آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار ادبیات > نوشته های کوتاه ادبی

پاسخ
    نمایش ها: 1150 - پاسخ ها: 5  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 09-29-2013, 10:31 PM   #1
امیرحسین مرادخانی
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
پست ها: 64
تشکرها: 0
در 68 پست 573 بار تشکر شده
Points: 7,320, Level: 56
Points: 7,320, Level: 56 Points: 7,320, Level: 56 Points: 7,320, Level: 56
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض شب مهتاب

شب مهتاب
عاشورایی است دیگر گونه گویا، زخمهایم تازه تازه، سر باز کرده اند و دیوارهایی که بوی مرگ می دهند. غریب تر از آنی که می اندیشیدم در حصاری به گرداب غم های کهن فرو رفته ام و می روم، نای نوشتنم نیست حتی، جز به سختی و تنهایی، حسی دیگر از گذر ایامم نیست، خزان از راه رسید و دیگر باره مرا با خود برد، به آن کرانه ای که دیری است از آن می گریختم، بیابانی است و سرزنش های خار مغیلان. به پا نرفت تا که مرهمی شاید، به دل نشست و نیست چاره ای، با ضربت شمشیر نگاهی به اشک و خون نشسته ام که بیرون از نیام آمدنش را نمی بیوسیدم ولی چه کنم خانگی است غمازم. درد در جان و حسرت در استخوانم دردی بیش از آن زخم شمشیر دارد و دریغی به بزرگی سرنوشت که تمامی مرا در بر گرفته و آرام را زِ من ربوده و نیز قرار را.
خانه سرد است و ساکت، زمستانی این چنین را باورم نبود، برگهای سبز آرزوهایم را تاب این سوز و سرما نبود و نیست و شاخساران امید و آن اندک خوش بینی ام را توان بوسه های مرگ آور برف نبود و نیست. ریشه هایم را چه بگویم، آن کنده پوست کنده و ایستاده رویاروی سرنوشت را چه کنم؟ بوستانی ساختم در خاکی که هیچ باغبانی امید روییدنش نداشت، خاکی که هرزه علفهایش بیم رویدن در مغز استخوانشان لانه کرده بود، ولی با دستهای لرزانم و اشکهای بی دریغم ساختم آن چه را که روزی زیر سایه بیدش، خستگی ها ز تن بزدایم و نانی به جوی آبش زنم و گذر عمر بینم و اشارات این چرخ گذران را....!
سموم مرگباری بر طرف بوستانم وزید و چه زود، خزان در باورم نشست. نه آفتابی بود و نه سایه ای، غروبی حزین بود و سرمایی که نگویم خوش تر. آوار همه زندگی گویا در لابه لای این دیوارها به کمین نشسته و انتظار خواب غفلتی را می کشد. دیری نمی گذرد از آن هنگامه ای که با این قلم در همین کاغذها پی خانه دوست را می گرفتم و با نغمه های خیال انگیزی در سکوتی به بلندای دوست داشتن با قلم به طرب آمدم و می رقصیدم.... چه رقصی، اووه......چه طربی، و چه خوش احوالی داشتم، دیر مغانی بود، سر کوی دوست، به امید نگاهی، گر که عنایتی کند، حتی نکند، کجا روم بهتر، رطل گرانم در دست، شوق وصالم در دل، عطر گیسویی در مشام و برق نگاهی در چشمم .... آه، که چه حالی داشتم، حتی برای لحظه ای، حتی به قدر کاغذی !
افسوس، که چشمهایم دیگر آن سو ندارد و نگاههایی به عبث، در افق یأس و حرمان، که پی خورشیدی می گردند که در غروبش به خون نشسته و روی تابیدنش نیست دگر. نمی دانم در میان الفبای سرنوشتم پی کدامین حروف هستم تا ز چیدنشان در این جدول بی منتها کلمه ای یافت کنم تا احساسم را بسراید، بی هیچ کم و کاستی.
آتشی به جانم افتاده که شعله های بلندش تا اندیشه ام زبانه می کشد. نگاهی نیست تا آرامم کند، لبخندی که جانم دهد و صدایی که دلم گرم کند، نه، نه،...... هیچ نیست. ای کاش یارای آن داشتم تا به اندازه جانم، زار زار بگریم، چون کودکی که ز هم سالانش سیر کتک خورده و در گوشه ای کِز کرده و به هق هق افتاده و انتظار پدری یا که آشنایی می کشد تا حساب آنان رسد. آری کاش چون او می توانستم آن گونه بگریم تا تمام شوم. هر چه می خواهم این نکبتی و سیاهی دامانم نگیرد، اما مگر می شود، به هر جا می روی، به هر جا می رسی، می نگری که آسمان باز همان است که بود. حالی دارم به سان آنکه در غربتی دور دارم جان می دهم، هیچ آشنایی نیست در میان نگاههای پر شماری که ز حیرت احتضارم بر من خیره و مات گشته اند، و چه فاجعه ایست آن سان که انسانی در حصاری به آرامش ابدی فرو رود که نعشش را بزغاله بازیگوشی بیابد که ز شیطنت، مادر و گله اش را سبقت گرفته و به هر اشکفتی سرکشی می کند. آه.... که چه تلخ و پر درد است. چه تلخ است که در زیر نور مهتاب در اوج تنهایی به زیر خاکت می کنند، نمی توانم خوب حرف بزنم، از شدت اشکها چشمانم خوب نمی بیند، چه می گفتم؟ به زیر خاک رفتی در اوج تنهایی، و چه غوغایی است در آسمان ! مهتاب، قرصش تمام تمام است و ستارگان در آن شمد سورمه ای، چشمک زنانند. ما غافلانیم در این شور و شوق مهتاب....! با خویش می گفتم و می گریستم : ... اگر دمی داشتم و نیم جانی، ز جا بر می خواستم و همه وجودم را می فشریدم و زیر سقف آسمان و آن همه تماشاچیانش در آن باغ بزرگ به رقص و طرب می آمدم، چون مستی که حرکاتش رو به کندی رود و صدایش بی نظم شود، باری می رقصیدم و می خواندم : ..... امشب شب مهتابه .... حبیبم رو می خوام .... طبیبم رو می خوام ..... ! آه.... که چه شوقی آمد به جانم، وای که چه خونی شد در دلم.... ! آه، آه، که این عقل منعم کند و پندم دهد، نمی فهمد که چه حالی دارم، سبک بال و آسوده، به عالم عشق پر کشیده ام، نشان حبیب می خواهم، نشان طبیب می خواهم، لذتی دارد بیماری، آن گاه که طبیبت او باشد، لذتی دارد کودک شدن، آن گاه که حبیبت او باشد، به عالمی نفروشی. و چه شوقی دارد و شوری ... چه، به زندانی بیافتی که یوسف گونه ای تو را هم بند باشد، به آزادی دنیایش نفروشی !
پنجه زمختی سینه ام می شکافد و جانم می ستاند، آن سان که به هوش آیم و درک کنم نیستی ام را، سمی تلخ به کامم می رود گویا و باز یاد غربت و تنهایی همه جانم را می فشرد. خاطره ها، یکی یکی در مقابل چشمانم می درخشند، تاوان سنگینی دارد، تن مرا توان استادگی اش نیست، اما هنوز استوار ایستاده ام، زوزه باد به سان زوزه گرگانی گرسنه، تمامی دشت را فرا گرفته، هراس از هول هجمه ای، بیم ز بی صفتی دژخیمی، تاب و قرار را از گلّه بی گناهم ربوده، دیگر نوای سوخته آوازم و زخمه خونین چنگم، آرامشان نکرد، حتی مَرغزاری سبز هم به نشاطشان نیاورد، رها شدگانند در بستر مجهولی که بوی خونش برخاسته و سکوتی که یادآور جهادی است با دستهای خالی، به آغوش مرگ رفتن، اما نه برای مردن، که برای زاده شدن و ایستادن و زیستن در دنیایی که تو را به خاطر جیبهای خالی به سخره نگیرند، زمختی دستانت را با کراهت نفشرند. ولی اگر این همه هیچ باشد و با مردن، گِرِه ای کورتر بر آن ریسمان افزوده گردد چه؟ نمی دانم چه بگویم، نمی دانم.
دور از نگاهی مهربان و نوازشی مهربان تر، پیر شدم، در جستجوی لطافت به سنگها و صخره ها رسیدم. خواستنم را، خستگی ام، خرد شدنم، بی تابی ام، بی کسی ام، پوچی ام، همه را با نگاهم فریاد زدم، در انتظار دستی که بلندم کند، غبار قرن ها را از جامه ام بتکاند، و آغوشی که غم قرن ها و سال ها را در آن، زار زار بگریم. بودنم را از یاد ببرم و نیستی ام را در او به یاد بسپارم. آه ... که چه التهابی و شوری دارد که چشمان بسته ام را بوی تنش، عطر گیسوانش، باز کند، پوست خشک و خشنم را به لطافتش برسانم و دست نوازشش را بر گیسوی پریشانم حس کنم. چه غریب است این احساس ! گویی که مرا تنهایی تعریف می کند، گویی که سرنوشت مقدری است که بر انجامم رقم خورده و گریزی نشاید. من مانده ام و گورستانی پر از گورهای خالی که هر کدام زاویه ای از آسمان را دریچه دارند. آشیانه شومی است آشیانه جغدهای شب زنده دار، و سرگشتگانی ژنده پوش که واژه مرگ را می ستایند و هم آواز جغدها، می خوانند. مسیل رود را از دور دست ها با فانوس مهتاب می نگرم، گرد سوز کلبه حقیرم در سوی دگر، سوسو می زند و زوزه زشت باد که چون دشنه ای خونین بر گُرده ام و دشنامی درشت در خاطرم، سراسر دشت نامه ام را فرا گرفته و گاهی نوای بم زنگوله ای که پانتومیم غمم را در هم می شکند ... و این به گمانم، همه چیزی است که فهم می کنم. حالتی میان هست و نیست، فضایی در فاصله دو گونه پوچی، زمانی بین دو شب، چه، طلوعی که غروبی را امتداد دارد. نصیب عدو نشود که دردی بی درمان است ! در پی چیستی ها رفتم و ای دل غافل ... چیستیِ دیگر گونه ای آفریدم و خویشتن خویش را بی نیت ایثار، در معبر سنگی خواب، فدای زلالی کردم، که بربال عطشش، آب شدم. و به قول آن رهی عاشق: "شور بختی بین که در آغوش دریا سوختم"

امیرحسین مرادخانی
امیرحسین مرادخانی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
11 کاربر از امیرحسین مرادخانی بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 09-29-2013, 11:05 PM   #2
فرزاد
 
فرزاد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: جزیره کیش
پست ها: 5,068
تشکرها: 31,035
در 4,953 پست 27,253 بار تشکر شده
Points: 57,674, Level: 100
Points: 57,674, Level: 100 Points: 57,674, Level: 100 Points: 57,674, Level: 100
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پاسخ : شب مهتاب

درود بر استاد امیرخانی
بازگشت شما را به جمع همفورمی ها خیرمقدم عرض میکنم و بابت دلنوشته زیبا و تاثیر گذارتان تشکر میکنم.
باشد که بعد از این , خُنکای دریای بی کران, قامت استوارتان را تازه تر کند و برگهای نورسِ نهال امیدی که در وطن کاشته ایم منظری سبز بر دیدگان فرزندانمان بگشاید.

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید..............
فرزاد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از فرزاد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 09-30-2013, 12:37 AM   #3
Kaman
 
Kaman's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2011
پست ها: 4,143
تشکرها: 14,493
در 3,987 پست 18,682 بار تشکر شده
Points: 38,332, Level: 100
Points: 38,332, Level: 100 Points: 38,332, Level: 100 Points: 38,332, Level: 100
Activity: 20%
Activity: 20% Activity: 20% Activity: 20%
پیش فرض پاسخ : شب مهتاب

درود بر شما استاد گرامی,
دست ما را گرفتید و در باغی از ادبیات مدرن تلخ و شیرین چرخاندید و مزه رنگین رویا های کودکانه و وسوسه های جوانی و واقعیتهای بعضآ غم انگیز زندگی را بصورتی همگون و درهم آمیخته همراه با نسیمی که از کوچه باغهای خاطرات تمامی دوران زندگی حکایت و سرچشمه داشت را در کاممان چکاندید و مشام روانمان را دگر باره تحریک کردید و رویاهای گرد گرفته مان را تکاندید تا که دگر باره قدم به دنیای واقعیتها بگذاریم و خود را یکه و تنها در بیابانی بی سر و ته و کز کرده در آغوش خاطرات تلخ و شیرین خود ولی با امیدی در دل باز یابیم.

از اینکه ما را هم بر سر این سفره ادبی خود نشادید, مدیون خودتان کردید. دمتان گرم و قدرت تخیل قلمتان هر روز از روز پیس بهتر و بیشتر باد.

با چشمانی جستجو گر در شور رسیدن به نوشته ای دیگر از شما در انتظار خواهیم ماند.

.



Kaman آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از Kaman بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 09-30-2013, 01:56 AM   #4
nik
 
nik's Avatar
 
تاریخ عضویت: Mar 2013
پست ها: 859
تشکرها: 435
در 644 پست 1,836 بار تشکر شده
Points: 4,092, Level: 40
Points: 4,092, Level: 40 Points: 4,092, Level: 40 Points: 4,092, Level: 40
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : شب مهتاب

جناب مراد خانی عزیز-نثر شما رنگ و بوی اشعار فروغ را دارد.شب مهتابی شما پر فروغ باد.
nik آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از nik بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 09-30-2013, 11:46 AM   #5
هزارچهره
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
پست ها: 2,146
تشکرها: 19,945
در 2,121 پست 13,766 بار تشکر شده
Points: 33,214, Level: 100
Points: 33,214, Level: 100 Points: 33,214, Level: 100 Points: 33,214, Level: 100
Activity: 10%
Activity: 10% Activity: 10% Activity: 10%
پیش فرض پاسخ : شب مهتاب

جناب مرادخاني خوش آمديد.
دلنوشته زيبايي بود. واقعا لذت بردم.
به محض اينكه متن شما رو خوندم ياد اين شعر افتادم

بی تو مهتاب شبی باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم...

مرادخاني عزيز از اينكه دوباره به ما سر زديد خوشحالم. اينجا فضايي است براي با هم بودن....به اميد حضور بيشتر
هزارچهره آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از هزارچهره بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-11-2013, 07:21 PM   #6
امیرحسین مرادخانی
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
پست ها: 64
تشکرها: 0
در 68 پست 573 بار تشکر شده
Points: 7,320, Level: 56
Points: 7,320, Level: 56 Points: 7,320, Level: 56 Points: 7,320, Level: 56
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : شب مهتاب

سپاس گذارم و قدردان. آن مهر ورزانی که برگ دلم را شبنمی آشکار و نهان تحفه دادند. اول نوشته ای بود غیر تاریخی که در اینجا به یادگار گذاشته شد و فرقی عمده داشت با آن تاریخی ها. باب دل باز است و شاکیانش عاشقانند و باب علم محدود و شاکیانش عالمانند. آن یکی را گله ای نیستی و گر هم که هستی، به نقطه ای زیاد و کم فیصله یازیدندی و این یکی را جز گله ای... نیستی و آن سان هم که هستی، به جانی زیاد و کم خاتمه یافتی.
با احترام
مرادخانی
امیرحسین مرادخانی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
6 کاربر از امیرحسین مرادخانی بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع آغازگر موضوع انجمن پاسخ ها آخرین ارسال
قطره ... باران نوشته های کوتاه ادبی 248 07-04-2019 10:35 AM
مشاعره قلندر شعر 1506 04-22-2013 08:30 PM
رمان امینه نویسنده : مسعود بهنود مقدمه میرزا کوچک خان جنگلی معرفی کتاب 10 10-09-2010 11:06 AM
مه نگار حاجی جفرسون اشعار شما 10 08-11-2010 05:56 PM
دیدار خصوصی مشایی با مهناز افشار و مهتاب کرامتی! حاجی جفرسون سینمای ایران 1 01-25-2010 12:11 AM


ساعت جاری 07:48 PM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT