آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار ادبیات > نوشته های کوتاه ادبی

پاسخ
    نمایش ها: 16084 - پاسخ ها: 62  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 03-29-2012, 10:16 AM   #1
namira
 
namira's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: Tehran
پست ها: 4,825
تشکرها: 23,306
در 4,505 پست 26,515 بار تشکر شده
Points: 63,651, Level: 100
Points: 63,651, Level: 100 Points: 63,651, Level: 100 Points: 63,651, Level: 100
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض از سر دلتنگي

به پدر گفتم ، آرزويم سلامتي دوباره توست ، لطفا براي مريضي خودت ، خودت هم دعا كن
آخر مادر مي گويد ، دعاي پدر نزد خداوند زود اجابت ميشود ،
لبخندي زد و گفت : دعا كردم كه باران ببارد!
گفتم ، اول تابستان و باران !؟
گفت ، اول تابستان و باران !
، تا به حال با قطرات باران به آن بالاها سفر كرده ايي!؟
با تعجب گفتم ، سفر با باران ؟
گفت ، هر كسي يكبار اين سفر را تجربه ميكند، تجربه شيرينيست
چه دير فهميدم شيريني كام پدر ، تلخي دنيا را برايم به ارمغان مي اورد
لعنت به باران تابستاني كه پدر را به آرزويش رساند و مرا ، خير
اين روزهاي بهار ، نميدانم ، دلم ، پدر ميخواهد يا سفر با باران
پدر ، براي من هم دعاي باران ميكني؟
namira آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی 03-29-2012, 12:07 PM   #2
azadeh90
 
azadeh90's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2011
محل سکونت: دزفول-بروجرد
پست ها: 643
تشکرها: 4,519
در 636 پست 3,586 بار تشکر شده
Points: 5,008, Level: 45
Points: 5,008, Level: 45 Points: 5,008, Level: 45 Points: 5,008, Level: 45
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

ناميرا جان واقعا زيبا نوشتی مثل هميشه.
ارسال شده توسط تلفن همراه
__________________
دلخوشی ها کم نیست ، دیده ها نا بیناست ...
azadeh90 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از azadeh90 بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 06-24-2012, 10:14 PM   #3
namira
 
namira's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: Tehran
پست ها: 4,825
تشکرها: 23,306
در 4,505 پست 26,515 بار تشکر شده
Points: 63,651, Level: 100
Points: 63,651, Level: 100 Points: 63,651, Level: 100 Points: 63,651, Level: 100
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

جه زود دو سال گذشت!
امروز جهارم شعبان است
مقارن ظهر ، من چشم در جشم بقیع به زیارت امامی رفتم که تو دو سال پیش با پر کشیدنت "در روز میلادش " ، مرا به جانشینی از خودت ، به مزارش فرستادی
نمیدانم برای این تصادف زمانی دلم گرفته ، برای غریبی امامان بقیع دلم گرفته و یا برای این دل سیاه وامانده ام !
برایم دعای باران که نکردی ، دعا کن از سیاهی دلم کم شود تا قدر حضور در شهر رسول خدا را بیشتر بدانم
پدرم ، همه روزهای آینده عمرم را همجون روزهای گذشته عمرم ، مدیون مهربانی های توام!


پی نوشت : نمیدانم جرا همه از کوفه وکوفیان میگویند ، در مدینه یک بقیع هست که به اندازه همه تاریخ غریب است!
namira آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
19 کاربر از namira بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 06-24-2012, 11:42 PM   #4
فرزاد
 
فرزاد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: جزیره کیش
پست ها: 5,073
تشکرها: 31,055
در 4,955 پست 27,261 بار تشکر شده
Points: 57,767, Level: 100
Points: 57,767, Level: 100 Points: 57,767, Level: 100 Points: 57,767, Level: 100
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نامیرا جان
زیارت قبول برادر
به یاد ما هم باش.
فرزاد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
8 کاربر از فرزاد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 06-25-2012, 01:04 PM   #5
رستم
 
رستم's Avatar
 
تاریخ عضویت: Nov 2011
محل سکونت: ایلام
پست ها: 1,156
تشکرها: 2,402
در 1,045 پست 3,553 بار تشکر شده
Points: 7,221, Level: 56
Points: 7,221, Level: 56 Points: 7,221, Level: 56 Points: 7,221, Level: 56
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

جناب نامیرا از اینکه احساست خود را اینگونه قرین به احوالتان نوشتی سپاس و تبریک:
اما مستحضرید که انسانیت همان امانت بود و چنان سنگین که -آسمان بار امانت نتوانست کشید , قرعه فال به نام من دیوانه زدند- این بیت حافظ برگردان همان آیه است که می گوید امانت را بر کوه ها و آسمان عرضه کردیم ابا کردند اما انسان که - ظلوما جهولا-بود داوطلب شد و پذیرفت .
تحمل جدائی ها هم بخشی از همان امانت است زیرا یک سوال امتهانی است و نمره ای دارد , چنانکه فرموده است و بشارت باد آنانی که...... می گویند ما از خدائیم و به سوی او باز می گردیم .

اما یک سوال سخت :
اگر به گفته خود قرآن این انسان ستم پیشه و جاهل است(ظلوما جهولا) و از همین رو برای آن امانت داوطلب شد , چطور امانت گذار (خدا) ضمن وقوف کامل آن امانت سنگین را بدون نگرانی پیش این دیوانه( به قول خواجه حافظ )گذاشت ؟ {مگر من و شما امانت را پیش هر دیوانه ی داوطلبی می نهیم}
رستم آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
9 کاربر از رستم بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-20-2012, 06:17 PM   #6
sismir
 
sismir's Avatar
 
تاریخ عضویت: Nov 2011
محل سکونت: tehran
پست ها: 1,629
تشکرها: 10,429
در 1,537 پست 9,512 بار تشکر شده
Points: 19,520, Level: 88
Points: 19,520, Level: 88 Points: 19,520, Level: 88 Points: 19,520, Level: 88
Activity: 19%
Activity: 19% Activity: 19% Activity: 19%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نامرئی بودن چه حسی داره ،با تمام وجود دلم میخواد که تجربه اش کنم.
غرق این حس بودم و در فوروم گشت میزدم که دوباره این سرنگار رو دیدم ،نامیرا جان ازتون ممنونم که چنین اسمی براش انتخاب کردید،
به واقع از سر دلتنگی .....حرف دل را زدن زجرآوره،
حرفهایی که میدونی گوش شنونده را خسته میکنه ،
حرفهایی که درکش شاید برای صمیمی ترین دوستت هم کسل کننده باشه ،
حرفهایی که فقط رنج شنیدن و بازگوکردن رو بهمراه داره نه هیچ ثمره دیگری،
پس بهتره که زده نشه...
اما تا حالا شده هدف باشید،
تا حالا شده بخواهید کار خیر،مثبت و مفیدی انجام بدید اما بعد از مدتی نتیجه عکس بگیرید،
تا حالا تجربه اینو داشتید که احساس کنید هدف پیکان ،تیر نگاههای دیگران هستید ،
تا حالا شده درسکوت دیگران و سوالات پنهانشون ذوب بشید و قدرت کلامتون رو از دست بدید،
تاحالا شده فشار این حس مُهری بشه رو قلبتون،
تاحالا شده دلتون بخواد محو بشید،
از خدا بخواید که دیگه دیده نشید گاهی دیده نشدن چه لذتی داره،
بگذریم .....بله شاید اینطور بهتر باشه بگذریم....
تحمل این سکوت رو ندارم......
از سر دلتنگی ....
دلم می خواست درددل کنم اما ...
فکر کنم امروز ازون روزاییه که خدا خودش باید صدام رو خوب بشنوه چون فقط خودش میتونه احساسم رو عوض کنه............
البته امیدوارم بتونه.
__________________
از نقاب مجاز بیزارم ...
میترسم در لابه لای سطر سطر نوشته هایم گم شوم.

گرم ترین نگاهت را نصیب کسی کن که در سردترین لحظات با تو باشد.
sismir آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از sismir بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-20-2012, 07:04 PM   #7
هزارچهره
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
پست ها: 2,147
تشکرها: 19,945
در 2,122 پست 13,769 بار تشکر شده
Points: 33,505, Level: 100
Points: 33,505, Level: 100 Points: 33,505, Level: 100 Points: 33,505, Level: 100
Activity: 10%
Activity: 10% Activity: 10% Activity: 10%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

سیسمیر جان برات آرزوی موفقیت می کنم انشاء الله که حالت خوب بشه.
با اجازه:
نقل قول:
نوشته اصلی توسط sismir نمایش پست ها
اما تا حالا شده هدف باشید،
هدف؟ سیسمیر جان خوبه که آدم هدف باشه ، وسیله بودن خیلی دردناکه
نقل قول:
تا حالا شده بخواهید کار خیر،مثبت و مفیدی انجام بدید اما بعد از مدتی نتیجه عکس بگیرید،
تا دلت بخواد
نقل قول:
تا حالا تجربه اینو داشتید که احساس کنید هدف پیکان ،تیر نگاههای دیگران هستید ،
این نشون میده چقدر برای دیگران مهم هستی
نقل قول:
تا حالا شده درسکوت دیگران و سوالات پنهانشون ذوب بشید و قدرت کلامتون رو از دست بدید،تاحالا شده فشار این حس مُهری بشه رو قلبتون،تاحالا شده دلتون بخواد محو بشید،از خدا بخواید که دیگه دیده نشید گاهی دیده نشدن چه لذتی داره،
آره ، وقتی خرابکاری می کنم مخصوصا وقتی تمام مدارک همسرم رو گم کردم. هنوز هم این حس بهم دست میده.
نقل قول:
فکر کنم امروز ازون روزاییه که خدا خودش باید صدام رو خوب بشنوه چون فقط خودش میتونه احساسم رو عوض کنه............
البته امیدوارم بتونه.
حس خوبیه سیسمیر جان، فردا آغاز مهمانی است. سید هم که هستی . التماس دعا
هزارچهره آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
9 کاربر از هزارچهره بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-20-2012, 07:13 PM   #8
حاجی جفرسون
 
حاجی جفرسون's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: Yankeeland
پست ها: 10,652
تشکرها: 4,206
در 8,212 پست 26,845 بار تشکر شده
Points: 108,663, Level: 100
Points: 108,663, Level: 100 Points: 108,663, Level: 100 Points: 108,663, Level: 100
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

سید السادات سیمسیر جان ! هزار چهره خانم،لو داد. هو الشفا..خوب میشی..باور کن

آره ، وقتی خرابکاری می کنم مخصوصا وقتی تمام مدارک همسرم رو گم کردم. هنوز هم این حس بهم دست میده.

آخه خواهرم یک کدبانو همه مدارک رو با هم گم میکنه ؟ اصلا چرا باید همه مدارک با هم باشند.بنظرم همیشه مدارک در منزل باشند و تک تک در صورت لزوم بیرون برده شود.

خوب همیشه شعبون یک دفه رمضون اینجا مسلمونا جشن میگیرن و نمی دونم رمضون ایران چرا غم و اندوه و عزا است. رمضون ایران خسته کننده است.والا بلاد کفر مسلموناش مسلمون ترند.

روزه گرفتین برا خودتون بگیرین.نه حتی برای خدا که خدا روزه ما رو لازم نداره.

شیرینی خورون و پرخوری هم نکنید چون آخر ماه پنچ کیلو اضافه وزن پیدا می کنید

هو الناظر
__________________
تنها خدا بود که می دانست!
حاجی جفرسون آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
8 کاربر از حاجی جفرسون بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-20-2012, 09:04 PM   #9
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

مهربانا . . .
تو مرا آفریدی تا نام های تو را یاد بگیرم و تو را به هزار و یك نام مقدس فرا بخوانم و با یاد و نام تو صدای عاشق تو را جاودان بر گنبد گیتی مكرر بدارم .نیك می دانستی كه از خاك بودنم مرا از پرواز باز خواهد داشت و از آنجا كه دوستم داشتی، رهایم نكردی ؛بهار رمضان را در چرخش ایام بر سر راهم قرار دادی تا سر و تن، دل و جان و خویشتن خویش را در بارش باران های رحمت تو، از هر چه آلودگی و سنگینی و گرد و غبار بزداییم و طاهر شوم. از دلتنگی هایم بکاه و با درک حضورت امید و شادمانی را بر قلبم بنشان .
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
11 کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-21-2012, 12:58 AM   #10
هزارچهره
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
پست ها: 2,147
تشکرها: 19,945
در 2,122 پست 13,769 بار تشکر شده
Points: 33,505, Level: 100
Points: 33,505, Level: 100 Points: 33,505, Level: 100 Points: 33,505, Level: 100
Activity: 10%
Activity: 10% Activity: 10% Activity: 10%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نقل قول:
نوشته اصلی توسط حاجی جفرسون نمایش پست ها
خوب همیشه شعبون یک دفه رمضون اینجا مسلمونا جشن میگیرن و نمی دونم رمضون ایران چرا غم و اندوه و عزا است. رمضون ایران خسته کننده است.والا بلاد کفر مسلموناش مسلمون ترند.
حاجی عزیز چند سالی است که به همت معاونت فرهنگی شهرداری، در بوستان های مختلف جشن رمضان انجام می شه. بعضی از فرهنگسراها برگزاری نمایشگاهها و بازارچه خیریه و برنامه های شاد، فضای خوبی رو در سطح شهر ایجاد می کنند.
برای نمونه چند تا از فعالیت ها رو ببینید. چطور از فعالیت های جناب شهردار خبر ندارید؟
حرکت كاروان‌هاي استقبال از رمضان در پايتخت
بوستان آب و آتش میزبان برنامه برآستان جانان
اجرای ویژه برنامه‌های رمضان با شعار «شهر خدا، شهر شکیبایی»
فرهنگسرای بهمن میزبان روزه داران می‌شود
اجرای نمایش« هبوط»در فرهنگسرای فردوس
هزارچهره آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
7 کاربر از هزارچهره بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-21-2012, 01:02 AM   #11
alimirzaee
 
alimirzaee's Avatar
 
تاریخ عضویت: Apr 2011
پست ها: 1,930
تشکرها: 11,344
در 1,879 پست 9,628 بار تشکر شده
Points: 13,796, Level: 76
Points: 13,796, Level: 76 Points: 13,796, Level: 76 Points: 13,796, Level: 76
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

خدایا راضی نیستم توی این گرونی و وضع وانفسا یک ماه مهمونت باشم
اگه اجازه بدی یه موقع دیگه مزاحمت شم.
__________________
« ژنرال كنسول، من مي خواهم كه هفت دولت به زير بيرقِ دولت ايران بيايند، من زير بيرقِ بيگانه نمیروم» ستارخان
alimirzaee آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
7 کاربر از alimirzaee بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-21-2012, 02:32 AM   #12
فرارو
 
فرارو's Avatar
 
تاریخ عضویت: Oct 2008
محل سکونت: درپناه میهن
پست ها: 471
تشکرها: 991
در 437 پست 1,664 بار تشکر شده
Points: 9,344, Level: 64
Points: 9,344, Level: 64 Points: 9,344, Level: 64 Points: 9,344, Level: 64
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نقل قول:
نوشته اصلی توسط حاجی جفرسون نمایش پست ها
...خوب همیشه شعبون یک دفه رمضون اینجا مسلمونا جشن میگیرن و نمی دونم رمضون ایران چرا غم و اندوه و عزا است. رمضون ایران خسته کننده است.والا بلاد کفر مسلموناش مسلمون ترند.
شاید به همان اندازه که ماه محرم حرمتش را مرهون نام امام حسین می داند ، رمضان نیزنزد شیعیان با نام حضرت علی در ذهن تبلور وحتی معنا پیدا می کند
حدود اقلیمی شیعیان نیز کم از غربت نام علی ندارد ومحزون بودن شیعه از فراغ علی که هماره بیش ازهمه درمیان امتش غریب است،استحقاق چند قطره اشک از جنس دلتنگی رادارد.
فرارو آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
9 کاربر از فرارو بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-21-2012, 02:56 AM   #13
حاجی جفرسون
 
حاجی جفرسون's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: Yankeeland
پست ها: 10,652
تشکرها: 4,206
در 8,212 پست 26,845 بار تشکر شده
Points: 108,663, Level: 100
Points: 108,663, Level: 100 Points: 108,663, Level: 100 Points: 108,663, Level: 100
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

شاید به همان اندازه که ماه محرم حرمتش را مرهون نام امام حسین می داند ، رمضان نیزنزد شیعیان با نام حضرت علی در ذهن تبلور وحتی معنا پیدا می کند
حدود اقلیمی شیعیان نیز کم از غربت نام علی ندارد ومحزون بودن شیعه از فراغ علی که هماره بیش ازهمه درمیان امتش غریب است،استحقاق چند قطره اشک از جنس دلتنگی رادارد.


فرارو جان-باید راه علی را رفت نه اینکه نشست و زاری کرد و در باطن برخلاف مرامش بود
.

هزار چهره عزیز.دست شهرداری تهران درد نکند.منظورم کل بی حالی جامعه است.ما جامعه ایی که واقعا باور دینی قلبی داشته باشد نداریم و فقط باید دلها را جست نه مناسک و صورتکها را.
__________________
تنها خدا بود که می دانست!
حاجی جفرسون آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از حاجی جفرسون بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 07-21-2012, 02:45 PM   #14
sismir
 
sismir's Avatar
 
تاریخ عضویت: Nov 2011
محل سکونت: tehran
پست ها: 1,629
تشکرها: 10,429
در 1,537 پست 9,512 بار تشکر شده
Points: 19,520, Level: 88
Points: 19,520, Level: 88 Points: 19,520, Level: 88 Points: 19,520, Level: 88
Activity: 19%
Activity: 19% Activity: 19% Activity: 19%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نقل قول:
نوشته اصلی توسط هزارچهره نمایش پست ها
سیسمیر جان برات آرزوی موفقیت می کنم انشاء الله که حالت خوب بشه.
با اجازه:
هدف؟ سیسمیر جان خوبه که آدم هدف باشه ، وسیله بودن خیلی دردناکه
تا دلت بخواد
این نشون میده چقدر برای دیگران مهم هستی
آره ، وقتی خرابکاری می کنم مخصوصا وقتی تمام مدارک همسرم رو گم کردم. هنوز هم این حس بهم دست میده.
حس خوبیه سیسمیر جان، فردا آغاز مهمانی است. سید هم که هستی . التماس دعا
کاش اینطور بود...
تشکر
__________________
از نقاب مجاز بیزارم ...
میترسم در لابه لای سطر سطر نوشته هایم گم شوم.

گرم ترین نگاهت را نصیب کسی کن که در سردترین لحظات با تو باشد.
sismir آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
6 کاربر از sismir بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-29-2012, 12:11 PM   #15
namira
 
namira's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: Tehran
پست ها: 4,825
تشکرها: 23,306
در 4,505 پست 26,515 بار تشکر شده
Points: 63,651, Level: 100
Points: 63,651, Level: 100 Points: 63,651, Level: 100 Points: 63,651, Level: 100
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

ديشب


خواب خــدا را دیــدم!

قــوز کــرده بــا پــالتــوی مشکــی بلنــدش،

ســرفــه کنــان در حیــاط

از کنــار باغچه گــذشــت

و رو بــه ایــوانــی کــه مــن ایستــاده بــودم،

آمــد!

آواز کــه خــوانــد تــازه فهمیــدم،

تو را بــا او اشتبــاهــی گــرفتــه ام ، پدر !
namira آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
13 کاربر از namira بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-29-2012, 11:31 PM   #16
Kaman
 
Kaman's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2011
پست ها: 4,143
تشکرها: 14,493
در 3,987 پست 18,687 بار تشکر شده
Points: 38,332, Level: 100
Points: 38,332, Level: 100 Points: 38,332, Level: 100 Points: 38,332, Level: 100
Activity: 20%
Activity: 20% Activity: 20% Activity: 20%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

.
بیش از 18 ساعت بود که درد زایمان خانممو کلافه کرده بود و منهم در کنار او در بیمارستان و شریک درد او لحظه به لحظه انتظار میکشیدیم ولی گویا دختر ما جا خوش کرده بود و قصد ترک خانه اولیه اش را نداشت و نمیخواست که صبر و انتظار ما به سرانجام برسد. پزشک بعد از معاینه کوتاه گقت که اگر تا دوساعت دیگر پیشرفت قابل توجهی نبود, مجبوریم که تدابیر دیگری را بیندیشسم. 50 دقیقه دیگر لحظه موعود رسید و او بدنیا آمد. پریسا. اولین فرزند ما با فریادی متولد شد.

از خوشحالی قطرات اشک در چشمانم مدام بهر طرف میگریختند و تنها آرزویم در آن لحظه آن بود که ای کاش مادرم هم در کنار ما بود. میدونستم که اگردرآلمان و پیش ما بود حتمآ در آن لحظه در کنار ما میبود.

از بی خوابی کلافه شده بودم. تمام شب نخوابیده و روز گذشته راهم تمام کار کرده و خسته شده بودم. پس از دقایقی خانم و نوزاد را به اطاق آوردند و همه چیز آرام شد. در درون خود منتظر لحظه ای بودم که به خونه برسم و تلفن را بردارم و در درجه اول مادرم را باخبر کنم که صاحب نوه ای در غربت اروپا شده است. سپیدی روز کم کمک همه خیابانها را روشن میکرد و لی هنوز تک و توک آدمی و یا اتومبیلی در تردد بود. سوار مترو شدم و دو ایستگاه را بی صبرانه پشت سر گداشتم. از ایستگاه که بیرون آمدم هوای سرد پائیزی صبح و نسیم ملایملی که میوزید گوئی همه خستگیم را به یکباره از تنمم زدود. بی قرار با گامهای بلند بسوی خانه قدم میزدم. کلید را انداختم و در خانه را باز کردم. از اینکه همه چیز بخیر گذشته بود خوشحال بودم و خدا را شاکر. به خانه که رسیدم همه خستگی را فراموش کرده بوم, حتی گرسنگی و تشنگیم را. حتی بخود فرصت خوردن یه لیوان آب را هم ندادم. آنروزها تلفن کردن به ایران خیلی خیلی گران بود. تقریبآ هر ثانیه معادل 10 فنیک (5 سنت امروزی). شرکت تلفن لعنتی بخاطر نبود رقیب در آن دوران تا میتوانست می چاپید. فقط زمانهائی زنگ میزدیم که بسیار ضروری بود, مثل امروز. از خط تلفن ارزان قیمت هم چون حالا خبری نبود.

فکر میکردم که از خوشحالی دستهایم میلیرزند. شاید هم دلهره نشناخته ای داشت همه وجودم را در بر میگرفت و من هنوز احساسش نمیکردم. کسی از حامگی خانمم و بچه دارشدن مان در ایران با خبر نبود. میخواستم که بعد از شهادت دو برادر در زمان جنگ, برایشان سورپریزی بزرگ باشد. گوشی را برداشتم و صفحه گردان شماره گیری تلفن را بحرکت در آورم. 0098 والی آخر.

چند لحظه دیگر طاهره خواهر بزرگم گوشی را برداشت. تعجب کردم که در آن وقت سال او خانه ماچکار میکند!؟ زمان مدرسه بود و او در شهر دیگری زندگی میکرد. پس از حال و احوال پرسی کوتاه احساس کردم که انگار خبریه!؟
سریع رفتم سر اصل مطلب:
-حال مادرمون چطوره؟
-بد نیست, فقط یک کمی مریض الحاله؟
تا اینو شنیدم فهمیدم که گویا اتفاقی افتاده, چرا که صداش گرفته بود انگار که کلی گریه کرده بود. خواهرم دیگه نتونست که بیش از این به صحبت با من ادامه بده. گوشی را داد دست شوهر خواهرم. او میدونست که من روراستی را دوست دارم. گفتم حبری شده؟ برای مادرم اتفاقی ...؟ گفت آره حالش خراب شده بود بردیم بیمارستان. گفتم راستش رو بگو چه اتفاقی؟
گفت پس قول بده که زیاد ناراحت نشی! گفتم مادرم مر...؟ گفت آری دیشب دربیمارستان تبریز....

انگار همه دنیارا به یکباره بر سرم کوفتند. ... گوشی را دوباره داد دست خواهرم. هر دوی ما پای تلفن چند دقیقه ای بدون کلامی رد و بدل شدن زار زار گریستیم. قبل از این که تلفن را قطع کنم به خواهرم علت زنگ زدنم را هم گفتم و ازش خواهش کردم که سر قبر مادرم از من سلامی برساند و به او بگوید که امروز صبح صاحب نوده ای شد و مرا هم ببخشاید که زود تر از اینها تنوانسته بودم که در جریانش بگذارم.

آنقدر در کنج خانه در تنهائی گریه کردم که از خستگی مطلق بخواب رفتم. چند ساعتی بعد که بیدار شدم هنوز در شک بودم که آیا اینها همه واقعیت بودند یا اینکه شب گذسته من کابوس وحشتناکی را دیده بودم؟ به اطاق خواب دویدم با این فکر که اگر خانمم آنجا بود, حتمآ کابوس بود. ولی متاسفانه کسی دراطاق و خانه نبود. خانمم در بیمارستان باز گشت مرا انتظار میکشید.

آری آنروز شیرینترین و تلخ ترین روز زندگیم با هم قرار ملاقات بسیار عجیبی گذاشته بودند و "دل تنگی" وحشتناکی در تنهائی غربت بسراغم آمده بود. یک روزی که هرگز فراموشم نخواهد شد!

--------------------

پ.ن.: دودل بودم که آیا این مطلب را در اینجا بنویسم یا نه؟؟ ولی بعد از خواندن نوشته های دوستان (مخصوصآ نمیرا و سیسمیر) تصمیم به نوشتن آن گرفتم!


.



Kaman آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
17 کاربر از Kaman بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-30-2012, 12:05 AM   #17
پرسشگر
 
تاریخ عضویت: Jul 2009
پست ها: 2,493
تشکرها: 11,370
در 2,422 پست 17,070 بار تشکر شده
Points: 25,312, Level: 95
Points: 25,312, Level: 95 Points: 25,312, Level: 95 Points: 25,312, Level: 95
Activity: 57%
Activity: 57% Activity: 57% Activity: 57%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

کمان جان، خدا بگم چیکارت کنه!
پرسشگر آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
9 کاربر از پرسشگر بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-30-2012, 01:35 AM   #18
namira
 
namira's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: Tehran
پست ها: 4,825
تشکرها: 23,306
در 4,505 پست 26,515 بار تشکر شده
Points: 63,651, Level: 100
Points: 63,651, Level: 100 Points: 63,651, Level: 100 Points: 63,651, Level: 100
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Kaman نمایش پست ها
.
پ.ن.: دودل بودم که آیا این مطلب را در اینجا بنویسم یا نه؟؟ ولی بعد از خواندن نوشته های دوستان (مخصوصآ نمیرا و سیسمیر) تصمیم به نوشتن آن گرفتم!

.
دودل نباش کمان جان
بنویس
معجزه میکنه
هم برای خودت
هم برای من!
وقتی نوشته هات رو میخونم , با خودم میگم "پسر تو دیگه چی میگی!"
واقعا ایمیلی که بعد فوت مرحوم پدرم ازتون داشتم آبی بود رو آتیش
بنویس کمان جان
هم برای آرامش خودت
هم برای آروم شدن ما!
namira آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
12 کاربر از namira بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-30-2012, 02:32 AM   #19
Kaman
 
Kaman's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2011
پست ها: 4,143
تشکرها: 14,493
در 3,987 پست 18,687 بار تشکر شده
Points: 38,332, Level: 100
Points: 38,332, Level: 100 Points: 38,332, Level: 100 Points: 38,332, Level: 100
Activity: 20%
Activity: 20% Activity: 20% Activity: 20%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نقل قول:
نوشته اصلی توسط namira نمایش پست ها
دودل نباش کمان جان
بنویس
معجزه میکنه
هم برای خودت
هم برای من!
وقتی نوشته هات رو میخونم , با خودم میگم "پسر تو دیگه چی میگی!"
واقعا ایمیلی که بعد فوت مرحوم پدرم ازتون داشتم آبی بود رو آتیش
بنویس کمان جان
هم برای آرامش خودت
هم برای آروم شدن ما!

نمیرا جان
شاید این غزل حافظ (که من آنرا کمی تغییر داده ام), درد را کمی بیان کند و دلهارا کمی تسکین دهد:



درد عشقی کشیده‌ام که مپرس



درد عشقی کشیده ام که مپرس

زهر هجری چشیده ام که مپرس

آن چنان در هوای خاک درش

میرود آب دیده ام که مپرس

بی او در کلبه گدائی خویش
رنجهائی کشیده ام که مپرس


سوی من لب چه میگزی که مگوی
لب لعل مادری را گزیده ام که مپرس



Kaman آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
14 کاربر از Kaman بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-30-2012, 02:49 AM   #20
حاجی جفرسون
 
حاجی جفرسون's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: Yankeeland
پست ها: 10,652
تشکرها: 4,206
در 8,212 پست 26,845 بار تشکر شده
Points: 108,663, Level: 100
Points: 108,663, Level: 100 Points: 108,663, Level: 100 Points: 108,663, Level: 100
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

مهدی جان،
من الان در خانواده برادری ندارم در واقع چند خواهر دارم.ولی برادر داشتم.از خودم بزرگتر،مبتلا شد به فلج مغزی.در بیمارستان شوروی آن موقع یک آمپول اشتباهی،کودکی 8 ساله را چه سان نابود کرد.یک منثریت او را فلج مغزی کرد.آن موقع من دو ساله بودم.چیزی از زمان سلامتی اش یادم نیست ولی 6 سال مرگ رضا آرام آرام طول کشید .دقیقا وقتی که بزرگ میشدم.دقیقا دیگر از وقتی مدرسه می رفتم رضا را به خاطر دارم که روی صندلی در حیاط نشسته بود و وقتی بر می گشتم.می گفتم منم مدرسه می رفتم الان دیگه نمی تونم.ای داد خدا.الان می دانم چه می گفت.ان موقع درکی نداشتم تنها صورت یک برادر خوشچره و بی نهایت مظلوم.

اسمش رضا بود.فوق العاده زیبا و خوشچره.تقریبا از هشت سالگی دیگر مدرسه نرفت.گویا بیماری مغزی داشت که آن زمان در ایران قابل عمل نبود.آمپول بیمارستان شوروی کارش را ساخته بود.از سیزده سالگی اش از خانه رفت آسایشگاه برای یک سال آخر عمرش.ولی همان بیمار کنج خانه نشین برای دوسال عزیزترین موجود زندگی من بود.

همیشه من را دوست داشت.مخصوصا آن مواقع که دیگر روی تخت افتاده بود و در سال آخر عمرش در آسایشگاه بود.توان نگه داری اش از خانواده دیگر نبود چون هر لحظه نیاز به دارو و تزریق داشت ولی لحظه مرگش را بگذار برایت بگویم:
15 مهر ماه 1351
وقتی مرد.من هشت سالم بود و او 14 ساله،در واقع اولین فرزند مرحوم پدرم بود .اختلاف سنی اش با پدرم تنها نوزده سال بود.به دلیل اینکه پدرم زود ازدواج کرده بود.
رضا خیلی بیسکویت داشت.اسایشگاهش نیاوران بود که آن موقع بیابان مطلق بود و فقط یک خیابان اصلی.اتوبوسی قرمز و کرم ساعتی یک بار رد میشد.تازه مدرسه شروع شده بود.
روزی که رضا مرد.بعد از مدرسه رفته بودم پیشش،سوم دبستان مدرسه سوم اسفند،با روپوش سرمه ایی تک دکمه.15 مهر ماه سال 1351 و مثل همیشه با خوشحالی بیسکویت خریدم و بردم برایش با همان اتوبوس ولی در اسایشگاه.وجود ماشین پدرم و مرحوم پدرم که که تکیه داده و در فکر به کاپوت عقب ماشین.
پیاده که شدم.رفتم پیشش و گفت برو پیش رضا.رفتم.بیدار بود.چشمانش باز و لبخند داشت.بیسکویت را گذاشتم در دستش.دیدم رضا حرف میزند.گفت: دادایی (داداش) من چشمام دیگه نمی بینه.بیا این بیسکویت را خودت بخور.دیگر صدایش خیلی نا مفهوم شده بود.این آخرین جمله اش بود و من نمی دانستم.

بیسکویت را پس گرفتم و دکتر گفت پسرم.داداشت خسته است.گریه کردم و گفتم چرا چشماش نمی بینه.اشک که می ریختم پایین کراوات دکتر را گرفته بودم.پزشکش مرحوم دکتر بهجو بود.از دوستان پدرم.
پدرم امد و مرا بیرون برد.در حیاط.قدم میزد و چیزی نمی گفت.گویا لحظات اخر عمر رضا بود و من نمی دانستم.پدر گفت: ....جان اگر بدانی که جمعیت کره زمین چقدر میشد اگه همه آدمها تا ابد زنده بودند؟ دیگه تو این بیسکویت را نداشتی بخوری.این را گفت اما نخندید،اشک می ریخت.
دکتر پدرم را صدا زد.
بالای سر رضا که رفتیم.چشمانش بسته بود.قطرات سرم ولی آرام آرام می آمد.چشمم به قطرات سرم بود که دیدم دیگر در محفظه چکه نمی کند.لحظه مرگ دیگر ان قطره چکه نمی کند چون خون جریان ندارد.

رضا چشمانش بسته بود.بیسکویتی که دو ساعت قبلش خریده بودم در دستم عرق کرده بود.مرگ برادر جلوی چشم یک پسر هشت ساله.انقدر سنگین که تا سالها بیسکویت را در کنجه نگه داشتم.با عکس رضا.

دیگر کم حرف شده بودم و نسبت به کلمه داداش و اسم رضا حساس. روانپزشکان افسردگی شدید تشخیص دادند و به سختی سوم دبستان را گذراندم.
کم حرف و گوشه گیر.چشمان درشت رضا جلو چشمم بود.
تنها تولد خواهر کوچکتر در سه سال بعدش کمی مرا آرام تر کرد ولی مرگ جلوی چشمم بود تا امروز و لحظه ایی که چهل سال است مرا رها نمی کند.

21 آذر ماه 1382

.حتی وقتی در گوش جنازه پدرم در کف قبر،آیه قرآن خواندم گفتم بابا رفتی پیش رضا.

14 آدر ماه 1382
خود بابا هم سرطان پروستات داشت که به تمام جانش زده بود.ولی تا یک هفته قبلش روی پا بود.برگشته بودم ایران از 4 ماه قبلش.هرچه به من می گفت برگرد گرین کارتت باطل میشود.گوش نمی کردم.برای من آن کارت هیچ ارزشی نداشت.

20 آذر 1382

روزی که فوت کرد.صبحش داشت البوم عکس ها را نگاه می کرد.همه عکسها و داشت برای من شرح می داد و به عکس رضا که رسید.گفت: ای جان من.خواهم آمد...قلبم ندایی داد.به شوخی گفتم بابا از شمار بیسکویت خوران عالم کسی کم نمیشود ها.گفت: شاید هم بشود.قلب ندا می داد.فقط برایم آنقدر زود نبود که دو ساعت بعدش.برای یک چرت بعدازظهر کوتاه.آرام رفت و رفت و رفت و رفت.بسیار آرام.

وقتی آمبولانس امد دوست پزشکم را که برای صدور گواهی فوت صدا کرده بودم در گوشم گفت.خدا پدرت را دوست داشته،چون این قبیل بیماری ها مرگ سختی دارند.راحت ترین نوعش برای پدرت رخ داده و شکر گزار باش.شاید 6 ماه دیگر به سختی بسیار.ولی این بهترین اتفاق ممکن می توانست برای یک بیمار لاعلاج رخ دهد و شرح داد که چه میشد اگر در خواب قلبش نمی ایستاد و ماههای بعد به چه وضعیتی می رسید.شکر گذار بودم.خدا خودش همه چیز را بهتر می داند.هر کسی را به یک شکل دوست دارد.

مرگ رضا را دیده بودم.مرگ اردشیر بیست ساله را در پای جاده سرپل ذهاب وقتی ترکش خمپاره بطور مورب سر و گردن و نیمی از شانه و دستش را قطع کرده بود..یاد مرگ ستوان بیژن افتادم.اعزامی از برازجان یا به قول خودش برازجونی..بیژن مهندس راه و ساختمان بود.فارغ التحصیل پلی تکنیک،بیست و چهار سالش بود و نامزد داشت.ترکشی بزرگ به پشتش خورده بود و از پشت تا جلوی قفسه سینه اش را سوزانده بود و صدای آخرین نفسهایش در ظهر گرم سرپل ذهاب سال 1366 می پیچید.


همه اینها به کنار مهدی جان

مرگ رضا،چیز دیگری بود.معصومانه ترین،کودکانه ترین،مظلومانه ترین،غریب ترین حالت ممکن و بدترین زمان برای من.طوری که چهل است روز مردنم را انتظار می کشم.چنین مردن غریبی بقدری جانسوز است که نمی دانی ان هم برای یک کودک هشت ساله که برادر نوجوان 14 ساله اش را به غم انگیز ترین شکل ممکن به چشم می بیند.
عکس الان در کنارم هست.سه در چهار کنار عکس پدرم.در دو قاب کوچک روی میز.
الان ساعت پنج و ده دقیقه بعدازظهر است 29 آگوست.هوا ابری است.بادی می آید.
__________________
تنها خدا بود که می دانست!
حاجی جفرسون آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
13 کاربر از حاجی جفرسون بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-30-2012, 01:09 PM   #21
فرزاد
 
فرزاد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jan 2011
محل سکونت: جزیره کیش
پست ها: 5,073
تشکرها: 31,055
در 4,955 پست 27,261 بار تشکر شده
Points: 57,767, Level: 100
Points: 57,767, Level: 100 Points: 57,767, Level: 100 Points: 57,767, Level: 100
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نقل قول:
قصد ترک خانه اولیه اش را نداشت و نمیخواست که صبر و انتظار ما به سرانجام برسد
نقل قول:
آرزویم در آن لحظه آن بود که ای کاش مادرم هم در کنار ما بود. میدونستم که اگردرآلمان و پیش ما بود حتمآ در آن لحظه در کنار ما میبود.
کمان جان
فرشته ای بنام مادر وقتی از خانه دوم به خانه سوم هجرت کند اولین پروازش به سمت فرزندان و دلبندان و عزیزانش خواهد بود, پس یقین بدان که " آمد , دید و حض کرد"
پاینده باشی
فرزاد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
11 کاربر از فرزاد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-31-2012, 02:26 PM   #22
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Kaman نمایش پست ها

آری آنروز شیرینترین و تلخ ترین روز زندگیم با هم قرار ملاقات بسیار عجیبی گذاشته بودند و "دل تنگی" وحشتناکی در تنهائی غربت بسراغم آمده بود. یک روزی که هرگز فراموشم نخواهد شد!

با خواندن خاطره ی تولد پریسا جان به این عالم و مادر به عالم دیگر که خود تولدی دوباره ست بی اختیار اشک ریختم ؛ کمان عزیز همه ما یاد گرفته ایم در به دنیا آمدن شاد شویم و با از دنیا رفتن غمگین و این طبیعی ست و هر دو عالمی برای خود دارد که ناگفتنی ست !!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد و پاینده باشید .
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
9 کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-03-2012, 07:46 PM   #23
استقلال
 
استقلال's Avatar
 
تاریخ عضویت: Mar 2012
پست ها: 671
تشکرها: 1,874
در 637 پست 2,884 بار تشکر شده
Points: 2,345, Level: 29
Points: 2,345, Level: 29 Points: 2,345, Level: 29 Points: 2,345, Level: 29
Activity: 100%
Activity: 100% Activity: 100% Activity: 100%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي



راستش را بخواهید من نمی دانم چرا این قدر دلتنگم از این همه صدای اضافی بیزارم .دلم آرامش می خواهد . به قول دوستی دارم صبوری می کنم و شاید این یک امتحان باشد ....برایم دعا کنید ...دلم تنگ است ...تنگ شعر ...تنگ مسافرت ....تنگ قهقهه های شیرین ...تنگ حرف زدن با ....دلم بدجوری گرفته ....ناراحتم از اینکه همه این ها همین نزدیکی هستند ولی جبر ناجوانمرد روزگار بدجوری من را احاطه کرده ...اما حتما می گذرد ....
دوستی برایم پیامکی داد که فکر می کنم نوشتن آن اینجا خالی از لطف نباشد
...
همه چیز خوب است
آرام است
ساکن...
آن طرف آیینه من ایستاده ام
کسی به من زور نمی گوید
خودم هستم....
خودم
این حرف ها را از سر دلتنگی نوشتم اگر بخواهم جدی بگیرم دیوانه می شوم ...شماهم جدی نگیرید...

عزت زیاد




استقلال آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
7 کاربر از استقلال بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-03-2012, 08:24 PM   #24
هزارچهره
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
پست ها: 2,147
تشکرها: 19,945
در 2,122 پست 13,769 بار تشکر شده
Points: 33,505, Level: 100
Points: 33,505, Level: 100 Points: 33,505, Level: 100 Points: 33,505, Level: 100
Activity: 10%
Activity: 10% Activity: 10% Activity: 10%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Kaman نمایش پست ها
.
...فکر میکردم که از خوشحالی دستهایم میلیرزند. شاید هم دلهره نشناخته ای داشت همه وجودم را در بر میگرفت و من هنوز احساسش نمیکردم. کسی از حامگی خانمم و بچه دارشدن مان در ایران با خبر نبود. میخواستم که بعد از شهادت دو برادر در زمان جنگ, برایشان سورپریزی بزرگ باشد. گوشی را برداشتم و صفحه گردان شماره گیری تلفن را بحرکت در آورم. 0098 والی آخر.

نقل قول:
نوشته اصلی توسط حاجی جفرسون نمایش پست ها
...مرگ رضا،چیز دیگری بود.معصومانه ترین،کودکانه ترین،مظلومانه ترین،غریب ترین حالت ممکن و بدترین زمان برای من.طوری که چهل است روز مردنم را انتظار می کشم.چنین مردن غریبی بقدری جانسوز است که نمی دانی ان هم برای یک کودک هشت ساله که برادر نوجوان 14 ساله اش را به غم انگیز ترین شکل ممکن به چشم می بیند.
عکس الان در کنارم هست.سه در چهار کنار عکس پدرم.در دو قاب کوچک روی میز.
الان ساعت پنج و ده دقیقه بعدازظهر است 29 آگوست.هوا ابری است.بادی می آید.

نقل قول:
نوشته اصلی توسط استقلال نمایش پست ها
....برایم دعا کنید ...دلم تنگ است ...تنگ شعر ...تنگ مسافرت ....تنگ قهقهه های شیرین ...تنگ حرف زدن با ....دلم بدجوری گرفته ....ناراحتم از اینکه همه این ها همین نزدیکی هستند ولی جبر ناجوانمرد روزگار بدجوری من را احاطه کرده ...اما حتما می گذرد ....
از سر دلتنگی نامیرا چه دلنوشته هایی است اینجا
خداقوت
هزارچهره آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
7 کاربر از هزارچهره بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-03-2012, 08:57 PM   #25
eng-ermia
 
eng-ermia's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jul 2010
پست ها: 406
تشکرها: 1,353
در 322 پست 1,004 بار تشکر شده
Points: 9,351, Level: 65
Points: 9,351, Level: 65 Points: 9,351, Level: 65 Points: 9,351, Level: 65
Activity: 5%
Activity: 5% Activity: 5% Activity: 5%
پیش فرض پاسخ : از سر دلتنگي

نقل قول:
نوشته اصلی توسط namira نمایش پست ها
ديشب

آواز کــه خــوانــد تــازه فهمیــدم،

تو را بــا او اشتبــاهــی گــرفتــه ام ، پدر !
بغضم ترکید!!!
__________________
سرور لایو


راه اندازی پخش زنده اینترنتی (تلویزیون اینترنتی)


ارائه سرور مجازی و سرور اختصاصی ارزان
eng-ermia آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
7 کاربر از eng-ermia بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع آغازگر موضوع انجمن پاسخ ها آخرین ارسال
دوستان خوب لطفا برگرديد مرجان موضوعات مورد بحث 53 02-12-2011 01:39 PM


ساعت جاری 05:26 PM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT