آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار ادبیات > شعر

پاسخ
    نمایش ها: 1851 - پاسخ ها: 0  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 02-05-2013, 05:31 AM   #1
KamRan
 
KamRan's Avatar
 
تاریخ عضویت: Mar 2009
محل سکونت: ایالات متحده امریکا
پست ها: 834
تشکرها: 1,043
در 636 پست 2,022 بار تشکر شده
Points: 13,978, Level: 76
Points: 13,978, Level: 76 Points: 13,978, Level: 76 Points: 13,978, Level: 76
Activity: 5%
Activity: 5% Activity: 5% Activity: 5%
پیش فرض آیا شما یک روشنفکر هستید؟.....(12 خان عرفان)

آیا شما یک روشنفکر هستید؟.....لطفا این شعر را بخوانید تا بدانید تا چه حد به حقیقت نزدیک شده اید

یک شعر از: کامران فرزان


دوازده خان عرفان



رهسپار ابدم
گر عصائی چو من از جنس تفاهم داری
پای پیش بـنِـه.

ما ز اندیشه و تاریخ گذر میداریم
و در این چاووشی،
دره هائی چون ویل
صخره هائی چون قاف
آب هائی چون سیل
دشت هائی پر سنگ
جنگلی پر از مار
چشمه هائی از گِل
باغ هائی از خار
راهدار شب ماست.

ما پی کردن یک چوب توی کندوی خلقت هستیم!

ای هَلا کشتی دار
ترس بر خود مگذار
کندن کوه اُحد
تیغ پولاد عصب در دل این رهروی است
پای را پیش گذار
موج ها می ایند
و تو را چون پر کاهی نازک
تا فراسوی ابد میرانند.

خواستن خود شرط است.

تو اگر دل بدهی
در ورا دستی هست
که پی عاشق شیدای پریشانی هست
او بگیرد دستت
وچو کودک که پی چیدن مِی از تن گُل مادر خود شایق هست
پا به پا راه گشای پر پرواز شماست
و چو راهی گشتی
کهربای بدن جام حقیقت با توست.

خـان اول

خان یک بر علم است.
طالب علم شدن،
توی باغی که هزاران معنی،
هر کدامین چون گُل،
سر هر کوچه به رنگی و به بوئی و به شکلی پیداست
و در این پویائی
همچو زنبور عسل کَش سر خود را توی هر گلشن و گلزار فرو میکاود،
تا که شهدی یابد
بایدی کوشا بود
باید آن دامن گل را به فراهم آورد.

سالک امروزین
چونکه برچید عسل را ز قد و قامت یار
در پی شهد دگر
گُل به گُل،
باغ پر نعمت هر فکر و تصور و خیال،
را بگیرد در پی،
تا که با جام نخستین توسل و حصول
بر سر باره ی آن اول معنی برسد.

سالک امروزین
پس از هر کشف حقیقت توی اندیشه لغزندۀ موج،
گر اصولی آموخت،
هرگزش بر سر باور نرود کَش دانست.
هر دری باز شود
پشت آن کوه پر از درۀ امّاها هست.

سالک امروزین
خوشه چینی است که باغ نعمت،
روبرویش باز است
او به هر سوی و سفر کش برود
کولباری ز گُل فرض و تصور وَ یقین،
در سبد خواهد داشت.

(گالیله سالک دیروزین است
گردی چرخ زمین
توی انبار فقاهت وَ جهالت وَ سکون
بر سرش گرز دژمناک ندیدن ها بود.
گالیله برآزرد.
مدعی اما مرد).

سالک امروزین
در کنار گذر از قصه شش روزۀ تکوین وجود
گوش هایش را بدهد بر دگران
تا که بر فرضیه هائی دیگر،
فرصت باور و معنی بدهد.

سالک امروزین کور و لال و کَر و میمون و مُقلد هم نیست!

سالک امروزین
این چنین میداند
که چو بر آخر معنی برسد
دل ندارد بر آن
پشت هر کوهی هم،
صد هزاران کوه است.

سالک امروزین
تا ابد تشنه ی نوش از سر سرچشمه ی دریای خرد
می توفد

خــان دوّم

خان دو خان رضاست.
خان دو راضی دریای رضایت گشتن
وَ شنا در جامی است
که باندازه اقبال کسان ساخته اند.

این چنین آمده از تجربه "میل فزایش" حاصل
که ته چرخ طمع را نَبُود پایانی.
آخر پیچش و بی تابی این فرسایش
در شروع دگری سوی تباهی شدن است
در جدالی که در آن نیست پگاهی پی هر آرامش.

این چنین باید گفت
فصل خوب شادی
حق هر انسان است.

این چنین باید گفت
فصل خوب شادی
در پریدن ها نیست
در رضایت ها هست.

این چنین باید گفت
آخر گام بسوی طمع و آز و نیاز
مقصدش کشور هیچستان است.

هر چه را "خوشبختی"
یا که "آرامش"
می توانی نامید
در پی کوشش معقول و قناعت باشد
و زیادت طلبی
خنجری هست که "آرامش معقول" به درگیری آن خونبار است.

خــان سـوّم

خان سه فرهنگ است.
هنر جذب تمدن ز نهادی که در آن زیسته اید
و قبول باور
دیگران مثل تواند
و توئی مثل همه
پس به هر مکتب غیر از من خود
عشق و تکریم بنه
و در این پویائی
فرصت رشد بده.

احترام دگران
احترام خود توست
گر کسی گفت که این قرمز هست
و تو گفتی که همان آبی هست
به کسی خُرده مگیر
بر سر بام بلند
آن خداوند غنی
این چنین میخواهد:
چشم او آن بیند
چشم تو این بیند.

تو بباید بپذیری که گل اندیشه
در همه یکسان نیست
هر گلی را رنگی است
هر گلی را بوئی است
و همه خوشرنگند
و همه خوش بویند
و اگر غیر تو بر کِسوت دیگر هستند
این بر آن نیست که مخدوش و یا بر غلطند.

غیر این گر بروی
و خودت را چو نگینی بینی
برتر از هر دگران
چرخ گردش لای آن بینش تو گیر کند در گرداب
و غرور و نخوت
در ستایش از خود
یا که از مذهب و یا مسلک خود
دام پیچیده خوف انگیزی است
که تو را در عبث آباد کژی غرق کند.

احترام دگران
راه بر خورد سپید،
بین بینش ها هست
تو گلی از چمنی
را به بویائی بر
و دگر گل ها را
عزت و کسوت و آئین میدار
تا که اندیشه و فرهنگ مجالی یابد
و در این بحر تضاد
همچنان گل بدهد.

خــان چهارم

خان چار باور ابعاد گُل آزادیست.
در چنان معیاری
که در آن بهره ی آزادگی هر فردی
نشود باعث خدشه به نیاز جمعی.

مبحث آزادی
پارادوکسی هست پر از پیچش و خَم
مبحث آزادی کشتن هر شرطی است
کشتن هر شرطی ناقض آزادی!

به بیانی دیگر
راه هر آزادی
در شکستن ها هست
و شکستن ها هم
ناقض آزادی!

(به بیانی بهتر
گر که شرطی بشود
دیگر آزادی نیست
و اگر آزادیست
پس چرا شرطی هست!؟).

راه دوری نرویم
گر که آزادی هست
هر کسی یارا هست
تا به امیال خودش صورت و سامان بدهد
هر کسی آزاد است
دیگران را بخرد
دیگران را بزند
دیگران را بکشد
یا بسوئی برود
تا هر آنجا که دلش میگوید
تا هر آنجا که دلش می خواهد.

به بیانی دیگر
آزادی
ضد هر آزادیست!

ناقض آزادی
وضع هر قانون است!
و افول قانون
ناقض آزادی!

پس هر آن "آزادی"
حاوی "صد شرط" است
و اکر شرطی هست
نام آن "قانون" است
و در این وادی پیچیده قانونمندی
آنچه را اکثر مردم خواهند
نام آن قانون است
نام آن آزادیست.

با چنین شرط و شروط
که در آزادی فرد
ناقض بستر آزادی جمعی نشود.

خــان پنجم

خان پنج بینش پاک آرائی هست
شستن کام و درون
از هر آن باعث بد سوئی امیال پر از خواهش هر انسان است.

نزهت پاک وجود
در نشستن لب یک چشمه ی فرهنگ غنی
و غبار از تن خود روبیدن
در مسیری که به ابعاد تن خواهش ما
توی جام معنی
فرصت گُل بدهد
تا به پاکیزگی صولت آن مِی برسد.

شستن جسم وَ تن
از هر آن باعث مغشوشی این آینه هست
فرصتی هست که جان می یابد
تا هر آن "رنگ تعلق" دارد
از درون پاک کند.
شستن جان ز "نقار و کینه"
یا که از "کذب و دروغ"
یا که از "خشم و ستیز"
یا که از "آز و طمع"
یا که از "باد و غرور"
یا که از "حِرص و وَلع"
فرصتی هست دوباره تا که آئینه تن
همچو خورشید،
جلا بخش مِی پاک بلورین دل ما باشد.

زهد و تقوی و ریاضت راهی است
در فراروی بشر
تا به خود اندیشد
و ورا دور کند از نفس دیو مخوفی که درون انسان
همچو یک خرچنگ است.

با تمام این ها
شستن جان ز هر آن باعث بدگامی هست
کامل و کافی نیست
بعد هر پالایش
فرصتی باید داد
تا به یک آرایش.

بعد پاکیزگی جسم ز افعال پلید
فرصتی هست که آئینه ی روح
چهره اش را بگشاید سوی مهمانی افعال سپید
و درون را بکند مامن خوبی و نشاط و نیکی
با جوانمردی و انفاق و گذشت و یاری
با مروت وَ سپاس و کمک و بهداری
با شفقت وَ صبوری وَ هنر وَ باقی!

نزهت نقش درون
راه پرمعنائی هست
که بدن را ز شروع غوره
و سپس بر انگور
و درون خُم جوشان شراب
می برد تا ته پاکیزگی خالص مِی.


خــان ششم

خان شش بر عشق است
خان شش پر زدن موج
ز احساس تن خواهش ما
در وصل است
و چنان پروانه
بوسه ی گرم لبان را
به دگر کس دادن.

در چنین چاووشی
گُل سرخ و گل زرد
گل کوتاه و گل وزوزیِ کله سیاه
گل پُر برگ سفید
یا گل لاغر و چاق
همگی منشعب از خلقت یک کل هستند
و نهانگاه تب خواهش ما
بوسه ای می باشد
که باندازه ی احساس طبیعت پهن است.

در چنین باغ قشنگی که خدا ساخته از بادۀ عشق
کینه ها آن علف پیچک هرزی هستند
که به روی گل خوشرنگ "خِرد" می پیچند
و میان انسان
با هزاران انسان
سد بیهوده ی دیواره ی "من" می سازند.

پس هلا ای سالک!
تو به عشقی که خدا ساخته در باطن ما
فرصت تابش و پرواز بده
تا چنان پروانه
بال خود را ز محبت بنهد روی نیاز تن یک غنچه سرخ
یا که جاری بشوی
روی احساس پُر از خواهش گل های حنا وَ سوسن
آریا و پری وآندره و یا ارژن.

پس بدان ای دلبند...
جنگ هفتاد و دو ملت همه در "من" جاریست
من خود را تو بکش
تا درخت گل عشق
در تن ات غنچه ای از فصل "محبت" بدهد.

عاشق دنیا شو
عاشق گل ها شو
عاشق دل ها شو

استخوان بشکسته
سالک این راه است.

خــان هفتم

خان هفت تطهیر است
خان هفت آینه گشتن و بخار از تن خود شستن توست
همچو آئینه شدن،
در خلوص دل پر گوهر و شفاف وسیع دریا
تا افق های وسیع و روشن دنیاها.
در چنان دریائی
یا چنان دنیائی
که دهان را ز کران تا به کران بگشوده است
تا هر آن را که در آن می ریزی
با سخاوت بپذیرد در ذهن
و پس از شستن هر رنگ و ریا و سالوس
سیقل روح تو را
بسپارد به تن نقش افق در معراج.

دل تو همچو تن آینه تا اوج نهایت جاری است
تا پذیرا بشود هر چه در آن می ریزند
و بدون گذر از رنگ تعلق وَ به خود پیرائی
هر چه در دل داری
همگی را به سخاوت چو حریر گُل نور
پس دهد در نفس باد گذرگاه عبوری خالص!

(دست آئینه به سوی هر چه باشد باز است
و در آغوش پُر از وسعت و ژرفای خودش
میهمان تب هرگونه تمنائی هست
و همه دریاها
و همه دنیاها
سر به آسودگی و خلوت آغوش پر از مهر دل آینه ها
چو پَر نازک پروانه عشق
خواب بی دغدغه و راحت میعاد بهاران دارند).

روح را سیقل دِه
تن خود آینه کن
و پس از این تطهیر
همگی را به درونت بپذیر!
همگی را به درونت بپذیر!

خــان هشتم

خان هشت تسلیم است
خان هشت راه گذشتن ز خود است.

منِ خود را کشتن
قاب تابوتِ "منم" را به سر شانه خود افزودن
و در این پَسمرگی
جسد مرده ی خود را به درون گِل و گوری راندن
و به روی منِ خود
سنگ گوری،
که به اندازه دستان اجل بی رحم است
از پی وصلت دلدار به خود بنهادن.

بعد هر مردن تو
فصل آغاز تولد و تبلور جاریست
از دل خاک دوباره به جهان بر گشتن
مردن و زنده شدن
مردن و زنده شدن
مردن و زنده شدن
آنقدر مردن و پس زنده شدن
که حیات و مرگ ات
چون دوروی سکه
قالب یک بدن طرح مجازی گردند.

تو در این بحر تَطَوّر که درونت جاریست
بعد هر مردن خود
همچنان پودر بشو
همچنان خاک بشو
همچنان دود بشو
و چو از خود رفتی
از پی وصل و حیاتی تازه
ساکت و با دقت
ذره های بدنت را تو به هم بند بزن
تا چو معمار بنائی که ز نو میسازند
خشت بر خشت تو پیوند نوینی گردد
و چو از زادن خود فارغ و غافل گشتی
باز هم فصل عبور تابوت
روی آن کتف پر از خواهش توست
مردن و زنده شدن
توشه ی آخر توست.

تو ز مردن نفسی تازه کنی
تو ز زادن قفسی تازه کنی
بعد آن،
مردن و هم زندگی ات بر موج است
و به سان قایق
وسعت دریاها
نقشی از مستی احساس تو اند.

مردن و زنده شدن
توشه ی آخر توست!

خــان نهم

خان نُه تشخیص است.
خان نُه فصل به شک رفتن هاست
سر به ابعاد وسیع دل خود وادادن
سفری در تب و تاب پیچش رگ هایت
در مسیری که در آن موج تفاسیر "پدر" غالب هست
در مسیری که چو مفهوم "خیار" و "گُل" و "روز"
ساختاری ز تو از "مذهب" و "باور" وَ "یقین" ساخته اند.

(سفره ای را که ز "ارثیت موجود"،
برایت سند باور هستی کردند
پای آن در وسط دایره ی "سنجش عقلی"،
لَنگ است).

به تو گفتند که این یک نان است
به تو گفتند که این یک جام است
به تو گفتند که این یک تُنگ است
به تو گفتند که این یک اسب است
و بر این نقشه ی ذهنیت کل
طرح اندیشه تو ساخته شد.

به تو گفتند که این مذهب توست
به توگفتند که این باور توست
به تو گفتند که این پایه ی توست
به تو گفتند که این محور توست
و بر این نقشه ی ذهنیت کل
طرح اندیشه تو نقش گرفت.

و تو را گول زدنند!
جنس اندیشه و باور وَ خیال و مذهب
نیست از جنس گُل و یا که خیار و سُنبل!

آن یکی باور اصل است،
جدا گشته ز هر شک وَ چرا وَ پرسش
این یکی باور فرض است،
پُر از پرسش و ابهام و دلیل.

نان همیشه نان است
ابر همیشه ابر است
برگ همیشه برگ است
دست همیشه دست است
دین ز جنس نان نیست
ایسم از جنس صنوبر ها نیست.

(نان همیشه نان است،
و در آن شکی نیست
دین همیشه آن نیست،
و در آن شک ها هست!).

شک چراغی است فرا روی تو در روشنی بحر درون.

(دین ارثی،
یا همان "باور خاص پدری"
که در آن نیست "تفکر موجود"
جای پرسش دارد!).

پس تو ای ساده تر از برگ بهار گلسرخ!
گر پی پویائی
و گریز از شب تاریکی ارثی هستی
جامه ی کودکی ات را ز تن ات پاره بکن
کاملا لخت بشو
نه به زرتشت برو یا اسلام
نه به موسی بشو یا که عیسی
نه به اِنگِلس بشو یا دِکارت
و در این سنجش خاص عقلی
هم به زرتشت برو هم اسلام
هم به بودا بشو و هم عیسی
هم به انگلس برو هم دکارت.

تو اگر شک بکنی
در سر آغاز حصول معنی
و هر آن ارث به تو داده بعنوان یقین
بنهی توی ترازوی تعقل وَ قیاس و سنجش
سالکی هستی تو
پی روشنفکری
پی روشنگامی.

شک کلید راه است
شک کلید راه است.


خــان دهم

خان دَه تکوین است
خان ده هیچ شدن در کل است.

تو چنین می پندار
که جهان و هر چه در آن باقیست
همگی بینش آن مغز تو اند
و تو آن دایره باور عالم هستی.

تو برون را به درون نقطه ی پرگار کنی
و تو آن مرکز دنیای فراگیر وجود
هر چه در عالم هست
همه یک دایره از اصل تواند
و در این پویائی
درک بینائی و احساس تو در باور کل
موج در موج جهانی است
که در بیرون هست.

تو به پنداره برو
تو نباشی همه ی دنیا نیست
و در این باور پر دامنه ی موج به موج
مغز تو مرکز "دنیا" و همه "بودن" و هر "هستی" هست.

در چنین حالت برخورداری
که جهان و هر چه در آن باقیست
همه در مغز تواند
ناگهان چرخ بخور
و در آن اوج بلندای غرور
سرنگون در باور
کوچک و کوچکتر
کوچک و کوچکتر
همچنان ذره بشو.

کُل بشو، ذره بشو
کُل بشو، ذره بشو
کُل بشو، ذره بشو.

هیچ شو
هیچ مطلق تو بشو.

خــان یازدهم

خان بعد نوبت شیدائی و دیوانگی است
در گذر از قفسی کش به تو از جنس یقین دوخته اند.

تو در این پویائی
از نظرگاه عوامی که به یک بینش عقلی،
در نهانگاه نگاهی ثابت، به تعب در گیرند
پشت پا خواهی زد
و فراسوی افق،
یار آنگونه ی فتان پر از عشوه ی بینائی کل را،
به بغل خواهی داشت.

در لقاحی که از آن میل تو و اصل خرد،
موج در موج به هم می پیچد
تو به دنیای بعیدی که در آن مائده اصل بلاغت جاریست
جام دانائی خود را به درون خواهی داد.

مستی ات پرواز است
در سبکبالی تو توی دل آینه ها
و گذر کردن از آن اوج بلاغت در موج
همچو یک عاشق شیدا
که زمین با نفس اش تا به سما می رقصد.

رقص مستانه ی تو
پیچش نور جهان گستر خُور
توی اندام دل ثانیه است
و در این آمیزش
که از آن جذبه ی پر نور خرد می آید
تو به شوریدگی ات پای بخواهی بنهاد.

تا خلایق همه انگشت به لب بر گویند:
دیوانه!
او چنین دیوانه...
او چنین دیوانه!


خــان دوازدهم

خان آخر قدمی است
سوی وصلی ابدی خواهی داشت
خان آخر خط پیوستن و یکتا شدن است
گذر جسم به روح
همچو بالی که تو را سوی سما می راند
تا در آن رقص ملایک در اوج
با سماعی که به زیبائی موجی است پی پیچش انوار بلور
با تخلخل به دل مائده ها رخنه کنی
تا وجودت همگی "او" گردد
و در این حل تن ات در معراج
با خدا باده خوری!

واسطه لازم نیست
وصل تو گسترش روح تو در هستی هست
و عروجت نفس باد بهاران در عشق
بال پرواز کبوتر باید
و نهادن تن خود را به سر موج نهانی که باندازه دنیا پهن است
تا که چون قطره ی آب
که به تنهائی خود "ناچیز" است
و میان دریا
وسعت گستره ای چون "همه چیز"
قطره ی وصل جهان در تن آغوش ملایک باشی.

(آن حبابی که به روی تن تو خیمه زده
سوزنی میخواهد
تا که از باد خودش سر به درون بگذارد
تو به پیرایه زدائی نفسی تازه بکن
و چو آن باد حباب "منِ" تو،
پوک تر از تن پوچی ترکید
و تو در گستره ی جام خداوند فراگیر حیات،
سوی پیوند ملایک توی جامی ابدی،
گام زدی
ذره ای هستی تو
وصل گردیده به حجمی که ندارد پایان
و مِی اصل جهان است
که در خود بگرفته همه ی هستی را.

آخر قصه ی هر عرفانی
حل "من" در "مِی خوشرنگ" خداست.

و تو چون ذره ای از کل گشتی
تو خود کُل هستی!


[COLOR="rgb(65, 105, 225)"]******[/COLOR]

ای مسافر با من
اول و آخر این خط هستیم
تو نباشی خسته
راه مکتوم و نهان گشته خاصی رفتی
بر تو تبریک بهاران باشد
زانکه پویائی تو، صبر تو را شامل شد
و قدم های تو در راه نوینی افتاد
که سراسر عشق است
همچو عشق کودک،
به می شیر پر از نعمت آن مادر خود
و نیاز تن پر خواهش ما،
در عروجی عاشق،
به مِی شیر پر از نعمت آن خالق کل.

ای تو سالک، عاشق!
تو دهانت ز مِی اصل حقیقت پر باد
و قدم های تو در راه هدف،
مستغنی!

ای مسافر با من!
تو نباشی خسته
بر تو تبریک بهاران باشد.

ای مسافر با من!
بوسه ای می خواهم
از لب عاشق تو
تو که در سلک ملایک هستی
و عبور نفس ات،
از کران تا به کران ها جاریست.

ای مسافر با من!
بوسه ای می خواهم.

کامران فرزان
مون، پنسیلوانیاـ 23 فوریه 2007


--

poetKamRan
KamRan آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از KamRan بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع آغازگر موضوع انجمن پاسخ ها آخرین ارسال
10دقیقه با مشایی نشستم ،جادو شدم ! حاجی جفرسون سرگرمی 0 06-13-2012 01:34 PM
عطار نيشابوري؛ شهرزاد قصه‌گوي شبستان عرفان - 25 فروردين روز بزرگداشت عطار نيشابوري namira تالار هنر 0 04-13-2011 11:36 AM
دکتر سروش و قورمه سبزی روشنفکر دینی! حاجی جفرسون تالار فرهنگ 3 12-15-2009 01:59 PM
چامسکی؛ روشنفکر ناراضی در هشتاد سالگی . alihallo تالار فرهنگ 2 12-08-2008 09:26 PM
نگاه انتقادی به مثابه جوهر روشنفکری حاجی جفرسون تالار فرهنگ 1 12-03-2008 03:42 PM


ساعت جاری 03:46 PM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT