آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار ادبیات > نوشته های کوتاه ادبی

پاسخ
    نمایش ها: 962 - پاسخ ها: 1  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 07-27-2010, 08:42 PM   #1
مرتضی
 
تاریخ عضویت: May 2009
پست ها: 2,329
تشکرها: 15,484
در 2,080 پست 10,717 بار تشکر شده
Points: 23,622, Level: 94
Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض دوشو - گی دوموپاسان

پلكان بزرگ باشگاه حال گل‌خانه‌ را پیدا كرده بود و بارُن مردیان، بی‌آن‌كه دكمه‌های پالتوی خزدارش را ببندد، پایین می‌آمد؛ اما همین‌كه در پشت سرش بسته شد، سرمای شدید ناگهان تا مغز استخوانش نفوذ كرد و بر اندوهش افزود. مدتی بود در اتاق‌های قمار پول می‌باخت؛ ازین گذشته، چند وقت بود به سوءهاضمه دچار شده بود و هر غذایی كه هوس می‌كرد نمی‌توانست بخورد.

می‌خواست راهی خانه شود كه ناگهان اتاق درندشت و عریانش؛ نوكرش كه در پیش‌اتاق خوابیده بود؛ آبی كه روی بخاری گازی‌اش، در اتاق رخت‌كن، آواز می‌خواند؛ و تخت پهناورش، كه چون بستر مرگ كهنه و غم‌آور بود، سرمایی گزنده‌تراز آن هوای یخ كرده بر جانش نشاند.

چند سالی بود بار تنهایی، كه گاهی آدم‌های بی‌زن مسن را از پا می‌اندازد، بر دوشش سنگینی می‌كرد. قوی، فعال و بشاش بود؛ روزها را به ورزش و شب‌ها را به تفریح می‌گذراند. كم كم داشت كسل می‌شد و دیگر به‌هیچ‌چیز علاقه نشان نمی‌داد. ورزش خسته‌اش می‌كرد، و شام و حتی ناهار به حالش نمی‌ساخت؛ و در آن حال زن‌ها كه روزی سرگرمش می‌كردند حالا به همان اندازه حوصله‌اش را سر می‌بردند.

یك‌نواختی شب‌های تغییر ناپذیر، یك‌نواختی دوستان همیشگی كه در مكان همیشگی -یعنی باشگاهش- گرد می‌آمدند و بازی ورق همیشگی با آن جریان بدبیاری یا روی شانس افتادن، كه به یك‌سان اتفاق می‌افتاد؛ همان حرف و نقل‌ها درباره همان موضوع‌ها؛ همان لطیفه‌ها از زبان همان آدم‌ها؛ همان مزه پرانی‌ها درباره همان موضوع‌ها؛ همان رسوایی‌ها درباره همان زن‌ها، همه و همه حالش را به هم می‌زدند. به‌طوری كه لحظه‌هایی می‌رسید كه جداً به فكر خودكشی می‌افتاد. دیگر نمی‌توانست زندگی معمول، بی‌هدف و پیش‌پاافتاده‌اش را، كه هم احمقانه و هم كسالت‌بار بود، تحمل كند؛ و بی‌آن‌كه علتش را بداند در آرزوی آرامش، سكوت و آرامش بود.

در واقع به ازدواج نمی‌اندیشید؛ زیرا شهامت روبه‌رو شدن با فشارهای زندگی، مسائل زناشویی و هم‌زیستی نفرت‌بار دو آدم را نداشت كه آن قدر خوب یك‌دیگر را می‌شناسند كه هر كلمه‌ای كه یكی می‌خواهد بر زبان بیاورد دیگری از پیش می‌داند؛ و هر اندیشه، آرزو یا عقیده‌ای بی‌درنگ حدس زده می‌شود. عقیده داشت كه زن تا وقتی ارزش دارد طرف توجه قرار گیرد كه هنوز اسرارآمیز، درك ناشده، سربسته و پیچیده است. بنابراین، چیزی كه او به دنبالش بود زندگی خانوادگی بدون قید و بندهای خانواده بود، به‌طوری كه تنها قسمتی از وقتش را بر سر آن بگذارد و بار دیگر یاد فرزندش فكر او را به خود مشغول كرد.

سراسر سال گذشته را به یاد او گذرانده بود و با شوق و ذوقی آزاردهنده و فزاینده می‌خواست او را ببیند و با او آشنا شود. ماجرا در دوران جوانی او و در فضایی رؤیایی و سرشار از لطافت اتفاق افتاده بود. بچه به جنوب فرانسه فرستاده شده بود و نزدیك مارسی بزرگ شده بود بی‌آن‌كه نام پدرش را بداند. پدرش هزینه بار‌آوردن او را در دوران كودكی، در سال‌های تحصیل و فعالیت‌های پس از آن تا سر گرفتن یك ازدواج مناسب و سروسامان گرفتن، پرداخته بود. وكیل قابل اطمینانی واسطه این كار بود بی‌آن‌كه رازی را افشا كند.

بارُن مُردیان تنها چیزی كه می‌دانست این بود كه فرزندش جایی نزدیك مارسی زندگی می‌كند و گفته می‌شد كه با هوش و تحصیل‌كرده است و با دختر یك مهندس معمار و نقشه‌بردار ازدواج كرده و او دامادش را در شغل خود به موفقیت رسانده و نیز گفته می‌شد كه مشغول اندوختن ثروت است.

چه دلیلی داشت كه او راه نیفتد برود فرزند ناشناسش را ببیند بی‌آن‌كه هویت خود را آشكار كند؛ از نزدیك به ارزیابی‌اش بپردازد و ببیند -در صورت لزوم- با رویی گشاده در خانه‌اش پناهگاهی پیدا می‌كند یا نه.

رفتارش با فرزند پیوسته با دست و دل‌بازی توأم بوده و پرداخت‌هایش سخاوتمندانه و همیشه هم با سپاس‌گزاری پذیرفته می‌شده. بنابرین یقین داشت كه غروری غیر منطقی اسباب كشمكشی را میان آن‌ها فراهم نمی‌آورد. و فكر راهی جنوب شدن حالا به صورت آرزویی در‌آمده بود كه پیوسته برایش زنده می‌شد و لحظه‌ای آرامش نمی‌گذاشت و نیز فكر روبرو شدن با خانه‌ای شاد و راحت در ساحل جایی كه عروس جوان و جذاب؛ نوه‌ها كه از دیدارش مشعوف می‌شدند و فرزندش، همه احساس غریب ترحم بر حال خود را در او بیدار می‌كرد و او را به رفتن وامی‌داشت؛ این‌ها همه او را به یاد آن مهرورزی كوتاه و سعادتمندانه سال‌ها پیش می‌انداخت. تنها تأسفش از دست و دل‌بازی گذشته خودش بود كه جوان را یاری كرده بود تا در جاده خوشبختی گام بردارد و مانع از حضور پدر به عنوان آدمی نیكوكار در جمع آن‌ها می‌شد.

با این افكار، كه در ذهنش در جریان بود، سرش را در پالتوی خز خود فرو برده بود و قدم‌زنان پیش می‌رفت: تصمیم خود را به سرعت گرفت، یك درشكه را كه می‌گذشت صدا زد و راهی خانه شد و به پیشخدمتش كه از خواب پریده بود گفت كه در را باز كند.

«لوئیس، ما فردا شب به طرف مارسی حركت می‌كنیم. شاید دو هفته‌ای آن‌جا بمانیم. ترتیب تمام كارها را برای این سفر بده.»

قطار ساحل شنی رون را به سرعت پیمود، از دشت‌های زردرنگ گذشت و در دل روستاهای آفتاب‌گیر -سرزمینی محصور در میان كوه‌های خشك دوردست- پیش رفت.

بارُن مُردیان، پس از سپری كردن شبی در واگن خواب، بیدار شد؛ با افسردگی تصویر خود را در آینه كوچك اسباب آرایش و داروهایش كاوید. روشنایی خشن جنوب چین‌هایی را نشان داد كه پیشتر هیچ‌گاه ندیده بود و به صرافت وارفتگی چهره‌اش افتاد كه در روشنایی سایه‌دار آپارتمان‌های پاریس از نظرش پوشیده مانده بود. به گوشه چشم‌ها، پلك‌های چین و چروك دار و ریختگی موی شقیقه‌ها و پیشانی نگریست و با خود گفت:

«ای وای، دیگر پژمرده شده‌ام، زهوارم پاك در رفته.»

ناگهان آرزوی دست یافتن به آرامش در او تشدید شد و برای اولین بار در زندگی به صرافت افتاد كه میل دارد نوه‌هایش را روی زانوهایش بنشاند. در مارسی كالسكه‌ای كرایه كرد و حدود ساعت یك بعدازظهر روستای سفید خیره‌ كننده‌ای را، خاص جنوب فرانسه، در انتهای جاده‌ای كه درختان چنار بر آن سایه افكنده بود، دید. همان طور كه كالسكه در طول جاده پیش می‌رفت، با شور و نشاط و لبخند بر لب با خود گفت:

«چقدر زیباست!»

ناگهان پسر بچه پنج شش ساله‌ای شتابان از پشت بوته‌ها بیرون آمد و بی‌حركت در سر جاده اختصاصی ایستاد و با چشمانی متعجب به تازه وارد خیره شد.

مُردیان نزدیك شد و به او گفت: «سلام، سلام.»

پسر بچه جوابی نداد.

بارُن خم شد و او را بغل كرد تا ببوسد، اما بوی سیر دهان او آن‌قدر زننده بود كه بی‌درنگ او را روی زمین گذاشت و زیر لب گفت: «حتماً پسر باغبان است.» و به طرف خانه راه افتاد.

روی بند رخت، جلو در خانه، لباس‌های شسته -پیراهن‌ها، دستمال‌ها، حوله‌ها، دامن‌ها و ملافه‌ها- را پهن كرده بودند تا خشك شود و در آن حال جوراب‌های خیس، مثل سوسیس‌هایی كه جلو مغازه‌های گوشت خوك فروشی می‌آویزند، روی چند ردیف بند، از بالا تا پایین، پنجره را پوشانده بود.

بارُن صدا زد و سر و كله خدمتكاری پیدا شد كه با آن سر و وضع كثیف و نامرتب و دسته‌های مو، كه توی چهره‌اش پخش و پلا بود، پیدا بود كه به راستی اهل جنوب است. چند جای دامن كثیفش هنوز زرق و برق پارچه را حفظ كرده بودند و نشان می‌دادند كه از بازار روستا یا پارچه فروشی دوره گرد خریداری شده.

پرسید: «آقای دوشو خانه‌اند؟»

خدمتكار گفت: «با آقای دوشو كار دارید؟»

«بله.»

«توی اتاق پذیرایی‌اند، دارند نقشه می‌كشند.»

«بگویید آقای مرلین می‌خواهد شما را ببیند.»

زن با تعجب گفت: «اگر می‌خواهید ایشان را ببینید بفرمایید تو.» و بلند گفت: «آقای دوشو، یك نفر می‌خواهد شما را ببیند.»

بارُن پا به اتاق بزرگی گذاشت كه كركره‌های نیمه بسته‌اش آن را تاریك كرده بود و احساس كرد كه كما‌بیش كثیف و نامرتب است.

مرد كوتاه قد و طاسی پشت میز به هم ریخته‌ای ایستاده بود و روی ورق كاغذ بزرگی خط می‌كشید. مرد دست از كار كشید و پیش آمد.

دكمه‌های باز جلیقه، شلوار شل و ول و آستین‌های بالا زده‌اش از گرمی هوا خبر می‌دادند و كفش‌های گل‌آلودی كه پوشیده بود به باران اخیر اشاره داشتند.

مرد با لهجه غلیظ جنوبی پرسید: «افتخار آشنایی با چه كسی را دارم؟»

«من مرلینم. آمده‌ام درباره ساختمان زمینی با شما مشورت كنم.»

«بفرمایید، در خدمتم.»

و رو به همسرش كرد كه در اتاق تاریك سرگرم بافندگی بود.

«ژوزفین، یكی از صندلی‌ها را خالی كن.»

مُردیان زن جوانی را دید، كه مثل زن‌های بیست و چند ساله شهرستانی، بی توجه به نظافت و مراقبت و، در واقع، بی توجه به احتیاط كاری‌هایی كه بخشی از آرایش زن‌هاست و كمك می‌كند تا آن‌ها شادابی، ملاحت و زیبایی خود را تا پنجاه سالگی حفظ كنند، نشانه‌های سال‌خوردگی در چهره‌اش خوانده می‌شد. دستمالی روی شانه‌ها آویخته بود و انبوه گیسوان مشكی و زیبایش، كه با بی دقتی در بالای سر جمع شده بود، گویی به ندرت برس خورده بود.

یك پیراهن بچه، یك چاقو، تكه‌ای نخ، یك گلدان خالی و یك بشقاب چرب را با دست‌های زمختش از روی صندلی برداشت و به مهمان تعارف كرد كه رویش بنشیند.

مرد نشست، و سپس روی میزی كه دوشو پشتش كار می‌كرد چشمش به دو كاهوی تازه چیده، دو كاسه، یك برس سر، یك دستمال، یك ششلول و چند فنجان كثیف افتاد.

مهندس معمار مرد را دید كه به اشیای روی میز خیره شده، با لبخند گفت: «عذر می‌خواهم كه اتاق تا حدودی به هم ریخته؛ تقصیر بچه‌هاست.» و صندلی خود را پیش كشید تا با مشتری‌اش صحبت كند.

«شما دنبال قطعه زمینی در اطراف مارسی می‌گردید؟»

بارُن هر چند با او فاصله داشت اما، مثل گل‌ها كه رایحه پخش می‌كنند، بوی سیری را شنید كه از آدم‌های اهل جنوب احساس می‌شود.

مُردیان پرسید: «این پسری كه زیر درختان چنار بود پسر شماست؟»

«بله، پسر دوم من است.»

«پس شما دو پسر دارید؟»

دوشو با غروری آشكار گفت:«سه تا آقا، سالی یكی.»

بارُن اندیشید كه اگر آن‌ها همه همین رایحه را داشته باشند پرستارشان یك گلخانه حسابی در اختیار دارد و، در دنباله حرفش؛ گفت: «بله، قطعه زمینی نزدیك دریا می‌خواهم، در یك ساحل پرت...»

سپس دوشو شروع كرد توضیح بدهد. او ده، بیست، پنجاه، صد قطعه یا بیشتر ازین نوع قطعه زمین‌ها در اختیار داشت، با قیمت‌های متفاوت و در خور هر نوع سلیقه. لبخند بر لب و همان طور كه سر گرد و طاسش را از روی رضایت خاطر می‌جنباند سیلاب كلمات از دهانش جاری بود.
بارُن رفته رفته زنی كوچك، باریك اندام، ظریف و كمابیش غمگینی را به خاطر آورد. زن با چنان شور و شوقی عبارت «عزیز من» را بر زبان می‌آورد كه تنها خاطره‌اش مرد را دچار وجد و سرور كرد. زن سه ماهی دیوانه‌وار و با عشقی شورانگیز در كنار مرد به سر برده بود؛ سپس در غیاب مرد، كه به استانداری ایالتی رسیده بود، آبستن شده و با حالی پریشان از ترس و نومیدی در جایی پنهان شده بود تا روزی كه بچه به دنیا آمده و مُردیان او را در یك شب تابستان با خود برده بود و از آن پس زن و مرد او را ندیده بودند.

زن، سه سال بعد، در ایالتی كه بار دیگر برای پیوستن به شوهر به آن‌جا سفر كرده بود به دنبال بیماری سل درگذشته بود. این مرد كه حالا در كنارش نشسته بود و با لحنی زنگ‌دار صحبت می‌كرد، پسرشان بود.

«و اما این قطعه زمین، آقا، یك موقعیت استثنایی است...»

و مُردیان آن صدای دیگر را به خاطر می‌آورد، صدایی به لطافت باد صبا كه نجواكنان می‌گفت: «عزیز من، ما هیچ گاه از هم جدا نمی‌شویم.» با دیدن چشم‌های گرد، آبی اما تهی این مرد كوچك و مضحك به یاد نگاه آرام و مشتاق آن چشم‌های آبی افتاد، مرد از هر نظر شبیه مادرش بود و اما...

آری، هر لحظه بیش‌تر به مادرش شباهت پیدا می‌كرد. صدا، رفتار و حركاتش همان بود؛ شباهتش به آن زن شباهت میمونی را با یك انسان داشت. با این همه، از خون آن زن بود، خیلی از عادت‌های او را داشت؛ هر چند این عادت‌ها حالت شكلك را داشتند، ناراحت كننده و نفرت‌انگیز بودند. بارُن دچار عذاب شد و ناگهان این شباهت وحشتناك كه هر لحظه شدت بیشتری پیدا می‌كرد برایش دردناك شد و مثل كابوس او را از كوره به در برد، دیوانه كرد و شكنجه‌آور شد.

با لكنت گفت: «چه وقت می‌شود این زمین را با هم ببینیم؟»

«معلوم است، اگر میل داشته باشید همین فردا.»

«باشد، فردا. چه وقت؟»

«ساعت یك.»

«باشد.»

سر و كله بچه كه در خیابان دیده بود، در درگاه پیدا شد و داد كشید: «بابا!»

كسی جواب او را نداد.

مردیان، با اشتیاقی بی‌حد برای گریز، ایستاده بود و می‌لرزید. لفظ «بابا،» مثل ضربه گلوله‌ای او را تكان داده بود. آن «بابا»یی كه بوی سیر می‌داد، آن «بابا»ی جنوبی خطاب به او گفته شده بود. آه! عطر آن دلداده و آن روزهای رفته چه شیرین بود!

همان‌طور كه دوشو او را به بیرون هدایت می‌كرد، پرسید:

«این خانه مال شماست؟»

«بله، بله، تازگی‌ها خریده‌ام، به آن می‌بالم. من فرزند شانسم، آقا، و این موضوع را پنهان نمی‌كنم. من چیزی به كسی مدیون نیستم، من فرزند تلاش‌های خودم هستم، هر چیزی را به دست آورده‌ام مدیون خودم هستم.»

بچه، كه روی پلكان در مانده بود، باز با لحن گریه‌آلودی گفت: «بابا!» صدا گویی از جایی دوردست می‌آمد.

مُردیان، كه از ترس می‌لرزید، دچار وحشت شد؛ گویی از خطر بزرگی می‌گریخت. با خود اندیشید:«الآن است كه حدس بزند كی هستم. مرا در آغوش بگیرد، «بابا» صدایم كند و با لب‌هایی بویناك از سیر مرا ببوسد.»

«فردا شما را می‌بینم، آقا.»

«فردا، ساعت یك.»

درشكه تلق‌تلق كنان راه جاده سفید را در پیش گرفت. فریاد زد: «درشكه‌چی، مرا به ایستگاه قطار ببر.» و در آن حال دو صدا در گوشش طنین می‌افكند. یكی در دوردست‌ها، شیرین، ضعیف و غمگین از جانب مردگان، كه می‌گفت: «عزیز من» ؛ دیگری زنگ‌دار، جیغ مانند و توبه‌آمیز كه با لحنی گریه‌آلود می‌گفت: «بابا!» انگار كسی دنبال دزد گذاشته باشد و بگوید: «بگیریدش!»

شب بعد كه پا به باشگاه گذاشت، كنت دتریی به او گفت: «سه روز است از تو خبری نیست. حالت خوش نبوده؟»

«آره، حال خوبی نداشته‌ام. گاهی دچار سردرد می‌شوم...»
مرتضی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از مرتضی بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-27-2010, 09:03 PM   #2
رامین
 
رامین's Avatar
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
پست ها: 3,968
تشکرها: 13,218
در 2,825 پست 15,116 بار تشکر شده
Points: 32,680, Level: 100
Points: 32,680, Level: 100 Points: 32,680, Level: 100 Points: 32,680, Level: 100
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : دوشو - گی دوموپاسان

شاید بحاطر شرایط زندگی خودم بیش از همیشه لذت بردم
رامین آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از رامین بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
پاسخ

برجسب ها
گی دوموپاسان, داستان کوتاه, داستان کوتاه خارجی


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع


ساعت جاری 10:23 AM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT