آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار ادبیات > نوشته های کوتاه ادبی

پاسخ
    نمایش ها: 1269 - پاسخ ها: 0  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 10-11-2010, 04:22 PM   #1
مرتضی
 
تاریخ عضویت: May 2009
پست ها: 2,329
تشکرها: 15,484
در 2,080 پست 10,717 بار تشکر شده
Points: 23,622, Level: 94
Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض قنداق - یوکیو میشیما

شوهر توشیکو همیشه سرش شلوغ بود. حتی امشب هم باید شتابان به سر قرار ملاقاتی می‌رفت. این بود که او را تنها گذاشت تا با تاکسی به خانه برگردد. زنی که با هنرپیشه‌ای -آن هم هنرپیشه‌ای جذاب- ازدواج کرده، چه انتظار دیگری می‌تواند داشته باشد؟ خوش خیالی بود اگر فکر می‌کرد که شوهرش امشب را با او می‌گذراند. اما شوهر توشیکو باید می‌دانست که او از برگشتن به خانه وحشت دارد -خانه‌ای تزئین شده به سبک غربی، غیر صمیمی، با لکه‌های به جا مانده خون روی کف اتاق.

توشیکو از همان دوران بلوغ، طبعی حساس داشت. و حالا دیگر جزئی از طبیعتش شده بود. در نتیجه همین دلشوره‌های دائمی، هیچوقت چاق نشد و حالا هم که زن کاملی بود، بیشتر به طرحی از هیکلی می‌مانست تا مخلوقی فراهم آمده از گوشت و خون. البته خودش به این تلاطم فرساینده وقعی نمی‌نهاد.

اوایل شب، وقتی به شوهرش در نایت کلوب ملحق شد، از دیدن او که با شرح «حادثه» با دوستانش سرگرم شده بود، یکه خورد. او را که در لباس آمریکایی آنجا نشسته بود و به سیگارش پک می‌زد، غریبه یافت.

طوری دستهایش را در هوا می‌چرخاند و ادا و اطوار درمی‌آورد که انگار قصد دارد توجه مخاطبانش را از ارکستر رقص بگیرد.

می‌گفت: «داستانی مضحک. پرستاری برای نگهداری بچه‌امان از آژانس کاریابی آمده که در همان نگاه اول، معده‌اش توجه‌ام را جلب کرد. آنقدر بزرگ بود که انگار یک بالش زیر کیمونو‌اش پنهان کرده است! البته چندان عجیب هم نبود؛ آخر بعد دیدم که می‌تواند بیشتر از همه ما غذا بخورد. او ظرف برنج را این طوری می‌خورد و لیس می‌زد...» بشکنی زد و ادامه داد:« خودش می‌گفت که علت چنین اشتها و شکمی از ورم معده‌ای است که دارد. و این بود تا پریروز که صدای ضجه و ناله‌ای از اتاق پرستار شنیدیم. به سرعت رفتیم و دیدیم که بله، روی زمین چمباتمه زده و معده‌اش را با هر دو دست گرفته و مثل گاوی ماغ می‌کشد. از آن طرف هم، بچه ما توی رختخواب، اختیار از دست داده و یک بند و با تمام حنجره جیغ می‌کشد. راحت‌تان کنم، معرکه غریبی بود.»

یکی از رفقای شوهرش که او هم هنرپیشه بود گفت: «پس دم خروس بالاخره بیرون زد.»

«بله. هیچوقت توی زندگی‌ام این طوری غافلگیر نشده بودم. آخر واقعاَ داستان ورم معده را باور کرده بودم. وقت را تلف نکردم؛ قالیچه‌مان را از کف اتاق برداشتم و یک پلاس برایش پهن کردم تا رویش دراز بکشد. در همه این مدت، دخترک مثل خوک روی زمین، نعش شده بود. تا دکتر کلینیک زایشگاه برسد، بچه دیگر به دنیا آمده بود. اتاق نشیمن ما شده بود عین کشتارگاه.»

یکی از رفقای شوهرش گفت: «خوب معلوم است!» و همه زدند زیر خنده.

توشیکو متحیر مانده بود که شوهرش چطور آن اتفاق هولناک را به این راحتی تعریف می‌کند. حادثه‌ای که آنها اتفاقی شاهدش بودند هیچ چیز سرگرم کننده‌ای نداشت. چشمانش را لحظه‌ای بر هم گذاشت و نوزاد را روبروی خود دید: دراز کشیده به پلاسی کهنه و پیچیده شده در روزنامه‌های خون‌آلود.

توشیکو مطمئن بود که دکتر، هر چه از دستش برمی‌آمد، انجام داده بود؛ گرچه او آشکارا از مادری که بچه‌ای حرامزاده را -آن هم در شرایطی چنین پلشت- به دنیا آورده بود، دل خوشی نداشت، و همین بود که به دستیارش گفت بهتر است نوزاد را در روزنامه‌های باطله بپیچد تا در قنداقی تروتمیز. رفتاری چنین عاری از عاطفه، توشیکو را رنجاند. اما به انزجارش غلبه کرد، رفت و تکه‌ای پارچه فلانل از کشویش بیرون آورد، بچه را در آن پیچید و او را با دقت روی مبل خواباند.

این کارها را همان شب بعد از رفتن شوهرش انجام داد. توشیکو چیزی به او نگفت. نمی‌خواست شوهرش فکر کند او خیلی دل نازک احساساتی است. تصاویر آن صحنه هنوز در خاطرش باقی مانده بود. حتی امشب نیز که ارکستر جاز وغ وغ می‌کند و شوهرش با دوستانش گرم گفت‌وگوست، او آرام نشسته و به آن حادثه فکر می‌کند. می‌دانست که هیچ گاه تصویر نوزاد از خاطرش بیرون نخواهد رفت: دراز کشیده بر پلاسی کهنه و پیچیده شده در روزنامه‌های خون‌آلود -تصویری در خور یک دکان قصابی. توشیکو که خود همیشه در رفاه و آسایش زیسته بود، به کودک حرامزاده احساس رحم و شفقت کرد.

از خاطرش گذشت «من تنها شاهد آن بی‌حرمتی بودم. مادرش که اصلا بچه را قنداق شده در روزنامه ندید، و نوزاد هم که طبعا چیزی نمی‌داند. من به تنهایی باید بار آن صحنه دردناک را در خاطرم حفظ کنم. وقتی بچه بزرگ شود و بخواهد درباره تولدش بداند، هیچ کس نخواهد بود که به او بگوید؛ چون من سکوت خواهم کرد. چرا اینقدر احساس گناه می‌کنم! مگر من نبودم که او را از زمین بلند کردم، لای فلانل پیچاندم و روی کاناپه گذاشتم تا راحت بخوابد.»

از نایت کلوب بیرون آمدند و توشیکو سوار تاکسی‌ای که شوهرش صدا کرده بود شد. شوهر به راننده تاکسی گفت:

«خانم را برسانید به یوشیگوم.»

و در تاکسی را بست. توشیکو به چهره متبسم شوهرش نگاه کرد و دندان‌های قوی و سفیدش را دید. بعد خودش را روی صندلی رها کرد؛ از اینکه می‌دانست چقدر زندگی راحت و بی‌دغدغه دارند، پریشان شد. قادر نبود که افکارش را به هیئت کلمات دربیاورد. از پنجره عقب تاکسی آخرین نگاه را به همسرش انداخت. او در امتداد خیابان به طرف ماشین مدل« نش» خود می‌رفت. بعد کت راه راه و براق او در ازدحام هیاکل عابران ناپدید شد.

تاکسی راه افتاد، از خیابانی گذشت که بارهای متعددی در آن بود و بعد ساختمان تئاتر بود که جلوی آن جمعیتی انبوه به چشم می‌خورد که همدیگر را توی پیاده‌رو هل می‌دادند. برنامه‌اش تازه تمام شده بود. چراغ‌ها تقریباَ همگی خاموش بودند، و شاخه‌های گیلاس جلو در تئاتر از سنگینی پرده‌های آفیش که به آنها آویخته بودند، خم شده بودند.

توشیکو سلسله‌ای از تصاویر را در خیال خود مجسم کرد: حتی اگر کودک بی‌آنکه پی به راز تولدش ببرد، بزرگ شود، مسلما شهروند محترمی نخواهد شد. آن روزنامه‌های چرک قنداق سمبلی از زندگی او خواهد بود. اما چرا اینقدر نگران او هستم؟ علتش نگرانی از آینده پسر خودم نیست؟ مثلاً بیست سال بعد، اگر پسر ما خیلی خوب بار آمده باشد، مرد تحصیلکرده‌ای خواهد بود، و اگر روزی -بر حساب اتفاق- آن پسر دیگر را ملاقات کند، که او هم بیست ساله است، به آن پسر خواهد گفت که چه کسی به او ظلم روا داشته و وحشیانه با چاقو بند نافش را بریده...

گرچه آن شب تیره ماه آوریل، هوا گرم بود، اما توشیکو از تصور آینده احساس ترس و لرز می‌کرد. در صندلی عقب ماشین بر خود می‌لرزید.

ناگهان به خودش گفت: نه، وقتی زمانش برسد بجای پسرم، خودم به سوی آن مرد خواهم رفت و همه چیز را رک و صریح به او می‌گویم. همه را می‌گویم، قنداق پیچ شدنش در روزنامه را و این را که من رفتم و او را لای فلانل پیچیدم.

تاکسی از خیابان وسیع و تاریکی می گذشت که کنارش پارک و استخر کاخ امپراطوری واقع بود. توشیکو از دور، نقطه‌های نوری را که متعلق به ساختمان‌های مرتفع اداری بود دید.

«بیست سال دیگر بچه بینوا، در نکبت تمام عیاری خواهد بود: مطرود، ناامید، فقیر و مثل موش تنها خواهد زیست. برای نوزادی که این چنین به دنیا آمده باشد، چه سرنوشت دیگری می‌تواند رقم بخورد؟ او سرگردان در خیابانها پرسه خواهد زد، به پدرش دشنام می‌فرستد، و از مادرش نفرت خواهد داشت.»

بی‌شک توشیکو از افکاری تا به این حد غم‌انگیز نتیجه‌ای در خور عایدش شد: بی‌وقفه خود را آزردن.

تاکسی به خیابان هانزومون رسید و از ساختمان سفارت انگلیس گذشت. آنجا ردیفی از درختان گیلاس به تمام صفاشان در چشم‌انداز توشیکو بودند. در چنین حال و هوایی او جهد کرد تا در آن شب سیاه نگاهی به شکوفه‌ها بیندازد. چنین تصمیمی از زن جوان، محجوب و ترسو بعید می‌نمود، اما او در وضعیتی بود که از بازگشت به خانه وحشت داشت. آن شب او را وهمی گیج‌کننده در بر گرفته بود.

از خیابان عریض گذشت: هیکلی نحیف در تاریکی. عادتش بود وقتی از خیابانی شلوغ می‌گذرد از ترس به همراهش بچسبد، اما امشب توشیکو به تنهایی شتابان از میان ماشین‌ها عبور کرد و لحظه‌ای بعد به پارک دراز و تنگی که در مجاورت استخر کاخ بود رسید. نام پارک «پرندگان مرداب» بود.

امشب پارک در سیطره درختان گیلاس بود. زیر آسمان ساکن و ابری، شکوفه‌ها به تلی از جسمیتی سفید شبیه بودند. به جای فانوس‌های کاغذی که از سیم‌کشی بین درختها آویزان بودند، اینک از حبابهای قرمز، زرد و سبز لامپ‌های برق، زیر شکوفه‌های گیلاس، می‌درخشیدند. ساعت از ده گذشته بود و بیشتر تماشاچیان باغ به خانه‌هاشان رفته بودند. اما هنوز هم بودند عابرانی که پرسه می‌زدند، شیشه‌های خالی را با لگد می‌پراندند یا روزنامه‌ای را مچاله می‌کردند.

توشیکو دوباره به یاد روزنامه و آن اتفاق افتاد: روزنامه‌های خون‌آلود. اگر مردی چنین تولد هول‌آوری را بشنود و بعد آگاه شود که آن نوزاد، خودش بوده است، بی‌گمان زندگیش ویران خواهد شد. اندیشید: من، یک نامحرم، باید چنین رازی را پنهان بدارم: راز هستی یافتن یک مرد را. غرقه در افکاری این چنین بود. توی پارک قدم می‌زد. فقط جفت‌های عاشق همچنان باقی مانده بودند. کسی به او توجهی نکرد. دو دلداده روی نیمکتی سنگی کنار استخر نشسته بودند و بی‌اعتنا به شکوفه‌های گیلاس به آب استخر زل زده بودند. بر آب استخر نوری نمی‌تابید و همین بود که قیرگونه می‌نمود. در انتهای استخر، جنگل تاریک کاخ امپراطوری نمی‌گذاشت که فراتر را ببیند. انبوه درختان، بلند و در هم، آسمان شبانه را پشت خود پنهان کرده بودند. توشیکو به تأنی زیر درختان گیلاس که از باری سنگین خم شده بودند، قدم می‌زد.

با فاصله‌ای اندک از دیگران، روی نیمکتی سنگی، طرحی از یک جسم دید. اول پنداشته بود تلی از چوب‌های گیلاس است یا جامه‌ای است که کسی غفلتا در پارک جا گذاشته است. اما وقتی نزدیک شد هیکلی انسانی را دید که بر نیمکت دراز کشیده است. متحیر مانده بود که نکند میخواره‌ای فلک‌زده باشد که اغلب در پارک‌های عمومی می‌خوابند؟ اما این نمی‌توانست درست باشد. آخر خودش را کاملا لای ورق‌های روزنامه مخفی کرده بود، روزنامه‌هایی که سخت توجه توشیکو را برانگیخت. کنار نیمکت ایستاد و به جسم غوطه‌ور در خواب خیره شد. مردی بود با ژاکتی قهوه‌ای، ورقی روزنامه زیرش بود و ورق‌های دیگری رویش را می‌پوشاند. بدون شک چون موسم بهار بود، اینجا منزلگاه شبانه او شده بود. توشیکو به مرد کثیف و موهای ژولیده‌اش که مأیوسانه در جایش ناراحت بود خیره شد. با دیدن جسم پیچیده شده در روزنامه، توشیکو نوزاد را که به همین قنداق پیچ شده و بر کف اتاق افتاده بود، به یاد آورد. شانه مرد ژاکت قهوه‌ای، کش و قوسی آمد و همراه با خرناسه‌ای، دوباره در تاریکی فرو افتاد.

توشیکو همه آن ترسها و دغدغه‌ها را ناگهان واقعیت یافته دید. پیشانی رنگ پریده مرد در تاریکی نمایان شد؛ این پیشانی بی‌گمان از آن مرد جوانی بود که فقری توان‌فرسا و طولانی آن را از چین و چروک پوشانده بود. شلوار خاکی رنگش اندکی نمایان شد؛ پاهای بدون جورابش را کفشی کتانی و پاره پوره پوشانده بود. توشیکو نتوانست صورتش را ببیند و آرزو کرد که ای کاش می‌توانست لحظه‌ای آن را ببیند.

به آن سر نیمکت رفت و خیره شد؛ سر مرد میان بازوانش پنهان بود اما توشیکو توانست ببیند که مرد چقدر جوان بود. ابروهای نازک و قوس زیبای بینی او را دید. از دهان نیمه بازش می‌شد فهمید که جوان، زنده است.

توشیکو روی مرد خم شده بود. در آن شب تاریک رختخواب روزنامه‌ای خش‌خشی کرد و مرد ناگهان چشمش را گشود. با دیدن زن جوانی که رویش خم شده بود به سرعت برخاست و برقی در چشمانش در خشید. لحظه‌ای بعد دستهای نیرومندی یورش بردند و کمر ظریف توشیکو را در میان گرفتند.

توشیکو همانطور ماند، بی‌آنکه بترسد یا برای گریختن تقلایی کند. ناگهان در خاطرش گذشت، آه، پس بیست سال سپری شده بود! جنگل کاخ امپراطوری قیرگونه بود و بسیار ساکت.

«یوکیو میشیما» نام ادبی کیمیتاکه هیرائوکا نویسنده، شاعر و نمایشنامه نویس مشهور ژاپنی است که سهمی بسزا در رشد ادبیات، تئاتر و سینمای ژاپن داشت. او در سال 1970 و در سن 45 سالگی در اعتراض به شرایط سیاسی اجتماعی حاکم بر ژاپن بعد از جنگ، با خودکشی به زندگی خود پایان داد. میشیما سه بار کاندیدای جایزه نوبل ادبیات شده بود.
مرتضی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
6 کاربر از مرتضی بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
پاسخ

برجسب ها
یوکیو میشیما, داستان کوتاه, داستان کوتاه خارجی


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع


ساعت جاری 01:59 PM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT