آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار سیاسی > ایران > تحلیل سیاسی

پاسخ
    نمایش ها: 3492 - پاسخ ها: 4  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 10-02-2011, 03:37 PM   #1
mehdi
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: ایران
پست ها: 1,922
تشکرها: 2,766
در 1,752 پست 7,992 بار تشکر شده
Points: 19,134, Level: 87
Points: 19,134, Level: 87 Points: 19,134, Level: 87 Points: 19,134, Level: 87
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پرسش و پاسخ با شهیر

این پرسش و پاسخ‌ها از تاپیک صندلی داغ انتقال یافته است.
نقل قول:
-فوروم ایران و آمریکا از نظر شما چگونه است؟ در حد انتظار؟ فراتر از حد انتظار؟ برنامه جدید دیگری برای اطلاع رسانی و آگاهی سیاسی دارید؟
-از کدام روش حرفای دلتون رو بیشتر می زنید؟ فوروم ایران و آمریکا، سخنرانی در جمع، نوشتن کتاب و ... ؟ کدومش براتون لذت بخش تره؟
-تا حالا مطالب تالار های دیگه غیر از تالار سیاسی رو مطالعه کردید. مثل شعرهای فابیان و طنز احد و خوابزده و فیلم های گاردجاویدان یا تالار فوتبال؟
-اهل ورزش ، موسیقی و شعر هستید؟
-ببخشید اگر سوال شخصی نیست تا حالا به مسئولین نظام (از انقلاب تا کنون) مشاوره داده اید؟ قبل از انقلاب چطور؟
-کدام کشور و کدام شهر ایران را بیشتر دوست دارید ؟
فوروم ایران آمریکا به نظر من در دنیای اینترنت فارسی منحصر بفرد است. فوروم آرامی است و دعوا و جنجال درش تقریبا نیست با اینکه گرایش های فکری مختلف در آن فعالند بحث ها با رعایت احترام و اکثرا مستند و مستدل است. تحلیل ها و نوشته های سیاسی و اجتماعی با توجه به اینکه بچه ها حرفه ای نیستند در حد قابل قبول و خوبی است.
در مورد کار های آینده اگر خدا بخواهد می خواهم یک سری کارهائی را که به انگلیسی نوشته ام ترجمه کنم. یکی از آنها در باره تحلیلی در مورد آینده آمریکاست که بسیار موفق بوده. این مسئله برای خود من هم خارج از انتظار بود.
حرف دلم رو...؟ راستش از طریق هیچکدام از مواردی که شما نام برده اید. حرف دل من را همسر فهمیده و دلبندم و دو دختر عزیزم می دانند و بس. دلیل این امر محدودیت های زیاد است.
تالار های دیگر و نوشته های همه بچه ها را (البته نه همه آنها را) که نام برده اید خوانده ام. هر کدام در زمینه کار خود چیره دستند.
اهل ورزش هستم و همیشه بوده ام. ورزش مورد علاقه من زمانی تنیس بود. با تنیس زندگی می کردم. اما امروز تمرکزم بر روی رشته ای است که مطرح کردنش ممکن است عجیب بنماید. من رقص (عمدتا رقص های آمریکای لاتین طبیعتا در کلاس های ورزشی و فکرتان جای بد نرود بحالت تک نفره) را در حد حرفه ای می دانم و بخشی از زندگی من است. به موسیقی فوق العاده علاقه مندم. اما موضوعی را باید اعتراف کنم. در خانواده ای بزرگ شدم که خانه ما محفل بزرگان موسیقی ایران بود. وسط مهمانی یقه مهندس همایون خرم را می گرفتم که برایم مسئله تشابه هندسه حل کند. پدرم (خدا او را بیامرزد) در موسیقی ایرانی استاد بود ضمن اینکه دیوان متحرک بود. مادرم (که خدا سایه اش را کم نکند) هم قلم فوق العاده قوی ای دارد و هم شعر های زیبائی می گوید. این مقدمه را گفتم که به اصل ماجرا برسم. عجیب است که با اینکه در چنین خانواده ای بزرگ شدم موسیقی ایرانی را تنها "حضوری" دوست دارم و بسیار هم دوست دارم. اهل شعر هم نیستم که این هم با توجه به محیطی که در آن بزرگ شدم از عجایب است اما شعر های مشیری و اخوان ثالث را بخصوص با صدای خودشان دوست دارم.
به مسئولین حکومت فعلی هیچگونه مشاوره نداده ام. قبل از انقلاب هم جوان بودم هم چون دنبال کار مهندسی بودم کلا مسئله منتفی بود ضمن اینکه با رژیم شاه مخالف بودم. کدام کشور؟ من عاشق کاستاریکا هستم. کدام شهر ایران؟ شمال را خیلی دوست داشتم اما می گویند دیگه اثری از اون زیبائی نیست. آپارتمان سازی شده و بیقواره. من عاشق شمال دهه 50 بودم. فکر می کنم تشابه شمال با کاستاریکا یکی از دلایلی است که من به آن کشور علاقه مند شده ام.
خدا نگهدار تا بعد.

نقل قول:
سلام اقا شهیر عزیز..
1.چرا وقتی که یک فرد به مقام سیاسی رسید تا حدودی چرا از انسانیت دور می شود؟
2.خودتون را فردی کامل می دونید؟مهمترین دغدغه فکریت؟
3. تا حالا شده مرگ را احساس کنید؟
4.بهترین شخص مورد علاقه ات از این افراد ..و نظرتون درباره این افراد چیه؟
صادق هدایت
مهدی اخوان ثالث
علی حاتمی
فروغ فرخزاد
5.کدام شخصیت معروف را از نزدیک دیدن؟احساست چی بوده؟
با تشکر از شما ..موفق وشاد باشید.
سلام دوست عزیز،
1- به نظر من به این قضیه باید از دو بعد نگاه کرد. اول اینکه هر نوع نرمش و مسامحه ای که "قدرت" را به خطر بیندازد از فرهنگ وی حذف می شود. بنابراین فرد چاره ای جز این ندارد که برای حفظ موقعیت به شعار های قبل از به قدرت رسیدن پشت کند در غیر اینصورت قدرت را باید واگذار کند. اگر من و شما هم در چنین موقعیتی قرار بگیریم از همین قاعده پیروی خواهیم کرد. حالت عکس این قضیه هم وجود دارد و باعث تغییر رفتار پس از رسیدن به قدرت می شود. قدرت سیاسی برخلاف تصور کسانی که خارج از دایره قرار گرفته اند محدودیت هائی دارد. در هر نظامی از جمهوری اسلامی گرفته تا ایالات متحده مقامات مسئول در عین حال که قدرت خود را اعمال می کنند باید رضایت نیرو های گوناگونی را جلب کنند. این لازمه بقای سیاسی است. از این رو حتی اگر در بهترین حالت سیاستمدار صادق باشد مجبور است برای بقا دست به سازش هائی (عکس حالت اول که اگر بتواند نیروی تهدید کننده را حذف می کند در این حالت بحث در جبهه نیرو های خودی است) و به اعمالی بزند که از دید ناظر خارجی نوعی عدول از شعار های گذشته اوست.
2- من خودم را فرد کاملی نمی دانم و یکبار در شهیر بلاگ نوشتم اصولا هیچ خدا پرستی نمی تواند خود را کامل بداند چرا که آنوقت از وجود خداوند بی نیاز می شود. نفس قبول خداوند اذعان به نقص است و من هم از این قاعده مستثنی نیستم.
3- بله من چند سال پیش سکته قلبی کردم و مرگ را بسیار نزدیک دیدم.
4- صادق هدایت جامعه خوبی را برای ایران می خواست و از ابتذال و ریا در جامعه در رنج بود. اما در فلسفه زندگی گم شده بود و راهی به بیرون نداشت و بالاخره خود را کشت. من نوشته های هدایت را دوست دارم. من در درک شعر و احساس شعر و شاعری ضعیفم. مغز من برای اینکار طراحی نشده. با این همه وقتی اشعاری اخوان ثالث را با صدای خودش می شنوم برایم لذت بخش است. حاتمی کارگردان مسلطی بود اما به نظر من کارگردان مولف نبود. سهراب شهیدثالث نمونه یک کارگردان مولف است که حرف و ایده جدید مطرح می کند ضمن اینکه کارگردانی هم می کند. از زمانی که ما در دانشگاه بودیم خواندن شعر های فروغ رونق داشت و بازارش داغ بود اما همانطور که گفتم من درک شاعرانه خوبی ندارم. یک بحث مستدل و منطقی من را بیشتر بوجد می آورد.
شخصیت معروفی را ندیده ام جز خانم عبادی که دو سالی با ایشان بر روی کتابی که هرگز منتشر نشد کار کردیم و عاقبت کار را هم می دانید.

نقل قول:
من فکر میکنم که یکی از بزرگترین معضلات جامعه ایران, کم بود امکان شرکت ایرانیان دگر اندیش و مخصوصآ ایرانیان مقیم خارج در ساختن و پرداختن و پیشرفت ایران است. ایرانیانی که بعضآ (چون خود شما) دارای تخصصهای بسیار ارزنده هم هستند که میشد در یک محیط مناسب آنها را فعال نموده و در دگرگونی و پیشرفت اجتماعی نهایت این پتانسیل نهفته را آزاد و در کنار پتانسیل عظیم داخل ایران شکوفا نمود.
در مورد تخصص های دیگر صاحب نظر نیستم و اطلاعات قابل اتکائی ندارم اما اگر در زمینه علوم انسانی و اختصاصا رشته سیاسی مورد نظرتان باشد می توانم توضیحاتی عرض کنم. من از دو جنبه به قضیه نگاه می کنم. یکی یاری گرفتن از اساتید ایرانی در غرب برای حل معضل بزرگ رابطه بین ایران و آمریکا و دیگری گسترش علوم سیاسی و به روز کردن انها با هدف ارتقاء مدیریت سیاسی در ایران.

موضوع اول: در آمریکا دو جریان بزرگ از ایرانی ها هستند که به عنوان تحلیل گران سیاسی و یا دانشمندان سیاسی مطرح اند. یک دسته کسانی مانند آقای ری تکیه و آقای ولی نصر هستند. تعداد این افراد زیاد است و در رشته های تخصصی خودشان غول هائی به شمار می روند. این ها نه تنها با فکرانباره ها کار می کنند بلکه به بخش های مختلف حکومت آمریکا در خصوص مسائل ایران نظر مشورتی می دهند. اشکال این افراد این است که فقط اسم هایشان و ریشه آنها ایرانی است و از جامعه ایران اطلاعات و شناختی ندارند. اطلاعات آن ها از طریق mainstream media آمریکائی تامین می شود که چنانکه می دانیم جریانات خاصی آنها را اداره می کنند (اینکه به هزار چهره محترم می گویم حرف دلم را نمی توانم بزنم جز به نزدیکانم، این یک نمونه است). به این ترتیب تحلیل هائی که این دسته از دانشمندان ایرانی در خصوص روابط ایران و آمریکا می دهند جنبه های واقعی اوضاع سیاسی-اجتماعی ایران را در بر نمی گیرد و بنابراین برای بچه های داخل کشور هم سودمند نیست. نتیجه این تحلیل های غلط را شما در سیاست های سرگردان و بدون خط و ربط آمریکا می بینید که روز به روز بر مشکلات آمریکا به خصوص در ارتباط با جهان اسلام می افزاید. دسته بزرگ دیگر را کسانی مانند آقای دهباشی، مشایخی، علی انصاری، تریتا پارسی و غیره تشکیل می دهند. این تحلیل گران از ایران شناخت دارند اما به قول آمریکائی ها political agenda دارند یعنی یک طرح سیاسی خاصی را دنبال و توجیه می کنند. این گروه می خواهند هر طور شده ایران به یک سیستم لیبرال غربی تبدیل شود چه در کوتاه مدت و چه در دراز مدت. به عبارت دیگر علم و دانش این گروه در خدمت یک هدف سیاسی است و از بیطرفی علمی برخوردار نیست. چون چنین است و آلوده به اغراض است (البته چنان آنرا پیچ و تاب می دهند که شما نفهمید) برای داخل ایران ارزش افزوده جدیدی را نمی تواند تولید کند. می ماند تحلیل گرانی که هم واقعیت ایران را می شناسند و هم واقعیت آمریکا را و تحلیل هایشان واقع گرایانه و مفید است. این گروه متاسفانه آنقدر در اقلیت اند که به عنوان یک جریان نمی توان آنانرا را مطرح کرد. نتیجه اینکه حداقل از این زاویه افرادی که در خارج هستند کمک چندانی به حل بزرگترین مشکل سیاسی ما و بلکه جهان یعنی نزاع بین ایران و آمریکا نمی کنند (توجه داشته باشید من به عنوان دو "جریان" اصلی عرض می کنم که متخصصین مزبور ارزشی را برای داخل ایران تولید نمی کنند وگرنه افرادی هستند بسیار مسلط و بیطرف که نظراتشان می تواند بسیار سودمند باشد)

اما در زمینه توسعه علوم سیاسی: من به وبسایت های مختلفی که تحلیل های کارشناسی در ایران می نویسند بطور مرتب مراجعه می کنم. کار کارشناسی بطور قاطع ضعیف است. علت این امر به نظر من در دو چیز است. اولا کمبود منابع و عدم آشنائی فراگیر به زبان انگلیسی و دیگر نظام اموزشی علوم سیاسی و اجتماعی که روش تحلیل و تحقیق را به درستی به دانشجو آموزش نمی دهد (این مسئله از کمبود منابع مهمتر است). متخصصان علوم سیاسی-اجتماعی ایرانی در غرب در این دو زمینه یکی به روز کردن علوم سیاسی و اجتماعی و دیگری روش تحلیل و تحقیق می توانند داخل ایران را کمک کنند. اما به نظر من با توجه به عدم اعتمادی که دولت ایران به افراد مقیم خارج از کشور بخصوص کسانی که در زمینه علوم سیاسی مشغول بکارند دارد حضور آنها در ایران میسر نیست و تنها باید به کتاب هائی که به فارسی ترجمه می شوند بسنده شود. اما ترجمه کتاب وقت گیر است و برگشتی هم ندارد چون خواننده آن محدود است و برای این افراد که در خارج هستند (به فرض که فارسی هم بلد باشند) ایجاد انگیزه نمی کند. بطور مثال چند سال پیش من تصمیم گرفتم جزوه ای در باب تحلیل سیاست خارجی به فارسی بنویسم. بعد از جمع آوری لیست مطالب دیدم حداقل باید آماده نوشتن یک کتاب 300 صفحه ای باشم که خودش پروژه بزرگی است و وقت عظیمی می طلبد.

نقل قول:
دغدغه فکریت؟
بببخشید این را فراموش کردم. چیزی که شدیدا و بطور مستمر روح من را می آزارد و اصولا انگیزه من برای وارد شدن به این رشته بوده بیعدالتی است. اما این سئوال مطرح می شود که مشکل اساسی اینجاست که بیعدالتی مفهومی انتزاعی است و هر کس آنرا نوعی تعریف می کند. آقای بوش آنچه را که می کرد عین عدالت می دید. با این ایراد من موافقم. اما با تعریفی قضیه قدری محدود می شود و حالت عینی تر (نه کاملا عینی) پیدا می کند. بیعدالتی یعنی وجود امکانات نابرابر برای رشد انسانها و امکانات نابرابر در تعیین سرنوشت سیاسی. ریشه این مشکل بیعدالتی (نه تمام مشکل) بدلیل تسلط گلوبالیزیشن در "جریان مالی و سیاسی و فکری" است که در اقلیت کامل قرار دارد و برای بقاء، هیچ چالشی را نمی پذیرد.این جریان منشاء اصلی تیره روزی و رنج میلیارد ها انسان و گرسنگی و فقر و جنگ است.

نقل قول:
با عرض معذرت از دوستان عزیز بخاطر مطرح کردن اولین سؤال از شهیر عزیز
سلام اقا شهیر
ممکنه بفرمایید در این آشفته بازار سیاسی و اجتماعی و ... در ایران و اینکه قانونگذاران بر طبق سلیقه و منافع خودشان فانون وضع کرده و می کنند و با توجه به سیاست به ظاهر نو جهانی که در حال شکل گیری ست چطور میتوان از این سردرگمی سیاسی در آمد ؟
نوشته شما کوتاه است اما چندین مسئله را همزمان مطرح کرده و در آخر پرسیده اید چطور می توان از این سردرگمی در آمد. من فریماه جان سردرگمی نمی بینم.
در داخل ایران درگیری شدیدی بر سر قدرت است. بطور مشخص جناح آقای احمدی نژاد که از نظر سیاسی در مقوله ملی-مذهبی! قرار می گیرند (من آنان را نو محافظه کار خوانده ام) در برابر اسلام سنتی به رهبری روحانیت محافظه کار قرار گرفته است .تفاوت طیف اقای احمدی نژاد با گروههای ملی-مذهبی و محافظه کار سنتی در سه مورد است. روحیه ناسیونالیستی در آنان بصورت شوینیستی و برتر دیدن ایرانی ها از دیگر ملل ظاهر می شود. دوم به لحاظ مذهبی خمیر مایه اصلی تفکر این جریان مسئله مهدویت است و به آزادی های اجتماعی بیشتری نسبت به محافظه کاران سنتی اعتقاد دارند (حرف های آقای احمدی نژاد و حرف های آقای کلهر در این زمینه که مشکل ایران موی بلند جوانان نیست واقعی بود و جنبه تظاهر نداشت). تکیه بیش از حد بر مهدویت فلسفه ای در پشتش نهفته که توضیح آن مجال می خواهد. سوم بدلیل تفکرات نو محافظه کارانه مذهبی و هم چنین ملی گرایانه شدید تضاد آنان بر خلاف ملی-مذهبی های عرفی با آمریکا بسیار شدید است. معنای این دشمنی این نیست که حاضر به رفع تنش با آمریکا نیستند اما در این پروسه حاضر نیستند مثل ملی-مذهبی ها از خود نرمش و عقب نشینی در برابر آمریکا نشان دهند. در صورت لزوم این گروه حاضر است تا حد جنگ با آمریکا پیش رود.
اینکه سیستم سیاسی به نفع گروههای خاص در حرکت است این مسئله مختص به ایران نیست. در همه جا از جمله آمریکا (به مقاله انگلیسی من در فوروم مراجعه بفرمائید) همین وضعیت به شدت حاکم است و از قضا یکی از دلایلی است که من در آن نوشته نشان داده ام که به افول آمریکا کمک می کند. تفاوت در نوع تدوین سیاست هاست. در ایران از "قدرت سخت" بیشتر استفاده می شود اما در آمریکا الیت حاکم بر جامعه عمدتا از قدرت نرم استفاده می کنند ( در صورت جدی شدن تهدید، از استفاده از قدرت سخت ابائی ندارند اما هسته مرکزی تفکر حکومت را در داخل استفاده از قدرت سخت تشکیل نمی دهد).
شرایط جدید جهانی استفاده علنی از مسئله حقوق بشر برای ساقط کردن حکومت هائی است که با غرب در "تضاد آشتی ناپذیر" بسر می برند. تا این لحظه که من این سطور را می نویسم هیچ بهار عربی در کار نبوده و تغییرات انجام شده سطحی و ظاهری و در جهت تثبیت منافع غرب (تامین ثبات دراز مدت در کشور های عربی و جلوگیری از تنش و بی ثباتی) بوده است. برای اینکه به کنه ماجرا در مورد مثلا انقلاب لیبی پی ببرید کافی است توجه کنید که رهبر انقلابیون آقای مصطفی عبدالجلیل وزیر دادگستری قذافی تا سال 2011 بوده است! رهبری نیرو های نظامی انقلابیون را هم آقای عبدالحکیم بالحاج رهبر سابق تروریست های لیبی LIFGکه گفته می شود با القاعده ارتباط و همکاری داشته است بر عهده دارند.
طرح غرب (تا آنجا که به منطقه ما مربوط می شود) افزایش تحریم های فلج کننده بر مبنای نقض حقوق بشر بر ایران و سوریه و نهایتا سرنگونی این دو رژیم است. در مورد ایران، غرب (بالاخص آمریکا) با مشکلات بزرگی روبرو خواهد شد و به سادگی موفق به سرنگونی رژیم ایران نخواهد بود. آمریکا از یک طرح میانه هم استقبال خواهد کرد. امیدوارم قدری به رفع ابهام کمک کرده باشد هر چند که همه این مطالب قابل بسط در حد یک کتاب است.

نقل قول:
سوال یک: در صورت کسب آرای اکثریت توسط گروه مشائی(به عبارت دقیقتر احمدینژاد) در انتخابات مجلس و ریاست جمهوری، آینده آنها و پیشبرد وعده هایشان را چگونه میبینید.
سوال دو: اگر یک نفر از آن 13 میلیون نفر اراده کند که در رای گیریها شرکت نماید کدام گزینه را برای او مناسب میدانید(منظور تشکیلات است ونه داوطلبان مستقل).
من معتقدم گروه آقای احمدی نژاد "از طریق پروسه انتخابات" شانسی برای حضور موثر در صحنه سیاسی ایران را در آینده نزدیک ندارند. افرادی که وابستگی به این گروه داشته باشند به سرنوشت اصلاح طلبان در انتخابات آتی (آینده نزدیک) دچار خواهند شد. به این معنا که شانس حضور در انتخابات را نخواهند داشت.

در مورد سئوال دوم: ایران بخصوص در صحنه بین المللی ضربات سنگینی بر اثر روش های آقای احمدی نژاد خورده. این یک واقعیت غیر قابل انکار است. از طرفی با توجه به شرایط پیش آمده در داخل کشور دیگر احمدی نژاد از اعتباری که بتواند با طرف های غربی وارد مذاکره شود به هیچ وجه برخوردار نیست. تحلیل ها در غرب بر این است که احمدی نژاد تسلطی بر سیاست خارجی ندارد و یا حداقل از آن تسلطی که چند سال پیش داشت به شدت کاسته شده است. 11 روزی که احمدی نژاد در اعتراض به نظر آقای خامنه ای در محل کارش حاضر نشد (و حرف هائی که در همین ارتباط از او نقل شد و تکذیب نشد) آغاز پایان کار او در نظر غربی ها بود. در شرایط کنونی ایران سخت به یک چهره جدید اما متعادل نیازمند است. آمریکا برای ادامه تحریم های فلج کننده با مشکلاتی روبرو است و کار به آسانی پیش نمی رود هر چند که فشار بر ایران هم زیاد است. آمریکا هم به دنبال فرصتی است که بنحوی آبرومندانه (از دیدگاه خودش و به عبارت این ها face saving) قضیه را فیصله دهد هر چند طرح استراتژیک و دراز مدت در صورت ادامه برخورد با ایران سرنگونی حکومت ایران است (وضعیتی مشابه رابطه با شوروی سابق). یک فرد جدید با حرف های موجه و منطقی می تواند مشکلات دو طرف را "که هر دو زیر فشار هستند" تا حد زیادی مرتفع کند. ایران می تواند تشنج زدائی کند اما الزاما دوست آمریکا نباشد. در تاریخ سیاسی آمریکا این قضیه را به دفعات آمریکا با دشمنانش تجربه کرده. یعنی تشنج زدائی آری اما دوستی نه!
لاریجانی پرونده هسته ای را با درایت بیشتر و برخورد کمتر مدیریت می کرد.متاسفانه احمدی نژاد باعث حذف ایشان از پرونده هسته ای هم شد که نتیجه کار را امروز می بینیم. ممکن است گروهی بگویند چون آقای خامنه ای حرف آخر را باید بزنند فرقی نمی کند چه کسی مسئول باشد. این ادعا هم درست است و هم نادرست. درست است به این دلیل که حرف آخر را آقای خامنه ای می زنند. نادرست است از این رو که نقش رئیس جمهور و جریانات سیاسی و تاثیر آنها بر سیاست خارجی نادیده گرفته می شود. هیچکس نمی تواند انکار کند که سیاست خارجی ایران در زمان خاتمی بر مبنای مسالمت و اشتی بود و در زمان احمدی نژاد تهاجمی و از موضع بالا (من کاری به اینکه کدام درست بود در این مقطع ندارم ضمن اینکه معتقدم هر دو سیاست غلط بود!) بهر حال بحث بر سر این است که آقای خامنه ای از حضور یک جریان سیاسی بی تاثیر نمی مانند. اگر فرصتی باشد من در این مورد خواهم نوشت. نوع برخورد آقای لاریجانی منطقی و معقول بود حتی در خصوص سماجت بر مواضع. اگر جریانی و شخصی با این مشخصات ظاهر شود گزینه بهتری است. هنوز تلاطم ها زیاد است.

نقل قول:
شهیر گرامی، منظور و معیار شما از بیطرفی علمی چیست؟ ممنون میشوم توضیحی ارایه نمایید. بنظر بنده در دنیای سیاست و اصولا هر دنیایی باید یک راه را انتخاب کرد. در هر راهی حتما اشکال وجود داشته و یا بوجود خواهد آمد. شاید یک منتقد باید گروهها و عملکرد آنها را بصورت بیطرفانه نقد کند اما آیا یک فعال سیاسی هم باید چنین کند؟ اصولا فرق منتقد یا تحلیلگر سیاسی با یک فعال سیاسی چیست؟ شاید در این است که فعال سیاسی طرح و برنامه مشخصی دارد که حتی ممکن است شکست بخورد ولی منتقد صرفا نقد میکند. ممکن است توضیحی ارایه دهید و اینکه این افراد فعال سیاسی هستند و یا تحلیلگر سیاسی.

لطفا برای گروه آخر نیز اگر افرادی را مد نظر دارید معرفی بفرمایید. ممنون
درود بر مهندس عادل عزیز یار قدیمی و مهربان، عادل جان خودتان بدرستی مسئله را باز کرده اید. هر کسی در دنیای سیاست گرایش خاصی را دنبال می کند. ذهن بدون گرایش برای افراد سیاسی اعم از تحلیل گر و غیره وجود خارجی ندارد. مهم اما این است که شما به عنوان تحلیل گر به هنگام تحلیل تا آنجا که ممکن است خود را از خواسته ها و آرزوهایتان دور نگهدارید. هانتیگتون تز برخورد تمدن ها را به کمال رساند (اصل تز از برنارد لوئیس). اما همین شخص در کتابش شدیدترین حملات را متوجه غرب می کند. محور بحث او این است که درست است که برخورد تمدن ها صورت واقعیت به خود خواهد گرفت اما منشاء آن فشار غرب برای تحمیل فرهنگ خود به بقیه جهان است. او تلاش برای یکسان سازی فرهنگی توسط غرب را یونیورسالیسم universalism می خواند و به شدت محکوم می کند. این یک نمونه بارز از تحلیل گری است که ضعف و خطای اردوگاه خود را در ارتباط با بشریت می بیند. اما فعال سیاسی تفاوت می کند. فعال سیاسی "عموما" سیاه را سفید و سفید را سیاه می نماید که یا جریانی را که می پسندد به قدرت برساند یا قدرت جریانی را که با امیال و خواست هایش در انطباق است حفظ کند.

در مورد گروه سوم تحلیل گران من می توانم از امیر احمدی و کیهان برزگر و ارشین ادیب مقدم (صرف نظر از گرایش سیاسی شان) به عنوان نمونه نام ببرم.

نقل قول:
1- آرزو ميكنم شما و خانواده محترمتون در كمال سلامتي و تندرستي باشيد
- به نظر شما زندگي با يك محقق كه بيشتر وقتش رو با تحقيق و جستجو ميگذرونه چه جورياست؟
- نشده تا بحال همسر محترمتون به شغلتون گير بده؟ مثلا بگه اي كاش شما هم نمايشگاه ماشين داشتي تا بيشتر وقت ازاد ميداشتي و...!؟
- دختر محترمتون اوايل تشكيل فروم به اينجا سر ميزدند . چرا ديگر نيامدند؟ اشكال از فروم بود؟

2- حضور شهير در فروم كمرنگ شده ، آيا بجز مشغله ، سطح مطالب و محتواي فروم هر در طولاني شدن عدم حضور شما تاثير گذار هست؟

3- شهاب گرامي پدرخوانده فروم هستند! مدير ارشدي كه كمتر دم به تله ميدهند و اطلاعات ما از ايشان بسيار بسيار كم است! حتي خواهرزاده ايشان ، آقا مرتضي، هم چيزي از ايشان نميداند!(يعني شما نميدانستيد كه مرتضي خواهرزاده شهاب است؟)
دوستي ميگفت شك ندارد كه شهاب كتاب و يا كتاب هايي را به چاپ رسانده است! به نظر شما درست ميگفت!؟

4- از آخرين حضور شما در فروم اتفاقات عجيب و غريب در كشور رخداده است :
شما به وجود "فرقه انحرافي" معتقديد؟ مشايي را چقدر "جدي" ميپنداريد؟ براورد شما از عملكرد اين طيف در انتخابت آتي چيست؟

5- در جاي از شما در خصوص 3 ضلعي بودن قدرت در حكومت خوانده بودم (رهبري - سپاه-احمدينژاد) هنوز هم بر مثلث بودن اركان اصلي معتقديد؟(با توجه به اينكه در 2 سال گذشته احمدينژاد تلاش فراواني براي جذب فرماندهان سابق و فعلي سپاه براي همراهي با خود كرده است ، نگاهي به ليست وزرا و استانداران و مشاوران ايشان مويد اين امر است و از طرف ديگر در سخراني هايش مستقيما مابقي سپاه را هدف قرار ميدهد (بنادر غير مجاز......برادران قاچاقچي ..."لباس مقدس" و . . . )


6- بعضي ها بهار عربي رو "خواست" و برنامه ريزي شده توسط غرب ميدانستند نظر شما چيست؟
نظر شما در خصوص دخالت ناتو در ليبي چيست؟
بطور كل در اتفاقات اخير دخالت ساير كشورها (ناتو در ليبي ، عربستان در بحرين ، ايران در سوريه و . . .) را چقدر مفيد/مضر ميدانيد؟
آيا تفاوتي در ماهيت اين دخالت ها قائليد؟

7- اخراج سفير اسراييل از تركيه و تسخير سفارت اين كشور در مصر و تهديد سفارت خانه هاي اين رژيم در اردن و جاهاي ديگر را نشانگر موج جديدي از بيداري ميدانيد؟ تحليل شما چيست ؟
1- سلام بر دوست عزیزم نامیرا که فوروم را به کمک مرتضای عزیز از فیلترینگ نجات دادند. از این نظر همه به این دو بزرگوار مدیونیم. من هم امیدوارم خانواده شما سرحال و شاد باشند. مرتضی جان کجا هستند؟ حالشان خوب است؟ سلام من را به آقا رامین و خوابزده جان هم برسانید. اگر اجازه بدهید چون سئوالات زیاد است تدریجی جواب بدهم.
عرض شود من یکی از شانس های بزرگ زندگیم ازدواج با زنی بوده که با بد و خوب من و فراز و نشیب هائی که در زندگی من کم نبوده با گشاده روئی و صبر و تحمل بی مانندی روبرو شده. خدا از این نظر به من خیلی محبت داشته. در جریان جزئیات کار های من هست و در ویرایش کار ها کمک قابل ملاحظه ای به من می کند. شاید در دلش گاهی حرف هائی بوده اما من هرگز کمترین احساسی از نارضایتی و شکوه در او ندیده ام. رها دختر بزرگم و آزاده دختر کوچکم هر دو وکلای جوانی هستند که افکار انساندوستانه ای دارند و از نظر سیاسی دارای خط و ربط اند. رها در آن موقع که فوروم راه افتاد ازدواج نکرده بود و آزادتر بود. از طرفی با آنکه فارسی می داند اما خب طبیعی است که نوشتن به انگلیسی برایش آسانتر است. چون در فوروم باب انگلیسی نوشتن باز نشد او هم کمتر پیدایش شد.

2- علت حضور کمتر من زیاد شدن ناگهانی مشغله بود. دلیل دیگری نداشت. فوروم به نظر من رشد کیفی فوق العاده ای داشته. بعضی نوشته ها در حد تحلیل گران حرفه ایست.

3- شهاب کتاب ننوشته اما paper و تحقیق به تنهائی و مشترک با کسان دیگر زیاد داشته. در مورد جزئیاتش اجازه بدهید اگر خودش علاقه داشت صحبت کند. جریان نسبت با آقا مرتضی چیست؟ جدی میگی شما؟

4-من به وجود طیفی که رهبری آن به دست آقای احمدی نژاد است معتقدم و اگر یادتان باشد خیلی پیش از اینکه این بحث ها در ایران مطرح شود از وجود آن خبر دادم که شما در سئوالات بعدی مطرح کرده اید. (سیاسی کاری هائی که مشائی را رهبر این جریان کرده اند چون نمی توانند به احمدی نژاد مستقیم حمله کنند زیاد جدی نگیرید. ممکن است از نظر احمدی نژاد مشائی "قله" باشد اما رهبری جریان بدست خود احمدی نژاد است. یعنی اصولا از خصوصیات روحی آقای احمدی نژاد چنین است که هیچکس را در این جهان از خود برتر نمی داند. هیچکس). این جریان به نظر من به لحاظ سیاسی و دینی و اجتماعی به حیات خود ادامه خواهد داد چون جاذبه های جدی ای دارد و در درون جامعه طرفدارانی پیدا کرده است اما از نظر مشارکت در قدرت تا اطلاع ثانوی به سرنوشت اصلاح طلبان دچار خواهد شد.
5- جریانات اخیر نشان داد که ارزیابی مزبور درست بوده و احمدی نژاد به عنوان یک قدرت مستقل خود را نشان داد. منتهی برای اعمال قدرت، آقای احمدی نژاد قدرت سیاسی و دستیابی به منابع پولی را که دو عنصر مهمند در اختیار داشت اما بر اثر ارزیابی غلط از موقعیت و موضع گیری های کم عمق، خود را از دو عنصر مهم دیگر یعنی وزارت اطلاعات و سپاه محروم کرد. در واقع با تغییر آقای مصلحی هدف در اختیار گرفتن یک رکن دیگر قدرت یعنی وزارت اطلاعات بود که با شکست روبرو شد. این شکست مقدمه ای شد که نهایتا تضعیف این جناح را به همراه آورد. باید دید عاقبت دو پروژه اختلاس 3 میلیاردی و برداشت غیر قانونی 12 میلیاردی که کم و کیف هیچکدام هنوز روشن نیست به کجا می انجامد.

6- من معتقدم تحولات در کشور های عربی "شروعش" خود جوش و از درون مردم بود اما بعدا (تا اینجا) توسط غرب اداره شد به نحوی که همگی شکست خوردند (تا اینجا). درست می فرمائید. بین آنها تفاوت های جدی هست. در مصر یک جنبش شروع شد و به یک کودتای بدون خونریزی منجر شد اما در لیبی به کمک فرانسه و انگلیس نارضایتی مردم به یک جنگ مسلحانه تبدیل شد. تصور اینکه لیبی به این زودی ها کشور امنی شود مشکل است. بر اثر ضعف حکومت مرکزی این احتمال که به یکی از مراکز فعالیت های تروریستی در شمال آفریقا تبدیل شود وجود دارد. در عربستان و به خصوص بحرین اگر شده حمام خون براه اندازند مخالفت ها را سرکوب می کنند و می توانند چنین کنند چون مخالفتی جدی از سوی غرب سد راهشان نخواهد بود.

7- مسئله فلسطین مسئله مرکزی اعراب (ملت ها) و مسلمانان جهان است. باید دید طرح آمریکا برای لیبرالیزه کردن این کشور ها تا چه حد به آزاد شدن پتانسیل ضد اسرائیلی که بسیار شدید است منجر می شود. اما پاد زهر این مشکل شناسائی کشور فلسطینی و دادن کمتر از یک پنجم اراضی به فلسطینی هاست. طبیعی است اسرائیل عمدتا به دلیل عدم شناسائی اش توسط حماس و مسئله شهرک های یهودی نشین و پایتختی اورشلیم با این طرح مخالفت می کند. پشتیبان سیاسی این قضیه (شناسائی فلسطین) اروپاست که از وضعیت لبه شرقی خاورمیانه خسته شده. اینکه عاقبت آنچه که شما بیداری اسلامی می فرمائید چه می شود بستگی به همین مسئله دارد. اگر کشور فلسطینی به رسمیت شناخته شود و حماس هم مخالفتی نشان ندهد این پتانسیل فروکش می کند در غیر این صورت حکومت هائی مثل عربستان و مصر و اردن همگی ممکن است در خطر قرار بگیرند. پادشاه عربستان بطور جدی اعلام کرده که مسئله باید هر چه زودتر حل شود.

نقل قول:
شهیر عزیز از پاسخ روشن شما بسیار ممنونم .سردرگمی که عرض کردم در مورد سیاست ایران و امریکا و رویا رویی آنان با افکار عمومی است در حالی که تعداد بسیاری از هموطنانمان (مسلمان و غیر مسلمان) هستند که با هیچ کدام ازاین گروه های سیاسی حاکم موافق نیستند و خواهان عدالت نسبی در همه امور هستند در سایه یک حکومت آزاد مردمی و دلسوز ؛ که معمولا به محض هر گونه فعالیت سیاسی اجتماعی و ... به حبس یا حصر و یا جدایی از دین و مردم محکوم می شوند در عین حال نمی توانند سکوت کنند و از کشورهم نمی توانند خارج شوند و واقعا در یک بلاتکلیفی عچیبی بسر می برند .
فریماه عزیز، من به زندگی اینطور نگاه نمی کنم. بسته به اینکه از چه زاویه و چقدر عمیق به مسئله حکومت ها نگاه کنید هیچکدام در خدمت مردم نیستند در هیچ کجای دنیا. مردان سیاسی بر سر کار نمی آیند چون عاشق خدمت به خلقند. در انتخابات در همه جای دنیا از غرب تا شرق کاندیدا ها یک دیگر را لجن مال و نابود نمی کنند که به قدرت برسند که به مردم خدمت کنند. به عبارت دیگر دعوا های مردان سیاسی بر سر خدمت به مردم نیست. باید این واقعیت را در درجه اول پذیرفت. بعد انسان به این فکر می کند که شرایطی که در آن قرار دارد مطلوب نیست و شاید جای دیگر بهتر است. زندگی در ایران مطلوب نیست و مثلا در انگلیس یا آمریکا هست. باز من به قضیه اینطور نگاه می کنم. اگر امکانش را داری که بروی بنشین برنامه ریزی کن و عمل کن (اما از این حقیر بشنو در اینجا نوع مشکلات و فشارها عوض می شود نه اینکه حذف شوند). اگر نداری خودسوزی و جهنم کردن زندگی دردی را دوا نمی کند. اما یک حالت دیگر هم وجود دارد که فرد تصمیم می گیرد بماند و شرایط را تغییر دهد. اگر می خواهی تغییر در شرایط ایجاد کنی باید "با شناخت شرایط و موقعیت" راهی ممکن را برای تغییر شرایط ایجاد کنی ضمن اینکه مراقب باشی وضعیت از آنچه هست بدتر نشود که در آن صورت بر زجر شما افزوده خواهد شد. چرا آنانکه شما از آنها نام بردید برای ایجاد تغییر به مشکل برخوردند چون شرایط و موقعیت را درنیافتند و صرفا بر پایه احساس و قهرمانیت (heroism) و با تصور اینکه مرکز تاریخ هستند و همه چیز باید به دست آنان تکمیل و یکسره شود دست به عمل زدند. من بار ها در شهیر بلاگ حرکات این گروه را نقد کردم و در آستانه انتخابات هم در پرسش و پاسخ ها نوشتم که عاقبت این برخورد ها به بسته تر شدن فضا در ایران منجر خواهد شد. آقای موسوی (و الیت حامی وی) می توانست پایه گذار یک حرکت تاثیر گذار برای یک بخش از جامعه باشد متاسفانه ضعف تحلیلی و تحریکات خارجی مشکلات بزرگتری برای همان بخش از جامعه که آقای موسوی آنانرا را نمایندگی می کرد، ایجاد کرد. اما من خبر های بدتری برای آن دسته از دوستانی که می خواهند به هر قیمت شرایط را عوض کنند دارم. با آمدن موضوع حقوق بشر به صدر برنامه آمریکا و غرب در ارتباط با ایران خطر بزرگی همه ما را تهدید می کند. با ایجاد حرکت های اعتراضی در ایران غرب سعی خواهد کرد آرام آرام راه را برای تحریم های فشرده تر و نهایتا یک حرکت نظامی آماده کند. این طرح خطرناک که مقدمه اش از حرف های ویلیام هیگ آشکار شده در دراز مدت خطری است جدی. کسانی که به دنبال زندگی ایده آل غربی به استقبال این حرکات غرب می روند باید بدانند که در صورت بروز آنچنان وضعیتی باید تا آینده قابل پیش بینی دور امنیت و ثبات را خط بکشند.

نقل قول:
1- بزرگترین دغدغه من در زندگی اینه که چطوری میشه رفت کاستاریکا؟ البته منظورم اینه که اونجا فرصتهای کاری برای یکی مثل من پیدا میشه؟...یا اصلاً میشه توی پروژه های تحقیقاتی آتی ما رو هم یه جوری وارد کنی؟ من جامعه شناسیم خوبه ولی روانشناسیم تعریفی نداره. در ضمن زبان هم بلد نیستم ولی میتونم وانمود کنم لالم. دستیار زورو رو یادت هست؟
2- دلیل شاد بودن مردم کاستاریکا چیه؟ آخه اونا چیکار میکنن که ما نمی کنیم. اگه به بزن و برقصه که مطمئنم خودمون آخرشیم. اگه به هر بهونه ای دور هم جمع شدنه که ما خود اصل جنسیم. ضمناً مطمئنم دولت اونا بهشون یارانه هم نمیده. تازه فکر نکنم اونا هر هفته بتونن برن شمال.
3- آخرش چی میشه؟ بالاخره این اتفاقهایی که توی خاورمیانه افتاده بیداری اسلامیه، بهار عربیه، پاییز پدر سالاره، یا طبق معمول همش زیر سر انگلیسی هاست؟
4- مرحوم بابابزرگ من توی وصیتنامه خصوصیش به من فرمودند که با سه کس دوستی و شراکت نکن: با شاعران، نقاشان و وکلا علی الخصوص که جایزه نوبل هم برده باشن. ما هم گوش کردیم و تا الان هم که بدی ندیدیم (خدا رحمتش کنه) . ولی فقط از باب محکم کاری شما اگه تجربه ای در این زمینه داشتید برامون توضیح بدید؟
1-
سلام بر خوابزده بزرگوار، من خوبم شما هم خوبی؟ خب الهی شکر (شما که چیزی نگفتی!). عرض شود کاستاریکا به هیچ خارجی اجازه استخدام شدن نمی دهد اما شما آزادید سرمایه گذاری کنید و کار و کسب خود را راه بیندازید. رکود آمریکا ضربه سنگینی به اقتصاد کاستاریکا زده. پروژه های ساخت و ساز که قیامتی شده بود یکمرتبه خوابید و توریسم هم رونق سابق را ندراد. سال 2005 که من رفتم کاستاریکا، هزینه زندگی پائین بود و کیفیت زندگی خیلی بالا. اما رفته رفته کاستاریکا گرون شد و دیگه از ارزونی سابق خبری نیست. بهر حال هنوز هم این سویس امریکای لاتین جاذبه های خودش را دارد.

2-من در مورد شادی مردم کاستاریکا یک مقاله نوشتم. اول اینکه طبیعت با مردم همراه بوده. یعنی اگر شما را بدون یک "کولون" پول در کاستاریکا رها کنند با توجه به جنگل ها و میوه های جنگلی شما راحت می توانید به حیات خود ادامه دهید. فراوانی آب در کاستاریکا طبیعت عظیم و بدیعی را بوجود آورده و باعث شده که شما برای بقاء نیازی به جدال با مردم و طبیعت نداشته باشید. در ایران ناسازگاری طبیعت و کمبود اب همیشه مسئله بوده. در گذشته کشت و کشتار های جمعی سر مسئله آب در ایر ان اتفاق می افتاد. کمبود آب باعث شده که مردم ما برای بقاء بجنگند و درگیری های مداوم بر سر آب و نامساعد بودن طبیعت مردم ما را بطور ژنتیکی پرخاشگر و کم تحمل بار آورده. مسئله دیگر یکنواختی قومی در کاستاریکا است. در کاستاریکا در حد بالائی یکنواختی قومی وجود دارد. این یکنواختی از در گیری ها و اختلافات قومی بطور قابل ملاحظه ای کم می کند. در ایران هیچ کدام از ما نمی تواند شرط ببندد که اگر زور حکومت مرکزی نباشد و قومیت ها ازاد گذاشته شوند همه به خوبی و خوشی با هم زندگی می کنند. تنش های قومی در ایران بطور آشکار و نهان وجود دارد و این امر جامعه را در حالت تهاجم و دفاع بین قومیت های مختلف قرار می دهد. از طرف دیگر تفاوت های عظیم فرهنگی جامعه ایران را به دو بخش هوادار سنت و مدرنیته تقسیم کرده. این تقسم بندی fragmentation زمان شاه هم وجود داشت و دست آخر هم یکی از دلایلی بود که به انقلاب در ایران منجر شد. در کاستاریکا به هیچ وجه چنین چیزی وجود ندارد. جامعه به لحاظ فرهنگی بسیار همگون و یک دست است حتی این همگونی را در طبقات مختلف از ثروتمندان شهری تا طبقات کم درآمد روستائی بطور ملموسی مشاهده می کنید. عامل چهارم وجود 150 سال دموکراسی در کشور و نداشتن ارتش و نیروی نظامی است (البته پلیس دارند). نبودن ارتش هم خودش از وجود روحیه صلح آمیز ریشه می گیرد و هم در بقاء و ایجاد آن روحیه موثر است. شانس بزرگ کاستاریکا این است که نه موقعیت سوق الجیشی داشته و نه منابع زیر زمینی که باعث رقابت و درگیری شود و لذا توانسته ارتش خود را از حدود هفتاد سال پیش منحل کند.

3- خوابزده جان کاش یک گوی بلورین داشتم میتونستم توی اون نگاه کنم و بگم آخرش چی میشه. من از طرح و برنامه ها می توانم خبر بدم اما از نتایج اونها...؟ و طرح و برنامه غرب رو هم که کم و بیش راجع بهش صحبت کرده ایم.

4-من شاعر و نقاش نمیدونم اما در مورد وکلائی که بخصوص جایزه نوبل برده باشند میتونم نظر بدم. بر اثر مراودات و مکاتباتی که با این نوع وکلاء داشته ام و اظهار نظر صریح خودشان! این صنف به مسئله حقوق بشر صرفا به عنوان کسب نگاه می کنند. یکی از این وکلائی که جایزه نوبل برده بود سال 2004 با من تماس گرفت. گفت چون کتابت رو خونده ام و دیده ام خوب سرت می شود می خواهم یک کتاب علیه هانتینگتون بنویسم. در ایران کسی انقدر روی مسئله تسلط ندارد. گفتم حرفی نیست اما من باید دوسال زندگی روی این کار بگذارم آخر کار پشت من را خالی نکنی. گفت من را نمی شناسی؟ من جایزه صلح نوبل گرفته ام. دیدم راست میگه من چه حرف مزخرفی زدم. طرف جایزه صلح نوبل گرفته سمبل انسانیت است. آقا درد سرت ندم. از 2005 تا 2007 من روی کتاب کار کردم. هی ما رو کشید آمریکا و اروپا که درباره کتاب حرف بزنیم. هزینه ها رو هم من از جیبم می دادم اما ایشون هر جا که می رفت میهمان بود تا سنت آخر، هتل ها ماشاالله همه 5 ستاره. هر طوری که نظر ایشون بود کتاب نوشته و تدوین شد. قرار بود یک قسمت هم در مورد اسلام (چون جایزه نوبل را در همین ارتباطات گرفته بود) بنویسد که در حدود 20 درصد کتاب بود که من مجبور شدم یک سفر برم نیویورک بگم بابا جان شما می خواهی جواب هانتینگتون را بدهی نمی شود یک مقدار روی این نوشته بیشتر کار کنی. عین جملات این بود که من وقت مطالعه در زندگی نداشته ام و معلوماتم زیاد نیست. بهر حال کتاب تمام شد و من بخاطر ساعت های طولانی کار، عارضه گردن و پشت درد گرفته بودم (شوخی نمی کنم ها). گفتم لطفا بده خانم معاونی ترجمه کنه گفتن نه کار خودته. من که از خستگی داشتم میمردم هر طور بود ترجمه کتاب را که در حدود 300 صفحه بود انجام دادم. در یکی از ملاقات ها به من گفته بود که کتاب را برای انتشار می دهد به رندم هاوس چون کتاب خاطراتش را رندم هاوس چاپ کرده بود. من با چشمهای از حدقه در آمده گفتم رندم هاوس؟ شما نمیدونی این ها کی هستند؟ با مطالبی که در این کتاب نوشته شده حالا بدهیم رندوم هاوس (بقول مطبوعات ایران معلوم الحال) برای انتشار. نصف کتاب رو اختصاص داده بودم به برنارد لوئیس و سلام گرمی به خانواده اش داشتم. آقا نه گذاشت نه برداشت توی این شش میلیارد جمعیت زمین عدل کتاب رو داد بدست ادیتور کتاب های برنارد لوئیس در رندوم هاوس! گفتم از این آدم بدخیم تر نمیشد پیدا کنی؟حالا اگر رندم هاوس منتشر نمی کند شما بده من خودم ناشر پیدا می کنم. توی اروپا خیلی ها منتظر اینجور کتاب ها هستند. قبول نکرد که نکرد. دو سال زندگی من به باد رفت. خلاصه خوابزده جان این جماعت وکیل دارنده نوبل (نکنه حالا وکیل های دیگه هم باشن که نوبل گرفته باشن) دعوایشان هم با حکومت جمهوری اسلامی شاید روز اول کیفیت دیگری داشته اما امروز منحصرا وسیله کسب ثروت است و بس. من این را با اعتقاد کامل و شناخت بی واسطه میگم و سر سوزنی احساساتم را دخالت نمیدم هر چند که به شدت از او رنجیده ام و لطمه روحی بزرگی خوردم که هنوز آثارش نه فقط در من بلکه در نگاه دختران من به جامعه ایرانی باقی است.

من عین ایمیل اول این وکیل مبارز راه حقوق بشر را بعد از رد شدن کتاب توسط رندوم هاوس برای اولین بار در اینجا می گذارم و قضاوت را به خودتان واگذار می کنم.

نقل قول:
Baa salaam:
Omidvaaram haaletaan khoob baashad.

Ajanse adabie man va Random House javaab daadand ke mitavaanid javaab raa bekhaanid. Man be joz Wendy baa chand nafar digar ham sohbat kardam. Taghriban hame nazare Wendy ra tayid kardand va migoftand een ketaab forooshe khoobi nakhaahad daasht. Va bad az ketaabe khaateraate man ke forooshe khoobi daashte, chaape yek ketaabe kam foroosh be ketabhaaye aayandeye man sadame khaahad zad. Man moteasefam vali fekr mikonam ke chaape een ketaab be maslehat nist va man baayad harfe ajans raa goosh konam. Amma tosie mikonam een ketaab raa baa naame khodat chaap koni. Makhsoosan ke tarjome ham shode va chon avalin ketaabe tost, banabareen mohem nist ke cheghadr foroosh beravad. Amma baraye man kheili mohem ast ke az ketaab avalam por forooshtar baashad. Dar gehire een soorat man shekast khaaham khord. Amma vaziate to fargh mikonad. Man kheili moteasefam ke natijeye talaash be eenja resid. Dar sooratike bekhaahi baa naame khodat chaap koni, man mesle ketaabe ghabl yek moghaddameye yek safeyi baraaye ketab khaaham nevesht.

Ghorbaanat,

Shirin
نقل قول:
1- چین و روسیه این بار چطور در مورد لیبی رودست خوردند؟
2-آیا چنین برنامه ایی برای سوریه هم ریخته شده است و این بار بازهم چین و روسیه رودست خواهند خورد؟
اولا اشتباه بزرگ قذافی این بود که با هواپیما و تانک وارد کار سرکوب تظاهرات شد. دفاع از این حرکت غیر عادی برای چین و روسیه آسان نبود. توجه داشته باشید که همه چیز از ممنوع کردن پرواز شروع شد. به نظر من چین و روسیه رو دست نخوردند. پیش بینی این قضیه و حرکت غرب مشکل نبود. قبل از رای گیری در سازمان ملل من به اتفاق گروهی در یک Game شرکت کردیم (این شبیه سازی ها simulation زیاد انجام می شود که نتیجه و آینده را ارزیابی کنند). من نقش نماینده لبنان را داشتم. در همان موقع استدلال من این بود که رای د ادن به قطع نامه ممنوعیت پرواز مقدمه برنامه ایست که در عراق پیاده شد. بنابراین چیزی را که من پیش بینی کنم روس ها و چینی ها حتما آنرا خوانده اند. اما استراتژی چین و روسیه بر مبنای تقابل با آمریکا نیست مگر اینکه امنیت و حق حاکمیت خودشان در معرض خطر باشد.لذا رای ممتنع آنها هم قابل پیش بینی بود.

-در مورد سوریه چون در طیف مخالفان اسد اسلام گرا ها هم هستند وضعیت قدری پیچیده است. مسلح کردن آنها به آسانی مسلح کردن قبائل مخالف قذافی نیست. با این همه اگر سرویس های غربی بتوانند با اسلام گرایان به توافق هائی برسند از طریق ترکیه طرح به مرحله عمل در خواهد آمد. این طرح بین ناتو و ترکیه مرور و مطالعه شده و جدی است. البته در این میان باید دید ایران هم چه برخوردی می کند. من تصور نمی کنم ایران در صورت جدی شدن طرح وارد جنگ و درگیری شود. ایران در زمینه سیاست خارجی هرگز دست به ریسک نزده.

نقل قول:
ضمن تشکر ، آیا فکر می کنید که در طرف مقابل _ آمریکائی ها و غربی ها _ هم واقعا در بین عوامل تاثیر گذار و تصمیم گیر کسانی هستند که هنوز معتقد باشند میتوان به هر قیمتی _بخصوص به قیمت رودر روئی مستقیم نظامی _ شرایط را در ایران عوض کرد و بعد آسوده زیست؟

سوال دیگر من تکراری است . اما قبلا پاسخی برای آن نیافته ام : اگر امکانات و ظرفیت های اقتصادی و نظامی و تمام قدرتی که در دستگاه فعلی حکومتی آمریکا و در دست زمامداران آن متمرکز شده است ، در دست رهبران فعلی جمهوری اسلامی بود ، شما شکل و ساختار دنیا و سمت و سوی جهت گیری نظام جهانی _ به سمت تخریب یا توسعه _ را چگونه ارزیابی می کنید؟
قصد من یک مقایسه بین بدتر و خوب تر نیست. واقعا مشتاقم که بدانم ما اکنون به دنبال چه می گردیم ؟ آیا مدلی برای جایگزینی آنچه مورد انتقاد ماست ، داریم ؟ الگو یا مدلی که بتواند پس از حذف آمریکا و اسرائیل به توسعه ای پایدار کمک کند؟
با تشکر
سلام بر موری عزیز با این آواتار رمز آلود. طرح تغییر رژیم ایران در انتهای ذهن همه سیاستمداران غربی هست. علت عمده آن این است که ایران در حساسترین منطقه جهان به لحاظ منابع انرژی قرار گرفته، امنیت اسرائیل را تهدید می کند، منشاء احساسات و تحریکات ضد غربی و ضد آمریکائی است، از سازمان های حماس و حزب الله حمایت می کند، و به هیچ وجه حاضر نیست با آمریکا به سازش و مصالحه برسد. اما مهمترین مسئله امروز ترس از مسلح شدن ایران به سلاحهای هسته است. این امر با تند روی های آقای احمدی نژاد به اضافه تبلیغات و ترجمه های غرض ورزانه از سخنان او در مورد نابودی اسرائیل جو را به شدت علیه ایران کرده. آقای رفسنجانی در دهه 70 در یک نماز جمعه گفته که اسرائیل با یک بمب اتمی نابود می شود (نقل به مضمون). امروز کتاب و تحلیل جدی ای پیدا نمی کنید که این مطلب در آن نیامده باشد. و این مطلب تا حد زیادی به واقعیت نزدیک است. مسئله مقایسه مساحت ایران با مساحت اسرائیل چندین بار در مصاحبه ها توسط آقای احمدی نژاد مطرح شده که تلویحا تکرار همان حرف آقای رفسنجانی است. از این زاویه مسئله هسته ای ایران خطری جدی محسوب می شود. از طرف دیگر ایران دارای بمب اتمی موازنه قدرت را در منطقه به نفع خود بر هم می زند. ایران اتمی به قدرتی بدل می شود که هژمونی آمریکا را شدیدا به چالش می گیرد و این امر نه تنها برای آمریکا بلکه برای مجموعه دنیای سرمایه داری یک خطر جدی است. با توجه به این دو فاکتور (امنیت اسرائیل و اهمیت استراتژیک منطقه برای غرب) تقریبا اجماعی وجود دارد که اگر ایران به ساخت بمب نزدیک شود باید به هر بهائی جلوی آن را گرفت. بنابراین در پاسخ به سئوال شما باید بگویم غرب هر هزینه ای را می پردازد و با آن وضعیت مقابله خواهد کرد.
اما اینکه در شرایطی مشابه امروز نظر سیاستمداران غربی چیست، جز معدودی ناقص العقل هیچکس دخالت نظامی را توصیه نمی کند چرا که عواقب و هزینه آن سنگین تر از آن است که بتوان دست به چنین ریسکی زد. منتها از سال 2009 که تظاهرات خیابانی بعد از انتخابات شروع شد یک فکر جدید در آمریکا پا گرفت و آن اینکه با فشار آوردن بر مسئله حقوق بشر و تشدید تحریم ها و حمایت از حرکت اعتراضی در داخل ایران باید رژیم را بطور مستمر تضعیف کرد تا در صورت دخالت خارجی برای تغییر رژیم احتمالا دیگر توانی برای مقابله با دخالت مزبور نباشد. به عبارت ساده تر حرکت اعتراضی داخل ایران به سیاستمداران و برنامه ریزان غربی بخصوص امریکا این شهامت را داد که طرح تغییر رژیم ایران را بطور جدی در دستور کار قرار دهند. یکی از کسانی که همیشه دولت امریکا را تشویق می کرد که با ایران مذاکره سازنده داشته باشد آقای ریچارد هاس رئیس شورای روابط خارجی آمریکا بود. این جناب هاس از جمله افراد تاثیرگذار بر سیاست خارجی آمریکاست که بعد از اتفاقات 2009 و با رو شدن سایت "فردو" یک مرتبه تغییر جهت داد و در مقاله ای با عنوان Enough is enough (دیگر بس است) در میان حیرت بسیاری از تحلیل گران طرح تغییر رژیم ایران را در سال 2010 مطرح کرد. آیا این ارزیابی آمریکا از شرایط داخلی ایران و امکان تغییر رژیم با اتکاء به حرکت اعتراضی در ایران درست است؟ من دلایلی دارم که این تحلیل واقع بینانه نیست و نشانه ضعف سیاستمداران و تحلیل گران آمریکائی نسبت به شناخت وضعیت داخل ایران است.امیدوارم در فرصتی دیگر در این باره صحبت کنیم.

اینکه "اگر امکانات و ظرفیت های اقتصادی و نظامی و تمام قدرتی که در دستگاه فعلی حکومتی آمریکا و در دست زمامداران آن متمرکز شده است ، در دست رهبران فعلی جمهوری اسلامی بود" آیا دنیا به سمت توسعه می رفت و یا تخریب، ما باید اول روشن کنیم که دنیا به بهای ترقی و توسعه و پیشرفتی که امریکا کرده توسعه پیدا کرده یا تخریب شده تا بعد بتوانیم وضعیت جمهوری اسلامی را در همان موقعیت ارزیابی کنیم. هانتینگتون معتقد است
نقل قول:
The West won the world not by the superiority of its ideas or values or religion (to which few members of other civilizations were converted) but rather by its superiority in applying organized violence. Westerners often forget this fact; non-Westerners never do
"غرب بر اثر برتری ایده ها و ارزش ها و دینش بر جهان پیروز نشد بلکه این پیروزی در سایه برتری غرب در اعمال خشونت سازمان یافته بدست آمد. غربی ها اغلب این موضوع را فراموش می کنند اما غیرغربی ها هرگز این را از یاد نمی برند." در آمریکا و غرب گروهی از متفکران dependency and world-system theorists معتقدند که آمریکا و غرب جلوی رشد بقیه جهان را گرفته اند و گروهی هم (که به نظر من اکثریت را تشکیل می دهند) با این نظر مخالفند. مسئله دیگری که مطرح است این است که آیا اصولا توسعه فی نفسه ارزش است و یا مهم تر از آن عدالت است.
موری جان موضوع حذف کشور ها را باید کسانی جواب بدهند که آنرا مطرح می کنند. آمریکا بزرگتر از آن است که در آینده قابل پیش بینی حذف شود. در مورد سیستم جایگزین من نمی دانم در مورد جایگزینی کدام سیستم بحث است. انواع مدل های اقتصادی امروز از نوع آمریکائی تا نوع چینی تا کشور های رفاه welfare states در اروپا وجود دارد. در مدل آمریکائی ماحصل کار این است که در میان 34 کشور OECD طبق گزارش سازمان OECD (اقتصاد های برتر جهان) آمریکا بدترین از نظر میزان "فقر" و میزان "نابرابری" (فقط بهتر از ترکیه و مکزیک) و بیشترین شتاب در جهت افزایش نابرابری ها را دارد (لطفا به مقاله انگلیسی من در فوروم مراجعه کنید) در عین حال اما بزرگترین اقتصاد جهان را با حدود یک چهارم تولید ناخاص جهان را این کشور در اختیار خود دارد. از طرفی گروهی از متفکرین آمریکائی معتقدند که آمریکا برای حفظ این موقعیت خود مشکلاتی را برای جهان بوجود آورده که این مسئله هم قابل بحث است.

نقل قول:
1- اگر تحقیقی از یک انباره فکر سیاسی آمریکا به شما ارجاع داده بشه و نتیجه تحلیل و تحقیق مغایر با وطن پرستی باشه اما نام و مادیات بسیاری را برای شما به ارمغان بیاورد چه خواهید کرد ؟
2- رسالت فردی هر شخص را چه معنی می کنید ؟
3- برای نوشتن مطلبی در حدود یک صفحه چقدر زمان و تفکر صرف می کنید ؟
4- در قضیه ای که چند پست بالاتر تعریف کردید اگر جایتان تغییر می کرد شما چگونه برخورد می کردید ؟
5- آیا شهاب یا مدیران دیگر تا به حال جرات کرده اند پستی از شما را حذف کنند حتی به اشتباه ! ؟
6- در مبحثی که به زبان انگلیسی درباره افول قدرت آمریکا در فروم گذاشته بودید ، فکر نمی کنید که فاکتور هایی که برشمرده بودید بر اساس عوامل و زمان فعلی بوده و نه بر اساس فاکتورهای آینده ؟
7- گاهی در مطالب تحقیقی که می نویسید خواننده با مطالب بصورتی درگیر می شود که انگار هر کدام از یک جا بریده و سپس بر اساس یک معادله و استنباط خطی به هم ارتباط داده شده اند و سپس نتیجه گیری بر اساس همان خط پیش آمده و استنباط شخصی انجام شده است . آیا این سودمندی کار یک نویسنده است ؟
8- دانایی گاهی باعث نابینایی می گردد . چند بار برای شما این اتفاق رخ داده است ؟
9- اگر در کشوری اختیار تام داشتید که یکی از پست های سطح بالا را انتخاب کنید چه پستی را انتخاب می کردید ؟
10- این هم یک پرسش سیاسی ! آیا افول قدرت آمریکا تضمینی برای انتشار و رشد دموکراسی در دنیایی
بهتر خواهد بود ؟
1- من معتقدم ریشه مشکلات سیاسی و اجتماعی و اقتصادی در بیعدالتی است که سعی کردم در یکی از پاسخ های قبلی تعریفی از آن را ارائه دهم. این اعتقاد هم جنبه اخلاقی دارد و هم عملی. این نگرش مشخصا از دیدگاه عملی و پراتیک، بنحوی در تمام نوشته ها و تحلیل های من منعکس است. با عنایت به این مسئله برای من قابل تصور نیست که شرایطی پیش بیاید که تحلیلی ارائه شود که در تضاد با منافع ایران قرار بگیرد. از طرفی اگر ریشه مشکل بطور پراتیک در بیعدالتی باشد دلیلی ندارد که به عنوان یک تحلیل گر پیشنهاد شما از یک زاویه جدید قابل تامل و خواندن برای گرایش های گوناگون نباشد. اما می ماند نوشتن مطالب ژورنالیستی. در اینجا حرف شما مصداق پیدا می کند. متاسفانه در شرایط بازار در غرب شما یا باید از نظر سیاسی طرف سیاست های آمریکا را بگیرید تا به پول و شهرت برسید و یا باید درست در جهت مخالف باشید. بازار اینگونه حکم می کند. مثلا آسیاتایمز که من مدتی برای آن می نوشتم نویسندگانش عموما مواضع رادیکال دارند و به همین دلیل هم پر خواننده است. نوشته های من در آسیا تایمز به سرعت جا باز کرد و همیشه جزو سه مقاله برتر روز بود. اما خط جدیدی بود که ادیتور آسیا تایمز آنرا دوست نداشت. من نمی خواستم از خط کلی سایت که با خود و بیخود به آمریکا حمله می کند که خوانندگانش را به هیجان در آورد تبعیت کنم. دوست داشتم تحلیل های واقع بینانه بدهم. چند بار در نوشته هایم دست بردند و دست آخر من از نوشتن دست کشیدم. این سماجت بر حفظ بیطرفی در تحلیل ها برای من خیلی گران تمام شده بخصوص اینکه اگر مثل خیلی ها فقط در جهت تایید سیاست های آمریکا می نوشتم شاید موقعیت های خوبی برایم فراهم می شد. به نظر من این رویه یعنی توجیه دائمی سیاست های آمریکا توسط یک تحلیل گر حتی به خود آمریکا هم ستم است چرا که تصمیم گیران را در یک فضای غیر واقعی گرفتار می کند که نتیجه آن هم روشن است.

2- من در مقامی نیستم که برای افراد رسالتی را تعریف کنم اما برای خودم، "امروز"، برداشتن حتی قدمی کوتاه در جهت کاهش بیعدالتی را یک مسئولیت می دانم.
3- رامین جان نمی دانم چقدر اما خیلی زیاد. من از این نظر افتضاحم. مطلبی را که می نویسم صد بار باید عوض کنم. بعضی ها این استعداد را دارند که یکبار و بی غلط و منسجم می نویسند. من از این استعداد بکلی بی بهره ام.
4-اگر منظورتان قضیه کتاب با شیرین است یا پای حرفم می ایستادم و کتاب را از طریق ناشری که شهیر پیدا می کرد منتشر می کردم و یا اگر نمی خواستم این کار را بکنم با توجه به امکان مالی و درآمد فوق العاده ای که داشتم یک محاسبه عادلانه بر اساس ساعت کار می کردم و حق الزحمه شهیر را می پرداختم چون مسئول از بین رفتن دو سال زندگی شهیر من بودم. حرف من با شیرین این بود که شما آمده ای پهلوی من و یک تابلوی نقاشی سفارش داده ای. من این تابلو را با نظر شما کشیده ام. دو سال روی آن وقت گذاشته ام به علاوه کلی هزینه مسافرت و غیره پرداخته ام تا ببینم نظر شما در مورد جزئیات تابلو چیست. پس از آن فشار طاقت فرسا حالا که کار تمام شده شما میگی تابلو را نمی خواهم بردار برای خودت.چرا؟ چون رندوم هاوس وابسته به یک جریان خاص سیاسی بطور تلویحی شما را تهدید کرده که در آینده کتاب برای شما چاپ نخواهد کرد. حالا که صرفا بحث ضرر و نفع است (در صورتی که انگیزه نوشتن کتاب از روز اول طرح مسائل و مشکلات سیاسی دنیای اسلام و موضوع برخورد تمدن ها بود) این درست است که همه هزینه را شهیر بپردازد، با توجه به اینکه پیشنهاد نوشتن کتاب از سوی شما بوده؟من از روز اول گفته بودم این کتاب با این محتویات را کسی در غرب از دست شهیر شهیدثالث نمی گیرد چاپ کند و برای همین هم از او خواستم پشت من را خالی نکند. اگر چنین خطری را احساس نمی کردم چنین شرطی هم نمی گذاشتم. می گفتم نهایتا اگر شیرین هم قبول به انتشار آن نکرد خودم اینکار را انجام می دهم. اما حقیقت این است که اگر به خودم بود هرگز این کتاب را نمی نوشتم چون می دانستم در غرب امکان چاپ آن توسط من نیست.
5- نه تا بحال مطلبی از من حذف نشده. دستشان درد نکند.
6- مطلب مربوط به آینده آمریکا بر اساس ساختار سیاسی آمریکا نوشته شده. argument نوشته مزبور پیچیده است اما بطور خلاصه چون سیستم سیاسی آمریکا را ثروتمندان شکل می دهند سیستم مزبور (نه الزاما همه افراد بلکه مجموعه سیستم) به منافع آنان متعهد است (در مقاله نشان داده شده چرا و چگونه). این امر مولد رکود های پی در پی (از جمله رکود فعلی) و فساد در سیستم بانک و فایننس و افول دموکراسی در آمریکا و کاهش قدرت آن در سطح جهان شده و می شود. این روند غیر قابل تصحیح است! رکود های از سال 2000 بر خلاف تصور عده ای که ریشه های ساختاری-سیاسی بحران اقتصادی آمریکا را نمی دانند (معلوماتشان محدود به اقتصاد است) هیچ ربطی به سیکل های رونق و رکود در اقتصاد سرمایه داری ندارد و در نوشته مزبور به طور مفصل مورد تجزیه تحلیل قرار گرفته. این نوشته در میز گردی در آوریل امسال علیه جوزف نای (که این مقاله در رد نظریه او نوشته شده) مورد استفاده قرار گرفته است که برای من دور از انتظار بود. جوزف نای در دسامبر گذشته طی مقاله بلندی در فارن افرز استدلال کرده بود که آمریکا در حال افول نیست.
7- ببخشید رامین جان درست متوجه این سئوال نشدم.
8- دانائی مطلق نیست و از این نظر نابینائی در همه ما، در مقاطعی غیر قابل انتظار نیست. من هم از این قاعده مستثنی نیستم.
9- وزارت اقتصاد (البته خواست قلبیم را می گویم نه اینکه صلاحیت داشته باشم)
10- افول آمریکا الزاما به رشد دموکراسی در جهان کمک نمی کند. چنین رابطه ای منطقا وجود ندارد یا حداقل من آن را نمی بینم.

نقل قول:
با عرض درود به شهیر گرامی
جزء معدود تاپیکهایی است که البته با ورود نام شهیر ان را با جان و دل میخوانم ، چون میدانم اموختنی از هر دو سو ،چه سوال کننده و چه شهیر گرامی که در مقام پاسخ گویی است بسیار است و به خاطر همین هم بیشتر شنوده بودم تا ...
به هر حال ، در مورد مشخصه بالا که مطمئنا اکثر دوستان به ان واقف هستند و شهیر عزیز نیز بر ان صحه گذاشت یک سوال : مطمئنا معامله ای صورت خواهد پذیرفت و ایران از این معامله دست خالی بیرون نخواهد امد ، این معامله چه خواهد بود؟(البت باید پذیرفت که اگر خطر جدی باشد ، همینکه ایران از این مهلکه و دام به سلامت گذر کند بالاترین معامله است)
علی جان شما لطف دارید. درگیری میان ایران و آمریکا چند بعدی و بسیار پیچیده است. جای سازش بسیار و مورد دشمنی هم از اندازه بیرون است. اینکه سازش بر سر چه مسائلی صورت می گیرد و آیا اصولا چنین سازشی شکل خواهد گرفت یا نه، تنها "مذاکرات پی گیر" می تواند آنرا روشن کند. هر دو طرف هنوز هم ورق های برنده ای دارند ضمن اینکه نقاط شکننده و آسیب پذیر هم دارند. من در اینجا به یک مطلب کلی در مورد رابطه بین دو کشور می پردازم که امیدوارم مفید باشد. در مورد درگیری میان ایران و آمریکا گروهی از جمله من معتقدیم که شرایط موجود یعنی "نه جنگ و نه صلح" ناپایدار و غیر قابل تداوم است. این وضعیت اگر از راههای دیپلوماتیک حل نشود نهایتا به برخورد نظامی خواهد کشید. مشکل هم از هر دو سوست. آمریکا محاسبات غلطی در مورد شرایط سیاسی داخل ایران دارد و به روانشناسی ایرانی ها بطور اعم و روانشناسی رهبران ایران بطور اخص نه آگاه است و نه اهمیتی می دهد و قصد دارد همان فرمول هائی را که در جریان جنگ سرد با شوروی بکار گرفت اعمال کند تا ایران را یا وادار به تبعیت از سیاست های خود کند change the behavior of the regimeو یا رژیم را سرنگون کند change the regime. با توجه به نحوه تفکر رهبری ایران هدف اول یعنی وادار کردن حکومت ایران به تبعیت از خواست آمریکا دست نیافتنی و هدف دوم یعنی ساقط کردن رژیم با خطر یک درگیری عظیم با نتایج فاجعه آمیز روبروست. ایران هم از مشکلات خاص خود رنج می برد. ایرانی ها بطور اعم و سیاستمداران بطور اخص از "فرهنگ توطئه" culture of conspiracy در رنجند. این فرهنگ بطور عمیق در نحوه تفکر و نگرش جامعه ایرانی به مسائل به خصوص مسائل سیاسی رسوخ کرده و یکی از عوامل دور شدن جامعه ما از واقع گرائی است. البته این فرهنگ ریشه در حقایق تاریخی و توطئه هائی دارد که غرب در صد سال گذشته علیه ایران بکار گرفته اما عکس العمل به آن توطئه ها بصورت یک ترس دائمی و "پارانویا" در آمده که حتی راه گفتگو (چه رسد به آشتی) را سد می کند (در مورد فرهنگ توطئه، جامعه شناس ایرانی آقای اشرف تحقیق ارزشمندی کرده است). در واقع به نحوی سیستم سیاسی ایران در حالت ترس دائمی از آمریکا بسر می برد و قادر نیست در برخورد با آن کشور یک تعادل سیاسی را بوجود آورد. این فرهنگ و تفکر مانع بزرگی در برابر واقع بینی است. یک مثال می زنم.
می دانید که مدارکی از سفارت آمریکا بدست آمد که نشان دهنده این بود که آمریکا در صدد است با برخی عناصر دولت بازرگان و هم چنین سیاسیون ایران برای گرفتن اطلاعات و اعمال نفوذ رابطه بر قرار کند. امیر انتظام از جمله کسانی بود که نامش لو رفت. این مسئله باعث شده که تا امروز رهبری ایران از ترس اینکه اگر پای آمریکائی ها به ایران باز شود دست به توطئه می زنند جلوی رابطه با آمریکا را بگیرد. این نگرانی البته بی اساس نیست اما اگر درچارچوب روابط سیاسی به آن نگاه شود (بجای تئوری توطئه) آنوقت مسئله فرق می کند. بطور نمونه شوروی و آمریکا دهها بار جاسوس های رده بالای یکدیگر را کشف و اخراج کردند اما هم چنان با هم رابطه هم داشتند. به عبارت دیگر دو کشوری که در رقابت با یکدیگر هستند مسئله جاسوسی بخش طبیعی روابط بین آن دو کشور را تشکیل می دهد. اما با توانائی هائی که سیستم اطلاعاتی و امنیتی ایران از خود نشان داده بعید است که آمریکا در داخل خاک ایران بتواند آن سیستم را شکست دهد. نهایتا، ترس، در یک تحلیل واقع بینانه نباید مانع داشتن رابطه شود . رابطه ایران و آمریکا می تواند بهتر شود (البته بسیار مشکل است) اما هرگز عادی نخواهد شد. همین بهتر شدن هم اگر محقق شود حداقل خطر یک در گیری سهمگین را کاهش می دهد.

ویرایش توسط mehdi : 10-02-2011 در ساعت 03:48 PM
mehdi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
22 کاربر از mehdi بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-02-2011, 04:05 PM   #2
mehdi
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: ایران
پست ها: 1,922
تشکرها: 2,766
در 1,752 پست 7,992 بار تشکر شده
Points: 19,134, Level: 87
Points: 19,134, Level: 87 Points: 19,134, Level: 87 Points: 19,134, Level: 87
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پاسخ : پرسش و پاسخ با شهیر

ادامه پرسش و پاسخ با شهیر
نقل قول:
من تازه عضو فوروم شد، البته قبلا مطالب را مي خواندم و واقعا برايم جالب بود
اما من هم از فرصت حضور شهير گرامي استفاده مي كنم و سوالات خود را مطرح مي كنم:
شهير عزيز نظر شما درباره تالارهاي فوروم چيست مثلا به نظر شما تالار ادبي در يك فوروم سياسي جايي براي بروز دارد يا خير
يا به نظر شما ادبيات طنز اقتصاد چقدر با سياست ارتباط تنگاتنگ مي توانند داشته باشند كه در فوروم سياسي شاهد آن باشيم
به طور مثال تاپيك صندلي داغ در اكثر فوروم ها و انجمن هاي مجازي وجود دارد اما معمولا اين تاپيك مختص انجمن هايي است با ميانگين سني كم...مثلا شايد 25 يا 30 سال...ولي در فوروم ايران امريكا با وجود ميانگين سني بالا( از خواندن مطالب اين طور دستگيرم شد كه بايد ميانگين سني حدود 40 باشد) اين تاپيك توانست جاي خوبي داشته باشد حال سوال من اين است كه نظر شما درباره وجود چنين تاپيك هايي در فورومي با مشخصه هاي سياسي چيست
ديگر اين كه فكر مي كنيد براي بالندگي فوروم چه بايد كرد
قبلا از شما متشكرم و افتخار مي كنم كه در جمع دوستان وارد شده ام
شباویز عزیز، من نظر و سلیقه شخصی خودم را می گویم اما شاید دوستان با این نظر موافق نباشند. وجود تالار های دیگر در یک فوروم سیاسی از وزن فوروم به عنوان یک فوروم سیاسی کم می کند. من با شما در این مورد هم عقیده ام. اما باید دید هدف ما در اینجا چیست. من به دنبال مکانی بودم که گروهی دور هم جمع شوند، با هم گفتگو کنند، بیاموزند و بیاموزانند، اما در عین حال محلی شاد باشد و زندگی هم در آن در جریان باشد. این نوع نگرش در زندگی شخصی خود من هم غالب است. تفکر و تعمق و بحث و تحقیق در کنار شادی و طنز و ورزش و تفریح. این فضا به لطف تلاش دوستان در اینجا بوجود آمده.
برای بالندگی باید اول بر سر معیار با هم به توافق برسیم. منظورمان از بالندگی افزایش اعضاء است؟ افزایش موضوعات است؟ زیاد شدن تحلیل ها و یا ارتقاء سطح آن هاست؟ به نظر من فوروم آهسته و پیوسته می رود و رشدش خوب بوده هم از نظر کیفی و هم کمی. این رشد هم مدیون بچه هائی است که با فکر و فعالیت خود موتور محرک این فوروم هستند.ادامه همین روند تصحیح مسیر را در طول راه شکل خواهد داد. افرادی مانند شما پیدا می شوند و ایده های نو را برای بهتر شدن فوروم به درون جمع می آورند.

نقل قول:
سلام و خسته نباشید خدمت شهیر گرامی و دوستان پرسنده
امیدوارم چرخه ی زندگی بکامتون باشه . چند پرسش:

1 تصمیم گیری درست چند درصد فرآیند رسیدن به موفقیت در زندگی ست؟ همچنین، بزرگترین مانع یا مانع ها برای گرفتن تصمیم های درست در زندگی چیست؟

2 رخدادهای زندگی ما انسانها، Chaotic هستند یا Probabilistic؟

3 اگر دوباره به نوجوانی بازمی گشتید آیا باز رشته ی مهندسی را برمی گزیدید یا رشته ای دیگر؟ چرا؟
سپاس فراوان
ممنون از شمشیری عزیز و سئوالات فیل افکنش. اینکه موفقیت (هر چند که تعاریف مختلفی از آن نزد افراد مختلف وجود دارد) تا چه حد مدیون تصمیم گیری های آگاهانه و هوشمندانه فرد است موضوعی است سخت مورد مناقشه. نظر شخصی من را اگر بخواهید هر چند که آدم های موفق کردیت بالائی به تصمیم گیری های "آگاهانه" خود می دهند اما واقعیت غیر از این است. ملکام گلدول Malcolm Gladwell از جمله متفکرینی در زمینه روانشناسی اجتماعی است که من از او چیز های بسیاری (از جمله تجزیه و تحلیل و روش فکر کردن) را آموخته ام. گلدول سه سال پیش کتاب جنجالی منتشر کرد با عنوان Outliers (من آنرا نقاط منفرد ترجمه کردم. در حدود نیمی از کتاب را هم ترجمه کردم و دلم می خواست برای دوستان در فوروم بگذارم که متاسفانه مشغله اجازه نداد کار را تمام کنم. این کتاب شاید به فارسی ترجمه شده باشد)(1). گلدول در این کتاب به این سئوال می پردازد که چرا بعضی از افراد بطور استثنائی موفق می شوند. او بنحوی موشکافانه از ورزشکاران حرفه ای تا بیتل ها و بیل گیتس و موتسارت و دهها نمونه افراد موفق را مورد بررسی قرار می دهد و نتایجی بدست می آورد که از ذهن آدم های عادی هم خطور نمی کند. در اینجا مسلما من نمی توانم به همه مواردی که گلدول در کتاب مطرح کرده بپردازم اما بطور تصادفی چند فاکتور را که مطالعات او به عنوان پارامتر های تعیین کننده در رسیدن به موفقیت تایید کرده مطرح می کنم. یکی از آن ها تاریخ تولد! ذهنتان به برج های فلکی و غیره نرود موضوع عمیق تر از این حرف هاست.
مطالعه عجیب آماری در مورد دانشجویان دانشگاههای آمریکا نشان می دهد که اکثریت عظیم دانشجویان را کسانی تشکیل می دهند که در شش ماهه اول سال بدنیا آمده اند. در بین همین گروه اکثریت بزرگ با کسانی است که در سه ماهه اول متولد شده اند! جریان چیست؟ نمی دانم وضعیت ثبت نام در ایران الان چگونه است اما در زمان ما در هر سال تحصیلی کسانی که وارد شش سالگی شده بودند و بین مهر یکسال عقبتر و شهریور سال بعد متولد شده بودند ثبت نام می شدند. معنایش این بود که اگر من در مهر ماه سال قبل متولد شده بودم با شما که مثلا در 31 شهریور سال بعد متولد شده بودید هر دو با هم در یک کلاس قرار می گرفتیم. یعنی چه؟ یعنی درست است که ما هر دو به کلاس اول می رفتیم اما من تقریبا یکسال از شما بزرگتر بودم. این یکسال تفاوت سن در سنین پائین اختلاف فاحشی را در درک مسائل و قوه فراگیری موضوعات مشکل مثل دیکته و حساب بوجود می آورد. نتیجه این می شود که من از ابتدا از یک برتری برخوردار می شوم که نسبت به شما احتمال موفقیت بیشتری در فراگیری دروس و آوردن نمره دارم. اما قضیه به همین جا ختم نمی شود. هر چقدر من از خودم موفقیت بیشتری بروز می دهم کلاس و مدرسه و پدر و مادر و دوستان برای من بیشتر هورا می کشند و این در من انگیزه کسب موفقیت بیشتر را دامن می زند. گلدول نشان می دهد که این تفاوت ها در کلاس سوم و چهارم رفته رفته دهان باز می کند تا آنکه بطور غالب (همیشه موارد استثناء هست) این گروه وارد دانشگاه می شوند و گروه اول را برای همیشه جا می گذارند.

در مطالعه دیگری گلدول مشاهده می کند که چینی ها در ریاضی تقریبا نسبت به همه ملیت ها از خود برتری نشان می دهند. مطالعات به او نشان می دهد که ریشه این قضیه در زبان چینی است! چینی ها برای شمارش اعداد از فرمول ریاضی استفاده می کنند. بطور مثال بیست و یک را "دو ده و یک" می گویند. گلدول می گوید کودک چینی همزمان که زبان به سخن گفتن باز می کند دارد ریاضی را هم یاد می گیرد. این به کودکان چینی برتری قابل ملاحظه ای می دهد بنحوی که "بطور عمومی" هوش متوسط ریاضی شان از سایر ملل پیشی می گیرد.

موضوع دیگری که گلدول مطرح می کند قانون طلائی 10000 ساعت است. مطالعات به گلدول نشان می دهد که برای موفق شدن در هر زمینه ای باید هر چه سریعتر 10000 ساعت تمرین بر روی آن رشته پر شود. بیتل ها چندین سال در آلمان در یک دخمه زیر زمینی برنامه اجرا می کردند. مدیر رستوران آنها را مجبور کرده بود که باید هر شب و هفت روز هفته بنوازند و برای این کارشان را از دست ندهند باید تنوع هم داشته باشند. گلدول می گوید بیتل ها زمانی که به انگلیس بر می گردند کمتر گروهی در آن سن و سال تجربه آن ها را در نواختن و ساختن داشت. انها 10000 ساعت طلائی را پر کرده بودند. او وارد جزئیات زندگی بیل گیتس می شود و نشان می دهد گیتس در 17 سالگی کار 10000 ساعت را تمام کرده بود. بیل گیتس گفتم یاد مطلبی افتادم که همین جا بحث را تمام کنم. گلدول با مطالعه زندگی گیتس نشان می دهد در کنار کار پر فشار و تمرینی که گیتس داشته شرایطی از نظر دسترسی به کامپیوتر برای او وجود داشته که در تمام دنیا برای بیش از چند هزار نفر نبوده. آیا همه آنها بیل گیتس شدند مسلما نه اما اگر بطور عجیبی که ماجرایش خواندنی است بیل گیتس تمام 24 ساعت به کامپیوتر دسترسی پیدا نمی کرد (از جمله وضعیت خانوادگیش از نظر کلاس اجتماعی و مالی) پر کردن 10000 ساعت هم غیر ممکن بود. از طرفی آشنائی مادر با مدیر IBM راه برای گیتس جوان باز کرد. حرف توی حرف می آید، اسم Gary Kildall را شنیده اید؟ فکر نمی کنم. مردی که در 52 سالگی در گمنامی بر اثر اعتیاد به الکل درگذشت. آیا حقیقت دارد که بیل گیتس به کمک IBM نخستین سیستم عامل PC را از او دزدید؟ حرف و حدیث و حتی کتاب در این مورد زیاد است.
نهایتا من برای موفق شدن به تلاش زیاد و بخت و اقبال برای فراهم آوردن موقعیت های طبیعی و مصنوعی بهای بیشتری می دهم تا تصمیم گیری و استعداد درخشان. شمشیری جان نفسم بند آمد داداش. بقیه سئوالات اگر اجازه بدی برای بعد. خدا شما را خیر بدهد چه سئوال های ساده ای کرده ای. یک قلم اثبات وجود خدا با استفاده از تئوری بیز. تا بعد قربان همگی

(1) این کتاب با سه عنوان تافته‌های جدابافته: داستان موفقیت، نخبگان چگونه نخبه می‌شوند! و استثنائی‌ها: داستان موفقیت به فارسی ترجمه و چاپ شده است.

نقل قول:
درصد بندی بفرمایید: چند درصد فوروم شیرین است؟ چند درصدش ترش است؟ و چند درصد تلخ است؟
به نظر من شمشیری جان فوروم قسمت تلخ ندارد (ترش هم که بد نیست!) اما قسمت های ضعیف دارد و نیز "یک اشکال" که می تواند رفته رفته بر طرف شود. بعضی قسمت ها غیر فعالند که با همت دوستان خوبی مثل خودت می تواند فعال شوند. من عمدتا روی بخش انگلیسی دست می گذارم. بچه های خارج از کشور که خواندن انگلیسی برایشان راحتتر است و در ضمن کسانی که خط فکری تحلیلی فوروم ما را می پسندند کم نیستند. مطالب این بخش قدیمی و از رده خارج شده است و مثل بخش های دیگر به روز نیست. از این که بگذریم فوروم با توجه به "محدودیت هایش" خوب است. حرف های بی ربط و شعاری و بی منطق به ندرت دیده می شود و برخورد ها عمدتا خوب و توام با احترام است (هر چند که بعضی وقت ها انسان می خواهد سرش را به دیوار بکوبد). و اما "اشکال". این مشکل مشکلی اجتماعی است و منحصر به فوروم ما نیست. در بحث هائی که بین ما در می گیرد ما به دو پارامتر برای هدایت یک بحث هوشمند احتیاج داریم. یکی تجزیه و تحلیل "منسجم و منطقی" (استدلال و یا چیزی که در غرب به آن argument می گویند) و دیگری اطلاعات. مشکل بزرگ اجتماع ایران در این ارتباط این است که سعی عجیبی است که یکدیگر را در هر زمینه ای با استدلال قانع کنیم بدون اینکه بدنبال این باشیم که استدلالمان را با اطلاعات پشتیبانی کنیم. آقای احمدی نژاد می روند نیویورک و می فرمایند من مهندسم و می دانم برج ها بر اثر اصابت هواپیما فرو نریخته! همین؟ من یک نمونه از کار انجام شده در MIT را در اینجا می گذارم که دوستان ببینند برای چنین اظهار نظری چه جزئیاتی ضروری است (فقط بخش مربوط به محاسبه سرعت هواپیما به هنگام برخورد با برج ها در اینجا ببینید). بحث من این نیست که برج ها با انفجار پائین آمده یا بر اثر برخورد هواپیما، صحبتم این است که تنها با استدلال کردن و بدون پشتیبانی اطلاعات نمی شود سخن گفت (هر چند که قرائنی برای ایجاد شک می توان ارائه کرد اما در همان حد شک باقی می ماند). این مشکل در زمینه مسائل اجتماعی (و از جمله سیاست و اقتصاد) به اوج خود می رسدو تلاش برای قانع کردن از طریق استدلال (بدون استناد) در فرهنگ ما جایگاه ویژه ای پیدا می کند چرا که اظهار نظر در مورد پدیده های اجتماعی آسانتر از این است که کسی بخواهد بحث کند چرا طبقات فوقانی برج ها حول محور محل برخورد هواپیما فرو نریخته اند. هر چند که با یک نگاه به محتوای بحث های فوروم می شود دریافت که از این نظر وضع فوروم بطور نسبی خوب است اما اینجا هم این مشکل خودنمائی می کند.

نقل قول:
چگونه با تئوری بیز می توان وجود خدا را اثبات کرد؟
شمشیری جان، روش استفاده از قانون بیز در اثبات وجود خدا روش نوینی در علم است که همانطور که از طبیعت قانون بیز پیداست موضوع احتمال وجود خدا را در برابر احتمال عدم وجود او مورد بررسی قرار می دهد. به این ترتیب طرفداران این رویکرد بدنبال اثبات وجود خداوند به مفهوم متعارف آن نیستند بلکه نشان می دهند که احتمال وجود خدا از عدم وجودش بیشتر است. من به این بحث از حدود شش سال پیش علاقه مند شدم. کتاب های گوناگونی در این زمینه نوشته شده اما یکی را که من توصیه می کنم The Probability of God است نوشته Stephen Unwin (فیزیک نظری). آنوین با استفاده از قانون بیز وجود خدا را در ابتدا 50/50 فرض می کند (چون در ابتدای حرکت ما در نادانی بسر می بریم) و با بسط بحث نتیجه می گیرد که احتمال وجود خدا 67 درصد است (و طبیعی است احتمال عدم وجود آن 33 درصد). این کتاب بقدری جذاب نوشته شده که آنرا زمین نخواهید گذاشت. کتاب آنوین توسط ریچارد داوکینز که احتمالا او را می شناسید (ایشان تعهد عجیبی داده هر کس در جهت اثبات وجود خدا حرفی بزند او را مورد حمله قرار دهد) مورد انتقاد قرار گرفت (The God Delusion) . بحث آنوین با داوکینز ساده است. او می گوید ما در دنیای علم با عدم قطعیت uncertaintyمواجهیم لذا چطور می شود که در چهارچوب علم با قطعیت گفت که خدا وجود ندارد. حداکثر این است که شما نشان دهید که احتمال عدم وجود او بیشتر است. پاسخ آنوین به داوکینز را اینجا ببینید. اگر کتاب داوکینز را خواندید یکی از بهترین نقد ها در این زمینه توسط آلوین پلانتیگا (من در کتاب فارسی ام از نظریات او درباره بحث وجود خدا استفاده کردم) بعمل آمده. عنوان مقاله هست The Dawkins Confusion.

نقل قول:
اگر امکانات و ظرفیت های اقتصادی و نظامی و تمام قدرتی که در دستگاه فعلی حکومتی آمریکا و در دست زمامداران آن متمرکز شده است ، در دست رهبران فعلی جمهوری اسلامی بود ، شما شکل و ساختار دنیا و سمت و سوی جهت گیری نظام جهانی _ به سمت تخریب یا توسعه _ را چگونه ارزیابی می کنید؟
یک جمله برای تکمیل آن پاسخ باید اضافه شود. من معتقدم هر قدرت مسلطی (Hegemon) بر دنیا سیطره پیدا کند جلوی رشد و توسعه بقیه جهان را می گیرد و یا حداقل آنرا کند می کند. از زمان انقلاب صنعتی که در قرن18 آغاز شد ظرف 200 سال گذشته، پس از صنعتی شدن اروپا و آمریکا و تسلط آنان بر جهان تنها چند کشور توانسته اند خود را از کمند تسلط غرب نجات دهند و به جرگه کشور های پیشرفته بپیوندند. کشور های توسعه نیافته و در حال توسعه با نیروئی مواجهند که در جهت منافع خود در برابر رشد آنان مانع ایجاد می کند. این امر طبیعی است چون کشور های پیشرفته در جهت تامین منافع خود گام بر می دارند و این منافع الزاما همسو با منافع کشور های توسعه نیافته نیست. هر چند که لیبرال ها این نظریه را مردود می دانند اما عملا سیاستمداران قاعده Zero-sum Game را مد نظر دارند. به این معنا که سود شما به زیان من تمام می شود و بالعکس (لطفا به ادامه پاسخ ها به سئوالات دوست عزیزمان شمشیری به صفحه قبل مراجعه بفرمائید. ممنون).

نقل قول:
درود بر شهیر عزیز. بالاخره حجم سؤالات کم شد، ما هم این زنبیلمون رو میگذاریم تو صف.
شهیرجان از بحث های پیشین چنین بر می آمد که شما سکولاریسم را یک سیستم ایده آل برای حکومت نمیدانید. حکومت های دینی هم کم و بیش امتحان پس داده اند(از قرون وسطی اروپا تا ایران امروزی). با این وجود شما سیستم ایده آل برای حکومت را چه میدانید؟
پیشاپیش ممنون از توجه و زمانی را که در اختیار فروم میگذارید.
یار قدیمی نظام عزیز که از شهیر بلاگ با ما بوده است. خوبی آقا؟
نظام جان در نوشته ای که شما به آن رجوع کرده اید بحث من این نبوده که سکولاریسم سیستم ایده آل برای حکومت نیست. بحث من این بوده که چنین پدیده ای در عمل وجود خارجی ندارد! و البته سیستم ایراد هم دارد.
اول اینکه سکولاریسم چنان که ادعا می کند بیطرف نیست. سکولاریسم طبق نظر گروهی از دانشمندان علوم سیاسی در غرب در پوشش ادعای بیطرفی در پی برتری دادن تمدن یهودی-مسیحی بر بقیه جهان است. وقتی نیرو های مذهبی تندرو evangelicals در آمریکا نقش تعیین کننده در انتخاب رئیس جمهور دارند و همچنین لابی یهودی از قدرت فوق العاده ای در کنگره و سنا و در هر دو حزب برخوردار است لذا صحبت کردن از حکومتی که بر پایه بیطرفی بین ادیان بنا شده بی معناست. سخنرانی های آقای اخیر آقای ستیفن هارپر نخست وزیر کانادا و آقای دیوید کامرون در همان ابتدای انتخابش به مقام نخست وزیری و آقای سارکوزی در فرانسه در حمایت همه جانبه از یک دین مشخص به ما نشان می دهد که چیزی به نام حکومت سکولار به این معنی که دین در سیاست دخالت نکند شعاری بیش نیست. آقای جورج بوش حکومت ایران را در مقوله محور شرارت قرار می دهد. شما تمام کتاب های سیاسی را بگردید ببینید چنین مفهومی در سیاست وجود دارد؟ وقتی حکومت ایران (و طبیعتا تمام حامیان آن در جامعه ایران) در اردوگاه "شر" قرار می گیرند لذا اردوگاه مقابل اردوگاه "نیکی و خیر" است. این را صراحتا و بار ها آقای بوش اعلام کرد. این تقسیم بندی اگر مبنای سیاسی نداشته باشد (که ندارد) پس آقای بوش که هر روز قبل از آمدن به سر کار نیم ساعت انجیل را مطالعه می کردند و خود را شدیدا فردی مذهبی معرفی می کردند باید بر مبنای ارزش های دینی چنین تقسیم بندی را قائل شده باشند (به همان مقاله من و سخنان ایشان در این زمینه مراجعه بفرمائید). این تقسیم بندی معنایش این است که چون خیر و شر هرگز آشتی پذیر نیستند تنها با حذف و نابودی یکی از آنهاست که ثبات برقرار می شود (باز به همان مقاله و اینکه بوش بشارت به پیروزی می دهد مراجعه کنید). این رویه نقض ادعای بیطرفی یک حکومت سکولار است.
دوم، بحث دیگر من این است که در همه جوامع ما آدم هائی مذهبی داریم که وقتی این ها وارد پروسه سیاسی می شوند محال است که تفکرات مذهبی شان را در نقش سیاسی شان دخالت ندهند چه این قضیه (دخالت دین در سیاست) در جامعه آزاد باشد و چه بطور ظاهری (مثل حکومت های سکولار) آزاد نباشد. آقای Tom Delay رهبر اکثریت کنگره آمریکا معتقد بود که مسیح با وقوع حوادثی به زمین باز می گردد و پیروان خود را بطور فیزیکی برای ملاقات خدا به آسمان می برد. نمی خواهم وارد جزئیات شوم اما بر پایه این اعتقاد و شرایطی که برای ظهور مجدد مسیح لازم است (توجه کنید ایشان رهبر اکثریت کنگره بوده اند ) آقای دیلی معتقد بود باید از اسرائیل با قدرت تمام حمایت شود. بنابراین فرد مذهبی بی توجه به اینکه که نظام سکولار است یا نیست وقتی وارد پروسه سیاسی که می شود اعتقادات مذهبی اش بر تصمیمات و "موضع گیری هایش" موثر است چه ما سیستم را سکولار بنامیم و چه ننامیم. اکثر قریب به اتفاق کاندیدا های جمهوری خواه در همین دوره مسیحی های سفت و سختند که طبیعتا به هنگام تصمیمات سیاسی بیطرفی اتخاذ نخواهند کرد. مطالبی که در آن مقاله در همین زمینه مطرح کردم همگی بر پایه نظرات متفکرین غربی است و من از خودم نظریه ای ابداع نکرده ام.
سوم اینکه، اشکالی که بسیاری از متفکرین امروز بر سکولاریسم به عنوان نوعی از حکومت می گیرند این است که حتی با فرض اینکه سکولاریسم بین ادیان بیطرف باشد می تواند با دموکراسی در تضاد قرار گیرد. فرض کنید حکومت ترکیه که طبق قانون اساسی اش موظف شده سکولار و غیر مذهبی باقی بماند در برهه ای با یک خواست عمومی روبرو شود که اکثریت مردم حکومت دینی بخواهند. تکلیف چه خواهد بود؟ چطور می توان دموکراسی را در چنین شرایطی اعمال کرد؟ و یا در مصر، تمام نظر سنجی ها نشان می دهد که مردم قاطعا دخالت اسلام در حکومت را خواستارند. حالا اگر یک قانون اساسی سکولار به مردم تحمیل شد شعار دموکراسی تکلیفش چه می شود؟ این تناقض درونی بزرگی در دل سکولاریسم به عنوان نوعی از حکومت است که باید پاسخی برای آن یافت. نهایتا به نظر من بحث بر سر این نیست که حکومت مذهبی بهتر است یا سکولار بلکه صحبت بر سر این است که ما چه سیستمی را پی ریزی کنیم که بطور واقعی منعکس کننده خواست اکثریت باشد اما (و تمام نکته در همین "اما" است) حقوق اقلیت پایمال نشود و آزادی فعالیت های اجتماعی و سیاسی و حق بیان و قلم آنان محدود نگردد.

نقل قول:
با سپاس فراوان از پاسخهای شما و از وقتی که در این مورد صرف میکنید. پاسخهای شما به ما این امکان را داده و میدهد که مثل همیشه به اندازه در خور حال خود از آنها بیاموزیم.
ممنون و خوشحال خواهم شد که اگر به سئوالات من در این موارد هم بپردازید:

- جریان خصوصی سازی در ایران را چگونه ارزیابی میکنید؟ آیا سرانجام این خصوصی سازی, در توزیع و سازماندهی عدالت اجتماعی (که درد دل شما و ما هم هست) موثر خواهد شد یا اینکه در آخر خط به ایجادیک طبقه بسیار قوی و قوی تر از سرمایه داران قدیمی و جدید در ایران منجر شده و نوکهای دو سر قیچی طبقات اجتماعی, فاصله باز هم بیشتری را تجربه خواهند نمود؟

رابطه خصوصی سازی در ایران, با شرایطی که دیگران برای ورود در بازار جهانی گلوبالیزه شده نوشته وتعبیه کرده اند, چیست؟ آیا این خصوصی سازی بیشتر منجر به توزیع عدالت در میان مردم خواهد شد یا اینکه در درجه اول در جهت فراهم نمودن زمینه و شرایط شرکت ایران در بازار جهانی و امکان ورود در آن اعمال شده و به اجرا در آمده است؟

آیا اگر محدودیتهای اقتصادی و سیاسی اعمال شده در مورد ایران روزی بر طرف گشته و ایران بتواند صد در صد وارد بازار اقتصاد و سیاست جهانی گردد, این تغییر و تحول در بر آیند و نتیجه سر انجام خود, چه تغییر و تحولهای سیاسی و اقتصادی را میتواند در ایران بدنبال داشته و یا باعث گردد؟

پیشا پیش از زحمات شما سپاسگذارم.
کمان عزیز، تجربه آزاد سازی یا خصوصی سازی اقتصاد تا این لحظه که من این سطور را می نویسم حتی در یک کشور در حال توسعه تاثیر مثبتی در جهت منافع مردم نداشته. یکی از عمده ترین دلایل این امر آزاد نبودن مطبوعات در این کشور هاست. چون مطبوعات آزاد نیستند نمی توانند فساد ناشی از زد و بند های پشت پرده را که در جریان خصوصی سازی بوقوع می پیوندد علنی کنند و در نتیجه در جامعه ای که فساد در مناسبات اقتصادی نقش عمده ای بازی می کند سرنوشت خصوصی سازی ثروتمندتر شدن ثروتمندان و فقیرتر شدن فقرا خواهد بود. نمونه این پنهانکاری و بی خبری رسانه ها را ما در جریان اخیر مربوط به آقای امیر منصور خسروی بوضوح دیدیم. ممکن است در سطح ایشان در ایران چند تائی بیشتر نباشند اما نوکیسه گان فرزند رانت خواری بی سابقه در دوران آقای احمدی نژاد را به وفور در تورنتوی کانادا می توانید ببینید. سیاست های خصمانه آمریکا، ضعف شخصیتی ویرانگر محمد خاتمی که به تقویت جناح نو محافظه کار در ایران انجامید، هجوم پول نفت از سال 2005، و برنامه های "سیاست در سیاست" آقای احمدی نژاد که هدف نخست آن تثبیت قدرت بود و مآلا بطور بالقوه حامل فساد، فرهنگ ما را اقتصادی کرد و اقتصاد را به فرهنگ غالب مبدل نمود. به این ترتیب مسابقه جنون آمیز رسیدن به پول "از هر راه و با هر روش" در ایران شکل گرفت چیزی که شما در غرب هم چنین شدتی را شاهد نیستید. کافی است نگاهی به سریال های تلویزیونی بیندازید تا متوجه شوید که چه فرهنگی بر جامعه حاکم است. برای کسانی که در ایران زندگی می کنند شاید این امر عادی جلوه کند اما از نظر من که در خارج هستم حیرت انگیز است که چرا محور اصلی اکثریت غالب سریال ها را "پول"، "ثروتمند شدن" و یا "توطئه برای بالا کشیدن پول" تشکیل می دهد؟ این نمای یک فرهنگ حاکم است که داستان نویس هم بدون اینکه خود بفهمد در کمند آن گرفتار می شود (صد البته در آخر نصیحت می شود که این کار ها خوب نیست و عاقبت ندارد اما مردم کور نیستند می بینند که در زندگی واقعی کار های مزبور عاقبت هم دارد). در چنین فضای فرهنگی نیاز نداریم که اقتصاددان یا جامعه شناس باشیم که بتوانیم سرنوشت پروژه خصوص سازی را ببینیم.

خصوصی سازی طبق اصل 44 پی گیری می شود اما شنیده ها حکایت می کند که بانک جهانی و صندوق بین المللی پول هم در این راستا به ایران فشار می آورند یا حداقل کشور را نصیحت می کنند. نقش این دو بنگاه به اضافه سازمان تجارت جهانی پیوند دادن کشور های در حال توسعه به سرمایه داری جهانی است.

فکر می کنم پاسخ به سئوال سوم در سئوال اول گنجانیده شده باشد. اگر نه بفرمائید در خدمت خواهم بود.
mehdi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
19 کاربر از mehdi بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-02-2011, 11:45 PM   #3
Yar
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
پست ها: 295
تشکرها: 4,802
در 294 پست 2,430 بار تشکر شده
Points: 6,605, Level: 53
Points: 6,605, Level: 53 Points: 6,605, Level: 53 Points: 6,605, Level: 53
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : پرسش و پاسخ با شهیر

mehdi عزیز، با تشکر بسیار

در بخش سرگرمی چنین سوال و جواب هایی رد و بدل می شود؟!
Yar آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
6 کاربر از Yar بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-03-2011, 09:49 PM   #4
mehdi
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: ایران
پست ها: 1,922
تشکرها: 2,766
در 1,752 پست 7,992 بار تشکر شده
Points: 19,134, Level: 87
Points: 19,134, Level: 87 Points: 19,134, Level: 87 Points: 19,134, Level: 87
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پاسخ : پرسش و پاسخ با شهیر

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Yar نمایش پست ها
mehdi عزیز، با تشکر بسیار

در بخش سرگرمی چنین سوال و جواب هایی رد و بدل می شود؟!
خواهش می‌کنم، وقتی شهیر یک طرف پرسش و پاسخ باشد، بله!
mehdi آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از mehdi بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-04-2011, 07:13 AM   #5
erfani
 
تاریخ عضویت: Jul 2011
پست ها: 148
تشکرها: 246
در 136 پست 775 بار تشکر شده
Points: 651, Level: 13
Points: 651, Level: 13 Points: 651, Level: 13 Points: 651, Level: 13
Activity: 43%
Activity: 43% Activity: 43% Activity: 43%
پیش فرض پاسخ : پرسش و پاسخ با شهیر

چقدر خوب بود اگه همه ی نشست و پرسش و پاسخ ها ی آقا شهیر نازنین بر روی صندلی داغ به اینجا منتقل می شد خودش خلاصه ای نسبتا کامل از جهان روبرویمان است بدون سمت و سوی خاص و روشن و بی طرف البته گاهی هم آرمان گراست ولی خب ما همه با آرمان هایمان زندگی میکنیم و چه خوبه که واقعی و مطابق آنچه در آن هستیم باشد .
erfani آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
2 کاربر از erfani بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع آغازگر موضوع انجمن پاسخ ها آخرین ارسال
گفت‌وگوي احمدي‌نژاد با شبكه CNN لري‌كينگ گفت‌وگوي احمدي‌نژاد با شبكه CNN حاجی جفرسون تحلیل سیاسی 4 09-23-2010 11:51 AM
87 درصد از جمهوری اسلامی راضی اند salehmansur بخش اجتماعی 3 07-31-2010 04:59 PM
گپ و گفتگو با شهیر شهیر مقالات سیاسی 91 09-04-2009 05:47 AM
تکلیف 2567سال تمدن در اتوبوس های«بی.آر.تی»!! حاجی جفرسون تالار فرهنگ 0 02-17-2009 10:32 PM
تنها یک درصد مردم ایران دموکراسی را مهم می دانند akbar بخش اجتماعی 5 01-20-2009 02:51 PM


ساعت جاری 06:52 PM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT