موها را از ته تراشید و داروی افسردگی مصرف می کرد که اضافه وزن و لختی او در چند اپیزود از سری آخر مشهود است. کارگردان به سختی می کوشید با توجه به این مسئله، برای روان پریشی هولمز در داستان دلیل بتراشد و تاکید بسیار بر تزریق های مواد مخدر وی کرده بود اما به واقع این بازیگرش بود که از درون متلاشی می گشت و بعد از آن از دنیا رفت.

جرمی برت قصد نداشت پس از فیلمبرداری داستان پرونده آخر دیگر در این نقش بازی كند اما سرانجام به اصرار دوستانش در سال 1986 بازی در سریال را از سر گرفت. برنامه ریزی این بود که همهٔ داستان‌های شرلوک هولمز فیلم برداری شود، ولی بعد از مرگ برت به علت ایست قلبی در لندن ادامهٔ پروژه ناتمام ماند.

شرلوک هولمز در ایران
از 41 قسمت مجموعه تلویزیونی شرلوک هولمز (محصول شرکت گرانادا) 38 قسمت در ایران دوبله و پخش شده است. آنچه سریال هولمز را در ایران محبوبتر می کند، دوبله زیبای بهرام زند است. صدای به یاد ماندنی اش که گویی بازی دوباره نقش هولمز در پشت میکروفون است، تکمیل کننده شخصیت پردازی هولمز و بازی درخشان برت است تا مثلثی کم نظیر شکل بگیرد و در یادها ماندگار شود. گفته می شود بهرام زند به خاطر این دوبله جوایزی بین المللی نیز کسب کرده است.


منبع: کافه کلاسیک، ویکیپدیا، گاردین، خبرآنلاین.
مرتضی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از مرتضی بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-07-2010, 12:21 AM   #5
مرتضی
 
تاریخ عضویت: May 2009
پست ها: 2,329
تشکرها: 15,484
در 2,080 پست 10,717 بار تشکر شده
Points: 23,622, Level: 94
Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

کیم جونگ ایل سینما می خواهد



«وظیفه ای که امروز پیش روی سینماست، کمک به ترقی مردم در تبدیل شدن به کمونیست های واقعی است. این وظیفه تاریخی بیش از همه نیازمند تغییرات انقلابی در کارگردانی است.»
کتاب «در باب هنر سینما»، کیم جونگ ایل - 1973

شین سان گوک یکی از کارگردانان مطرح تاریخ سینمای کره است. در دهه های 50 و 60 میلادی و در دوران طلایی سینمای کره، به او لقب «شاهزاده سینمای کره» داده بودند. او در سالهای آتی که سینمای کره با محدودیتهای دولتی و سانسور مواجه بود نتوانست درخشش گذشته اش را تکرار کند و در پی مجادلات با دولت، سرانجام استودیوی شین سان گوک در کره جنوبی بسته شد.

نام شین سان گوک زمانی بر سر زبانها افتاد که ماجرای کره شمالی برایش پیش آمد. همسرش، چوی اون هی بازیگر سینما که به تازگی از شین طلاق گرفته بود در سال 1978 در هنگ کنگ ربوده شد و به کره شمالی برده شد. وقتی شین به هنگ کنگ رفت تا سر و گوشی آب بدهد، او را نیز ربوده و به کره شمالی بردند. آدم ربایی ها به دستور رهبر آینده کره، کیم جونگ ایل انجام گرفت. او در نظر داشت برای ارتقای جایگاه حزب کارگران کره، صنعت سینما را به کار بگیرد اما چون کارگردانی پیدا نمی شد که دیدگاه او را درک کند، روش عجیبی را برای این کار برگزید.

مقامات کره شمالی ربودن کارگردان کره ای و همسرش را همواره تکذیب کرده و اعلام کرده بودند این دو با میل شخصی به کره آمده بودند. در کره شمالی ابتدا وسایل رفاهی شین را فراهم کردند ولی وقتی تلاش کرد فرار کند او را به پیونگ یانگ بردند و چهار سال در شرایطی حیوانی در زندان نگاه داشتند و در تمام این مدت به او گفتند همسرش مرده است. بعد دوباره آن دو را به حضور کیم جونگ ایل بردند تا به آنها بگوید که از کار سینماگرانش راضی نیست و ایده های جدیدی نیاز دارد. او همینطور از آنها به خاطر بی مبالاتی افسرانش در رفتار غیرانسانی با این زوج معذرت خواست و گفت این چهار سال سرش شلوغ بوده و نتوانسته زودتر به آنها رسیدگی کند. اینجا بود که چوی با ضبط صوتی مخفی 45 دقیقه از گفتگویشان را ثبت کرد. شین و چوی به پیشنهاد یا دستور کیم جونگ ایل دوباره ازدواج کردند.

شین با قراردادی که سالانه 3 میلیون دلار برایش قرار بود دریافت کند شگفت زده شد اما همچنان در فکر نقشه فرار بود. در سالهایی پر فراز و نشیب، شین هفت فیلم برای کیم ساخت که معروفترین آنها Pulgasari، مشابه گودزیلای ژاپنی ها بود. این فیلم مورد توجه کیم جونگ ایل قرار گرفت و در پی ساخت آن، در سال 1986 کیم راضی شد اجازه بدهد آن دو برای قراری کاری راهی وین شوند. آنجا و در یک موفعیت مناسب در یک کافه توانستند فرار کنند و خود را به سفارت آمریکا برسانند.

منبع: گاردین، ویکیپدیا.
مرتضی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از مرتضی بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-11-2010, 11:04 PM   #6
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

10 فیلم برتر مافیایی جهان معرفی شدند

همزمان با رشد صنعت سینما، نگرش های جدیدی در ساخت فیلم های سینمایی در ژانرهای مختلف ایجاد شده است. در ژانر فیلم های مافیایی، نیز گونه های مختلفی از فیلم ساخته شده که مورد توجه نسل های مختلف علاقه مند به سینما قرار گرفته است.


به گزارش سینماپرس به نقل از مجله سینمایی امپایر، معرفی چندین فیلم از بین انبوه فیلم های ساخته شده در ژانر مافیایی چندان ساده نیست. از فیلم "پدر خوانده" به کارگردانی "کاپولا" که همیشه در راس فهرست فیلمهای مطرح سینما بوده گرفته تا فیلم هایی که در چند سال اخیر با سلیقه های مختلف و توسط فیلم سازان گوناگون ساخته شده است. در این مقاله، 10 فیلم برتر و منتخب مافیایی مجله امپایر که همواره جز بهترین فیلم های سینمایی مافیایی در رسانه های سینمایی بوده اند، معرفی می شوند.

صورت زخمی scarface-1932

"هاوارد هاکس" کارگردانی این داستان مافیایی کلاسیک را که بخشی از آن بر اساس داستان زندگی واقعی "آلکاپون" روایت شده، بر عهده داشت. این فیلم به گفته "راجر ایبرت"، منتقد هالیوودی، صحنه های پر خشونتی را در زمان خودش در برداشت. داستان در مورد "تونی کامونته" (پاول مونی) روایت می شود که از سمت محافظ، رشد کرد و به قدرت زیادی رسید تا جایی که رئیسش از کار برکنار شد. رفتارهای خشن و ناملایمات زندگیش، باعث شد تا زندگی طولانی نداشته باشد. این فیلم یک شاهکار از یک کارگردان اسطوره بود.

پدرخوانده Godfather-1972
این فیلم یکی از بهترین فیلمهای مافیایی تاریخ سینماست. شما می توانید فیلم هایی زیادی را پیدا کنید که سایه ای از فیلم پدر خوانده، ساخته "فرانسیس فورد کاپولا" بر آن سنگینی کند. این یعنی یک ایده آل در ژانر مافیایی. با حضور "آل پاچینو"، به عنوان پسری که طالب آزادی بود و از طرفی فرزند "دن کورلئونه" بزرگ با بازی "مارلون براندو" با روحیه ای خشن بود. پدر خوانده، بی شک فیلمی طلایی از لحاظ استاندارد فیلم های پرهیجان محسوب می شود. بازی های قوی، بازیگردانی درست، کارگردانی حرفه ای و داستانی با رگه های ترس و اضطراب، تم های پیوسته و روایت بی نقص داستان، همه و همه به انتخاب این فیلم به عنوان بهترین فیلم ژانر مافیا صحه می گذارند. این فیلم بر اساس کتابی با نام پدرخوانده، اثر "ماریو پوتزو" ساخته شده است.

پدرخوانده 2 -1974 -Godfather2
همه می گویند دنباله فیلم ها هیچ وقت به کیفیت نسخه اول نمی شود اما گاهی اوقات، نوع روایت داستان و جذابیت های خانواده مافیایی "کورلئونه"، این موضوع را نقض می کند. پدرخوانده 2 ، برنده اسکار شد و به مخاطب گوشزد کرد که به "دون کورلئونه" جوانی که به قدرت رسیده بار دیگر نگاهی کند. از طرفی، "روبرت دنیرو" در جایی که به ایتالیایی صحبت می کند بسیار دیدنیست. این فیلم صفحات زندگی گذشته و حال خانواده کورلئونه را ورق می زند و داستان سیاهی از آن روایت می کند.

روزی روزگاری در امریکا-Once Upon A Time In America-1984
این فیلم به کارگردانی "سرجیو لئونه"، کارگردان ایتالیایی، ساخته شده است. او دیگر به مافیای ایتالیایی نمی پردازد و به مافیای یهودی که در نیویورک در حال رخ دادن است می پردازد.
"روبرت دنیرو" بار دیگر در این ژانر سینمایی حاضر می شود و در کنار "جیمز وود" قرار می گیرد. این فیلم همچنین جزئیات حال و گذشته را به چالش می کشد. فیلم به ما جنایتکارانی را معرفی می کند که کودک هستند و کم کم رشد کرده و در کنار هم باز هم جنایت می کنند. فیلم نامزد جایزه گلدن گلوب شد و در مراسم سینمایی "بفتا" در بریتانیا، برنده شد. بفتا اسکار بریتانیاییست. موسیقی این فیلم را که از مشهورترین قطعه های موسیقی سینماییست، "انیو موریکونه" ساخته است.

صورت زخمی-Scarface-1985
بار دیگر با این فیلم به برایان "دی پالما" باید درود فرستاد. او بار دیگر گفت که داستان مافیا، فقط قصه سیسیل نیست. "دی پالما" از کاراکتر کوبایی "تونی مونتانا" با بازی آل پاچینو" سخن می گوید. او وارد یک صحنه جنایت مواد در میامی می شود این فیلم هم پر از صحنه های خشن بود حتی در حد خودکشی. "استیون باور" و "میکله پففر" نیز در کنار"ال"، ایفای نقش کرده اند. داستان فیلم بر اساس نسخه سال 1932 با همین نام ساخته شده و با استقبال خوبی از سوی مخاطبان روبرو شد.

غیر قابل لمس ها-The Untouchables-1987
بار دیگر به یکی از فیلم های "برایان دی پالما" برخوردیم. این فیلم نوشته "دیوید مامت" است و تنها، قصه یک رئیس مافیا به نام "الیوت نس" و هم دانشکده ای هایش نیست بلکه داستان سقوط "آلکاپون" نیز هست. با بازی "روبرت دنیرو". "کاپونه"، یک آدمکش بی رحم است.البته نه با پیچیدگی های شخصیتی بلکه بسیار قابل فهم. " غیر قابل لمس ها"، یک فیلم ضد شیطانیست، فیلمی سنگین با سایه های خاکستری در صحنه ورود پلیس ها. در صحنه معروفی ،"نس"(کوین کاستر) می گوید: "من قانع شدم،من خوب بودم".دیگر بازیگر فیلم، "شون کانری"، برای بازی در نقش مکمل، اسکار بهترین بازیگر این نقش را به خود اختصاص داد.

رفقای خوب-Goodfellas-1990
"مارتین اسکورسیزی"، کارگردان صاحب سبک هالیوودی، در این فیلم ، فراز و نشیب های موجود در زندگی واقعی رئیس مافیای مشهور، "هنری هیل" را به تصویر می کشد. نقش "هیل" را "ری لیوتا" بازی می کند. این کاراکتر در جنایت غرق شده و زندگی اش سراسر خطر شده است. فیلم با کاراکتر های چند بعدی پر شده و این نگاه را به بیننده القا می کند که به بازی تک تک کاراکترها توجه کنند. "جو پشی" که در نقش یک مرد احمق بازی کرد، اسکار بهترین بازی را به خو د اختصاص داد. "روبرت دنیرو" و "لوراسین براکو"(فریاد) نیز در این فیلم بازی می کنند.

بوگسی-Bugsy-1991
فیلم در مورد یکی از خلافکاران لاس وگاس به نام "بوگسی سگال" یهودیست. حجم مافیایی فیلم بسیار بالاست و شاهد صحنه های زیادی از دنیای مافیا در فیلم هستیم. همچنین یک قصه رومانس بین "سگال"(وارن بتی) و "ویرجینیا هیل"(آنت بنینگ) به کارگردانی "باری لوینسون" روایت می شود. در بازه زمانی روایت فیلم، دوره خوبی از مافیا رقم خورده است. یک نگاه مثبتی نیز در فیلم موجود است که مخاطب به خوبی آن را درک می کند. "سر بن کیگزلی"، هنرپیشه مشهور هالیوودی به همراه "هاروی کیتل" در این فیلم بازی می کنند. این دو برای نقششان نامزد اسکار شدند.

دونی براسکو-1997-Donnie Brasco
"جانی دپ" با بازی در این فیلم به مافیا وارد می شود . او نقش یک پلیس جوان به نام "جو پیستون" یا "دونی براسکو" را بازی می کند. کار او ورود به یک باند مافیاییی است، جایی که "آل پاچینو" در کاراکتر "روجریو" نقش یکی از این افراد گروه مافیایی را بازی می کند. "جانی دپ" شرایط سقوط گروه را فراهم می کند . "انه هکه"، کاراکتر همسر "پیستون" را بازی می کند. این فیلم در بخش نمایش فیلم، نامزد اسکار شد.

جاده ای به سوی تباهی2002- Road to Perdition
فیلم یک جریان مافیایی ایرلندی را روایت می کند با بازی تام هنکس در نقش "مایکل سولیوان" که پس از برکناری رئیسش، "پل نیومن"، به به همراه پسرش بر سر کار می آید . سام مندز کارگردانی پروژه را به بهترین شکل از لحاظ تصویری برعهده دارد. فیلم در مورد گناهان و وظیفه شناسی های پدران و پسران و تلاش انها برای رسیدن به رستگاری است. :"جود لاو"، هنرپیشه با استعداد هالیوودی نیز در این فیلم به ایفای نقش پرداخته است.

فیلم هایی مافیایی دیگری هستند که جز فیلم های پر مخاطب هستند که از جمله آنها می توان به "من آمریکایی" که در مورد یک جنایتکار مکزیکی- امریکایی به نام "ادوارد اولموس" ساخته شده اشاره کرد. همچنین فیلم "بیلی باتگیت" با بازی "داستین هافمن" و فیلم "کازینو" ساخته "مارتین اسکوریزی" ازجمله این فیلم ها هستند.

ترجمه از مهدی چراغی
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-12-2010, 02:37 AM   #7
Saman
 
Saman's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jun 2009
پست ها: 602
تشکرها: 1,705
در 591 پست 3,897 بار تشکر شده
Points: 13,238, Level: 74
Points: 13,238, Level: 74 Points: 13,238, Level: 74 Points: 13,238, Level: 74
Activity: 33%
Activity: 33% Activity: 33% Activity: 33%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

نقل قول:
نوشته اصلی توسط گارد جاویدان نمایش پست ها

صورت زخمی scarface-1932

"هاوارد هاکس" کارگردانی این داستان مافیایی کلاسیک را که بخشی از آن بر اساس داستان زندگی واقعی "آلکاپون" روایت شده، بر عهده داشت. این فیلم به گفته "راجر ایبرت"، منتقد هالیوودی، صحنه های پر خشونتی را در زمان خودش در برداشت. داستان در مورد "تونی کامونته" (پاول مونی) روایت می شود که از سمت محافظ، رشد کرد و به قدرت زیادی رسید تا جایی که رئیسش از کار برکنار شد. رفتارهای خشن و ناملایمات زندگیش، باعث شد تا زندگی طولانی نداشته باشد. این فیلم یک شاهکار از یک کارگردان اسطوره بود.

ای کاش منبع این مطلب را هم قرار می‌دادید تا بفهمیم این کدام سایت احتمالاً سینمایی است که تلفظ درست اسم آدم مشهوری مثل هوارد هیوز (Howard Hughes) را هم نمی‌داند. کسی که فیلم برنده‌ی اسکار "هوانورد" بر اساس زندگی عجیب و غریب که چه عرض کنم، فوق العاده عجیب و غریب او ساخته شده. کسی که گفته می‌شود ثروتمندترین فرد جهان در زمان خود بوده ولی هیچ گاه دست از ریسک کردن بر نمی‌داشته. او پس از مرگش دارایی خود را وقف مؤسسه‌ی پزشکی به نام HHMI نمود که هنوز هم پا برجاست و ارزش موقوفات آن به 14 میلیارد دلار بالغ می‌شود. این مؤسسه 3000 نفر را در سراسر آمریکا در استخدام خود دارد.
Saman آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از Saman بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-12-2010, 09:40 AM   #8
سردرگم
 
سردرگم's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jun 2009
محل سکونت: نزديکي هاي کوير بالاي بلندي.
پست ها: 1,163
تشکرها: 12,883
در 1,074 پست 5,694 بار تشکر شده
Points: 12,282, Level: 72
Points: 12,282, Level: 72 Points: 12,282, Level: 72 Points: 12,282, Level: 72
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

آقا سامان ایشون "Howard Hawks" هستند نه Howard Hughes. اصلاً هوارد هیوز در این فیلم هیچ همکاری نداشتند.
http://www.imdb.com/title/tt0023427
سردرگم آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از سردرگم بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-12-2010, 06:59 PM   #9
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

«ارتباط فرانسوي» بهترين فيلم پليسي تاريخ سينما شد

جام جم آنلاين:
فيلم سينمايي «ارتباط فرانسوي» به کارگرداني ويليام فريدکين در نظرسنجي نيويورک ديلي نيوز با کسب 36 درصد آرا بهترين فيلم پليسي تاريخ سينما انتخاب شد.



وبسايت نيويورک ديلي نيوز اعلام کرد اين درام پليسي توليد سال 1971 است و در آن جين هکمن و روي شايدر نقش دو مامور پليس واحد مبارزه با مواد مخدر اداره پليس نيويورک را دارند که دنبال رابط فرانسوي و حلقه ارتباط شبکه‌هاي ورود و پخش مواد مخدر در آمريکا هستند.

«ارتباط فرانسوي» در هشت رشته نامزد اسکار شد و جوايز بهترين فيلم، کارگردان، بازيگر مرد (هکمن)، فيلمنامه اقتباسي و تدوين را برد. نمايش اين فيلم با راه افتادن موجي از فيلم‌هاي پليسي همراه بود و دنباله آن سال 1975 به کارگرداني جان فرانکنهايمر ساخته شد. خيلي‌ها معتقدند «ارتباط فرانسوي» بهترين صحنه تعقيب و گريز تاريخ سينما را دارد.
34 درصد از راي دهندگان نيويورک ديلي نيوز نيز «سرپيکو» سيدني لومت را به عنوان دومين فيلم پليسي برتر تاريخ انتخاب کردند. اين فيلم سال 1973 بر مبناي داستاني واقعي ساخته شد و آل پاچينو در آن به نقش فرانک سرپيکو افسر اداره پليس ظاهر شد که عليه فساد درون دستگاه پليس بپا مي‌خيزد. پاچينو براي «سرپيکو» نامزد اسکار شد و فيلمنامه فيلم نيز نامزد اسکار بود.
درام سال 1974 «گروگانگيري در پلهم يک، دو، سه» ساخته جوزف سارجنت 20 درصد آرا را به دست آورد. والتر ماتائو نقش ستوان زاکاري شخصيت اصلي فيلم را دارد. وقتي چهار فرد مسلح به نام‌هاي آبي، سبز، خاکستري و قهوه‌اي قطار زيرزميني پلهم را مي دزدند و يک ميليون دلار باج مي‌خواهند، گاربر وارد عمل مي‌شود.
رابرت شا، مارتين بالسام، هکتور اليزوندو و ارل هيندمن ديگر بازيگران اين فيلم هستند که سال 1998 يک فيلم تلويزيوني با بازي ادوارد جيمز اولموس به همراه داشت و قرار است فيلمي جديد از روي آن ساخته شود.
«شاهزاده شهر» توليد 1981 با بازي تريت ويليامز با داستاني درباره فساد پليس و تريلر مستندوار «شهر عريان» جولز داسين درباره قتل يک مدل جوان محصول 1948 هر يک با پنج درصد در رده‌هاي بعدي نظرسنجي نيويورک ديلي نيوز قرار گرفتند.
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
قدیمی 08-12-2010, 07:01 PM   #10
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

“همشهری کین” بهترین فیلم تاریخ سینما شد



منتقدان مجله معتبر فرانسوی کایه دو سینما فهرست ۱۰۰فیلم برتر تاریخ سینما را از نگاه خود منتشر کردند که شاهکار سال ۱۹۴۱ اورسن ولز در صدر آن قرار دارد.
به گزارش خبرنگار مهر، ایندیپندنت اعلام کرد “همشهری کین” که اولین فیلم بلند ولز است، داستان یک جوان آرمانگرای ثروتمند را به تصویر می‌کشد که رسوایی و فساد او را به پیرمردی منزوی و پشیمان تبدیل می‌کند.
رده دوم این فهرست به طور مشترک از آن فیلم ۱۹۵۵ “شب شکارچی” ساخته چارلز لاتن با بازی رابرت میچم و فیلم فرانسوی “قاعده بازی” (ژان رنوار، ۱۹۳۹) شد. “طلوع” (فریدریش ویلهلم مورنا، ۱۹۲۷) با حضور جرج اوبراین و جنت گینور و “آتالانت” (ژان ویگو، ۱۹۳۴) با بازی ژان داسته، دیتا پارلو و میشل سیمون رده‌های چهارم و پنجم فهرست کایه دو سینما را به خود اختصاص داده‌اند.
منتقدان مجله معتبر فرانسوی کایه دو سینما فهرست ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما را از نگاه خود منتشر کردند که شاهکار سال ۱۹۴۱ اورسن ولز در صدر آن قرار دارد.
فهرست مجله کایه دو سینما این ماه در قالب یک کتاب مصور و توصیفی منتشر شد و فیلم‌های این فهرست را ۷۶ کارگردان، منتقدان و دست اندرکاران سینمای فرانسه انتخاب کرده‌اند. تمام ۱۰۰ فیلم انتخاب شده از پنجشنبه پیش تا ژوئیه سال آینده در پاریس نمایش داده می‌شود.
بیشتر فیلم‌های انتخاب‌شده از سوی کایه دو سینما، آمریکایی هستند و بسیاری از فیلم‌های فرانسوی نیز در فهرست ۱۰۰ فیلم برتر این مجله دیده می‌شود، اما حتی یک فیلم بریتانیایی نیز در این فهرست حضور ندارد.
مجله کایه دو سینما که به جرات تاثیرگذارترین مجله سینمایی تاریخ مطبوعات است، فیلم‌هایی از آلمان، ایتالیا، اسپانیا، روسیه، سوئد، هند و ژاپن را نیز انتخاب کرده‌ است.
در فهرست فیلم‌های منتخب کایه دو سینما هیچ اشاره‌ای به “لارنس عربستان” دیوید لین نشده و این در حالی است که فیلم لین در فهرست ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما که از سوی موسسه فیلم آمریکا در هالیوود منتشر شد، رده هفتم را از آن خود کرد. هیچ فیلمی از پیتر گرین‌اوی یا کن لوچ فیلمسازان بریتانیایی نیز در فهرست حضور ندارد.
کایه دو سینما به جرات روشنفکرترین مجله سینمایی است و چند نویسنده و منتقد معروف آن از جمله ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، کلو شابرول و ژاک ریوت چند سال پس از آغار انتشار این مجله در اوایل دهه ۱۹۵۰ فیلمسازانی مطرح شدند.
آلفرد هیچکاک و چارلی چاپلین نیز که متولد بریتانیا هستند، تنها با فیلم‌های آمریکایی خود در این فهرست دیده می‌شوند. ژان میشل فردون سردبیر کایه دو سینما حضور نداشتن فیلم‌های بریتانیایی در فهرست ۱۰۰ فیلم برتر به انتخاب این مجله را “در خور توجه” اما “غیرعمدی” دانست و گفت: این مسئله نه به خاطر نگاه ضدبریتانیایی، بلکه ناشی از انتخاب‌های فردی ۷۶ نفر از دست‌اندرکاران سینما در فرانسه است.
هیئت داوران کایه دو سینما چهار فیلم فرانسوی را در فهرست ۲۰ فیلم اول فهرست گنجانده‌اند. “آواز در باران” ۱۹۵۲ که به جرات کلاسیک‌ترین فیلم موزیکال آمریکایی تاریخ سینماست و دو وسترن معروف “جویندگان” (جان فورد،‌ ۱۹۵۶) و “ریو براوو” (هوارد هاکس، ۱۹۵۹) نیز در میان ۲۰ فیلم اول هستند.
کایه دو سینما به جرات روشنفکرترین مجله سینمایی است و چند نویسنده و منتقد معروف آن از جمله ژان لوک گدار، فرانسوا تروفو، کلو شابرول و ژاک ریوت چند سال پس از آغار انتشار این مجله در اوایل دهه ۱۹۵۰ فیلمسازانی مطرح شدند.

فهرست ۲۰ فیلم اول فهرست ۱۰۰ فیلم برتر تاریخ سینما به انتخاب کایه دو سینما به شرح زیر است:


۱- “همشهری کین”، ۱۹۴۱، اورسن ولز
۲- “شب شکارچی”، ۱۹۵۵، چارلز لاتن
۲- “قاعده بازی”، ۱۹۳۹، ژان رنوار
۴- “طلوع”، ۱۹۲۷، فریدریش ویلهلم مورنا
۵- “آتالانت”، ۱۹۳۴، ژان ویگو
۶- M، ۱۹۳۱، فریتس لانگ
۷- “آواز در باران”، ۱۹۵۲، جین کلی و استنلی دانن
۸- “سرگیجه”، ۱۹۵۸، آلفرد هیچکاک
۹- “بچه‌های بهشت”، ۱۹۴۵، مارسل کارنه
۹- “جویندگان”، ۱۹۵۶، جان فورد
۹- “حرص”، ۱۹۲۴، اریک فون استروهایم
۱۲- “ریو براوو”، ۱۹۵۹، هوارد هاکس
۱۲- “بودن یا نبودن”، ۱۹۴۲، ارنست لوبیچ
۱۴- “داستان توکیو”، ۱۹۵۳، یاسوجیرو اوزو
۱۵- “تحقیر”، ۱۹۶۳، ژان لوک گدار
۱۶- “اوگتسو مونوگاتاری”، ۱۹۵۳، کنجی میزوگوشی
۱۶- “روشنایی‌های شهر”، ۱۹۳۱، چارلی چاپلین
۱۶- “جنرال”، ۱۹۲۷، باستر کیتن
۱۶- “نوسفراتو، یک سمفونی وحشت”، ۱۹۲۲، فریدریش ویلهلم مورنا
۱۶- “اتاق موسیقی”، ۱۹۵۸، ساتیاجیت را
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-12-2010, 07:03 PM   #11
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

سري فيلم‌هاي «اره» به عنوان موفق‌ترين ترسناك‌هاي تاريخ سينما انتخاب شدند





سري فيلم‌هاي «اره» به عنوان موفق‌ترين ترسناك‌هاي فيلم‌هاي تاريخ سينما انتخاب شدند. به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، اره (Saw) فيلمي در ژانر وحشت است که توسط «جيمز ون» و «لي وانل» خلق شد و تا سال 2009 شش فيلم از اين مجموعه ساخته و اکران شده است.
بنابراعلام كامينگ سون، سري آثار سينمايي اره تاكنون فروشي بالغ بر 472 پوند را تجربه كرده است.
شخصيت اول اين فيلم مردي است به نام جان کرامر با لقب جيگسا (اره مويي)كه توبين بل نقش او را بازي مي‌کند.
جان بعد از اتفاقي که براي همسرش در کلينيک او افتاد و منجر به کشته شدن بچه‌ي او در شکم همسرش شد، فهميد بعضي از انسانها ارزش زندگي که خدا به آنها داده است را نمي‌دانند؛ براي همين تصميم گرفت فقط با کساني که گناهکار بودند و ارزش زندگي خود را نمي‌دانستند بازي‌هايي انجام دهد. در تمام اين بازيها راه‌هاي نجاتي براي فرد بازي کننده قرار داده بود کساني که نجات پيدا مي‌کردند قدر زندگي خود را مي‌دانستند که افراد بسيار محدودي بودند. جان يک آدم بسيار باهوش بود. افرادي که او انتخاب مي‌کرد کساني بودند مانند: قاتل‌ها، خبرچين‌ها، خيانتکارها و ... .
سري فيلم‌هاي اره که تا به حال شش قسمت از آنها اکران شده داراي فروش بالايي بوده است. سبک اين فيلم را مي‌توان جنايي ناميد.
کارگردان قسمت 7 سري فيلم اره قول داده آن را براي سال 2010 به عنوان يک شگفتي بزرگ آماده کند.
اولين قسمت اره، در 29 اکتبر 2004 ارائه شد.
نسخه اول فيلم «اره» توسط «جيمز وان» و به نويسندگي خودش با سرمايه‌اي حدود 24 ميليون دلار در سال 2004 ساخته شد و در آن بازيگران زياد و سرشناسي هم حضور نداشتند، اما فروش زياد آن تهيه‌كنندگان هاليوودي را به ساختن دنباله‌هاي آن تشويق كرد.
دومين قسمت در 28 اکتبر 2005، سومين قسمت در 27 اکتبر 2006، چهارمين قسمت در 26 اکتبر 2007، پنجمين قسمت در 24 اکتبر 2008، ششمين قسمت در 23 اکتبر 2009 ارايه شدند و هفتمين قسمت در 22 اکتبر 2010 ارائه خواهد شد.
چندي پيش نخستين عكس‌ها از پروژه سينمايي «اره 7» با عنوان فرعي «تله بيا هنوز زنده‌ام» منتشر شد. اين فيلم در گونه آثار وحشت و دلهره آور، براي اكران در 22 اكتبر (30 مهر ماه) آماده مي‌شود.
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
قدیمی 08-12-2010, 07:24 PM   #12
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما


بر باد رفته، 70 ساله شد. فیلمی که همچون کتاب متبوعش، رکوردهای زیادی بر جای گذاشت و محبوبیت بسیاری پیدا کرد. کتاب بر باد رفته، آن قدر در آمریکا فروش کرده که می گویند پس از انجیل، پرفروش ترین کتاب تاریخ آمریکا است. فیلم بر باد رفته هم آن قدر فروش داشته که همین چند هفته قبل اعلام شد که با احتساب نرخ تورم، فروش بر باد رفته تقریباً معادل 1 میلیارد و 450 میلیون دلار فقط در آمریکا است و بنابراین بر باد رفته به طور رسمی به عنوان پربیننده ترین فیلم تاریخ سینما بالاتر از فیلم هایی چون آوای موسیقی و ای تی و تایتانیک و... معرفی شد. اما نکته ی مهم این جاست که هم کتاب مارگارت میچل و هم فیلم ویکتور فلمینگ به طرز شگفت انگیزی از مانع بزرگی به نام زمان عبور کرده اند. کتاب بر باد رفته هنوز فروش دارد و فیلم بر باد رفته هنوز هم جزو محبوب ترین فیلم های تاریخ است. در 70 سالگی فیلم بر باد رفته، نگاهی دوباره به این فیلم شاید بتواند نکات جالبی را درباره ی آن مشخص نموده و ما را به سمت درک این مسأله که چگونه یک فیلم می تواند بعد از این همه سال، هنوز این قدر محبوب باشد، راهنمایی کند!

عظمت: بعضی از فیلم ها هستند که شاید نقاط ضعف زیادی داشته باشند. ولی یک ویژگی خاص دارند که باعث می شود تماشاگر به راحتی بتواند چشمش را به روی مشکلات و ضعف های آن ببندد. بر باد رفته هم چنین فیلمی است و ویژگی مهم آن هم عظمتش است. کافی است چند دقیقه ی ابتدایی فیلم را تاب بیاورید تا به راحتی در شکوه چشم نواز فیلم غرق شوید. آن گاه دیگر به راحتی می توان از این مسأله چشم پوشی کرد که فیلم چقدر سعی می کند زود و سریع شخصیت های پرشمارش را به ما معرفی کند و برای همین بعضی از شخصیت های فرعی فیلم برای ما درست جا نمی افتند. یا این که چقدر نقش بخت و تقدیر در فیلم بالاست. یا مثلاً این نکته که فیلم چقدر سعی در شیرفهم کردن تماشاگر دارد (مثلاً قسمتی که رت به اسکارلت می گوید ممکن است برایش اتفاقی رخ دهد و دقیقاً در همان لحظه اسکارلت از پله ها پایین می افتد). یا این مسأله که بر باد رفته تا چه حد نژادپرستانه به تصویر کشیده شده است (سمپاتیک ترین کاراکترهای فیلم، جنوبی های طرفدار برده داری اند و منفورترین آدم های فیلم، شمالی های غارتگر!). همه ی این ها را به سادگی می توانیم از یاد ببریم، وقتی عظمت و وقاری را می بینیم که نه فقط در نماهای باشکوه و دکورهای عظیم فیلم، که در همه ی ابعاد آن وجود دارد. از موسیقی ماکس استاینر گرفته تا بازی فوق العاده ی دو بازیگر اصلی فیلم. اگر مثلاً می بینیم که شخصیت اشلی ویلکز به اندازه ی دو کاراکتر اصلی به دل نمی نشیند، به خاطر این است که نه خود شخصیت اشلی و نه بازی لسلی هوارد، عظمتی که از یک عضو بر باد رفته انتظار می رود را ندارند. به هر حال، بر باد رفته، شاید عظیم ترین محصول تاریخ کمپانی رؤیاسازی هالیوود باشد. طبیعتاً خیلی از سکانس های آن، امروزه تأثیرگذاری اولیه را ندارند. ولی بعضی از صحنه های آن، هنوز دیدنی و به شدت اثرگذارند. از جمله سکانس عبور رت و اسکارلت از میدان غرق آتش و واگن حاوی مواد منفجره. به هر حال از فیلمی که تهیه کننده اش بیش از یک سال زمان صرف کرد تا بازیگر نقش اسکارلت را مطابق با آن چه در کتاب آمده است پیدا کند، انتظاری جز این هم نمی رود.

جنگ: فیلم در لایه ی رویی خود، یک فیلم ضدجنگ است. پبام های ضدجنگ فیلم، کاملاً مشخص وآشکارند. ولی هنوز جذاب جلوه می کنند. در این بین دو صحنه وجود دارد که شاید بیش از هر سکانس دیگری نمایان گر مصائب جنگ باشند. یکی آن جا که دارند لیست کشته شدگان جنگ را توزیع می کنند و ما نمایی از این لیست را می بینیم که در آن فقط عبارت KILLED IN ACTION در کنار اسم سربازان خودنمایی می کند و پس از زوم دوربین، فقط کلمه ی KILLED را می بینیم که زیر هم ردیف شده است. سکانس دوم هم همان صحنه ی معروفی است که اسکارلت دارد از میان مجروحان و کشته شدگان جنگ می گذرد و وقتی دوربین عقب می کشد، تازه متوجه می شویم که عظمت کار تا چه حد است و با چه خیل عظیمی از کشته ها و مجروحان جنگ طرفیم. فیلم در واقع تقابل دنیای ساده و شاد قبل از جنگ و دنیای خشن و تلخ و بی رحم پس از آن است. فضای فیلم به فراخور این پیام، از همان ابتدا فضایی آرام، ولی تهدیدکننده است. به سکانس اول فیلم دقت کنید. نمای ضدنور از پهنه ای که گاوها دارند از آن می گذرند، زیر یک آسمان نارنجی که انگار دارد از آن آتش می بارد و تک درختی که استوار زیر آن ایستاده است. آیا این نشانی از زندگی اسکارلت اوهارا و جنوبی ها پس از تصرف زمین هایشان توسط شمالی ها (گاوها؟!) نیست؟

جدایی: از این لایه ی ظاهری که بگذریم و به عمق فیلم بنگریم، بر باد رفته یک ملودرام قوی است. بر باد رفته در واقع به طور کلی داستان جدایی هاست. اسم فیلم هم به همین نکته اشاره دارد. باز هم توجهتان را به سکانس اول و آن تک درخت زیر آسمان جلب می کنم که به وضوح نمایان گر تنهایی است. این جدایی ها ابعاد مختلفی دارد. می تواند جدایی ظاهری رت و اسکارلت باشد (قبل از ازدواج)، یا جدایی درونی آن ها (پس از ازدواج). می تواند جدایی اسکارلت و اشلی در طول فیلم باشد و یا به طور کلی جدایی همه ی کسانی که جنگ آن ها را از هم دور انداخته است. این جنبه از فیلم، برای تماشاگر شرقی (که بیش از بیننده ی غربی عادت به تماشا و ادراک چنین مضمون هایی دارد) می تواند حتی جذاب تر هم باشد. پایان فیلم هم که دیگر در نقش تیر خلاص است و گم شدن کلارک گیبل با آن ابهت در میان مه، حتی جنبه ای اساطیری و دست نیافتنی به او می بخشد. کنایه آمیز است. تا زمانی که رت باتلر دست یافتنی بود، اسکارلت به او اهمیتی نمی داد و حالا که دست نیافتنی شده، تازه اسکارلت ماجرا را فهمیده است و می خواهد او را حفظ کند. انگار او هیچ گاه از این تنهایی نمی تواند بگریزد.
سایز تصویر به صورت خودکار تغییر یافت . با کلیک در این قسمت میتوانید اندازه واقعی آنرا مشاهده نمایید . اندازه واقعی عکس 804x599 پیکسل
داستان: همه ی این حرف ها به کنار. داستان جذاب فیلم، عامل مهم تری برای توجه تماشاگران عام به این فیلم است. داستان فیلم در قرن نوزدهم می گذرد. همان زمانی که داستان خیلی از فیلم های وسترن در آن حوالی می گذرد. برای همین از شباهت های مضمونی بین بر باد رفته و فیلم های وسترن تعجب نمی کنیم. جدا از بحث تنهایی شخصیت اصلی و جدایی آدم ها که در بخش قبلی به آن اشاره شد و یکی از نقاط مشترک بر باد رفته و وسترن هاست، توجه ویژه ی بر باد رفته به برخی از مؤلفه های فیلم های وسترن هم جالب است. در قرن نوزدهم، زن و اسب و زمین بسیار مورد توجه بودند. چرا که دسترسی به آن ها بسیار دشوار بود. در این فیلم هم توجه خاصی به آن ها شده است. بدترین زن در این فیلم (که یک فاحشه است) به موقع کمک های بزرگی به رت و دوستانش می کند و زنی محترم به تصویر کشیده می شود. اسکارلت در اوائل فیلم سؤالی می پرسد که مضمونش چنین است که چرا باید دخترها دنبال پیدا کردن شوهر بدوند؟ ولی آن چه در طول فیلم می بینیم، برعکس است. همیشه این مردانند که دارند در پی زنان می دوند. از سوی دیگر، یکی از اولین حرف های رت پس از تولد دخترش این است که برایش یک اسب می خرد و یکی از ویژگی های مهم پدر اسکارلت هم توانایی اش در اسب سواری است که نوعی حس غرور به او می بخشد. ملک تارا هم که مهم ترین بخش زندگی اسکارلت و خانواده ی ایرلندی الاصل اوست و تمام شرف و آبروی خانواده ی اوهارا در این زمین خلاصه می شود. می بینید؟ زن، اسب و زمین.
اما جدا از این مسائل که بیشتر به کتاب برمی گردد، خود فیلم هم ریتم تند و مناسبی دارد و تماشاگر را به خوبی به دنبال خودش می کشاند. ویکتور فلمینگ را غالباً بیشتر به عنوان یک تکنسین ماهر می شناسند تا یک فیلمساز قوی. کسی که متخصص به پایان رساندن پروژه های معلق مانده و پرهزینه شناخته می شد. (دو نمونه اش، دو فیلمی بودند که او در سال 1939 ساخت: بر باد رفته و جادوگر شهر زمرد). ولی نکته ی مهم درباره ی او این است که فلمینگ تخصص ویژه ای در داستان گویی داشت. شاید نتوان او را یکی از برترین داستان گویان تاریخ سینما دانست. ولی از این نظر، جایگاه بالایی دارد. فیلم های او، از خاک سرخ گرفته تا همین بر باد رفته و جادوگر شهر زمرد و فیلم های بعدی اش از جمله ژاندارک و... از تعادلی قابل ستایش در روند داستانی شان برخوردارند که بی شک بخش بزرگی از آن حاصل کار فلمینگ است. بر باد رفته علی رغم زمان طولانی اش، از ریتم تندی برخوردار است که از خستگی تماشاگر جلوگیری می کند. اتفاقات فیلم خیلی سریع و گاه رگباری رخ می هند و خلاصه این که فیلم هیچ گاه از نفس نمی افتد و این اتفاق برای فیلمی 220 دقیقه ای، اصلاً اتفاق کوچکی نیست. سرعت شناسایی شخصیت ها به طرز حیرت انگیزی بالاست. نگاه کنید به اولین سکانسی که اسکارلت در آن حضور دارد (سکانس مهمانی). در همین دقایق اندک با اصلی ترین ویژگی های او آشنا می شویم: بی پروا، مغرور، دمدمی مزاج، عاشق اشلی ویلکز و... در مورد رت باتلر هم همین طور. پوزخندی که او در همان اولین صحنه ای که حضور دارد به اسکارلت می زند، بیان گر خیلی از مسائل است. این نکته البته در مورد برخی از شخصیت های فرعی خوب عمل نکرده و باعث شده چندان نتوانیم به آن ها نزدیک شویم. ولی در مورد شخصیت های اصلی، بی برو برگرد مؤثر و موفق بوده است.

رت باتلر/ اسکارلت اوهارا: حالا رسیدیم به مهم ترین و تأثیرگذارترین قسمت فیلم که دو شخصیت اصلی آن هستند. دو شخصیتی که کشمکش ها و تقابل آن ها بخش اصلی جذابیت داستان و یکی از مهم ترین تقابل های تاریخ سینما را شکل می دهد.
در فهرستی که چند سال قبل از صد کاراکتر به یادماندنی تاریخ سینما منتشر شد، اسکارلت اوهارا در رده ی سوم قرار گرفت. این اتفاق، به هیچ وجه عجیب و غیرمنتظره نبود. چرا که اسکارلت، بی شک نمونه ای ترین زن تاریخ سینماست. از همان ابتدای فیلم می فهمیم که او یک زن معمولی نیست. حسادت ها، بی پروایی ها و بی قیدوبندی های اسکارلت، او را از تمام زنان اطراف متمایز می کند. او زنی بی پرواست که قوانین برایش اهمیتی ندارند و فقط به فکر خودش است. همان طور که وقتی مادر و خواهرانش مشغول دعا کردنند، او دعا نمی خواند و به تمایلات درونی اش درباره ی اشلی فکر می کند. او زنی حسود، دورو، منفعت طلب و ریاکار است. همه ی این ها برای این که یک شخصیت را منفور و کثیف جلوه دهد، کافی است! ولی به طرز پارادوکسیکالی اتفاقاً اسکارلت چهره ی محبوبی هم هست! (جلوتر می گوییم که چنین تناقضی در مورد رت باتلر هم صدق می کند). علت این محبوبیت را می توان حضور خصوصیاتی دانست که نه تنها زنان، بلکه حتی بسیاری از مردان هم آرزوی داشتن آنان را دارند. اسکارلت زن شجاعی است. برای گرفتن حق خودش هر کاری می کند. بی باک و جسور است. قدرت مدیریت بالایی دارد و در مواقع بحرانی به خوبی می تواند اوضاع را اداره کند. حاضر نیست ذره ای هم از حقش بگذرد، مگر این که چیزی دیگری را در قبال آن به دست بیاورد. (به یاد آورید صحنه ای را که ملانی حلقه ی ازدواجش را برای کمک به جنگجویان جنوبی اهدا می کند و زمانی که رت این کار ملانی را ستایش می کند، اسکارلت هم برای جلب توجه رت حاضر می شود حلقه ی ازدواجش را به مأمور جمع آوری بدهد). همیشه حواسش به اطراف است و اجازه نمی دهد اوضاع از کنترلش خارج شود. امروز می توان بر باد رفته را دید و دیوید ا. سلزنیک را تحسین کرد که این چنین در انتخاب بازیگر نقش اسکارلت دقت به خرج داده است. حالا با اطمینان می توان گفت که ویوین لی بهترین انتخاب ممکن برای این نقش بوده است. در نقش دختری جسور و تندرو و ظاهراً رام نشدنی! برای این که بیشتر خصوصیات اسکارلت را درک کنیم، مارگارت میچل زن دیگری را وارد داستانش کرده که روی دیگر اسکارلت به شمار می رود و این شخص ملانی است. زنی آرام و مهربان که همیشه به فکر دیگران است تا به فکر خودش. همیشه حاضر است از خودش مایه بگذارد تا دیگران آسیب نبینند. بر خلاف اسکارلت، ملانی به شدت خجالتی است و آرام. آزاری به کسی نمی رساند و به سادگی تحت کنترل است. ولی بر خلاف او، اسکارلت سرکش و یاغی است. به نظر نمی رسد کسی بتواند او را کنترل کند مگر یک نفر. یک نفر که به اندازه ی خود اسکارلت بی قیدوبند و بی پرواست: سروان رت باتلر.
رت باتلر کسی است که در واقع معادل اسکارلت در میان مردان به شمار می رود. او تنها کسی است که می تواند جلوی اسکارلت بایستد. اوست که می تواند به سادگی دل زنان را به دست بیاورد و سپس به آن ها بی اعتنایی کند. اوست که می تواند قولی بدهد و به راحتی زیر قولش بزند. برای همین است که اسکارلت از همان ابتدا روی خوشی به رت نشان نمی دهد. چون انگار دارد خودش را در وجود رت می بیند. همه ی صراحت ها و رفتارهای رک و تند آزاردهنده ی اسکارلت، در رت هم وجود دارند. برای همین است که از رت دوری می جوید (هر چند در باطن طور دیگری است). در عوض رت از مشاهده ی شیطنت های اسکارلت لذت می برد. چرا که بالاخره زنی را پیدا کرده که می تواند در مقابل رت بایستد و جوابش را بدهد! بنابراین توجه رت به اسکارلت و بی توجهی ظاهری اسکارلت به رت، کاملاً منطقی و قابل قبول است. اما رت باتلر فقط این نیست. در اوائل فیلم به اسکارلت (و در واقع به ما) گفته می شود که رت سوابق خوب و روشنی ندارد. انگار قرار است با نقش منفی داستان رو به رو شویم. ولی آن چه در ادامه می بینیم، کاملاً متفاوت است. رت در طول فیلم از همه ی مردان برتر و بالاتر است. جذاب ترین مرد داستان اوست. ظاهری بسیار جنتلمن دارد. ولی موقعش که برسد، آن قدر بی قید و بند و آزاد است که برود پشت مبل قایم شود و صحبت های پنهانی اسکارلت و اشلی را گوش کند! از همان جایی که رت درمقابل مردان پرشوری که از ورود به جنگ با شمالی ها حمایت می کنند می ایستد و نظر مخالفش را ابراز می کند، می توانیم بفهمیم شخصیت او چگونه است. اما زمانی که اسکارلت ظرف چینی رو به دیوار اتاق می کوبد و کلارک گیبل با آن لبخند تمسخرآمیزش سوت زنان از پشت مبل بیرون می آید، انگار بخشی دیگر از وجود او هم آشکار می شود. بخشی که در تضاد با آن عقل گرایی و منطقی قرار می گیرد که او در مقابل طرفداران جنگ با شمالی ها بروز داده بود. رت باتلر آدمی است که آبروی مناسبی در میان جنوبی ها ندارد،روابط نامشروع او با زنان نقل محافل است و خیلی ها با او مخالفت می کنند، ولی جذاب است و خوش پوش. مدال افتخار می گیرد و زنان به او غبطه می خورند! می بینید که تناقض هایی که در مورد اسکارلت وجود داشتند، در رت باتلر هم به چشم می خورند. رت آدم خوبی نیست. ولی می توان گفت هر کس که به تماشای این فیلم بنشیند، حداقل در بخش هایی از فیلم آرزو می کند جای رت باشد! بخشی از این جذابیت به خاطر حضور کلارک گیبل در این نقش است. اغراق نیست اگر بگویم انتخاب کلارک گیبل برای ایفای نقش رت باتلر یکی از بهترین انتخاب بازیگران در کل تاریخ سینماست! کلارک گیبل همان کسی است که رت باتلر می بایست باشد. گویی گیبل زاده شده بود تا در این نقش بازی کند. سخت است این نکته را بفهمیم که آن کاراکتری که در فیلم می بینیم، به رت باتلر بیشتر نزدیک است یا به کلارک گیبل! رت باتلر در واقع کامل ترین پرسونای کلارک گیبل روی پرده ی سینما بود. خصوصیات رت باتلر در این فیلم در واقع چکیده ی همان چیزی است که گیبل در فیلم های قبل از بر باد رفته هم داشت (از جمله در یک شب اتفاق افتاد و سان فرانسیسکو ) و در فیلم های بعد از بر باد رفته ی او هم به چشم می خورد (از جمله در موگامبو و ناجورها). ولی در بر باد رفته، این تیپ در اوج است. مردی خوش پوش و جذاب، طعنه زن و خونسرد، تند و آتشین و آزاد از هر قید و بندی. شاید یکی از علل جذابیت نقش رت باتلر در این باشد که بازیگر آن دقیقاً می دانست چه باید بکند. فقط کافی بود همان چیزی باشد که یک دهه داشت آن را تمرین می کرد!


70 سال از ساخت بر باد رفته می گذرد. ولی فیلم هنوز سرپا و قدرتمند جلوی ما ایستاده و قلب دوستداران دوران طلایی آمریکا را تسخیر می کند. بر باد رفته هنوز زنده است و نفس می کشد. همان طور که کتاب بر باد رفته هنوز فروش دارد. هنوز می توان فیلم را دید و با لحظه لحظه اش زندگی کرد. اگر چه با دید هنری و منتقدانه می توان ایرادهایی هم از آن گرفت. ولی پیشنهاد من چیز دیگری است. این حرف ها را رها کنید و یک بار با نگاه یک عاشق به فیلم نگاه کنید. با دید یک عشق سینما. آن وقت می توانید دلیل این محبوبیت عظیم و تکرارنشدنی بر باد رفته را بفهمید. فیلم های زیادی داریم که بهتر از بر باد رفته هستند. ولی فیلمی که به جذابیت و محبوبیت آن باشد؟ بعید می دانم!

منبع:وبلاگ عاشقان سینما
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-12-2010, 08:29 PM   #13
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

همشهری کین (Citizen Kane) کارگردان: اورسن ولز
بازیگران: اورسن ولز - جوزف کاتن
محصول 1940 آمریکا - سیاه و سفید
توضیح: فیلمی سرشار از تکنیک های ناب سینمایی که توسط نابغه سینما اورسن ولز
ساخته شد و همواره در میان ده فیلم برتر تاریخ سینما می درخشد.
غنچه رز
- در همشهری کین -

جرج اورسن ولز در ماه مي سال 1915 در ايالت كنوشا (Kenosha) در آمريكا بدنيا آمد. او دوران كودكي عجيبي داشت. پدرش ريچارد ولز صاحب چندين كارخانة واگن سازي و مادرش پيانيست، علاقمند به فعاليتهاي اجتماعي و از طرفداران و فعالان حق رأي زنان بود.
والدين اورسن تمايل داشتند كه مرتب به نقاط مختلف جهان سفر كنند، با افراد مشهور ارتباط داشته باشند و ديگران آن‌ها را اشخاصي برجسته بدانند. آن‌‌‌ها به برادر بزرگ اورسن، ديكي ولز فشار زيادي وارد مي‌‌‌‌كردند چرا كه مي‌‌‌خواستند او در آينده شخصيتي مهم و معروف باشد و او نمي‌‌‌توانست انتظارات والدين خود را برآورده كند و عاقبت كارش به بيمارستان رواني كشيده شد. پس از مدتي كه ريچارد ولز به شدت به الكل روي آورد، والدين اورسن از هم جدا شدند. اورسن ولز در سال 1918 و در سه سالگي براي اولين بار در اپراي شيكاگو روي صحنه ظاهر شد. مادرش به او خواندن آثار شكسپير و نواختن پيانو را ياد داد اما سرنوشت چندان با او سازگار نبود و مادرش هنگامي كه او تنها نه سال داشت در بيمارستان در گذشت. او با وجود تمام مشكلات, تحصيلات رسمي را گذراند ولي در سال 1926، درست زماني كه دوران كودكي غم‌‌انگيز او به تدريج به سوي تنهايي دوران نوجواني پيش مي‌رفت بزرگترين شانس زندگي‌اش به او روي آورد و در يازده سالگي در دبيرستان «تاده» ثبت نام كرد. و آنجا بود كه به مدير مدرسه «راجرهيل» معرفي شد. در دبيرستان بود كه ولز به تئاتر دانشكده راه پيدا كرد و توسط هيل توانست نمايشنامه‌‌هاي فراواني را بنويسد و در همان سال نمايش خودش را با نام «دكتر جكيل و مستر هايد» كارگرداني و اجرا كرد طوري كه توجه روزنامه‌هاي محلي را به خود جلب نمود و آنها او را اعجوبه خواندند. در دبيرستان در طول سالهاي 1926 تا 1931، ولز حدود 30 نمايش را كارگرداني و اغلب بازي كرد. در سال 1931، اورسن به ايرلند سفر كرد و خودش را تئاتر گيت(Gate Theater) در دوبلين به عنوان بازيگري حرفه‌أي معرفي كرد در آن هنگام او تنها 16 سال داشت. او براي مهاجرت به لندن و تصاحب صحنه‌هاي«برادوي» تلاش بسياري كرد اما موفق نشد و سرانجام به اسپانيا سفر كرد. او در سال 1934 توانست اولين فيلم كوتاه خود را به نام «قلب پير» كه چهار دقيقه‌ بود با همكاري دانش آموزي به نام «ويليام وَنس» و با بازي «ويرجينيا نيكلسون» و دانش آموز ديگري كه چندي بعد با ولز ازدواج كرد، كارگرداني كرد. سالهاي بعد وقتي درباره اولين تجربه فيلمسازي ولز از او سوال كردند، او با بي اعتنايي آنرا فقط يك طنز و برخاسته از حرارت دوران جواني خواند و گفت«من آن كار را اصلاً يك فيلم به حساب نمي‌‌آورم… »


او كار با «جان هاسمن» را آغاز كرد و تئاتر مِركري (Mercury Theater) را با كمك او بنا نهاد. در سال 1936، ولز با بازي در نمايش تاريخي «مكبث» و سپس «گهواره تكان مي‌خورد» موقعيت خود را در تئاتر تثبيت كرد. او با اعتماد به نفس و انرژي ظاهراً بي پايان خود همراه ديگر بازيگران تئاتر مركري و از راديو و بعد وارد هاليوود شد تا اولين فيلم بلند خود را با آن‌ها به سرانجام برساند. در طول سالهاي 1936 تا 1947، ولز فعالانه در بيش از صد نمايش درام راديويي به عنوان نويسنده، بازيگر و كارگردان حضور داشت. اين راديو بود كه باعث شد تا شهرتي ملّي نصيب ولز شود. بعضي از بازيگراني كه در نمايش‌هاي راديويي يا تئاتريِ ولز بازي كردند بعدها در معروفترين فيلم‌هاي او نيز ظاهر شدند. فهرست نمايش‌‌هاي راديويي او نشان دهندة وسعت و تنوع موضوعات آن‌هاست، از شكسپير گرفته تا ادبيات كلاسيك اروپا و آمريكا. اين مجموعه همچنين نمايش‌هاي ترسناك را هم در برمي‌گيرد. در سال 1937 ولز ميان مجموعه‌‌هاي راديويي به عنوان صدايي آشنا و معتبر شناخته شده بود. نمايش معروف «سايه» بر اساس يك كتاب كمدي آمريكايي از «والتر گيبسون» شكل گرفت. اما مهم‌ترين واقعه براي خود ولز و شايد كلاً براي راديو نمايش «جنگ دنياها» بود كه ولز آن را بر اساس رمان مشهور اچ.جي به همين اسم تهيه كرد. او در سال 1938 با يك اقتباي راديويي از اين رمان كه به هجوم موجودات فضايي و حمله آنها به شهر نيوجرسي مي‌پردازد موجي از وحشت و هيجان ميان شنوندگاني ايجاد كرد كه از خيالي بودن اين نمايش بي‌ خبر بودند و تصور مي‌كردند يك گزارش زنده راديويي را گوش مي‌‌دهند. پيش از اين نيز در سال 1953 فيلمي سينمايي بر اساس اين رمان به كارگرداني «مايرون هاسكين» ساخته شده بود. ولز توسط توانايي‌هايي كه در تئاتر و راديو بدست آورده بود علاوه بر اينكه در فيلم‌هاي بسياري درخشيد، فيلمنامه‌هاي فراواني نيز نوشت. اين فيلمنامه‌ها چندين داستان از ادبيات انگلستان را در برمي‌گرفت مانند: مكبث (1948)، «جين اير» و «ناقوس در نيمه شب» (1965) كه كلاسيكي دست كم گرفته شده بود. برخي از معروفترين نمايشهاي راديويي ولز نيز عبارتند از: «اُليور تويست»-«جوليوس سزار»-«جهنم روي يخ»-«عروس مرگ»-«سايه»-«راهپيمايي زمان»-«دراكولا» و…


ولز «همشهري كين» را در سال 1941 با شجاعت و همراه ايده‌هاي نو براي روايت داستان در هاليوود بازنويسي كرد. اين فيلم پر از ابتكارات تازه در تصوير برداري و صدا برداري بود. حتي گريم ولز كه به طور متقاعد كننده‌أي سنش را چندين دهه بيشتر نشان مي داد، انقلابي محسوب مي‌شد. ولز در نقش «چارلز فاستركين» در شاهكار خود يعني «همشهري كين» تهيه كنندگي و كارگرداني را نيز به عهده داشت. اين كلاسيك براي نه جايزه اسكار نامزد شده بود كه چهار تا از آنها كه به ولز ارتباط داشت عبارتند از: بهترين بازيگر، بهترين كارگردان، بهترين فيلمنامه و بهترين فيلم. اما فيلم تنها برنده يك جايزه اسكار براي بهترين فيلمنامه شد. «جوزف كاتن»(Joseph Cotton) كه به نقش روزنامه نگار در برابر اورسن ولز بازي مي‌كرد اينگونه شخصيت ولز را در فيلم‌‌ تفسير مي‌كند. «تمام چيزي كه كين از زندگي‌اش مي‌خواست، عشق بود. قصه زندگي كين اين است كه چطور او عشقش را از دست داد و ديگر چيزي براي بخشيدن نداشت». جوزف كاتن كه از تئاتر مركري با ولز دوستي داشت در هفت فيلم ديگر بعد از همشهري كين نيز با او همكاري كرد.



«همشهري كين» در واقع اولين فيلم او بود كه به طور عمومي به نمايش درآمد.و اين در حالي بود كه ولز بيست و پنج سال بيشتر نداشت.
اورسن ولز با وجود اينكه در زمان خود كمتر مورد توجه قرار گرفت، امروز يكي از كساني است كه از لحاظ جنبه‌‌‌هاي بصري سينما بسيار مورد تحسين است. «همشهري كين» در واقع اولين فيلم او بود كه به طور عمومي به نمايش درآمد. اما برخي از همكاران ولز كه از منافع خود در فيلم ناراضي بودند، سعي كردند كارشكني كنند و در افكار عمومي با تبليغات خود روزنامه‌‌‌ها فيلم را ضعيف جلوه دهند. اما با اين وجود، اين فيلم موفقيتي شاخص محسوب مي‌شد و اين در حالي بود كه ولز بيست و پنج سال بيشتر نداشت.
فيلم «امبرسونهاي باشكوه» در سال 1942 بر اساس رماني از «بوت تاركينگتن» (Tarkington Booth) به كارگرداني ولز و با بازي خودش همراه «كاتن» و «آن باكستر»(Anne Baxter) ساخته شد. اگر چه فيلم شديداً توسط مقامات استوديويي كه فيلم در آن ساخته مي‌شد جرح و تعديل شد و حدود سه حلقه فيلم از تدوين اصلي خود ولز قطع شد اما هنوز اين فيلم از لحاظ اجراي نقش‌‌‌هاي بازيگرانش، درجه يك به حساب مي‌‌آيد و همچنين از نظر زمينه سازي و سبك خاص عكاسي آن منحصر به فرد است. اين فيلم چهار نامزدي اسكار را در پي داشت از جمله بهترين فيلم و ديگري براي فيلمبرداري سياه و سفيد آن. اورسن ولز اين امتياز را داشت كه هم در بهترين فيلم آمريكايي يعني«همشهري كين»(براساس نظر سنجي انستيتوي فيلم آمريكا در 1998) ظاهر شده است و هم در بهترين فيلم انگليسي يعني«مرد سوم»(1949) (بر اساس نظرسنجي انستيتوي فيلم انگلستان در 1999). او پس از بازي «فردا براي هميشه است» در سال 1946 توانست كارگرداني فيلم هيجان انگيز«غريبه» را بر عهده بگيرد. «تماس زشت» فيلمي بود كه ولز در سال 1957 در باره پليسي فاسد و رشوه خوار، نوشته بود و يكي از فيلم‌‌هاي مورد علاقه او به حساب مي‌آمد. فيلم در آمريكا با استقبال روبرو نشد اما در 1958 جايزه ويژه«جشنواره جهاني بروكسل» را دريافت كرد. «مرد سوم» ششمين فيلم ولز بود كه در سال 1949 به كارگرداني كارل ريد(Carol Reed) ساخته شد. با وجود اينكه ولز در اين فيلم نه كارگردان بود و نه تهيه كننده, اما حضورش در نقشي اساسي, آن را به چنين شاهكاري تبديل كرد. «مرد سوم» كه چهارمين همكاري ولز با جوزف كاتن نيز به شمار مي‌آيد فيلمي سرّ‌ي و غير متعارف بود كه علاوه بر اين دو بازيگر آليدا والي(Alida Vali) و تروا هاوارد(Treva Howard) نيز در آن ايفاي نقش مي‌كردند. منتقد مشهور فرانسوي اندرو بازين اشاره مي‌كند كه «اورسن ولز مراحل بسيار سختي را پشت سر گذاشت تا بتواند شخصيت حيرت انگيز«هري ليم» را در مرد سوم شكل دهد و براي اولين و شايد آخرين بار اين بازيگر محبوب توانست نقشي ايفا كند كه با آن بتواند خود را در اذهان عمومي ماندگار نمايد» او به اين دليل در فيلم درخشيد كه تا پس از گذشت بيش از نصف فيلم در آن ظاهر نشد و تنها در سه صحنه اصلي باقيمانده بازي كرد. غياب طولاني او در فيلم كه به نوبة خود بي سابقه است يكي از نشانه‌هاي بارز هنر سينما به شمار مي‌آيد. وقتي اين فيلم بالاخره از سوي آكادمي واجد شرايط شناخته شد، در كاليفرنياي لس‌آنجلس روي پرده رفت و نامزد دريافت سه جايزه اسكار در سال 1950 گرديد. ضمناً فيلم‌هاي ديگري كه ولز با كاتن همكاري داشت داستاني در باره جاسوسي در زمان جنگ جهاني دوم در فيلم «سفري به درون توس» در سال 1942 و وسترن «دوئل در خورشيد» در سال 1946 بود كه البته ولز در فيلم «دوئل در خورشيد» تنها راوي داستان بود. يكي از آخرين فيلم‌هاي قابل توجه و همچنين برجسته ولز «مردي براي تمام فصول»(1946) بود. آكادمي در سال 1971 لوح تقدير خود را به خاطر ارزش‌‌‌هاي هنري والا و تنوع طرح‌‌‌‌هاي سينمايي به او اهدا كرد. او سعي كرد فيلمي با اقتباس از كتاب «آقاي خيال پرداز» بسازد وكار روي آن در سال 1955 آغاز نموده و تا دهه هفتاد ساخت آن را دنبال كرد، اما با وجود تلاش‌‌هايي كه در طول اين سال‌‌‌‌ها انجام شد نسخة ناتمام آن در سال 1984 در اسپانيا نيمه كاره رها شد. در دهه هفتاد او در باره هاليوود فيلمي به نام«طرف ديگر باد» با بازي « جان هاسمن» ساخت و باز هم با وجود اتمام فيلم، مشكلات قانوني پيدا كرد. مشكلي كه ولز همواره هنگام ساخت فيلم‌هايش با آن مواجه بود اين بود كه استوديوها اغلب كنترل فيلم‌هايش را از او مي‌‌گرفتند، سانسورهاي شديد اعمال مي‌كردند و يا انتهاي فيلم را به ميل خود تغيير مي‌دادند. مثلاً پاياني كه ولز براي «امبرسون‌هاي باشكوه» در نظر گرفته بود شكل ديگري داشت. «تماس زشت» نيز ابتدا توسط مسئولان تغيير يافت اما ظاهرا در نهايت ً به چيزي شبيه به حالت اوليه كه سازندگان فيلم قصد آن را داشتند تبديل شد. در سال 1984، انجمن كارگردانان آمريكا جايزه‌أي براي قدرداني به او اهدا كردند. مسلماً ولز هنرمندي با استعداد و بي همتا بود اما گويا محكوم شده بود تا مدت زيادي، آرزوها و اهدافش مورد بي توجهي قرار بگيرد. شايد به اين دليل كه او هرگز به قوانين موجود در هاليوود تن در نمي داد. اگر همه براي ولز چنين احترام و ارزشي قائل هستند، جاي سؤال است كه چرا عده كمي او را ياري كردند؟ جاي تأسف است، در حالي كه ولز از بزرگترين كارگردانان سينما به حساب مي‌آيد خودش از فعاليت در سينما ناراضي و پشيمان است. مطمئناً اكثريت موافقند كه او در طول دوران فيلمسازي‌اش شايسته رفتار بهتري بود. وقتي ولز وارد هاليوود شد در واقع تجربه‌هاي سالها كار در تئاتر و راديو را با خود به همراه آورد. برخي ممكن است معتقد باشند كه او آن چنان كه ادعا مي‌شود، بدعت گذار بزرگي نبوده است چون بيشتر ابتكارات او، تكنيك‌هايي بودند كه يا در ديگر رسانه‌ها مانند راديو استفاده مي‌شد و يا حيله‌هاي قديمي بودند كه در آنها افراط شده بود. دانش‌هاي سينمايي او شايد همگي ابتكار خودش نبودند ولي او از حداكثر قابليت پرده سينما استفاده كرد، تا رؤياي بي همتايي كه در ذهن مي‌پروراند عملي كند. سينما اوج هنر مدرن است كه اجزايي مثل موسيقي، تئاتر، عكاسي و هر چيزي را كه از زمان زندگي بشر در غارها و ثبت افكارشان روي ديوارها به صورت نقاشي پديد آمد در برمي‌گيرد.

فيلم‌هاي ولز به عنوان بازيگر/ كارگردان:
قلب پير (1934)- خيلي زياد جانسون (1938)-همشهري كين (1941)
امبرسون‌هاي باشكوه (1942)-غريبه (1944)-بانويي از شانگ‌هاي(1945)
مكبث(1947)-اُتلّو (1952)-گزارش محرمانه (1955)
تماس زشت(1957)- محاكمه (1962)- قصة جاويدان (1968)
براي تقليد (1975)- طرف ديگر باد (1975-نيمه تمام)


فيلم‌هاي ولز به عنوان بازيگر:
خانواده سوئيسي رابينسون(1940)- سفري به درون ترس(1942)- جين اير(1943) بچه‌ها را دنبال كن(1944)- فردا براي هميشه است(1946)- دوئل در خورشيد(1947-راوي)- جادوي سياه(1949)- مرد سوم(1949)- رُز سياه(1950)- ناپلئون(1954)- گرفتاري در درّه تنگ(1954)- سه پرونده جنايت(1955)- بيرون از تاريكي(1955-به عنوان راوي)- موبي ديگ(1956)- مردي با سايه(1957)- ريشه‌هاي آسمان(1958)- تابستاني طولاني و گرم(1958)- معبري به هنگ كنگ(1958)- دِسارد(1961)- بهترين ساعات(1946-به عنوان راوي)- داستان‌‌‌‌ پادشاه(1965)- پاريس مي‌سوزد؟(1966)- مردي براي تمام فصول(1966)- ستارة جنوبي(1969)- جزيرة گنج(1972)- سفر جهنمي (1976)- نمايش عروسكي(1979)- پروانه(1980)- مردي كه فردا را ديد(1981)- پول داغ(1983)- صحنة جنايت(1984، سريال تلويزيوني).
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
قدیمی 08-12-2010, 08:52 PM   #14
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

دلیجان STAGE COACH
1939 ، محصول والتر وانگر (پخش از یونایتد آرتیستز) ، کارگردان : جان فورد.
فیلمنامه: دادلی نیکولز براساس داستان کوتاه "دلیجان لوردزبرگ"نوشته ارنست هیکاکس . فیلمبردار : برت گلنون . تدوین : دوروتی اسپنسر و والتر رینولدز . موسیقی : ریچارد هیگمن ،دبلیو . فرانک هارلینگ ، جان لیپولد ، لئو شوکن ، لوئیز گروئنبرگ . بازیگران : جان وین ، کلر تروور ، تامس میچل ، اندی دیو این ، جورج بنکرافت ، دانالد میک ، لوئیز پلات ، جان کارادین ، برتن چرچیل.
آندره بازن ، نظریه پرداز سینما ، درباره "دلیجان" جان فورد نوشته است : "دلیجان (1939)نمونه ای است از بلوغ یک سبک که به کمال کلاسیک خود رسیده است... دلیجان مانند چرخی است که چنان بی نقص ساخته شده که در هر حالتی روی محور خود به حال تعادل باقی میماند ". این وضعیت محصول تلاش فیلمساز در راه خلق یک وحدت روایی محکم و سازمان دهی همه عناصر برای تحقق این هدف است .
در دلیجان ، زمان طرح و توطئه کوتاه _ دوروز _ است . فورد معنای لغوی کلمه (دلیجانی که منزل به منزل ،همراه با توقفهایی در طول راه ، سفر میکند) را گرفته و آن را اساس تقسیم بندی روایت قرار داده است.بدین ترتیب کنش فیلم عبارت است از پیشروی یک دلیجان از نقطه آغاز تا به مقصد. و صحنه های اصلی در جاهایی اتفاق می افتند که دلیجان برای غذا خوردن یا استراحت مسافران توقف میکند.برای اینکه جنبه های مهم بسیط فرم فیلم را نشان دهیم ،به جای تقسیم بندی فیلم به بخش های کوچکتر ،قسمتهای بزرگتری از سفر دلیجان را مبنای بخش بندی فیلم قرار میدهیم:
روز اول
1_سواره نظام از شورش سرخپوستان با خبر می شود.
2_مسافران در تانتو به دلیجان سوار می شوند.
3_صحبتهایی که در طول اولین قسمت سفر بین مسافران جریان دارد.
4_توقف در اولین منزلگاه : صرف نهار و صحبتهایی راجع به اینکه اسکورتی در کار نیست.
5_صحبتهای رد و بدل شده در در دومین قسمت سفر .
6_توقف در دومین منزلگاه:شب است . نوزاد لوسی به دنیا می آید ، رینگو به دالاس پیشنهاد ازدواج .
روز دوم
7_صبح است . حرکت از دومین منزلگاه .
8_صحبتهای رد و بدل شده در طول سومین قسمت سفر.
9_سومین منزلگاه :مسافران کلک سوخته را میبینند،دلیجان به آب می زند،مورد حمله و تعقیب سرخپوستان قرار می گیرند و توسط سواره نظام نجات می یابند.
10_ورود به لوردزبرگ ، دوئل رینگو با برادران پلامر.
11_رینگو و دالاس شهر را به طرف مزرعه رینگو ترک می کنند.
تعادل کامل یک قسمت با قسمت دیگر در این تلخیص به خوبی آشکار است . در آغاز و پایان فیلم صحنه های کوتاهی در تپه های "مانیومنت ولی"اتفاق می افتد. در آغاز سواره نظام را می بینیم که خبر تدارک جنگی جرانیمو را می آورد، و در پایان رینگو و دالاس را که از دره مانیومنت می گذرند و به سوی زندگی جدید مشترک پیش می رانند.
در توقف اول در "درای فورک"مسافران نهار می خورندددر دومین توقف در "آپاچی ولز"شب را می گذرانند.حرکت در صبح روز بعد در توازی با حرکت روز قبل از شهر است.
روایت پس از دوبار تکرار الگوی سفر _منزلگاه_توقف یک تغییر عمده را وارد کار می کند . وقتی کالسکه به قرارگاه سومین و آخرین منزلگاه یعنی "ایست فری"می رسد،مسافران می بینند که قرارگاه توسط سرخپوستان به آتش کشیده شده است. کالسکه از رودخانه رد می شود و راه لوردزبرگ را در پیش می گیرد، ولی انتظار دیدن یک صحنه مهم در این نقطه عقیم نمی ماند. موقعیت توقف در سومین منزاگاه ،به لحاظ فرمان، چنان است که حمله سرخپوستان را در خود جای داده است . پس از تعقیب و گریز و عملیات نجات ،روایت از طریق یک پرش زمانی با حذف آخرین بخش سفر،مستقیما به لوردزبرگ منتقل می شود.
در حرکت از تانتو (بخش2) اهداف اغلب کاراکترها مشخص می شود . هدف لوسی مالروی از مسافرت ملحق شدن به شوهرش است که در سواره نظام خدمت می کند. آقای پیکاکباک سورچی است که به خانه اش در لوردزبرگ می رود و دیگری مارشال کرلی که به عنوان محافظ همراه دلیجان میرود و قصد دستگیری رینگو را دارد. مشروب فروش به خانه اش در کانزاس سیتی می رود تا به همسرش بپیوندد. رهبران گروه یکی
دو شخصیت *منفور*_دکتر بون دائم الخمر و دالاس روسپی _هم که جزو مسافران دلیجان هستند از طرف آدمهای "محترم"شهر، اخراج شده اند . دکتر و دالاس هدف مشخصی ندارند ،مگر یافتن جایی برای اقامت. هتفیلد قمار باز هم بدون اینکه هدف دراز مدتی داشته باشد به گروه ملحق می شود، قصد او از این سفر محافظت از لوسی مالروی است.
روایت ، دو نفر از مسافران را بعد از دیگران سوار دلیجان می کند تا آنها را از بقیه جدا کند."گیت وود" که پول حقوق های سپرده شده به بانکش را بالا کشیده ، در خیابان دست بلند می کند و سوار دلیجان می شود.هدف گیت وود این است که که بدون جلب نظر از شهر فرار کند.
دلیجان مدت کوتاهی پس از ترک تانتو به رینگو بر می خورد که می خواهد برای تسویه حساب با برادران پلامر خود را به لوردزبرگ برساند. او تحت حفظ کرلی به گروه ملحق می شود.
در بین اعضای گروه ، رینگو و دالاس جزو مطرودین به حساب می آسایز تصویر به صورت خودکار تغییر یافت . با کلیک در این قسمت میتوانید اندازه واقعی آنرا مشاهده نمایید . اندازه واقعی عکس 718x514 پیکسلیند و همین علت کشیده شدن آنها به سوی همدیگر است. آقای پیکاک تنها فردی از گروه است که پس از اطلاع از اینکه پس از آن از اسکورت سواره نظام محروم خواهند بود رای به بازگشت به تانتو را می دهد و همین علتی است برای اینکه ما او را آدمی سست عنصر بشناسیم.
منزلگاه دوم (بخش 6) به دلیل روشن کردن روابط بین کاراکترها مهمترین صحنه در طول سفر است.د کتر بون و دالاس ،دو عنصر منفور، به دلیل کمک به تولد نوزاد لوسی تحسین دیگران را بر می انگیزند. در اینجاست که رینگو به دالاس پیشنهاد ازدواج میدهد.
در بین سکانس های شهرها و منزلگاهها و حمله سرخپوستان ،سه سکانس سفر از داخل دره مانومیت (قسمتهای8،5،3) قرارگرفته اند،که هر یک متشکل از تعدادی صحنه های کوتاه مشابه هستند. هر صحنه با یک نمای دور یا خیلی دور از دلیجان آغاز می شود ، بیشتر این صحنه ها با موتیف موسیقایی "دلیجان" همراهی می شوند. به دنبال این نمای دور ،چندبار، بخصوص در ابتدای هر سکانس، یک نمای متوسط از صندلی سورچی، که کرلی و باک را در حال صحبت نشان میدهد ،می بینیم. این نماها گوشه هایی از نگفته ها را آشکار می کنند. مثلا در می یابیم که کرلی با رینگو در گرفتن انتقام از برادران پلامر همدل است و نیز اینکه به گیت وود مشکوک است!.
هر یک از این صحنه های کوتاه در عین حال حاوی یک یا چند نما از داخل کالسکه است که مسافران را در حال صحبت یا رد و بدل کردن نگاه نشان می دهند.کار این تبادلهای متقابل، بیشتر، نشان دادن خصائص کاراکترها و روابط بین آنهاست تا پیشبرد کنش.
گیت وود مدام در حال غر زدن است ، بون از کیف اشانتیون پیکاک مشروب کش می رود! هتفیلدلوسی راحت باشد. چندین موتیف وارد این شخصیت پردازیها می شوند. مشروب بون در کنتراست با قمقمه ای قرار دارد که زنها از آن آب می نوشند، و دو کیف متعلق به گیت وود و پیکاک نیز موجد یک کنتراست هستند. تغییر رفتار مسافران نسبت به یکدیگر نیز آشکار است . قبل از تولد نوزاد لوسی ،مسافران به به دالاس بی محلی می کردند، در صحنه های بعدی نسبت به او مهربانتر میشوند. مودبانه کمک می کند تا
در دلیجان تقریبا صحنه ای نیست که با یک علت معلق که در ابتدای صحنه بعدی تمام شود . علتها مطرح می شوند ، ولی در مسیر طولانی کنش ناپدید می گردند. برای مثال کرلی در اوایل فیلم می گوید که با رینگو در گرفتن انتقام احساس همدلی می کند . ولی این همدلی تنها در آخرین صحنه فیلم ،آنجا که کرلی اجازه میدهد رینگو برای دوئل به سراغ پلامرها برود، آشکار می شود .
از آنجا که همه یا اغلب شخصیتها (که 9 نفر هستند) در تقریبا همه صحنه های سفر حضور دارند، دلیجان نیازی به علت های معلق ندارد. سفر دلیجان به خودی خود امکان پیشروی کنش را فراهم می آورد.
قسمت عمده غنای روایت دلیجان محصول ترکیب شخصیت های متعدد با اهداف جداگانه و گاه متناقض است. ارضای سریع اهداف شخصیتها با ورود به لوردزبرگ احساس نیرومندی از پایان در بیننده ایجاد می کند. لوسی در می یابد که شوهرش ،که گفته شده بود توسط سرخپوستان مجروح شده،سالم است.زخم پیکاک التیام می یابد، گیت وود دستگیر می شود . بدین ترتیب تکلیف اغلب شخصیت های کاملا نثبت یا کاملا منفی روشن می شود.
شخصیت های دیگر می بایستی حقانیت خود را در طول کنش ثابت می کردند. هتفیلد یک قمار باز بدنام استولی با محافظت از لوسی و فدا کردن جان خود در جنگ با سرخپوستان ثابت میکند که یک "جنتلمن" است . دکتر بون از مستی بدر می آمده تا نوزاد لوسی را به دنیا بیاورد ، او همچنین در میخانه ،قبل از صحنه دوئل ، با پلامرها سر شاخ می شود. حتی در پایان مارشال به او مشروب تعارف می کند . او جواب می دهد "فقط یکی"، به نشانه اینکه حتی او هم بر اثر تجارب سفر قدری اصلاح شده است.
آخرین قسمت روایت اساسا به سرنوشت دالاس و رینگو می پردازد. رینگو بعد از همه وارد کنش شده است، اکنون هدف او برای انتقام ، آخرین بخش طرح و توطئه را پس از اینکه اغلب شخصیت ها پی کار خود رفته اند ، رقم می زند . دالاس که هدف مشخصی برای خود نداشت ، در عشقی که به رینگو پیدا کرده دارای هدف می شود . پیروزی رینگو بر پلامرها و تصمیم مارشال به اینکه او را دوباره به زندان نفرستد ، به حل نهایی منجر می شود. دالاس و رینگو فارغ بال می روند تا زندگی مشترک جدید خود را شروع کنند. نمای دور پایانی از گاری آنها که در جاده ای در دل دره مانیومنتپیش می رود ، یاد آور آغاز فیلم و نما های دور متعدد از دلیجان است.
دلیجان نمونه ای عالی از آن وحدت کلاسیک فرم و سبک است که "بازن" از مشخصه های سینمای هالیوود دهه 1930 می دانست.
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-12-2010, 08:53 PM   #15
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

ماجرای نیمروز ..
High Noon
این فیلم به کارگردانی فرد زینه مان که معادل خیلی مناسبی برایش در فارسی پیدا نمی کنم
(قبول کنید که "صلات ظهر" آدم را بیشتر یاد فیلمهای فردین میندازد!! ) در سال 1952 ساخته
شده و در فهرست IMDB از رتبه ی 8.3 برخوردار است.
نکته ی بسیار منحصر بفرد فیلم در تطبیق زمان فیلم با زمان حقیقیست یعنی؛ در طول حدود 90 دقیقه فیلم، ما ماجرای همین حدود زمان، کشمکش و درگیری و استرس مارشال کین،
با مردم شهری در غرب وحشی را شاهدیم که به دوئلی نه دو به دو که 4 به 1 می انجامد.
نماهایی از ساعت ها در گوشه و کنار شهر، در بار و مغازه ی سلمانی و هتل و .... هر چند سکانس یکبار، با به رخ کشیدن زمان، از یک طرف بر هیجان و نگرانی تماشاگر نسبت به سرنوشت کین می افزلید و از طرف دیگر، به حس ترحم او نسبت به مارشال و انزجار از بی تفاوتی و نادانی مردم دامن می زند.
ریتم تند فیلم و تعداد کات های زیاد، در هر سکانس، هیجانی متناسب با رویداد در حال وقوع
(رسیدن فرانک میلر جانی با قطار شهر) دارد و نماهای متنوع کارگردان هم در همین راستا، بسیار موفق عمل کرده است.
پیرنگ فیلم، که حداقل برای ما ایرانی ها بسیار ملموس است، ماجرای وزیدن باد است و
آدمهایی که هر لحظه با جهت آن، تغییر مسیر می دهند.
زینه مان و فیلمنامه نویس او، کارل فورمن(Carl Foreman) که فیلمنامه را بر اساس یک داستان
پاورقی مجله بنام "ستاره ی حلبی" نوشته، سعی بر نشان دادن موقعیتی دارند که در آن، در عرض
چند ثانیه، قهرمانی مردمی، جایگاه خود را در مقابل یک یاغی آدمکش، از دست رفته می بیند و مردم
شهرش از هر سنخ و گروه، از زن و مرد، از معشوقه قدیم تا همسر محبوبش، او را در مقابل این خطر
که اتفاقا بیشتر از همه خود این مردم را تهدید می کند، یکه و تنها می گذارند.( تنها، مرد یک چشم
کافه و پسر بچه ی پیغام بر هستند که دست یاری بسویش دراز می کنند؛ اولی به دلیل اینکه چیزی
برای از دست دادن ندارد و دیگری از روی هیجان بچگی.)
هر کدام از این آدمها برای انتخاب خود دلیلی شخصی دارند؛
مثلا مردانی که در بار جمع شده اند برخی بخاطر رفاقت قدیمی و باقی به دلیل ترس از جان خود،
معشوقه ی سابق کین به خاطر انتقام درونی در به دست نیاوردن او(به گفته ی خودش: اگر کین
مرد من بود حتی بخاطرش اسلحه برمیداشتم!) و همسر کین به دلیل ترس های زنانه و نیز خاطرات
بد، از ماجرایی مشابه که برای پدر و برادرش روی داده، و در نهایت کشیش، که برای ترس و محافظه
کاری خود، دلیلی دینی می آورد!!! او را تنها می گذارند.
این شخصیت ها اما که در ابتدا بسیار سیاه، کاراکتریزه شده اند و در یک سوم نهایی فیلم، هر کدام
وجوهی انسانی تر یا بهتر بگوییم اخلاقی تر از خود نشان می دهند. معشوقه با بیدار کردن حس
حمایت همسر از شوهرش، جوان جاه طلب با وادار کردن کین به ترک شهر و باقی آدمهایی که
مارشال برای حمایتشان به طرق مختلف از آنها یاری طلبیده در سکانس ورود قطار و شنیده شدن
صدای آن، با نمایش نگرانی و شرمندگی خود، گوشه ای از دین خود را ادا می کنند اما در نهایت،از
دید کارگردان و تماشاگر، همه ی آنها موجوداتی محافظه کار هستند که تنها نان به نرخ روز می خورند
و حسی از انزجار بر می انگیزند.
گاری کوپر، بازیگر نقش مارشال کین، یکی از بازیگران بزرگ ژانر وسترن آمریکاست که در این فیلم
با وجود بالا رفتن سنش، همچنان مردی تمام عیار جلوه می کند که اتفاقا همین بالاتر رفتن سن،در
کنار مهربانی ذاتی چهره ی او به وجوه انسانی و احساس رقت قلب شخصیت کین، کمک کرده
است.
این احساسات درونی(مهر و ترس و ..)، به شکلی هنرمندانه در فیلم لحاظ شده، مثلا در سکانس
فرار کین و همسرش در ابتدای فیلم، یکی از شخصیت ها که از ماجرای فرار آنها بیخبر است به رفتار
عجیب او اشاره می کند و می گوید: "تا حالا ندیدم کین با اسبها اینطور رفتار کنه."
مورد دیگر، در سکانس قبل از رویارویی کین با گروه میلر است. در این نما، کین، تنها و نا امید از
حمایت مردم، در خیابان سوت و کور ایستاده، از ترس، عرق کرده و دوربین با حرکت کرین
از بدن لرزان او دور می شود. انگار، دوربین(و تماشاگر در جای دوربین) هم از مواجهه با کشته
شدن او طفره می رود و همچون مردم شهر، قصد ترک او را دارد.
نکته ی آخر که در فیلم برایم جالب بود و از بعضی جهات هیچکاک را به خاطر می آورد، تقابل
شخصیتی دو زن فیلم، همسر و معشوقه ی کین است. ایندو چه به لحاظ ظاهر --یکی بور و باریک
اندام و دیگری مشکی و قوی جثه -- و چه از نظر شخصیتی، متضاد و گاهی مکمل هم هستند.
همسر، زنی محافظه کار و تنها به فکر زندگی شخصی است، زنی که بعد از مرگ پدر و برادرش
به فرقه ی مذهبی میانه رویی پناه برده و تنها ویژگی بارز او، زیبایی ظاهری و متانت زنانه است که
بعضا شکلی از سادگی و ناتوانی و تقدیرگرایی به خود میگیرد و تمام تلاش او در متقاعد کردن کین به
ترک شهر در التماس و تهدید او خلاصه میشود . در مقابل, معشوقه ی مکزیکی، زنی انتخابگر است
که علیرغم عشقش به مرد، به دلیلی که برای تماشاگر گفته نمی شود رابطه اش را با او تمام کرده
و با اینکه هیچگاه تلاش مستقیمی در کمک به او نمی کند، اما با قدرت درونی و سلطه ی کلامش در
حکم نیروی محرکه ای برای همسر و نیز جوان جاه طلب مخالف با کین، در حمایت از او عمل می کند.
جالب اینجاست که همچون زندگی واقعی، زنی اینچنین قدرتمند در انتها تنها می ماند و مرد را به
ظرافت های ظاهری زنی دیگر واگذار می کند.
سایز تصویر به صورت خودکار تغییر یافت . با کلیک در این قسمت میتوانید اندازه واقعی آنرا مشاهده نمایید . اندازه واقعی عکس 750x505 پیکسل
در انتها به برخی از دیالوگهای به یاد ماندنی فیلم اشاره می کنم:
--مارتی(دوست و همکار کین) به کین:
شاید مردم باید اول باطنا قانون رو باور کنند، بعد بهش عمل کنند. وقتی مردم قلبا به قانون اهمیتی
نمیدن، چه انتظاری ازشون داری؟
-- کشیش (در صحنه ی ورود مارشال به کلیسا) :
روزی فراخواهد رسید که همگی در حالی که ضعف و درد بر شما غلبه کرده می سوزید و فریاد و
ناله سر می دهید!
-- همسر کین به معشوقه ی سابق مرد:
کین برای چی اینجا مونده؟
معشوقه:
اگه خودت نتونستی بفهمی من نمی تونم برات توضیح بدم!
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-12-2010, 08:59 PM   #16
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

ده فیلم ممنوع شده برتر تاریخ سینما

اگر به فهرست فیلم‌های توقیف شده در جهان نگاه کنید خواهید دید که اسامی فیلم‌های کارگردانان بزرگ تاریخ سینما مثل استنلی کوبریک و برناردو برتولوچی و سام ریمی در این میان وجود دارد. اما پس از مدتی‌ که این فیلم‌ها از توقیف درآمدند تماشاگران دیدند که بعضا مدتی‌ از دیدن چه شاهکارهایی محروم بودند. شرح ما‌وقع ده فیلم اول و مشهورترین‌های این فهرست هم جذاب است و هم خواندنی.

پرتقال کوکی (استنلی کوبریک /۱۹۷۱)

در کشورهای ایرلند، سنگاپور، مالزی، اسپانیا و کره به مدت دو دهه ممنوع شد. یک اقتباس جنجالی از کتاب آنتونی بورخس که خود کوبریک آن را به پیشنهاد پلیس و به خاطر تهدیدهایی که بر علیه او و خانواده‌اش انجام شده بود در انگلستان به نمایش در نیاورد و این موضوع را همسرش بعد از مرگ او فاش کرد.
در پرتقال کوکی (1971) کوبریک با این مشکل روبه‌رو است که تماشاگر را متقاعد کند آنچه در فیلم می‌بیند آینده نزدیک است. راه‌حل هنری‌اش این است که به مکان فیلم ظاهر و حس و حال مکان‌های زندگی روزانه‌مان را می‌دهد، در عین حال که به آن نوعی جلوه غیرعادی مي‌بخشد. یکی از صحنه‌های تکان دهنده‌تر پرتقال کوکی صحنه قتل یک زن به دست الکس با اثر هنری ساخت خودش– يك مجسمه اروتيك– است، مجسمه‌ای را که از فرط وضوح معنای ظاهری‌اش نمی‌توان نمادین پنداشت. هنر پاپ مستتر در پرتقال کوکی سبک ضدنمادین دارد. در دنیای این فیلم، دیگر وهم و خیال از واقعیت، و هنر از زندگی متمایز نیست. در پرتقال کوکی تماشاگر مي‌تواند هم بر ویژگی‌های سطح توصیفی فیلم و هم بر ساختار‌های تفسیری وقوف یابد. یک تفسیر، از میان تفسیرهای متعدد، بر اساس فکر روان پالایی است یعنی آزاد شدن ضمیر نیمه هوشیار: تماشاگر خود را با الکس یکی مي‌پندارد: شخصیت او در سرتاسر فیلم به نسبت چهره‌های کلیشه‌ای اطرافش به نحو دلچسب‌تری پرورده مي‌شود. از نظر بیننده گفت‌و‌گوهای جلب‌نظرکننده‌اش، ظریفه‌گویی‌اش، روایتگری روانش، جراتش، در مقام مقایسه با ویژگی‌های زندانیان فاشیست، آزادیخواهی که در شخصیت‌پردازی غلو شده، والدین تهی مغزش، همدستانش (که بعدا پلیس مي‌شوند) و غیره، به سود او تمام مي‌شود. در این فرآیند همسان پنداری، تماشاگر از ----- شدن الکس مي‌رنجد.

کشتار با اره‌برقی در تگزاس (تاب هوپر /۱۹۷۴)

این فیلم به دلیل تعدد سکانس‌های خشونت‌آمیز و ترسناک در کشورهای فنلاند، انگلستان، برزیل، استرالیا، آلمان، شیلی، سوئد، نروژ و ایرلند به نمایش درنیامد. فیلم بر اساس زندگی واقعی قاتلی به نام ادگین ساخته شده بود که پوست انسان می‌پوشید، اما از اره برقی استفاده نمی‌کرد.
حقیقت همیشه از داستان عجیب‌تر و صدالبته ترسناك‌تر است. «كشتار با...»، كه برمبنای جنایت‌هایی واقعی و وحشتناك ادگین ساخته شده است، در نگاه اول مستندی قدیمي‌‌و كم‌هزینه به‌نظر می‌رسد. فیلم با صدای هشداردهنده راوی (جان لاروكت جوان) آغاز می‌شود كه به توصیف جنایت‌هایی نفرت‌انگیز می‌پردازد. سپس شاهد صحنه كوتاه از عكاسانی هستیم كه از صحنه جنایت عكس می‌گیرند و در نهایت با «صورت‌چرمی» مواجه می‌شویم؛ آدمكشی روانی كه پیشبند قصاب‌ها را بر تن و نقابی دوخته شده از پوست انسان بر چهره دارد. باب هوپر می‌گوید انتخاب این عنوان برای فیلم باعث شد: «دوستان زیادی را از دست بدهم. فكر می‌كنم آنها كمي‌زیاده‌روی كردند، شاید هم واقعا دلیلی برای این كارشان داشتند.»

جن‌گیر ( ویلیام فریدکین /۱۹۷۳)

این فیلم یکی از ترسناک‌ترین و جنجال‌برانگیزترین فیلم‌های تمام ادوار سینما است و نمایش آن در کشورهای انگلستان، مالزی و سنگاپور ممنوع شد. منتقدان استقبال بسیار گرمي‌از فیلم کردند و فیلم نامزد 10 جایزه اسکار و برنده دو تای آن‌ها (صدا و تدوین) شد.
اگر گربه‌اي يك دفعه جلوي دوربين بپرد، بي‌شك همه يك‌دفعه وحشت مي‌كنند، اما تماشاي «جن‌گير» تجربه‌اي است كه تا ماه‌ها از ذهن پاك نخواهد شد. «جن‌گير» علاوه بر موضوع جنجالي‌اش، يكي از مهوع‌ترين و دلخراش‌ترين فيلم‌هايي است كه تابه‌حال ساخته شده است. اين مساله نه‌تنها ناشي از طرح مساله جسورانه‌اي چون شك در ماوراء و مقدسات، بلكه به‌دليل نمايش رسوخ شيطان در وجود دختري 12 ساله نيز هست. در زمان نمايش فيلم، بسياري از تماشاگران هنگام تماشاي استفراغ‌كردن ليندا بلر روي لباس كشيش، غش كردند. گفته مي‌شود هنگام ساخت فيلم، فريدكين پس از چند برداشت ناموفق، از كشيشي خواست تا واقعا مراسم جن‌گيري را سر صحنه اجرا كند. ليندا بلر در اين باره مي‌گويد: «شايد خيلي از مردم فكر كنند، اتفاقات عجيب و غريبي افتاده است؛ اما حقيقتش اين است كه آنها به‌خاطر سن كم من نمي‌گذاشتند زياد از چيزي سر در بياورم.»
اين فيلم نامزد 10 جايزه اسکار در زمان خودش شد که برنده 2 جايزه بهترين صدابرداري و بهترين فیلمنامه اقتباسی شد و
4 جايزه گلدن گلاب را هم برد. از ديد بسياري از منتقدان جن‌گیر ترسناک‌ترين فيلم تاريخ سينما است. اين فيلم در 26 دسامبر 1973 اکران شد. در هنگام نمايش اين فيلم گزارش‌هاي زيادي از غش، حملات تشنجي و هيستري و حتي در بعضي موارد سقط جنين از تماشاگران گزارش شد. نمايش اين فيلم در فنلاند ممنوع شد. اين فيلم در انگلستان دوباره رده‌بندي سني شد. قسمت‌هايي از آن حذف شد. جین فوندا و شرلی مک لین نامزد بازي در نقش کریس مک دا‌نيل (مادر دختر جن‌زده) بودند. جک نيکلسون هم قرار بود در نقش پدر کاراس (کشيش جوان ) بازي کند.
از طرفي مرسدس کمبریج از کمپاني برادران وارنر شکايت کرد؛ چون اسم او را در تيتراژ پاياني فيلم به عنوان دوبلور صداي شيطان نياورده بودند. استفراغ‌هاي سبز رنگ درون فيلم واقعا زنده و طبيعي بود. ديک اسميت مسوول جلوه‌هاي ويژه يک وسيله براي انجام اين کار اختراع کرد؛ اما فرانکلين آن را زياد طبيعي ندانست و فقط در يک صحنه از آن وسيله استفاده شد.
اين فيلم در هنگام نمايش در آمريکا 165‌ميليون دلار فروخت و همچنين 90‌ميليون هم در نسخه‌هاي ويدئويي فروش کرد. کانال ديسکاوري در اين مورد تحقيقات مفصلي کرد و آن را به عنوان يک مستند به نام In the Grip of Evil وارد بازار نمود.

از طرفي مرسدس کمبریج از کمپاني برادران وارنر شکايت کرد؛ چون اسم او را در تيتراژ پاياني فيلم به عنوان دوبلور صداي شيطان نياورده بودند. استفراغ‌هاي سبز رنگ درون فيلم واقعا زنده و طبيعي بود. ديک اسميت مسوول جلوه‌هاي ويژه يک وسيله براي انجام اين کار اختراع کرد؛ اما فرانکلين آن را زياد طبيعي ندانست و فقط در يک صحنه از آن وسيله استفاده شد.
اين فيلم در هنگام نمايش در آمريکا 165‌ميليون دلار فروخت و همچنين 90‌ميليون هم در نسخه‌هاي ويدئويي فروش کرد. کانال ديسکاوري در اين مورد تحقيقات مفصلي کرد و آن را به عنوان يک مستند به نام In the Grip of Evil وارد بازار نمود.

زندگی برایان ( تری جونز /۱۹۷۹)

این فیلم هم در کشورهای نروژ، ایرلند و سنگاپور ممنوع بود.
این هزل مذهبی توسط بسیاری از فعالان مذهبی تقبیح شد. در سوئد با جمله «آن‌قدر خنده‌دار است که در نروژ ممنوع شده» از ممنوعیت آن استفاده کردند. «زندگي برايان» از نگاه شهروندان انگليسي، به عنوان بهترين فيلم کمدي تاريخ سينما انتخاب شد. روزنامه گاردين پس از نظرسنجي از شهروندان انگليسي براي انتخاب بهترين فيلم‌هاي کمدي سينما، فهرست 50 اثر برتر انتخاب شده را اعلام کرد که فيلم «زندگي برايان» در رده اول قرار گرفته است. اين فيلم محصول سال 1979 و ساخته «تري جونز» است.

آخرین تانگو در پاریس (برناردو برتولوچی/۱۹۷
۲)

این فیلم در کشورهای ایتالیا، نیوزیلند، پرتغال، سنگاپور و کره جنوبی ممنوع شد.
آخرین تانگو در پاریس نامـزد دو جــایــزه اسـکار بــود و یکـــی از مشهورترین فیلم‌های بدنام‌ تاریخ سینما است. داستان حول محور يک آشنايی اتفاقی بين بيوه مرد ۴۵ ساله‌ای دور مي‌زند بنام پُل (براندو) و زن جوان و زيبای ۲۰ ساله‌ای بنام «جين» (اشنايدر). اين دو به طور تصادفی در آپارتمانی که برای اجاره گذاشته شده است به هم بر مي‌خورند، برتولوچی با خلق اين دو کاراکتر در واقع مي‌خواهد فرضيه قوی‌ را ارائه کند و آن هم اين است که مي‌توان با تدقيق و تمرکز بر رابطه جنسی و بدون عشق به زوايای روح دو انسان -- برد.
پل مي‌خواهد درد جانکاه از دست دادن همسرش را با عمل جنسی خالص و بدون پيچيدگی عشقی تسکين دهد. جين که در برابر اصالت اين احساس واکنشی توام با احساس ترحم دارد، رابطه با پل را بهتر از حرافی‌های پوچ و بی‌مغز نامزدش مي‌داند.
به همين علت، اين رابطه در بيرون چارديواری اين آپارتمان امکان ندارد و از لحظه‌ای که اين دو اسمشان را به يکديگر مي‌گويند از همان جا رابطه‌شان رو به افول مي‌گذارد.
برناردو برتولوچی چهار سال پس از ---- مه‌۶۸، فیلم آخرین تانگو در پاریس را ساخت. صحنه‌های برهنگی در آن، فیلم برتولوچی را زیر لایه‌ای از سبکی ژورنالیسم زرد پنهان کرد.
چشم همه به دنبال صحنه‌های برهنه آخرین تانگوی پاریسی مانده بود. اما آخرین تانگو، راوی داستان رویاپردازان و سیاستمداران بود.

در جبهه غرب خبری نیست (لوئیس مایلستون/1930)

در کشورهای آلمان و اتریش حدود سه دهه ممنوع اعلام شده بود.
این فیلم موفق به کسب دو جایزه اسکار بهترین فیلم و بهترین کارگردانی شد، اما به خاطر مضامین ضدجنگ و پیام ضدآلمانی‌اش توسط هیتلر و متحدانش ممنوع شد. در نمایش بسیار کوتاه‌مدتش در سینماهای آلمان نیز نازی‌ها با رها کردن موش در سالن‌های سینما نمایش را به هم ریختند! در جبهه غرب خبری نیست بر اساس رمانی از اریش ماریا رمارک، یکی از شکوهمندترین داستان‌هایی است که در رابطه با جنگ جهانی اول نوشته شده است و فیلمي‌که از روی آن ساخته شد یکی از موفق‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای جهان است. این داستان مستقیما به نسلی از مردم آلمان اشاره دارد که زندگیشان را برای جنگ فنا کردند. انسان‌هایی که در اوج امید و شور جوانی به جبهه‌های جنگ فرا خوانده شدند و امیدشان به ناامیدی و شور و اشتیاق شان به غم و افسردگی و ترس از مرگ تبدیل شد. یکی از مهمترین نکاتی که در کتاب بیان شده فلاکت آن نسل از ژرمن‌ها است، که نه نسل بعد از آنها و نه نسل قبل از آنها شرایطشان را درک نمي‌کنند. نویسنده (که در داستان دارای نام مستعار پل بومر است) و دوستانش دائما شاهد مرگ نزدیکان و رفیقان خود هستند. ترس از مرگ در میانشان به حدی است که تنها دل خوشی برای آنان خوردن غذای زیاد و خواب راحت است. اعتراض به حاکمانی که فقط به فکر کشور گشایی هستند و به مرگ سربازان هیچ اهمیتی نمي‌دهند، در همه جای کتاب به چشم مي‌خورد. این مساله یک نمود بارز در کتاب دارد: آنجایی که سربازان بدون هیچ آموزش قبلی و فقط برای برتری نفری به جنگ فرستاده مي‌شوند و مرگ، آنها را دسته دسته به کام خود مي‌کشد. زیرا آنها حتی بلد نیستند هنگامي‌که دشمن باران آتش را بر سرشان مي‌ریزد در جای مناسبی پناه بگیرند! لحظات سخت و غم‌انگیز جان دادن سرباز فرانسوی (او اولین کسی است که نویسنده در جنگ تن به تن مي‌کشد) در جلو دیدگان پل بومر و احساس دردناک بی‌خیالی که یک روز بعد از مرگ آن سرباز به پل دست مي‌دهد، جزو حقایقی است که تمام سربازان جنگ جهانی با آن دست به گریبان بوده‌اند. زیرا هنگامي‌که او به محل استقرار خودشان باز مي‌گردد، مي‌بیند که تک‌تیراندازها مثل آب خوردن مشغول کشتن فرانسوی‌ها هستند و حتی سر این موضوع با هم مسابقه گذاشته‌اند! نویسنده حقیقت جنگ را این گونه بیان مي‌کند که اگر انسان‌های نسل آنها بعد از جنگ زنده بمانند، سرگردانی و مشکلات روحـــی سخت‌ترین مسائل آنها در ارتباط با زندگی روزمره است.

کالیگولا (تینتو براس و باب گوچیونه /1979)

در کشورهای کانادا و ایسلند به نمایش در نیامد.
داستان جنجالی امپراتوری روم و نمایش خشونت فراوان به همراه مضامین غیراخلاقی دیگر باعث شد این فیلم جنجالی‌ترین آثار سینمایی لقب بگیرد. در این فیلم بازیگران مطرحی مثل مالکوم مک‌داول، پیتر اوتول و هلن میرن شرکت داشتند. كاليگولا نام امپراتوري است كه در سال 38 پس از ميلاد در روم حكومت مي‌كرد. زندگي اين امپراتور پس از مرگ خواهر و معشوقه اش در وسيلا كاملا تغيير مي‌كند. كاليگولا همچنين عنوان نمايشنامه‌اي است كه آلبر كامو آن را براساس داستان اين امپراتور به رشته تحرير درآورد.

آخرین خانه سمت چپ (وس كريون/۱۹۷۲)

در کشورهای سنگاپور، ایسلند، نیوزیلند، نروژ، آلمان غربی به نمایش در نیامده و برای 18 سال در انگلستان و بیشتر از 32 سال در استرالیا ممنوع بوده است.
این فیلم را پس‌كريون‌ ساخت که فیلم تپه‌ها چشم دارند او هم در فنلاند ممنوع شده بود. او برای فیلم‌های ترسناکی مثل کابوس در خیابان الم و سری جیغ هم شهرت چشمگیری دارد.

وسوسه‌ها (تاد برونینگ /1932)

نمایش آن در کشورهای ایتالیا، فنلاند و ایرلند ممنوع شد.
تصمیم عجیب برونینگ برای استفاده از آدم‌های معمولی با شکل و شمایل عجیب و در هم به جای بازیگران گریم‌شده حسابی تماشاگران را شگفت‌زده کرد و با اینکه این فیلم حالا یک فیلم کالت به حساب می‌آید، اما برونینگ برای ساختن فیلم بعدی‌اش باید خیلی تلاش می‌کرد.

شیطان مرده (سام ریمی/۱۹۸
۱
)

ممنوع شده در کشورهای مالزی، انگلستان، آلمان غربی، سوئد، ایسلند، ایرلند و سنگاپور.
این فیلم از اولین فیلم‌هایی بود که توسط فعالان مذهبی با عنوان «کثافت ویدئویی» - اصطلاحی که برای انتقاد از نمایش صریح خشونت توسط سازمان‌های مذهبی، منتقدین و رسانه‌ها به کار گرفته می‌شود- مورد شماتت قرار گرفت


__________________
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-12-2010, 10:04 PM   #17
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

اتفاقاتي كه در پشت صحنه فيلم برباد رفته اتفاق افتاد

كارگردان: ويكتور فلمينگ، بازيگران: ويوين لي، كلارك گيبل، اوليويا دوهاويلند، لسلي هاوارد، هتي مكدانل و...، محصول ١٩٣٩
اين فيلم كلاسيك تاريخ سينماي جهان، روايتگر زندگي افسانه اي يك دختر ثروتمند، در يكي از پرآشوب ترين دوران تاريخ آمريكاست. فيلم، با روايت عشق و نفرت «اسكارلت اوهارا» از اطرافيانش، سرنوشت نافرجام زني خودخواه را به نمايش مي گذارد كه نمي خواهد به احساس عميق قلبي اش پاسخ دهد. در نهايت نيز عشق واقعي اش را در زندگي گم مي كند. «بربادرفته»، پس از گذشت ٦٨ سال، هنوز يكي از پرطرفدارترين و به يادماندني ترين آثار سينماي جهان است.
اين فيلم تنها اثري است كه از زمان ساخت، تقريبا تمام نسل هاي سينمارو آن را ديده و تحسين كرده اند. «بربادرفته» از كتابي به همين نام، نوشته «مارگارت ميچل» اقتباس شده است. اين فيلم سه ساعت و نيمه با بودجه ٤ ميليون دلاري ساخته شد و در آن ٥٠ شخصيت و بيش از ٢٤٠٠ بازيگر فرعي، حضور يافتند.
«ويكي پديا» نكات زير را درباره اين فيلم ماندگار سينمايي براي دوستداران سينما آورده است.



>>> جمله انتهايي فيلم كه «رت باتلر» خطاب به «اسكارلت» مي گويد: «راستش را بخواهي عزيزم، اصلا برام مهم نيست!» توسط موسسه فيلم آمريكا، به عنوان مشهورترين ديالوگ سينمايي انتخاب شد.
>>> «ديويد سلزنيك» تهيه كننده فيلم، چهار نفر را براي نقش «رت باتلر» در نظر گرفته بود: «گري كوپر»، «ارول فلين»، «رونالد كولمن» و «كلارك گيبل».
>>> «گري كوپر» نقش «رت» را رد كرد. زيرا معتقد بود «بربادرفته» بزرگ ترين فيلم شكست خورده تاريخ سينماي آمريكا خواهد شد!
>>> بيش از ١٤٠٠ بازيگر زن به علت جذابيت نقش «اسكارلت اوهارا» حاضر به تست شدند؛ از جمله «كلوديا كلبرت»، «كارول لمبارد»، «جوان كرافورد»، «كاترين هيپبورن»، «مائه وست»، «سوزان هيوارد» و «مارگارت ساليوان».
<<< تنها يك ماه پس از انتشار رمان «بربادرفته» ديويد سلزنيك، تهيه كننده تيزهوش هاليوود، امتياز كتاب را به مبلغ ٥٠ هزار دلار از «ميچل» خريداري كرد. اين رقم براي اولين كتاب يك نويسنده گمنام، چنان بالا بود كه بسياري آن را بزرگ ترين اشتباه سلزنيك در تمام عمرش خواندند!
>>> تفاوت دستمزد بازيگران زن و مرد هاليوود در آن سال ها بسيار فاحش بود. «ويوين لي» براي ١٢٥ روز كار، ٢٥ هزار دلار دستمزد گرفت، در حالي كه «كلارك گيبل» براي ٧١ روز كار، ١٢٠ هزار دلار دريافت كرد!
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-12-2010, 10:04 PM   #18
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

گريه كردن بازيگران مرد در آن سال ها جلوي دوربين كار بسيار نامعمول و نامتداولي بود. «كلارك گيبل» چنان از گريه كردن در مقابل دوربين، در يكي از صحنه هاي فيلم (اعتراف به خطاي خود طي گفت وگو با ملاني پس از سقط جنين اسكارلت)، منزجر بود كه چيزي نمانده بود كار را نيمه رها كند، اما «دوهاويلند» مانع او شد.
>>> تا به امروز فقط يكي از ٤ بازيگر اصلي فيلم «بربادرفته»، هنوز در قيد حيات است. «لسلي هاوارد» (اشلي)، «كلارك گيبل» (رت باتلر) و «ويوين لي» (اسكارلت) هر سه درگذشته اند، در حالي كه «اوليويا دوهاويلند» (ملاني) كه در فيلم مي ميرد، هنوز زنده است!
>>> تاكنون ٤ دنباله براي اين فيلم ساخته شده است. اما هيچ يك نتوانست حتي اندكي از موفقيت فيلم اصلي را تكرار كند.
>>> در طول فيلم برداري، «ويوين لي» تحت شديدترين فشارها قرار داشت. به ويژه زماني كه «جورج كيوكر» جاي خود را به «ويكتور فلمينگ» داد. «لي» بارها سر صحنه با «فلمينگ» جر و بحث كرد و از «دوهاويلند» كمك مي خواست.
>>> با انتشار كتاب خاطرات «لارنس اوليويه» درباره رفتارهاي جنون آميز «لي»، «دوهاويلند» در سال ٢٠٠٦ به شدت از لي دفاع كرد و گفت: «ويوين لي»، يك بازيگر بسيار حرفه اي بود و به خاطر فشار كار و دور بودن از همسرش سخت در عذاب بود.
>>> بازي در نقش «اسكارلت اوهارا»، ويوين لي را يك شبه تبديل به يك ستاره كرد. اما او همواره مي گفت: «من يك بازيگرم نه ستاره سينما.»
>>> واژه «لعنتي» كه در فيلم توسط «رت باتلر» گفته مي شود، طبق قوانين توليد فيلم در سال ١٩٣٩، بايد حذف مي شد. «سلزنيك» براي ممانعت از اين كار، مبلغ ٥ هزار دلار جريمه پرداخت كرد تا اين اتفاق نيفتد.
>>>صحنه مشهور آتش سوزي آتلانتا، با ٧ دوربين فيلم برداري شد. ٥٠ آتش نشان و ٢٠٠ نفر نيروي كمكي در صحنه حاضر بودند تا آتش از كنترل خارج نشود.
>>> «لسلي هاوارد» هيچ تمايلي به حضور در اين فيلم نداشت. به عقيده او، شخصيت اشلي بسيار خنثي و كسل كننده بود. علاوه بر اين او براي اين نقش كمي پير بود. سرانجام «سلزنيك» توانست او را متقاعد كند در اين فيلم، حضور يابد.
>>> «كلارك گيبل» بارها از حضور در فيلم طفره رفت. زيرا تازه طعم تلخ شكست درام «پارنل» را فراموش كرده بود و نمي خواست يك بار ديگر شكست بخورد.
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-12-2010, 10:12 PM   #19
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

دانستنیهای جالب سینمایی
بعید است بدانید !

رابرت دنیرو : مبتلا به سرطان پروستات بوده ، اما حالا دیگر انتظار می‌رود که کاملا بهبود یافته باشد.(اکتبر 2003)
- او و مارتین اسکورسیزی در گرینویچ ویلیج منهتن با فاصله چند بلوک از هم بزرگ شده‌اند ، اما تا دوران جوانی هرگز یکدیگر را رسما ملاقات نکرده بودند. وقتی در سال 1972 در یک کهمانی به یکدیگر معرفی شدند ، هر دو متوجه شدند که پیش از این بارها همدیگر را دیده‌اند ، اما هیچ‌وقت با هم صحبت نکرده‌اند.
- راننده لیموزین‌ها در لس‌آنجلس او را به خاطر انعام‌های زیادش! به نام "No Dinero" می‌شناسند.
شان پن :
در سال 1987 به جرم ضرب و شتم یک خارجی 32 روز را در زندان گذراند.
- در اکتبر سال 2002 یک تبلیغ 56 هزار دلاری در واشنگتن پست خرید تا یک نامه سرگشاده برای پرزیدنت بوش منتشر کرده و از او بخواهد که جنگ بر ضد عراق را بی‌خیال شود. او این نامه را با عنوان پدر دو بچه و پسر یک سرباز کهنه‌کار نوشت.
آنتونی کویین :
13 تا بچه داشت.
- برای فیلم ساحر(1968) مجبور شد موهایش را بتراشد و یک بیمه‌نامه در مقابل این خطر که موهایش دیگر بلند نشود با یک شرکت بیمه امضا کرد.
مگ رایان :
در سال‌های تین‌ایجری ، چندین آگهی تجاری برای عروسک باربی بازی کرد.
- نقش شارون استون را در غریزه اصلی رد کرد.
جک نیکلسون :
برای بازیگری در 5 دهه نامزد دریافت جایزه اسکار شده است.
براد پیت :
نقش اصلی ماتریکس اول به او پیشنهاد شده بود.
آل پاچینو :
فرانسیس فورد کاپولا از پاچینو خواست که نقش کاپیتان ویلارد در اینک آخر‌الزمان را بازی کند. پاچینو مؤدبانه نقش را رد کرد و گفت او هر کاری برای فرانسیس می‌کند ، اما با او به چنگ نمی‌رود. دقیقا همان اتفاقی که سر گروه سازنده اینک آخر‌الزمان آمد.
- اجدادش اصالتا از کورلئونه سیسیل بودند.
- رنگ سیاه را دوست دارد.
مارلون براندو
: پیش از اینکه مشهور شود در یک فروشگاه چند طبقه اپراتور آسانسور بود. چهار روز بعد این کار را به این خاطر که خجالت می‌کشید ، اعلام کند:"طبقه لباس زیر زنانه" ترک کرد.
- از دبیرستان به خاطر موتورسواری در سرسراهای مدرسه اخراج شد.
- امضای او برای کلکسیونرها خیلی با ارزش بود ، بنابراین خیلی از چک‌هایی که نوشته بود هرگز نقد نشد ، جون معمولا امضای او بیش از مبلغ چک می‌ارزید.
- از همبازیش در پدرخوانده ، جیمز کان ، پرسید اگر قرار باشد همه آرزوهایش برآورده شود ، چه می‌خواهد. وقتی که کان جواب داد که می‌خواهد عاشق باشد ، براندو پاسخ داد :" من هم همینطور ، ولی به همسرم نگویید."
آدری هپبورن :
بر اساس بیوگرافی‌اش "آدری هپبورن: یک چهره صمیمی" ، او با خودش عهد کرده بود که وزنش هیچ وقت از 103 پوند (45 کیلو) تجتوز نکند. به جز در دوران بارداری که در این راه موفق بود.
بعد از مرگش در سال 1990 ، نامش بر روی یک گونه گل لاله قرار گرفت.
او اقرار کرد در سالهای سخت جنگ جهانی دوم پیاز گل لاله می‌خورده و سعی کرده طعم علف پخته را با نان امتحان کند.
منبع : مجله دنبای تصویر
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
قدیمی 08-12-2010, 10:13 PM   #20
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

تا به حال اتفاق افتاده است که به افتخار پس از مرگ فکر کنید؟
چند روز پیش در قسمت سینمایی وب‌سایت یاهو مطلبی منتشر شده بود زیر عنوان‌«از دست‌رفتگان، نه فراموش شدگان» در‌باره‌ی هنرپیشگان و هنرمندان مشهور سینمایی که موفق به دیدن آخرین فیلم خود که در آن‌ها نقش بازی کردند، نشدند و یا این‌که فرصت لمس موفقیت نمایش فیلم خود را پیدا نکردند.
دست تقدیر و شرایط روزگار و زمانه برای این دسته از هنرپیشگان مشهور سینمای جهان چنان رقم خورد که هنگام نمایش آخرین نمایش آنان بر روی صندلی سالن‌های‌ نمایش به جای آن‌ها، فقط دسته‌گل یا قاب عکس یادبود‌شان قرار داشت.

برنی مک
مردان سُل - برنی مک
این کمدین که در سن ۵۰ سالگی در ماه آگوست درگذشت، در فیلم «Soul Men» نقش مقابل ساموئل ال. جکسون را ایفا می‌کند که داستانی در‌باره خوانندگانی از شهرت افتاده است که در واقع با واژه‌های نه چندان خوشایند (بددهن) روایت می‌شود.
برنی مک در دو فیلم ایفای نقش دارد که این آخر هفته (در آمریکا) اکران خواهد شد. وی علاوه بر این، در انیمیشن «ماداگاسکار، فرار به آفریقا» نیز گویندگی کرده بود.
در ادامه به ۱۰ افتخار برتر پس از مرگ بازیگران سرشناس، اشاره‌ای می‌شود.

هیت لچر
شوالیه تاریکی - هیت لجر
این بازیگر استرالیایی بر اثر زیاده‌روی در مصرف مواد مخدر در ژانویه گذشته و هفت ماه قبل از نمایش فیلم (شوالیه تاریکی) درگذشت. هیت لجر مشغول بازی در فیلمی از تری گیلیام به نام «اوهام دکتر پارناسوس» بود که در‌گذشت. پس از این واقعه کارگردان از یک گروه سه‌نفره بازیگری شامل کالین فارل، جود لاو و جانی دپ برای فیلم‌برداری صحنه‌های باقی‌مانده مربوط به نقش بازیگر درگذشته‌ بهره جست.

جیمز دین
غول‌ها - جیمز دین
جیمز دین که در سال ۱۹۵۵ و زمانی که تنها ۲۴ سال داشت، در یک سانحه رانندگی کشته شد، جمعاً در سه فیلم بازی کرد که برای بازی در دو فیلم یعنی «غول‌ها» و «شرق عدن‌» نامزد جایزه اسکار گردید.

اولیور رید
گلادیاتور - اولیور رید
اولیور رید، بازیگر افسانه‌ای انگلیسی در حین فیلم‌برداری یک صحنه رزمی (شمشیربازی) از فیلم گلادیاتور دچار سکته قلبی شد و درگذشت.
به همین جهت بسیاری از صحنه‌ها مجدداً بازسازی شد و با استفاده از بدل و تغییر نور و سایه و با جلوه‌های دیجیتالی فیلم‌برداری گردید.

بروس لی
اژدها وارد می‌شود - بروس لی
بروس لی فقط سه هفته قبل از نمایش فیلم «اژدها وارد می‌شود» درگذشت. این فیلم به عنوان یکی از پرمنفعت‌ترین فیلم‌های تاریخ سینما به ثبت رسیده است.
پس از موفقیت چشم‌گیر این فیلم بود که فیلم‌سازان هنگ‌کنگی شروع به تولید انبوه فیلم‌های رزمی با استفاده از نام‌هایی مشابه نام بروس لی مانند «Bruce Li» و «Bruce Lei» و «Brute Lee» و «Lee Bruce» کردند.
براندن لی
کلاغ - براندن لی
براندن لی که به اعتقاد برخی (خرافه‌پرستان) در‌گیر همان طلسم منفور پدرش بود، در یک سانحه تیراندازی در یک صحنه از فیلم «کلاغ» به سال ۱۹۹۴ میلادی کشته شد.
ظاهراً یک تفنگ که‌ به صورت مناسب تمیزکاری نشده بود، در حین شلیک باعث پرتاب ترکشی از گلوله مشقی رها شده به طرف وی می‌گردد. ‌این ترکش پس از سوراخ کردن شکم وی به ناحیه ستون مهره‌ها اصابت کرد.
پس از این حادثه صحنه‌های باقی‌مانده فیلم توسط بدل و با استفاده از حقه‌های دیجیتالی فیلم‌برداری شد.
اسپنسر تریسی
حدس بزن چه کسی برای شام می‌آید - اسپنسر تریسی
اسپنسر تریسی بازیگر فیلم «حدس بزن چه کسی برای شام می‌آید» در کنار کاترین هپبورن و سیدنی پواتیه، ساخت ۱۹۶۷ به ایفای نقش پرداخت.
وضعیت سلامتی وی قبل از آغاز فیلم‌برداری به گونه‌ای وخیم بود که شرکت‌های بیمه از پوشش و عقد قرارداد جهت تولید فیلم خودداری کردند. وی پس از اتمام فیلم و قبل از آگاهی از نهمین نامزدی جایزه اسکارش برای ایفای نقش در این فیلم، درگذشت.



آدرین شلی
پیشخدمت - آدرین شلی
زمانی که فیلم «پیشخدمت» (گارسون زن) در فستیوال فیلم‌ ساندنس ‌‌در سال ۲۰۰۷ برای اولین بار به نمایش درآمد، به عنوان یک کمدی شیرین و شوخ ارزیابی گردید که درباره یکی از لذات واقعی زندگی یعنی شیرینی ساخته شده بود.
در کمال تأسف، نویسنده، کارگردان و بازیگر آن، یعنی ادریان شلی دیگر در آن‌جا حضور نداشت.
او ماه‌ها قبل توسط دیه‌گو پیلکو، یک کارگر ساختمانی شهر نیویورک به قتل رسیده بود. قاتل او، اوایل سال جاری میلادی به ۲۵ سال حبس محکوم گردید.

پیتر فینچ
شبکه - پیتر فینچ
اگر‌چه پیتر فینچ که نقش هاوارد بیل، یک مخبر روانی تلویزیون را در فیلم «شبکه» با مهارت تمام ایفا کرد و حدود دو ماه بعد از نمایش فیلم درگذشت، با این همه تنها هنرپیشه‌ای است که موفق به دریافت جایزه اسکار بعد از مرگش شده است.

توپاک شاکار
گریدلاکد - توپاک شاکار
توپاک شاکار، خواننده رپ ثابت کرد که تقریباً به اندازه‌ای که در موسیقی پول‌ساز بود، در صنعت فیلم نیز می‌تواند حتی پس از مرگش هم پول‌ساز و موفق باشد.
پس از این‌که وی در جریان یک تیراندازی خیابانی در سال ۱۹۹۶ در لاس وگاس به قتل رسید، دو فیلم از او به نام‌های «Gridlock'd‌» و «Gang Related» در سال بعد به نمایش درآمد.

کلارک گیبل
بدشانسی‌ها - کلارک گیبل
این‌گونه آمده است که به هنگام پایان فیلم‌برداری فیلم «بدشانسی‌ها» به کارگردانی جان هوستون محصول ۱۹۶۰، کلارک گیبل گفت: «خدای من! خوشحالم که این فیلم به پایان رسید. او (منظورش مریلین مونرو بود که نقش مقابل وی را بازی کرده بود) دیگر نزدیک بود سکته‌ام دهد!»
روز بعد از آن کلارگ گیبل دچار حمله قلبی شد و ۱۱ روز پس از آن درگذشت. تقدیر نیز چنین بود که این آخرین فیلم مریلین مونرو هم باشد __________________
اون که رفته دیگه هیچوقت نمیاد...

__________________
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
قدیمی 08-12-2010, 10:14 PM   #21
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

جیمز دین که تنها با 3 فیلم معروف شد..که در اثر سانحه تصادف فوت می کنه وتا امروز یکی از معروفترین بازیگران سینمای جهان شناخته میشه..
با این ماشین:

سایز تصویر به صورت خودکار تغییر یافت . با کلیک در این قسمت میتوانید اندازه واقعی آنرا مشاهده نمایید . اندازه واقعی عکس 750x859 پیکسل

اینجوری تصادف کرد:



این هم یادبودش:


__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
قدیمی 08-12-2010, 10:16 PM   #22
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

سکانس ها و ديالوگ های فرامش نشدنی فيلم و حواشی فيلم هفت


مورگان فريمن مردم در اينجا قهرمان نمي خواهند. فقط مي خواهند غذايشان را بخورند و زندگي كنند.

دست نوشته های جاناتان دو:"عجب توله سگهای دیوانه ای ماها هستیم. روی چه جای کثیفی در حال ورزشیم. چه تفریحی ما داریم؟ ورزش و تفریح. هیچ چیز برامون اهمیت نداره. نمی دونیم که ما هیچی نیستیم. ما چیزی که قرار بود بشیم، نشدیم."
و...جاناتان دو توی اتومبیل با کاراگاه ها: "ما در کنار هر خیابانی یک گناه می بینیم، در هر خانه ای و فقط تحملش می کنیم. چون عادی شده، چون به نظر کوچک می آید."

راننده تاکسی به سامرست میگوید کجا می روی؟ سامرست در جواب :یه جایی دور از اینجا

میلز چی پیدا کردی؟ میلز: یه سگ مرده
جان دوو :نه این کار من نیست

ارنست همينگوي يه زمان نوشت دنيا جاي قشنگيه و ارزش جنگيدن داره من با قسمت دومش موافقم
( مونولوگ آخر فيلم توسط مورگان فريمن)


فيلم به ياد ماندني هفت با بازي به ياد ماندني مورگان فريمن و برادپيت و البته كوين اسپيسي

ايان كار طوري خواهد بود ؛ كه هرگز فراموش نخواهد شد ؛ هرگز ! اينو بهتون قول مي دم !
جان دو ( كوين اسپيسي در هفت )

جان دو : اگه بخواي توجه مردم رو جلب كني ؛ نميتوني فقط بزني رو شونشون بايد با يه پتك بزني تو سرشون.

کوین اسپیسی در هفت

جان دوو : من انتخاب نکرده ام بلکه انتخاب شده ام





سکانس های دیدنی فیلم : 1-کل صحنه تعقیب جان دوو توسط میلز و سامرست> دیوید میلز از میان ماشین ها و اتاق های سا ختمان های بی روح عبور می کند از پنجره وارد می شود و می افتد توی آشغال های کنار خیابن باران هم که او را کلافه می کرده اما در این سکانس فوق العاده نفس گیر او را از تعقیب قاتل دست بر نمی دارد تا بالاخره جای شکار و شکارچی عوض می شود اسحله حال در دست قاتل روی سر میلز است(نمای فوق العاده از اسلحه روی سر میلز که انگار اسحله روی لنز دوربین قرار گرفته داریوش خنجی کار فوق العاده خود را کرده است)باران می بارد و اجازه نمی دهد چهره قاتل را ببیند 2-تریسی از خواب می پرد و متوجه می شود که هیچکس پیشش نیست سامرست ومیلز در اتاق دیگر خانه مشغول بررسی نشانه ها به جا مانده از قتل های قبلی هستند تا قاتل را پیدا کنند اما چه فایده که تریسی تنها مانده و جان دوو به هدفش رسیده است.3-تنها یک صحنه در فیلم وجود دارد که خانواده با آرامش دور میز شام نشسته اند این صحنه غنیمت است و می دانیم که دیگر در طول فیلم تکرار نمی شود .اما ناگهان همه چیز روی میز شام شروع به حرکت و لرزیدن میکند میلز می گوید : مترو لعنتی دست بردار نیست.

4- سامرست از روی تختش بلند می شود و بالخره تصمیم می گیرد شهر را از شر قاتل حفظ کند می ایستد و چاقوی ضامندارش را به طرف دیوار پرتاب می کند . دوربین درست جایی قرار داده شده که سامرست انگا رچاقو را به طرف دوربین و به طبع تماشاگر پرتاب می کند.

5-میلز و سامرست خسته و کلافه از خیابان عبور می کنند و وارد اداره پلیس می شوند اما دوربین با آن ها حرکت نمی کند و همان جا می ماند تا اینکه یک تاکسی جلوی دوربین می ایستد و دو پا وارد کادر دوربین می شود چند لحظه بعد این همان قاتلی است که همه به دنبالش می گردیم صحنه بسار عالی اجرا شده وقتی برای بار دوم و سوم فیلم را می بینیم و حالا که از هویت آن پا ها با خبریم باز تماشای این صحنه بسیار لذت بخش است.6

-قاتل در اتاق با لباسی قرمز رنگ نشسته در حالی که پوست انگشتان دست را بریده میلز و سامرست از پشت شیشه به او می نگرند و جان دوو با خونسردی تمام به شیشه خیره می شود در حالی که چایی لیپتون در دستش را به آرامی در لیوان فرو می برد.

7-تیر های چراغ برق در بیابان برهوت قربانی ششم هم از راه می رسد سامرست به هلیکوپتر فریاد زنان می گوید به اینجا نزدیک نشوید برگ برنده دست جان دوو و فریاد می زند به حرفاش گوش نده میلز (به حرکت دوربین هنگام دویدن سامرست به سمت میلز وجان دوو دقت کنید کار عالی فیلم بردار ایرانی الاصل داریوش خنجی)اما صدای او به گوش میلز نمی رسد جان دوو شروع به سخن گفتن می کند صدای او با فریاد های سامرست در هم می آمیزد امروز رفتم خونتون و یه یادگاری برداشتم سر زیبای همسرت رو کلافگی برادپیت در نقش میلز اون چی می گه سامرست و حالا کلافگی سامرست از کتمان این واقعیت حرکت به جلو و عقب میلز : اوه نه سامرست از میلز می خواهد خود را کنترل کند چون باعث می شود که جان دوو به هدف خود برسد دوباره صدای جان دوو با سامرست در هم می آمیزد : اون می خواست زنده بمونه همینطور بچه ای که تو شکمش بود و حالا سکوت آه اون نمی دونست سیلی سامرست به جان دوو کلوز آپ از صورت میلز با فرورفتگی چشم نفرت و بغض مرز بین دیوانگی وجنون (برادپیت دراین صحنه دیگر باید چگونه بازی می کرد بازی او فوق العاده است)کلوز آپ از صورت سامرست و تمنای او از میلز و کلوز آپ از جان دوو با آن لبخند دیوانه کننده اش : گناه من حسادته (بازی فوق العاده کوین اسپیسی با آن چهره سرد ما را دیوانه می کند )این سکانس مو برتن ما سیخ میکند و عاقبت شلیک به جان دوو ما له می شویم یکی باید ما را جمع کند.





حواشی خواندنی فیلم:

1-مدیران (نیولان سینما )با پایان فیلم موافق نبودند اما برادپیت با تغییر پایان فیلم مخالفت کرد

2-اندرو کوین واکر نویسنده فیلم نامه فوق العاده seven در فیلم نقش اولین جسد فیلم را بازی می کند


3-تمامی کتاب های دست نویس کتابخانه جان دوو مخصوص برای همین صحنه نوشته شده است و نوشتن آن دو ماه طول کشید و 15000 دلار هم خرج برداشت

4-مترونوم که در اتاق سامرست وجود دارد در هر نمایی که نشان داده می شود هفت بار ضربه می زند .

5-قربانی گناه تنبلی که قاتل او را یک سال به تخت بسته بود و ظاهری وحشتناک داشت به نظر می آمد که یک مدل باشد اما یک بازیگر بسار بسار لاغر است که طوری گریم کرده اند تا به یک جسد شباهت پیدا کند.

6-کتابخانه ای که سامرست برای مطالعه کتاب های مربوط به گناهان کبیره به آنجا می رود همان ساختمانی است که جیم کری در فیلم ماسک به عنوان کارمند بانک در آن کار می کند
.

7-کمی قبل از اینکه میلز به جان دوو شلیک کند (نمای پایانی فیلم)یک نمای خیلی سریع از همسر میلز تریسی نشان داده می شود که برای دیدن آن باید دقت کرد


8-در فیلمنامه اولیه بعد از سکانس کشته شدن جان دوو (صحنه نهایی فیلم )سکانس دیگری هم بوده که سامرست را در بیمارستان نشان می دهد (به خاطر گلوله ای که میلز به او شکل کرده تا جلوی را نگیرد)در این سکانس رئیس پلیس نامه ای از طرف میلز به سامرست می دهد که در آن نوشته (حق با تو بود درباره همه چیز حق با تو بود )این صحنه در فیلم حذف شده و جای آن همان مونولوگ نهایی سامرست که نقل قولی از جمله همینگوی است قرار داده شده است

9-در فیلمنامه اصلی زن کوتاه قامت وعجیبی است که عضو تیم انگشت نگاری است و بعد از هر قتل در صحنه حاضرمی شود و کلی فحش وناسزا به سامرست و میلز می دهد این نقش از فیلم حذف شد

10-شماره تمام ساختمان ها درسکانس افتتاحیه با عدد 7 شروع می شود زمان تحویل بسته در انتهای فیلم 7:07است

11- هیچ وقت اسم شهری را که داستان فیلم در آن جریان دارد را نمی شنویم

12- جذابیت بصری فیلم باعث شد که در آمریکا یک تماشاگر 200 بار به سینما برود و فیلم را ببیند


13-بعد از نمایش فیلم در آمریکا بسیاری از تماشاگران در رفتار خود مخصوصا درباره پرخوری تجدید نظر کردند

14-هشتاد درصد فیلم در فضایی تیره و تاریک قرار دارد و تنها سکانس پایانی فیلم است که در صحرا صحنه روشن است که بسیاری آن را نماد صحرای محشر می دانند


15-اسم کوین اپیسی در تیتراژ ابتدایی فیلم نمی بینیم اینکار تعمدا فینچر انجام داد تا قاتل فیلم به هیچ وجه لو نرود .البته کوین اسپیسی ازاین کار کمی شاکی شد (بعد از اکران فیلم)


17-در صحنه تعقیب و گریز میلز به دنبال قاتل دست براد پیت واقعا آسیب دید

18-یکی از بززرگان سینما بعد از نمایش فیلم گفت:مطمئنم خود فینچر نمی داند که چه شاهکاری را ساخته است.

منتقدان موقع نمایش فیلم چه گفتند:

1- راجر ایبرت (شیکاگو سان تایمز):یک تریلر سیاه مهیب و وحشتناک و هوشمندانه

2-جاناتان روزبنام (شیکاگو ریدر ): از همان تیتراژ ابتدایی می فهمیم که با یک فیلم ویژه طرف ایم

3-شان مینز(film.com): تماشای فیلم seven مثل این می ماند که کلی برای شکستن در یک گاو صندوق کلنجار می روی و عاقبت چیزی که در آن پیدا می کنی یک مار ماهی باشد که در آن می خزد

4-جانت مسلین(نیویورک تایمز): حتی کیسه های پر ازاعضا وجوارح بدن یک انسان و مردی که مجبور می شود یک پوند از گوشت خودش را ببرد چیزی از مسخرگی فیلم کم نمی کند.
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 08-12-2010, 10:23 PM   #23
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

تاریخ سینما از ابتدا تاکنون شاهد شخصیت*های آدمکش بسیار بوده، اما بعضی از این شخصیت*ها بیش از بقیه در خاطر تماشاگران سینما مانده*اند. آنچه در پی می*آید ۱۰ مورد از شخصیت*های آدمکش به یادماندنی دنیای سینماست.
● Philip Raven با بازی Alan Ladd (آلن لد)
▪ فیلم This Gun for Hire (این اسلحه اجاره ای است) (۱۹۴۲)
آلن لد به مدد همین فیلم توانست یک*شبه از یک بازیگر بی*نام و نشان استودیویی به ستاره*ای درجه یک بدل شود. اما دلیل این مساله چه بود؟ او نقش آدمکشی کاملا بی*رحم را بازی کرد. پرده سینما تاکنون دیگر شخصیتی مشابه فیلیپ ریون ندیده است.
او شخصیت محوری داستانی از گراهام گرین درباره فروش اسرار گازهای سمی در دوران جنگ بود که از کشتن (یا ضرب و جرح) مردان و حتی زنان هیچ*گاه احساس ندامت نمی*کند و هر شاهدی که جنایتش را دیده، از جمله پلیس*ها را می*کشد. با وجود این، نظر به ملاحظات اخلاقی آن دوران، مقامات استودیو اصرار کردند ریون وجهی انسانی نیز پیدا کند.
بدین ترتیب شخصیت ریون در فیلم گربه*ها را دوست دارد و به علاوه از دوران کودکی نیز خاطرات تلخ کتک خوردن از سوی خاله*اش را به یادگار دارد.
● Leon با بازی Jean Reno (ژان رنو)
▪ فیلم Léon (لئون) (۱۹۹۴)
سال*ها زندگی در تنهایی و ارتکاب قتل، تاثیر خود را بر شکل*گیری این آدمکش مرموز نیویورکی گذاشته است. بهترین دوست او یک گلدان و تنها دلمشغولی*اش مراقبت از یک دختربچه یتیم ۱۲ ساله* به نام ماتیلدا (ناتالی پورتمن) است. با وجود این لئون قربانیانش را با مرگبارترین سلاح*ها می*کشد و قادر است در حالی که به صورت معکوس آویزان شده با دو اسلحه در هر یک از دستانش شلیک کند.

● Jef Costello با بازی Alain Delon (آلن دلون)
▪ فیلم Le Samouraï (سامورایی) (۱۹۶۷)
کاستلوی خوش*پوش بر طبق نظامی مشخص زندگی می*کند. او تنها با یک پرنده زندگی می*کند، خود را وقف آموزه*های کتاب «بوشیدو» کرده (مانند گوست*داگ) و رفتارش در اجرای هر قرارداد به وضوح منفعل است. با وجود این تعداد قتل*های او بسیار اندک هستند، چرا که او پس از قتلی خودسرانه، بقیه زمان فیلم را به فرار می*گذراند. کلاه و بارانی کاستلو به شدت یادآور نوآرهای پاریسی است.
● The Jackal با بازی Edward Fox (ادوارد فاکس)
▪ فیلم The Day of the Jackal (روز شغال) (۱۹۷۳)
ادوارد فاکس با ایفای این نقش جذابیتی آقامنشانه به ژانر بخشید. فکر و ذکر این قاتل خوش*فکر ترور رئیس*جمهور فرانسه شارل دوگل است.
برگ*های برنده شغال گذرنامه*های جعلی، جذابیت مردانه*اش و توانایی*اش در تیراندازی است به گونه*ای که می*تواند هندوانه*ای را از فاصله دو متری هدف بگیرد. اینکه ما از اول می*دانیم او در ماموریتش شکست خواهد خورد، مهم نیست. مساله اصلی این است که ما هم دوست داریم او موفق شود.
● Nikita با بازی Anne Parillaud (آن پاریو)
▪ فیلم Nikita (نیکیتا) (۱۹۹۰)
مادر مقدس تمام زنان اسلحه به دست بعدی. نیکیتا، به عنوان محصول دوران پس از پانک، نخستین بار در این اقتباس غیرمتعارف و درخشان بسون از «پیگمالیون» ظاهر شد.
او ابتدا یک معتاد بی*ارزش است اما تحت حمایت چکی کاریو تبدیل به یک ماشین کشتار جذاب می*شود. نیکیتا فرزندان زیادی همچون «مهاجم مقبره»، «شر موجود»، «بوسه طولانی خداحافظی»، «دنیای زیرین» و «آیون فلاکس» را به دنیای سینما معرفی کرد.
● The Bride با بازی Uma Thurman (اوما تورمن)
▪ فیلم Kill Bill (بیل را بکش) (۲۰۰۳)
«عروس» در حالی که در بیشتر صحنه*های فیلم لباس ورزشی زردرنگ وام*گرفته از بروس لی را بر تن دارد، حمامی از خون در دو فیلم «بیل را بکش» به راه می*اندازد. او عضو مستعفی یک گروه آدمکش و به مدد کوئنتین تارانتینو ترکیبی از بسیاری از شخصیت*های تاریخ سینما است. عروس در عین حال قادر است یک*تنه به جنگ ۸۸ گنگستر دیوانه برود و پیروز میدان هم باشد.
● Ghost Dog با بازی Forest Whitaker (فارست ویتاکر)
▪ فیلم Ghost Dog: The Way of the Samurai (گوست داگ: شیوه سامورایی) (۱۹۹۹)
ورود و خروج به ساختمان*ها بدون دیده شدن بزرگ*ترین توانایی قابل ستایش گوست*داگ (ویتاکر) است. قهرمان تریلر غمگین جیم جارموش بیشتر ترجیح می*دهد اوقاتش را به تنهایی باکبوترهایش بگذراند، کتاب سامورایی را بخواند، یا اینکه ساعت*ها با بهترین دوستش که یک بستنی*فروش فرانسوی است صحبت کند و مهم هم نیست که هیچ*کدام زبان یکدیگر را نمی*فهمند.
● Anton Chigurh با بازی Javier Bardem (خاویر باردم )
▪ فیلم No Country For Old Men (پیرمردها کشوری ندارند) (۲۰۰۷)
قبول داریم آرایش موهای این شخصیت بد و چهره*اش غیرقابل تحمل است. با وجود آدمکش باردم که برادران کوئن آن را از کتاب کورمک مکارتی برگرفته*اند، بدون شک هولناک*ترین آدمکش این ژانر است. این قاتل روانی برخلاف دیگر آدمکش*ها نه از چیزی می*ترسد، نه دچار عذاب وجدان می*شود و نه از کار خود احساس ندامت می*کند. اوج شوخ*طبعی او گفتن این جمله است: «گرون*قیمت*ترین چیزی که تو شیر یا خط از دست دادی چی بوده؟»
● Vincent با بازی Tom Cruise (تام کروز)
▪ فیلم Collateral (وثیقه) (۲۰۰۴)
شخصیت اصلی تریلر مایکل مان، به*رغم داشتن موهای جوگندمی، پوشیدن کت و شلواری شیک و جملات فلسفی فی*البداهه*اش، خصوصیتی کاملا تام کروزی دارد. او در حین گشتن در لس* آنجلس همراه ماکس یک راننده تاکسی بداقبال (جیمی فاکس)، نشان می*دهد در رسیدن به هدفش تا چه حد مصمم و سرسخت است. این خصیصه گرچه بسیار تام کروزی است، در عین حال بسیار هولناک نیز هست.
● Ah Jong با بازی Chow Yun Fat (چو یون- فت)
▪ فیلم The Killer ( قاتل) (۱۹۸۹)
قاتل و شاعر بااحساس که علاقه زیادی به شلیک با دو اسلحه میان زمین و آسمان دارد. او در حادثه*ای بر حس اتفاق دوستش را کور می*کند و اکنون برای به دست آوردن پول کافی جهت پیوند قرنیه باید کل مافیای هنگ*کنگ را نابود کند و در عین حال مراقب باشد کارآگاه لی سرسخت (دنی لی) او را دستگیر نکند و در این راه گلوله*های زیادی شلیک می*کند.
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
قدیمی 08-12-2010, 10:24 PM   #24
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

نقد محبوب ترین فیلم تاریخ سینما(کازابلانکا)
کازابلانکا | Casablanca 1942



نام فیلم : کازابلانکا (Casablanca)
ژانر : درام /عاشقانه
کارگردان : مایکل کورتیز (Michael Cortiz)
تهیه کننده : هال بی. والیس (Hal B. Wallis)
فیلمنامه نویسان : ژولیوس جِی. اپشتین (Julius J. Epstein)
فیلیپ جی. اپشتین (Philip G. Epstein)
هاوارد کخ (Howard Koch)
بازیگران : همفری بوگارت (Humphrey Bogart)
اینگرید برگمن (Ingrid Bergman)
پل هنرید (Paul Henreid)
کلاد رینز(Claude Rains)
******راد ویت (Conrad Veidt)
پیتر لر (Peter Lorre)
موسیقی : هوگو دبلیو. فریدهوفر (Hugo W. Friedhofer)
مکس اشتینر(Max Steiner)
تدوین : اون مارکس (Owen Marks)
فیلم بردار : آرتور ادسون (Arthur Edeson)
توزیع کننده : شرکت برادران وارنر (Warner Bros.)
تاریخ انتشار : 26 نوامبر 1942
زمان : 99 دقیقه
زبان فیلم : انگلیسی
بودجه: 1 میلیون دلار
فروش: 6.8 میلیون دلار


درباره ی فیلم :

"کازابلانکا" در سال 1942 و به کارگردانی مایکل کورتیز (Michael Cortiz) مجاری (کارگردان فیلم های رابین هود ، هاکلبری فین ، کریسمس سفید ، ما فرشته نیستیم و ...) ساخته شده. بازیگران اصلی این فیلم همفری بوگارت (Humphery Bogart) و اینگرید برگمنِ سوئدی هستند که در دوران خود از شهرت بالایی برخوردار بودند.
در کنار آنها پل هنرید ، کلاد رینز ، ******راد ویت و پیتر لر به ایفای نقش پرداخته اند. بسیاری از منتقدان این فیلم را از برترین فیلم های تاریخ سینمای جهان برشمرده اند. "کازابلانکا" یک فیلم درام و رمانتیک است که با توجه به روی دادن داستان آن در دوران جنگ جهانی دوم ، لایه هایی از جنگ و سیاست را هم دربر دارد.


نمایی از داستان:

در طول جنگ جهانی دوم ، اروپایی هایی که در حال فرار از آلمان ها بودند ، به آمریکا پناه می آوردند. اما برای رسیدن به آنجا ، ابتدا باید به کازابلانکا می رفتند و زمانی که به آنجا می رسیدند ، باید ویزا های خروجی می گرفتند که به دست آوردن آنها آسان نبود.
در این میان ، «کافه ی ریک» محبوب ترین محل کازابلان******ت که توسط «ریک بلین» (همفری بوگارت) اداره می شود. او یک آمریکایی بدبین است که میهن خود را ترک کرده و به علتی نامعلوم نمی تواند به آنجا برگردد.


بررسی فیلم :

در هنگام اکران ، این فیلم در گیشه ها به موفقیت نسبتا خوبی دست یافت و بلافاصله پس از اکران ، با استقبال بسیار مثبتی از سوی منتقدان فیلم روبرو شد ، به طوری که مجله ی Variety آن را یک جنگ تبلیغاتی فوق العاده علیه متحدین خواند. در مراسم اسکار 1944 این فیلم برنده ی 3 جایزه ی اسکار و کاندید 5 اسکار دیگر شد. کخ بعد ها در مورد این فیلم گفت: «این فیلمی بود که بیننده ها به اون احتیاج داشتن... ارزشهایی توش بود که ارزش فداکاری رو داشت. و این فیلم اون ارزش ها رو به یه شکل سرگرم کننده بیان می کرد.»
این فیلم از آن زمان تا کنون محبوبیت خود را حفظ کرده است. «مورای برونت» در مورد این فیلم می گوید: «واقعیتِ دیروز ، واقعیت امروز ، واقعیت فردا». این فیلم چنان محبوبیتی پیدا کرده است که نمایش آن پیش از امتحانات پایان ترم در دانشگاه معروف هاروارد تبدیل به یک رسم شده است که این رسم تا کنون هم ادامه دارد و برخی دیگر دانشگاه ها هم از آن تقلید کرده اند. این رسم باعث شد که در حالی که دیگر فیلم های دهه ی 40 رفته رفته از یاد ها رفتند ، کازابلانکا در یاد ها باقی بماند. به طوری که تا سال 1977 این فیلم مکرر ترین فیلم نمایش داده شده در تلویزیون بود.
به گفته ی «راجر ابرت» ، که می توان او را مشهور ترین منتقد حال حاضر سینمای هالیوود دانست ، نام کازابلانکا بیشتر از نام هر فیلم دیگر در لیست های برترین فیلم های تاریخِ منتشر شده توسط سازمان های مختلف دیده می شود. راجر ابرت می گوید که هرگز نقدی منفی درمورد این فیلم نشنیده است ، هر چند که برخی نقاط خاص فیلم گاهی مورد انتقاد قرار گرفته اند.
منتقدی دیگر به نام رودی بلمر آن فیلم را مخلوطی از درام ، ملودرام ، کمدی و توطئه چینی خواند و لئونارد مالتین از این فیلم به عنوان بهترین فیلم تاریخ یاد کرد.
ابرت می گوید که این فیلم به این علت محبوب است که انسان های درون فیلم خیلی خوب هستند.در مورد قهرمان مقاومت هم ، با اینکه آنچنان سخت است که دوست داشتن او دشوار است ، اما از نظر ظاهری موقر ترین شخصیت داستان است. ریک هم نه قهرمان است و نه انسانی بد. او تنها کاری را انجام می دهد که برای کنار آمدن با مسئولان و سازمان ها لازم است.
این فیلم در سایت IMDB که معتبر ترین سایت اینترنتی مربوط به فیلم است با نمره ی بالا 8.8 از 10 در رده ی نهم برترین فیلم های تاریخ قرار دارد. مجله ی Entertainment Weekly و انستیتوی فیلم آمریکا این فیلم را سومین فیلم برتر تاریخ برشمرده اند. سایت مجله ی تایم این فیلم را در بین هشتاد فیلم برتر تاریخ قرار داد(این هشتاد فیلم رده بندی نشده بودند). و انجمن نویسندگان آمریکا ، فیلمنامه ی این فیلم را به عنوان بهترین فیلمنامه ی تاریخ برگزید.


نکات جالب :

- شرکت سازنده ی فیلم ابتدا «رونالد ریگان» ، بازیگری که بعد ها رییس جمهور آمریکا شد ، را به عنوان کاندید بازی در نقش ریک معرفی کرد. اما بعد ها مشخص شد که این کار تنها سیاست شرکت برای نگه داشتن نام ریگان در اخبار روز بوده است.
- متحدین حقیقتا در تاریخ 8 نوامبر 1942 به کازابلانکا حمله کردند. با این اتفاق که قبل از اکران فیلم روی داد ، سازندگان به این فکر افتادند که با ایجاد تغییراتی در فیلم ، جنگ را هم به عنوان یک داستان جانبی در فیلم بگنجانند. اما رییس شرکت برادران وارنر با این موضوع موافقت نکرد ، زیرا به عقیده ی او موضوعِ این حمله نیاز به فیلمی جداگانه داشت و نمی شد آنرا به عنوان یک داستان جانبی در فیلم گنجاند.
- این فیلم در تاریخ 26 نوامبر 1942 تنها در نیویورک به اکران در آمد و تا ژانویه ی آینده در لس آنجلس روی پرده نرفت. به همین دلیل کازابلانکا در کنار دیگر فیلم های ساخته ی سال 1943 ، در مراسم اسکار 1944 شرکت کرد و با فیلم های سال 43 به رقابت پرداخت.
- «میشل مورگان» برای ایفای نقش ایلزا درخواست 55000 دلار کرد ، اما تهیه کنندگان به توجه به اینکه اینگرید برگمن همین کار را در ازای 25000 دلار انجام می داد ، درخواست مورگان را رد کردند.
- تهیه کننده ی این فیلم ، هال والیس ، ابتدا قصد داشت شخصیت «سم» را یک شخصیت مونث ارائه کند.
- «دولی ویلسون» ، ایفاگر نقش «سم» ، در اصل طبل نوازی است که توانایی نواختن پیانو را ندارد و در صحنه های فیلم تنها تظاهر به پیانو زدن می کند. از آنجایی که صدا و تصویر در این فیلم باید به طور همزمان ضبط می شدند ، پیانیستی با نام «الیوت کارپنتر» از پشت پرده موسیقی رو می نواخت. محل قرار گیری وی به گونه ای بود که دولی ویلسون بتواند او را ببیند و حرکات دست او را تکرار کند.
- لهجه ی مجاری غلیظ کارگردان ، مایکل کورتیز ، گاهی باعث بروز مشکلاتی جالب در صحنه میشد.
- ******راد ویت ، بازیگر نقش فرمانده ی گشتاپو ، استراسر ، خود از مخالفان سرسخت نازی ها در آلمان بود و وقتی از پیروزی حزب نازی در انتخابات ، و مامور شدن تعدادی از ماموران جوخه ی مرگ برای قتل او خبر دار شد ، از آلمان فرار کرد.
- همسر همفری بوگارت او را به داشتن رابطه ی پنهانی با اینگرید برگمن متهم می کرد ، به طوری که گاهی ناگهان وارد اتاق لباس همفری بوگارت می شد و باعث خشمگین شدن بوگارت در صحنه ی فیلمبرداری می شد. درحالی که ، با وجود هماهنگی غیرقابل انکار بوگارت و برگمن در صحنه ، این دو در خارج از صحنه به ندرت با هم صحبت می کردند.
- برای بهره بردن از حداکثرسود در خارج از آمریکا ، تصمیم گرفته شده که علاوه بر نازی ها ، تمام شخصیت های منفی از کشورهای دشمن باشند. به همین دلیل اوگارت ، فراری ، و جیب قاپ ایتالیایی هستند.
- در دهه ی 80 میلادی ، فیلمنامه ی این فیلم به نام اولیه اش یعنی «همه به سراغ ریک می آیند» و فقط تغییر نام شخصیت «سم» به اسم «دولی ویلسون» برای 217 شرکت و استودیوی فیلمسازی فرستاده شد. تنها 85 آژانس آن فیلمنامه را خواندند ، که از این بین 38 نفر بلافاصاله آن را رد کردند ، تنها 33 آژانس نمای کلی آن را شناختند(هر چند فقط هشت آژانس آن را به اسم اصلی آن ، کازابلانکا ، شناختند). فقط سه آژانس آن را از نظر تجاری مناسب دانستند و یک آژانس هم پیشنهاد کرد که آن فیلمنامه را تبدیل به یک رمان کنند!
- تنها سه نفر از بازیگران این فیلم متولد آمریکا بودند: همفری بوگارت ، دولی ویلسون و جوی پیج
- هنگامی که فیلم برنده ی جایزه ی اسکار بهترین فیلم شد ، به جای تهیه کننده ی اصلی فیلم ، هال والیس ، ابتدا جک وارنر برای دریافت جایزه روی سن آمد ، این موضوع باعث رنجش والیس شد و او هیچگاه وارنر را برای این کار نبخشید. والیس که در آن زمان به عنوان یکی موفقترین های شرکت برادران وارنر شناخته می شد ، اندکی بعد ازاین شرکت خارج شد.
- این فیلم در لس آنجلس همزمان با کنفرانس کازابلانکا بین فرانکلین روزولت و وینستون چرچیل برگزار شد. هنگامی که رییس جمهور آمریکا ، فرانکلین رووزولت از ملاقات با چرچیل در کازابلانکا بازگشت ، درخواست کرد که این فیلم در کاخ سفید نمایش داده شود. «کازا- بلانکا» در زبان اسپانیایی به معنای «کاخ سفید» است.



جوایز فیلم :

بهترین فیلم برنده اسکار(آکادمی آواردز) 1944
بهترین کارگردان(مایکل کورتیز) برنده اسکار(آکادمی آواردز) 1944
بهترین فیلمنامه نویسی برنده اسکار(آکادمی آواردز) 1944
بهترین بازیگر نقش اول مرد(همفری بوگارت) نامزد اسکار(آکادمی آواردز) 1944
بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (کلاد رینز) نامزد اسکار(آکادمی آواردز) 1944
بهترین فیلمبرداری سیاه و سفید نامزد اسکار(آکادمی آواردز) 1944
بهترین تدوین نامزد اسکار(آکادمی آواردز) 1944
بهترین موسیقی متن نامزد اسکار(آکادمی آواردز) 1944
بهترین DVD در بین فیلم های کلاسیک نامزد جوایز DVDX 2003




مایکل کورتیز یکی از پرکارترین کارگردانان تاریخ سینما، در 24 دسامبر 1886 با نام «مانو کرتژ کامینر» در بوداپست اتریش-مجارستان (امروزه مجارستان) بدنیا آمد. در 17 سالگی خانه را به قصد عضویت در یک سیرک ترک کرد. سپس مدتی در دوره*های آموزشی بازیگری تئاتر شرکت کرد و در چند نمایش نقش اول را بر عهده داشت و در نهایت در 1906 از مدرسه هنرهای دراماتیک فارغ التحصیل شد. از 1912 با نام «میهالی کرتژ» شروع به فیلمسازی کرد و سپس مدتی نیز به دانمارک رفت و در آن کشور به بازیگری، دستیاری و کارگردانی پرداخت. در 1914 دوباره به کشورش بازگشت و قبل از ادامه فیلمسازی*اش مدتی در پیاده نظام کشورش به خدمت مشغول شد. در آن دوران اگر چه شاید نتوان گفت که او بهترین کارگردان مجارستانی بوده، اما قطعا پرکارترین آنها بود. به شکلی که فقط در 1917 حدود 14 فیلم ساخت که در اکثر آنها همسر اولش «لوسی دورین» ایفای نقش می*کرد. او در مجموع حد فاصل سالهای 1912 تا 1919 حدود 46 فیلم ساخت تا اینکه در همان سال با روی کار آمدن دولت کمونیستی در مجارستان و ملی اعلام شدن صنعت سینما کشورش را ترک کرد و مشغول فیلمسازی در دیگر کشورهای اروپا مثل سوئد، آلمان و فرانسه شد. با نام «مایکل کرتژ» در یک دوره هفت ساله 21 فیلم ساخت تا اینکه در 1925 از همسرش جدا شد و یک سال بعد به هالیوود رفت، نام خود را به مایکل کورتیز تغییر داد و مشغول به همکاری با کمپانی برادران وارنر شد.
در هالیوود برای دومین بار ازدواج کرد که دومین همسر او «لیلی دامیتا» نیز یک بازیگر بود که این ازدواج نیز یکسال بیشتر دوام نیاورد. اولین فیلم*های او در هالیوود فیلم*هایی مطابق شرایط و بازار روز و به لحاظ هزینه نیز متوسط بودند ولی او همچنان پرکار بود. سرعت او در فیلمسازی تا حدی بود که تا پایان عمرش به طور متوسط حدود سه فیلم در هر سال ساخت. اشاره به تمامی 172 فیلمی که او ساخته یا حداقل فقط فیلم*هایی که در طول 35 سال در هالیوود ساخته (که بالغ بر 108 فیلم می*شوند) و تقریبا از تمامی ژانرها و گونه*های مختلف سینمایی نیز نمونه*هایی در بین آنها یافت می*شود حتی به طور گذرا نیز احتیاج به یک کتاب دارد و تنها می*توان مروری بر موفق*ترین و مطرح*ترین این آثار داشت.
موفقیت*های کورتیز در هالیوود در 1929 با فروش بسیار خوب «کشتی نوح» در گیشه شروع شد و جای پای کورتیز را در هالیوود کاملا محکم کرد. او در همین سال با آخرین همسرش «بس مردیت» که فیلمنامه*نویس بود ازدواج کرد که این ازدواج تا پایان عمر کورتیز پابرجا بود اما بر خلاف آنچه قابل تصور است این دو همکاری چندانی به شکل رسمی با هم نداشتند. در 1932 «دکتر ایکس» و در 1933 «راز موزه مجسمه*های مومی» را ساخت که در هر دو از شیوه تکنی کالر دو رنگ استفاده کرده بود و نیز هر دو مضمونی جنایی و ساختاری دلهره*آور داشتند. فیلم*هایی مثل «کاپیتان بلاد» محصول 1935، «حمله هنگ سبک» محصول 1936، «ماجراهای رابین هود» محصول 1938 و «شاهین دریا» محصول 1940 فیلم*هایی بودند که مطابق سلیقه مخاطب روز ساخته شده بودند و داستان آنها حول و حوش قهرمانی شمشیر زن و جذاب در سالهایی دور (که بیشتر «ارول فلین» نقش آنها را ایفا می*کرد) می*گذشت که در نزاع با شر، ماجراهای بسیاری را از سر می*گذراند و طبیعتا در نهایت موفق به پیروزی و یا نجات معشوق می*شد که در این فیلم*ها عموما رگه*های طنز بسیاری نیز یافت می*شد. اما در برخی نمونه*ها کورتیز کمی روند را تغییر داد و تلخی و عشق بد فرجام را نیز به کارهایش اضافه کرد که به عنوان نمونه می*توان از «زندگی خصوصی الیزابت و اِس-ک-س» محصول 1939 نام برد. بعضا این فیلم*های ماجراجویانه در زمان حال و فضایی نظامی نیز اتفاق می*افتادند («گذرگاه سانتافه» محصول 1940). در کنار اینها او کمدی*هایی نیز ساخته است که مضمون خانوادگی و عامیانه*تری دارند و فارغ از ماجراجویی*های عجیب داستان*هایشان نیز در زمان حال می*گذرد مثل «نمونه کامل» محصول 1937 که به نوعی کمدی رمانتیک نیز به حساب می*آید و یا حتی کمدی*های بعضا اخلاق گرایانه*ای مثل «ما فرشته نیستیم» محصول 1955 که چند سال پیش در هالیوود بازسازی نیز شد. کورتیز همچنین چند فیلم زندگی نامه*ای نیز در کارنامه دارد که گاه بر مبنای زندگی واقعی افراد مشهور ساخته می*شدند مثل «یانکی دودل دندی» محصول 1942 راجع به زندگی یک خواننده (که یکی از معروفترین کارهای کورتیز نیز هست) و یا «جیم تورپ، قهرمان امریکا» محصول 1951 که راجع به زندگی یک ورزشکار است، و گاه نیز بر مبنای شخصیتی واقعی ولی بدون در نظر گرفتن داستان واقعی زندگی آن شخص مثل «شب و روز» محصول 1946 که در خصوص زندگی یک ترانه سرا است. معروفترین فیلم کورتیز یعنی «کازابلانکا» در همین دوران و در سال 1942 ساخته می*شود و اسکار کارگردانی را برای کورتیز به ارمغان می*آورد در حالی که او یک بار برای «یانکی دودل دندی» هم کاندید این جایزه شده بود. کازابلانکا داستان رمانتیک عشقی ناکام است که به رغم ساخت سریع آن، به شکلی که دیالوگها در لحظه نوشته و اجرا می*شدند، شاید به خاطر انتخاب خوب عوامل و بازیگرانش جزو ماندگارترین فیلم*های تاریخ سینما شد. از دیگر فیلم*های کورتیز می*توان به «فرشتگان آلوده صورت» محصول 1938 و «میلدرد پیرس» محصول 1945 با رویکردی اخلاق گرایانه و حتی ضد نظام سرمایه*داری، یک وسترن به نام «داج سیتی» محصول 1939، فیلم*هایی موزیکال مثل «کریسمس برفی» محصول 1954، و حتی اقتباس از آثار معروف ادبیات مثل «مصری» محصول 1954 بر مبنای «سینوهه» و «هاکلبری فین» محصول 1960 نام برد. آخرین فیلم کورتیز «کومانچیروها» محصول 1961 فیلمی ماجرایی است راجع به نفوذ یک پلیس به دارو دسته یاغیانی که به سرخپوستان مشروب و اسلحه می*فروشند که این فیلم نیز مثل اغلب فیلم*های آخرش به هیچ وجه جذابیت کارهای دهه سی و چهل او را نداشت . مایکل کورتیز یک سال پس از ساخت آخرین فیلمش در دهم آوریل 1962 بر اثر سرطان درگذشت. مشهور است که او هرگز نتوانست زبان انگلیسی را کاملا درست یاد بگیرد و از این جهت حرفهای عجیبی از او مثل یادگارهایی در تاریخ سینما باقی مانده است. یکی از معروف*ترین آنها زمانی است که او خواسته بود یکی از دستیارانش را به خاطر اهمال در انجام وظیفه*اش توبیخ کند، به همین خاطر سر او داد زده بود :« اگر قرار شد دفعه بعد باز هم یه احمق این کار رو انجام بده، خودم انجامش می دم».
__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
قدیمی 08-12-2010, 10:26 PM   #25
گارد جاویدان
 
گارد جاویدان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
محل سکونت: ناکجا آباد
پست ها: 1,583
تشکرها: 10,124
در 1,414 پست 8,167 بار تشکر شده
Points: 22,522, Level: 93
Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93 Points: 22,522, Level: 93
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : خواندنی های سینما

کلارک گیبل - سلطان هالیوود
درود
دیدم جای کلارک گیبل در بین سایر اسطوره های سینمایی این بخش خالیست و این را به حق ندانستم و حالا هر چه باشد نوبت مانور قدرت دادن ِ کلارک گیبل است ! بازیگری که با ایفای نقش رت باتلر به شهرت جهانی رسید و در عین حال برای آن نقش برنده ی جایزه ی اسکار نشد ! و تنها یکبار توانست اسکار را در دستان خود بگیرد ، آن هم برای بازی در فیلم " در یک شب اتفاق افتاد " ! با این حال ، تنها بازیگری است که توانست لقب «سلطان هالیوود» را به دست آورد !

با قسمت هایی از نوشته ای درباره ی او در " نود هشتیا " شروع می کنم :
به نوشته «ویکی پدیا» ، ویلیام کلارک گیبل نخستین روز فوریه سال ۱۹۰۱ در «کادیز اوهایو» به دنیا آمد. پدر او «ویلیام هنری گیبل» یک کارگر حفار چاه نفت و مادرش «آدلین هرشلمن» ، یک مهاجر آلمانی بود.
مادر «کلارک» هنگامی که او ۶ ماهه بود، وی را در کلیسای کاتولیک رم غسل تعمید داد و هنگامی که «کلارک» تنها ۱۰ ماه سن داشت، در پی رشد شدید تومور مغزی از دنیا رفت. پس از مرگ مادر بر سر نحوه تربیت «کلارک» خردسال بین خانواده های والدینش، اختلاف نظر شدیدی به وجود آمد. هنگامی که «کلارک» پا به دوره نوجوانی گذاشت، زندگی خانوادگی اش در پی ورشکستگی پدر دچار تلاطم و سختیهای بسیار شد. در پی آن وی ترک تحصیل کرد و در کارخانه لاستیک سازی شهر محل سکونتش، آکرن، مشغول کار شد. در این سالها بود که «کلارک» نوجوان پس از دیدن نمایش «مرغ بهشت»، به بازیگری علاقه مند شد. در سن ۲۱ سالگی «کلارک» مادرخوانده مهربان خود را نیز از دست داد و پس از پرسه زدن در شهرهای مختلف و کار کردن در کارخانه ها و نیز میدانهای نفتی، سرانجام به سوی گروه های تئاتری کشیده شد. ازدواج با «لوراهوپ کروز» هم بازی، مربی و مدیر پرنفوذ کلارک پای او را به هالیوود در حال شکوفایی دهه ۱۹۲۰ کشاند. اولین فیلمهای «کلارک گیبل» صامت بود. در ابتدا مدیران استودیوهای هالیوود نظر مثبتی درباره این بازیگر سبزه رو و گستاخ نداشتند. غافل از آن که همین ویژگی ها به علاوه صدای بم و چهره مردانه «کلارک گیبل» به شدت مورد اقبال تماشاگران قرار میگیرد. «مترو گلدوین مایر» استودیوی معتبر هالیوود که «کلارک» را در استخدام داشت، به تدریج و ناباورانه متوجه تاثیرگذاری وی بر تماشاگران سینما شد. اگرچه مدیران استودیو، باز هم خطر میدان دادن به این جوان گستاخ ولی دوست داشتنی را نپذیرفتند. سال ۱۹۳۱ «گیبل» برای آزمودن بخت خویش، روانه استودیوی برادران وارنر شد. «داریل زانوک» مدیر اجرایی استودیو، پس از تست اولیه «کلارک»، در حاشیه فرم استخدامی وی نوشت: «گوشهای او بیش از حد بزرگ است و در واقع به یک میمون تنومند شباهت دارد.» به این ترتیب برادران وارنر یکی از ارزشمندترین جواهرات هالیوود را از دست داد، زیرا گیبل نزد «متروگلدوین مایر» و مدیر جدید و آینده نگر آن «ایرونیگ» بازگشت. تنها ظرف ۲ سال «کلارک گیبل» به یکی از درخشان ترین چهره های هالیوود مبدل شد و ازدواج دومش با «گرتا گاربو» او را در حد یک ستاره سرشناس مطرح کرد .
این در حالی بود که بداخلاقی و ناسازگاری وی با تهیه کنندگان، به سوژه نشریات مبدل شد و جالب آن که محبوبیت او را نیز افزایش داد. در سالهای دهه ۱۹۳۰ حضور «کلارک گیبل» در هر فیلمی، به معنای هجوم تماشاگران مشتاق به سالن های سینما بود و رسانه های گروهی و تماشاگران به او لقب «سلطان هالیوود» را دادند، لقبی که تا آن زمان به کسی داده نشده بود. پس از آن نیز کسی یارای تصاحب این عنوان را نیافت.
سال ۱۹۳۴ «کلارک گیبل» با نقش آفرینی به یادماندنی خود در فیلم «در یک شب اتفاق افتاد» ، علاوه بر کسب اسکار بهترین بازیگر سال، قامت بازیگری اسطوره ای را یافت. براساس گزارش های مطبوعاتی و نظرسنجی های آن سالها، نقش آفرینی وی در این فیلم تاثیر چشمگیری بر نحوه لباس پوشیدن، رفتارهای اجتماعی و سبک زندگی مردان در آن سالها و حتی دهه های بعد گذاشت و شکل خاص سبیل او تا چند دهه بین مردان رایج شد.

----

نقش «گیبل» در این فیلم هم چنین الهام بخش «فرتیس فرلنگ» طراح و کارگردان سرشناس انیمیشن ، برای خلق شخصیت کارتونی «باگزبانی» شد !! یک سال بعد «گیبل» برای حضور درفیلم «شورش در کشتی بونتی» نامزد دریافت اسکار شد، گرچه آن را به دست نیاورد. او خود این فیلم را بهترین اثر کارنامه حرفه ای اش توصیف کرد. «گیبل» برای جاودانه شدن نیاز به برداشتن یک گام دیگر و شاید مهم ترین گام زندگی اش داشت. این امکان سال ۱۹۳۹ برای او فراهم شد زمانی که «دیوید سلزنیک» بی پروا تصمیم گرفت تا شاهکار عظیم«مارگارت میچل» را به تصویر بکشد. به این ترتیب تولید «بربادرفته» با شکوه ترین فیلم تاریخ سینما آغاز شد. براساس نتایج نظرسنجی ها، «کلارک گیبل» بهترین فرد برای ایفای نقش «رت باتلر» گستاخ و جذاب بود. «مارگارت میچل» خالق «بربادرفته» نیز گیبل را خود «رت باتلر» میدانست. اما «متروگلدوین مایر» با آگاهی از حساسیت عمومی در این باره، شرایط سختی را برای قرض دادن ستاره خود به «سلزنیک» مطرح کرد. از این رو «سلزنیک» بر آن شد تا از «گری کوپر» برای ایفای نقش «رت باتلر» بهره بگیرد. «سلزنیک» بعدها در این باره گفت: «هم «گیبل» و هم «کوپر» از چهرههای شاخص زمان خود بودند. «کلارک» بسیار خوش لباس بود و هیبتی مردانه داشت و «گری» نماد یک آمریکایی واقعی بود.»
«گری کوپر» این پیشنهاد را رد کرد و در نهایت «سلزنیک» مجبور شد تا در مقابل ۵/۱ میلیون دلار و نیمی از درآمد خالص فیلم «کلارک گیبل» را از متروگلدوین مایر قرض بگیرد. چنین توافقی بر سر یک بازیگر در کل تاریخ سینما بی سابقه است. از قول «گری کوپر» درباره دلیل رد کردن پیشنهاد «سلزنیک» چنین نقل شدهاست: ««بربادرفته» بزرگ ترین شکست تاریخ هالیوود خواهد بود. خوشحالم از این که به جای من، دماغ کلارک گیبل به خاک مالیده خواهد شد.»
فیلم «بربادرفته» با تمام مشکلات و موانع پیش روی خود ساخته شد و به خلاف پیش بینی «گری کوپر» نه تنها بزرگ ترین شکست تاریخ هالیوود نبود، بلکه به پر فروش ترین و محبوب ترین فیلم تاریخ سینما مبدل شد. با این وصف نه تنها بینی «کلارک گیبل» -آن طور که «گری کوپر» انتظار داشت- به خاک مالیده نشد، بلکه شگفتی آفرید. «گیبل» دهه ۱۹۵۰ در مصاحبه ای گفت: «هر گاه تصور میشود دوره افول من فرارسیدهاست، پخش مجدد فیلم «بربادرفته» مرا به لحاظ حرفه ای دوباره زنده میکند.» سال ۱۹۴۲ و در بحبوحه جنگ جهانی دوم «کلارک گیبل»، پس از مرگ همسر محبوبش «کارول لومبارد» به نیروی هوایی ارتش آمریکا پیوست. وی به ماموریتهای متعددی برفراز اروپا -میدان اصلی جنگ جهانی دوم- و حتی بر فراز خاک آلمان اعزام شد. آدولف هیتلر پیشوا رایش سوم ، «کلارک گیبل» را بزرگ ترین بازیگر سینما میدانست و برای کسی که «سرگرد کلارک گیبل» را دستگیر کند و سالم تحویل ارتش آلمان دهد، پاداش بسیار چشمگیری تعیین کرده بود!! پس از جنگ جهانی دوم «گیبل» به هالیوود بازگشت. گرچه نقشهای او در این دوره از نظر خود وی جالب نبودند. «سلطان هالیوود» دیگر پا به سن گذاشته بود. وی طی این سالها برای پنجمین و ششمین بار نیز ازدواج کرد.۱۶ نوامبر ۱۹۶۰ «کلارک گیبل»، در پی چهارمین حمله قلبی خود در لس آنجلس درگذشت. گفته میشود نقشهای سنگین و پرتحرک او در فیلمهای آخرش، وی را از پا درآورد. «گیبل» در سالهای پایانی زندگی اش بسیار چاق شده بود. هنگام ساخت فیلم «بربادرفته»، گیبل ۸۶ کیلوگرم وزن داشت و با توجه به قد ۱۸۵ سانتی متری خود از اندام بسیار متناسبی برخوردار بود. حال آن که در سالهای پایانی وزن او به ۱۰۴ کیلوگرم رسیده بود. وی برای حضور در آخرین فیلمش -ناجورها- ۱۶ کیلوگرم از وزن بدنش را کم کرد. استفاده مفرط از قرصهای لاغری و استعمال شدید دخانیات (گیبل به مدت ۳۰ سال به طور متوسط روزانه ۳ پاکت سیگار میکشید) سلطان هالیوود را تسلیم مرگ کرد. چهار ماه پس از مرگ وی ، تنها پسرش «جان کلارک گیبل» به دنیا آمد.

+ پس از ازدواج با «کارول لومبارد»، کلارک گیبل به معنای واقعی خوشبختی را در زندگی مشترک تجربه کرد. مرگ ناگهانی «کارول لومبارد» در پی یک سانحه هوایی و در یک هواپیمای نظامی، کمر گیبل را شکست. به گفته یکی از دوستانش، کلارک هیچ گاه پس از مرگ «کارول لومبارد» احساس خوشبختی نکرد و در واقع شعله قلبش برای همیشه خاموش شد . جسد سلطان هالیوود به وصیت وی در کنار «لومبارد» دفن شد.
+ پس از اعلام خبر فوت گیبل ، نیویورک تایمز نوشت: «سلطان هالیوود مرد. او همتایی نداشت و نخواهد داشت. لقب سلطان هالیوود نیز همراه او دفن شد ... » او به لحاظ تکنیکی بهترین بازیگر تاریخ سینما نبود و از ظرافت و کمال تئاتری های بریتانیایی هالیوود نیز بی بهره بود. اما «کلارک گیبل» اینک یک مقیاس سنجش است و ستارگان سینما چه در گذشته و چه در حال و چه در آینده با او مقایسه میشوند. او نماد مردانگی بود و خشونت فرهنگ آمریکایی.
+ لس آنجلس تایمز نیز نوشت: «کلارک گیبل از خصوصیات انسانی نادری برخوردار بود مردانگی و در عین حال شوخ طبعی، خوش طینت و برخوردار از درک و فهم بالا، و آسان گیری و در عین حال تکلف و ملاحظه کاری. علاوه بر اینها «کلارک گیبل» به لحاظ حرفهای فردی با اصالت و به لحاظ شخصیتی یک رنگ و صادق بود، خصوصیاتی که در عرصه سینما کمتر مشاهده میشود.»
+ بر طبق نظرسنجی ها ، از بین بازیگران کنونی هالیوود ، جورج کنونی به عنوان شبیه ترین فرد به کلارک گیبل ( از نظر قیافه (؟)) انتخاب شده است !!

__________________
من نمی دانم چرا پابند این زندان شدم
طعمه جورفلک بیگانه از سامان شدم
در جوانی قسمتم شد کنج این محنت سرا
یا رب ازادی رسان پیر غم دوران شدم.
گارد جاویدان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از گارد جاویدان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع آغازگر موضوع انجمن پاسخ ها آخرین ارسال
برادران ماركس، نوابغ دیوانه تاریخ سینما مرتضی سینمای جهان 1 07-11-2010 03:33 PM
برترین نقش های منفی تاریخ سینما مرتضی سینمای جهان 0 06-14-2010 10:52 PM
تاریخ سکوت.مقاله ای خواندنی در باره راز سکوت میر حسین موسوی حاجی جفرسون تحلیل سیاسی 0 01-09-2009 04:02 PM
نگاهی به فیلم آتش سبز، تاریخ به روایت یك فیلمساز سالخورده شهاب سینمای ایران 0 12-19-2008 04:30 AM
مهمترین انتخابات تاریخ امريکا. alihallo تحلیل سیاسی 0 11-04-2008 07:21 AM


ساعت جاری 07:05 PM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT