آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار ادبیات > نوشته های کوتاه ادبی

پاسخ
    نمایش ها: 3072 - پاسخ ها: 2  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 09-09-2010, 08:25 PM   #1
مرتضی
 
تاریخ عضویت: May 2009
پست ها: 2,329
تشکرها: 15,484
در 2,080 پست 10,717 بار تشکر شده
Points: 23,622, Level: 94
Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94 Points: 23,622, Level: 94
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض آقا مهدی زیگزاگدوز - اکبر سردوزآمی

از وقتی که آقا مهدی زیگزاگدوز کارخانه دار شده بود نه خواب داشت نه خوراک. البته این چیزی که آقا مهدی اسمش را گذاشته بود «کارخانه» یک کارگاه کوچک دو و نیم در دو و نیم بود با یک میز برش به طول و عرض یک در یک و نیم و یک چرخ خیاطی مشکی سینگر و یک زیگزاگدوز زهوار دررفته و آن چرخ خیاطی دستی که جهیزیه زنش حوری بود و آقا مهدی یک دینام کوچک بهش وصل کرده بود.

فکر کارخانه داری تقریبا دو ماه و نیم مانده به پاییز به ذهنش رسید؛ یعنی همان روزی که صاحب کارش پس از یک هفته ایرادهای بنی اسرائیلی، از کارگاه بیرونش کرد تا مثل سالهای قبل تمامی این دو ماه و نیم را که از کار خبری نبود، آقا مهدی ناچار شود توی خیابانها پرسه بزند و توی قهوه خانه ها بنشیند و سیگار دود کند.

آن روز وقتی صاحب کارش حسابش را گذاشت روی میز و گفت: «فعلا یه هفته ای تعطیل کن»، آقا مهدی انگشت اشاره اش را به سوی او گرفت و توی چشمهاش گفت: «من اون دهنتو...!» و از کارگاه بیرون زد و پله های پاساژ اقبال را سریع پشت سر گذاشت و از پاساژ بیرون زد و گفت: «من باید یه کارخونه دار بشم تا هر فلان نشوری این طور باهام رفتار نکنه.» و از همان موقع همه اش گوش بزنگ بود تا یک مغازه کوچک توی یکی از پاساژهای شاه آباد دست و پا کند و همین بند و بساطی را که حالا داشت، توش پهن کند.

البته آقا مهدی پول و پله ای نداشت، اما حساب کرده بود که می تواند با تنها داراییش که یک قالی دوازده متری «لاکی» بود، پول یک زیگزاگ و چرخ خیاطی دست دوم را بدهد و مثلا یک میز برش و اطو تهیه کند. کرایه ماه اول مغازه اش را هم می توانست از دوست و آشناها بگیرد.

اتفاقا روزی که آقا مهدی به تنهایی وسایلش را با هن و هن از پله های پاساژ علمی، تا طبقه ششم برد و میز برش را کنار پنجره قرار داد و میز اطو و چرخ خیاطی و زیگزاگ را هم به فاصله نیم متر آنطرفتر، و رفت تا خانه که همین چرخ خیاطی دستی حوری را بیاورد، چرخی که هنوز روی مهتابی بود و آقا مهدی نمی دانست کجای این کارگاه فسقلی جاش بدهد، اولین بچه اش که «محمد» شده بود و حالا دو ماهه بود، آن روز تازه قدم به جهان گذاشته بود با چشمهای کوچکش خیره شده بود به هیئت آقا مهدی، طوری که او را واداشت تا بگوید: «به خاطر تو هم که شده باید کارخونه دار بشم!» و گونه اش را بوسید و چرخ خیاطی را از گوشه اتاق برداشت و وسط اتاق گذاشت و جلو این تازه چشم به جهان گشوده حوری را بوسید و گفت: «قربونت برم.» و با چرخ راه افتاد. و حالا که درست دو ماه از این جریان گذشته بود، آقا مهدی دم به دم به خودش می گفت: «عجب ... خوردم!» و می گفت: «اصلا منو چه به کارخونه داری؟» و عصبانی می شد و قیچی «دوبچه» ای را که در اثر کهنگی بچه هایش از روی آن محو شده بود برمی داشت و بالا می برد، اما قبل از این که توی سر زیگزاگ بکوبد، به خودش نهیب می زد که: «اگر بزنی دهنت سرویسه.» و آنوقت دندانهایش را بر هم می فشرد، آنقدر که استخوانهای فکش بیرون می زد و قرچ قرچ دندانهایش را می شد شنید، و بعد قیچی در هوا مانده را کنار تشکچه ای که در واقع یکی از بالشتهای کهنه خانه بود و دست پخت زنش حوری، می گذاشت و نفس عمیقی می کشید و می گفت: «آدم باس حوصله داشته باشه. خب، کارخونه داری که به این راحتی ها نیس.» ولی چون نمی توانست خودش را آرام کند، بلند می شد پنجره را باز می کرد می رفت روی مهتابی و چند دقیقه ای به تماشای آدمها می ایستاد و به تماشای ماشینها که توی خیابان شاه آباد ردیف ایستاده بودند، بعد دوباره یاد زیگزاگ می افتاد و یاد کارهای مانده اش و می دید چاره ای ندارد جز این که خون دل بخورد تا شاید نحسی زیگزاگ برطرف شود و بتواند لااقل این صد دست نوزاد را بدوزد.

گفت: «به من میگن آقا مهدی زیگزالدوز!» و آمد تو، پشت زیگزاگ نشست و خیره شد به رنگ سبزی که با همه سائیدگیش هنوز در گوشه و کنار زیگزاگ بود، گفت: «هر چی می کشیم از نداریه. اگه مام وضعمون خوب بود و می تونستیم یه زیگزال روغنی بخریم، اینهمه بدبختی نداشتیم.» و دوباره به لکه های سبز هنوز مانده روی صفحه نگاه کرد.

البته آقا مهدی آنقدرها ناشی نبود که با همان نگاه اول نتواند بفهمد که فاتحه این زیگزاگ خوانده شده است، اما خوب، با چهارصد تومانی که آقا مهدی داشت، بهتر از این را نمی توانست دست و پا کند. حالا اگر قالی اش را همان پنج هزار تومان که خریده بود می فروخت، اوضاع کارگاهش بهتر از اینها می شد. اما کارخانه دار شدن، آن هم فقط با دوهزار و هشتصد تومن و در سال 1352 دیگر بهتر از اینها نمی شد.

دکمه دینام را فشار داد. پاش را آرام گذاشت روی پدال گاز و گوش داد. غژ غژ می کرد. صدای اضافی بود، فهمید، مال دریچه سمت راست بود. همان که جلوی قلاب را می پوشاند و به مرور زمان آنقدر کج و معوج شده بود که حالا آقا مهدی بایستی میله نازک پایینش را بیرون بکشد و دریچه را بردارد و روی موزائیک کف کارگاه بگذارد و با چکشی که توی کشو میز اطو بود آنقدر روش بکوبد تا پس مانده رنگهاش هم بریزد و بالاخره بفهمی نفهمی آنقدر صاف و صوف شود که آقا مهدی با حوصله کامل آمد، نشست روی نیمکت و دریچه را جا انداخت و میله اش را فرو کرد توی همانجاش که باید، دیگر آن صدای غژ غژ را ندهد و به جاش تالاق تالاق کند.

گفت: «زیاد مهم نیس. مهم دونه ول دادنشه.» و خم شد و از روی دمقیچی های کنار پاش تکه ای برداشت و زیر پایه گذاشت و آرام گاز داد. گفت: «جون مادرت یه امروزو اقلا دونه ول نده!» و دوخت را نگاه کرد. ول داده بود، آن هم ده دوازده تا به فاصله دو سانت و پشت سر هم.

آقا مهدی شروع کرد به سوت زدن و دمقیچی دیگری زیر پایه گذاشت و آچار پیچ گوشتی را گذاشت پشت قلاب سمت راست و کشید طرف خودش و فلکه را با دست گرفت و آرام چرخاند. قلاب بالا آمد و زیر سوزن قرار گرفت. حواسش دقیقا به سوزن رو بود که پایین می آمد و قبل از این که نخ قلاب را بگیرد، قلاب برگشت سر جای اولش. گفت: «آهان، این دفعه دیگه تقصیر توئه، نامرد!» به سوزن رو گفت و آچار سوزن را از جعبه ابزار برداشت و پیچش را شل کرد و سوزن را کمی پایین کشید و پیچ را سفت کرد و آرام گاز داد. صاف می دوخت. دمقیچی دیگری برداشت و دوخت. درست شده بود. لبخند زد. گفت: «نوکرتم.» و میله سوزن را بوسید. لبش روغنی شد. سرآستینش را کشید روی لبش. گفت: «می دونستم با من یکی را می آی.» و آچارها را سر جاش گذاشت و بلند شد. رفت طرف میز برش.

اگرچه آقا مهدی زیگزاگدوز بود، اما برش نوزاد را هم می توانست بزند. سه دسته کار برش زده روی میز بود. شلوارهای سفید را برداشت و گذاشت روی زیگزاگ و نشست و شروع کرد به دوختن.

آقا مهدی زیگزاگدوز را همه برشکارهای شاه آباد می شناختند. هرجا صحبت از او می شد می گفتند: «لامسب پاشو که می ذاره رو گاز، تا وقتی سری کارش ته نکشه ورنمی داره!» وقتی آقا مهدی پاش را می گذاشت روی گاز، صاحبکارها قند توی دلشان آب می شد، برشکارها می گفتند: «دست مریزاد!» و دست دوزها: «وای از دست این آقا میتی که سرمونو برد.» و او همانطور که می گفت: «نوکرتم» با پای راستش گاز می داد و با دست چپ کارها را یکی یکی برمی داشت، می داد به دست راست و در ضمن کمکش می کرد تا بتواند کار را بگذارد زیر پایه و آنوقت می رفت سراغ یکی دیگر.

از همه مهمتر انگشتهای آقا مهدی بود که عجیب کار می کرد و هیچ زیگزالدوزی هنوز نتوانسته بود این طور انگشت سبابه اش را لای کار بگذارد و با شست و انگشت میانه لبه کار را میزان کند. یا مثلا درست، سر بزنگاه کار بعدی را از دست چپ بقاپد و بقاپد، تا وقتی که دیگر توی دست چپ چیزی نماند و او نفس راحتی بکشد و برود سراغ دسته کار بعدی.

این سری آبی روشن بود. نخهاش را برداشت و پاره کرد و انداخت توی کارتن جلو زیگزاگ و خم شد و از همانجا دو تا نخ آبی روشن برداشت و گذاشت جای نخهای قبلی. نخ روشن را عوض نکرد چون هنوز آنقدرها پول نداشت که برای هر کار، نخ رنگ خودش را تهیه کند. شلوارهای آبی را برداشت، گذاشت روی زانوش. اول باید آرام گاز می داد تا گرهی که به نخها زده بود بگذرد. بعد می توانست کار را شروع کند. و کرد. حالا همانطور که گاز می داد و درزهای شلوارهای نوزاد را می دوخت، می خواند: «یه نوزادی برات بدوزم با زیگزال اوراقم، جونم با زیگزال اوراقم.» و شلوارهای دوخته شده را توی کارتن انداخت و: «یه نوزادی برات بدوزم با زیگزال اوراقم، جونم با زیگزال اوراقم. دل میگه بدوز بدوز، منم میگم بدوز بدوز برو...» تق! زیگزاگ ایستاد. آقا مهدی دستش را گذاشت روی فلکه. نمی چرخید. خواست برعکس بچرخاند، نچرخید. فهمید، پیچ های یاتاقان شل شده بود. بایست شلوار را از زیر «کارپیشبر» در می آورد. نمی شد، فلکه اصلا نمی چرخید. دریچه سمت چپ را باز کرد، دست گذاشت روی یاتاقان. داغ کرده بود. با کف دست ضربه ای بهش زد. صدا کرد. فلکه را یکی دو دور چرخاند. شلوار را درآورد و گذاشت روی نیمکت. آچار را برداشت، یاتاقان را میزان کرد و پیچهایش را سفت کرد و نرم گاز داد. دوباره دونه ول می داد. گفت: «ای مسبتو!» و سعی کرد به قیچی دست نزند. آرنج دست راستش را روی میز گذاشت و بند سوم انگشت سبابه اش را میان دندان گرفت و فشرد و به جای دندانهاش نگاه کرد. بعد زل زد به آسمان و به شب که در راه بود و به کارهایی که می بایست یک روزه دوخته می شد و هنوز پس از هفت روز روی میز مانده بود و اگر امشب تحویل نمی داد، با این یکی هم مثل صاحب کارهای قبلی دعواش می شد. گفت: «ای میت...!» و کوبید روی میز، محکم. دستش درد گرفت. پنجه اش را باز و بسته کرد. موهای سبیلش را گرفت، کشید جلو و نگاه کرد و آرام ولش کرد. یکی از موها مثل یک خط منحنی جدا ایستاد. گرفتش و با یک تکان کند، گفت: «جون مادرت، انقدر ادا درنیار. اگه پیش این حسین آقا هم بدقول بشم، آبروم میره و دیگه هیچکس بهم کار نمیده، لامسب!» و پاش رو کوبید روی گاز و فرررر.

دوباره دریچه را باز کرد، یاتاقان را هم، و بهش تقه زد. فلکه را چرخاند. آچار را گذاشت پشت یاتاقان و فشار داد. پیچها را سفت کرد. فلکه را چرخاند. سوزن و قلابها میزان بودند. وقتی می خواست پیچها را کاملا سفت کند، یاتاقان تکان خورد. می بایست دوباره بازش می کرد، ولی دیگر حوصله اش را نداشت. گاز داد. نمی دوخت. زد زیر آواز: «امان امان، امان ا ا ا مان!» بلند شد، رفت طرف پنجره. روی بام روبرو، آن دورها پسرکی بادبادک هوا کرده بود و نگاهش به آسمان بود. آقا مهدی گفت: «کاش فانوس هم بهش می بستی.» با خودش گفت، بعد داد زد: «هی ازگل خان، هی!» و رفت روی مهتابی و خم شد روی نرده. خیابان پر از ماشین بود و پر از صدای بوق و پیاده رو پر از آدم. تکه سنگ کوچکی از کنار پاش برداشت و ایستاد به تماشای پیاده رو. سه مرد با هم قدم برمی داشتند، یکی شان تاس بود و کراواتی. تا آمد سنگ را با تاسی سر مرد میزان کند مرد از زیر مهتابی گذشته بود. ایستاد. دو تا بچه گذشتند و یک زن چادری. به سمت چپ، به آن دورها نگاه کرد. کسی توجهش را جلب نکرد. زنی با لباسهای تر و تمیز و قدمهای آرام می آمد. آقا مهدی لبخند زد، گفت: «گوگولی، گوگولی!» و خیره به اندام زن ماند و به موهای طلایی رنگی که آقا مهدی می توانست سیاهی وسط سرش را هم ببیند. دو قدم مانده بود که زن درست زیر مهتابی قرار بگیرد و زیر دست او که سنگ را انداخت. سنگ قوس برداشت و از کنار بازوی چپ زن رد شد. سنگ دیگری برداشت. حالا مهم نبود که طرف کیست. مهم این بود که سنگ، صاف بخورد توی سرش. و خورد. آقا مهدی پس کشید و لبخند زد. و غش غش خندید و آمد توی کارگاه و دوباره خندید و سنگ را مجسم کرد و طرف را که تکانی خورد و به بالا نگاه کرد، و خندید، با صدای بلند و دوباره یاد زیگزاگ افتاد و یاد کارهایش.

روی میز زیگزاگ نشست و به چرخ خیاطی سینگر نگاه کرد و به سوسکی که کنار پایه اش جا خوش کرده بود و شاخکهاش را تکان می داد. گفت: «پیشد، پیشد!» و بعد خیره شد به نقطه ای نامعلوم و گوش سپرد به خش خش های ماشینهای بافندگی که توی کارگاهش پیچیده بود و به صدای کارگری که سعی می کرد مثل «سوسن» بخواند: «... مردم آزاری مکن...» گفت: «گوش میدی؟ با توئه.» به زیگزاگ بود. گفت: «ببین لامسب، این سیا برزنگی،» سینگر را می گفت: «اقلا بیست سال کار کرده و هنوز هم که هنوزه خم به ابروش نیومد، اون وقت تو خان پیزی، هی عشوه خرکی میای. آخه لامسب، خدا نکرده به تو میگن یاماتو.» و دوباره نشست پشتش و کمی باهاش ور رفت. نشد. صداهای اضافی می داد. گاهی قلابها به هم می خوردند، گاهی سوزن نخ قلاب را نمی گرفت و این آنقدر تکرار شد که آقا مهدی دیگر کلافه شد و گفت: «فردا یه جفت قلاب برات می خرم، ولی اگه بازم کرم بریزی دیگه دهنتو ...!» و با لگد کوبید روی پدال و بلند شد، پریز را از برق کشید، کتش را از روی میز برداشت و از کارگاه بیرون زد.

راهرو بوی کثافت می داد. توی راهرو یک ردیف کارتن مواد روی هم چیده شده بود. آقا مهدی از راهرو پیچید و پله ها را پایین رفت. جلو پاساژ پسر بچه چهارده ساله ای گفت: «سلام آقا میتی.»

«سلام.»

«آقا میتی دستدوز می خوای؟»

«آره سراغ داری؟»

«یکی هس. خیلی کاریه، آقا میتی! کارش حرف نداره! اونجا که بود روزی صد تا ژاکت زنونه رو دکمه می دوخت. تازه بیشتر مادگیهاشو هم خودش باز می کرد. خلاصه خیلی کاریه! برده بودمش پیش امیرخان، ولی نگرش نداشت. همه دستدوزاش دخترن، دیدی شون که؟ همه ش می گرده دنبال دختر ارمنی ها. وقتی بردم پیشش گفت، نه نمی خوام! گفتم مگه خودت نگفتی؟ گفت این پیره! می خواستم بگم ... خلاصه قبولش نکرد. گفت پیره یعنی خب پیر هم هس، اما کاریه آقا میتی! تو هم که کارشو میخوای، هان؟»

گفت: «صب بیارش.» و راه افتاد.

پسر گفت: «راسی، آقا میتی...»

ایستاد. پسر گفت: «میگما، راستش طرف خاله خودمه. می دونی، وضعش زیاد خوب نیس، یعنی از تاریکی می ترسه. اگه میشه قبل از این که هوا تاریک بشه، بفرستش بره؛ ثواب داره؛ راه دوری نمی ره.»

گفت: «صب بیارش.»

«نوکرتم آقا میتی.»

آقا مهدی راه افتاد. پسر هم.

پسر گفت: «میری طرف بهارستان، نه؟»

«آره.»

«خونه ت طرفای آهنگه، نیس؟»

«همون جایی که سبزی کاری و اینا هس؟»

«آره.»

«ما یه روز اونجا چن تا کدو دزدیدیم، خیلی خوشمزه بود. ریز بود، مزه خیار می داد. ولی چشت روز بد نبینه، آقا، ما هنوز اولی رو نخورده بودیم که دیدیم شَرَق! یه چیزی خورد پس کله مون. برگشتیم. بیلو که دست یارو بپاهه دیدیم، زرد کردیم و یه دفه دیدیم تو احمدیه هستیم. جان تو از اونجا تا احمدیه رو یه ضرب دویدیم. یارو یه هیولایی بود.»

«آهان...»

«چیزه، راسی کارات روبراه شده؟»

«آره فقط این زیگزاله اذیت می کنه.»

«درس میشه ایشالله. میگما، این خاله ما خیلی زن خوبیه. می دونی آقا میتی، دلسوزه، ولی بیچاره تنها عیبی که داره اینه که از تاریکی می ترسه. دیوونه نیستا. اما خب، توی اتاق خودش هم که هس، برقشو تا صب روشن میذاره. برا این بود که گفتم ملاحظه شو بکن. از وقتی شوورش مرده، اینجوری شده. بچه هاش هم همه شون رفتن دنبال زندگی خودشون. دنیاس دیگه آقا میتی. خب دیگه با اجازه ت من از اینوری می رم.»

و دستش را دراز کرد. آقا مهدی باهاش دست داد و گفت: «قربونت!» و از ظهیرالسلام گذشت و از جلو دبیرستان شاهدخت و دوباره یاد کارهای نیمه تمامش افتاد و اگرچه سعی می کرد دیگر بهش فکر نکند، اما نمی توانست. اگر می دانست که امشب می تواند درستش کند برمی گشت و تا نصف شب هم که شده بود، توی کارگاهش می ماند. اما می دانست که نمی شود و حالا که توی صف اتوبوس ایستاده بود، به فردا فکر می کرد و به صاحب کارش که حتما می آمد و داد و بیداد راه می انداخت. گفت: «لامسب هر کاری که بکنی باز با این ... طرفی.»

اتوبوس آمد ولی تا آقا مهدی رسید جلو صف، پر شده بود و در بسته. عصبانی شد و راه افتاد. از میدان گذشت و پیچید سمت راست بطرف سرچشمه. چند قدمی که رفت، برگشت و راه آمده را تا شاه آباد طی کرد و جلو سینما اروپا ایستاد و به عکسهایی که توی قاب، سمت چپ سینما بود نگاه کرد و بعد از جلو سینما حافظ و سعدی گذشت و از چهارراه مخبرالدوله، کوچه مهران را رد کرد و رفت تو لاله زار که شلوغ بود و بوی «سوسن» را می داد و بوی «آغاسی» را و «سنده کباب» را که آقا مهدی خیلی دوست داشت و فقط روزهایی که با زنش بیرون می آمد دو تا می خرید، لای نان می گذاشت و همانجا کنار پیاده رو می بلعیدند و بعد راه می افتادند توی لاله زار و اگر فیلم هندی نبود، بیلیت یکی از همین فیلمهای ایرانی را می خریدند و می رفتند تو، همانموقع که توی سینما نشسته بودند، همه حواس آقا مهدی به این بود که هر وقت صحنه های ناجور شروع شود، یک جوری حواس حوری را پرت کند تا نکند خدای نکرده هوایی شود و فیلش هوای هندوستان کند.

جلو تئاتر نصر ایستاد. سرسری نگاهی به عکسها انداخت. رفت جلو گیشه. صدای مردی توی گوشش پیچید: «سوسن خواننده محبوب شما...» دست کرد توی جیبش، پنجاه تومنی را بیرون آورد. جیب دیگرش را گشت، سه تومن بیشتر نبود. یاد قلابهای زیگزاگ افتاد. دید برای خریدنش بیست تومن هم کم دارد. منصرف شد. رفت آنطرف خیابان و از کوچه ای که چند قدم پایینتر بود پیچید تو سعدی.

سرش حسابی درد گرفته بود، انگار یک چیزی توی کله اش قلنبه شده بود. اتوبوس که آمد، سوار شد و رفت طبقه بالا روی آخرین صندلی نشست و دستش را روی صندلی جلو گذاشت و سرش را روی دست و دیگر چیزی نفهمید تا وقتی که کسی گفت: «بلن شو داداش!»

چشمهایش را باز کرد. مرد گفت: «آخرشه داداش.»

چشمهایش را مالید و دوباره مالید و بلند شد و خواب آلود طول اتوبوس را طی کرد و از پله ها پایین رفت و بیرون زد.

هوا خنک بود، اما با این همه نمی توانست خواب را از چشمهای او براند. همانطور خواب آلود از یکی دو کوچه گذشت و وارد کوچه باریکی شد و در انتهای کوچه، جلو در زرشکی رنگی ایستاد و کلید را از جیب شلوارش بیرون آورد و کورمال کورمال توی سوراخ فرو کرد و پیچاند و وارد شد و رفت توی اتاق کوچکی که زنش حوری نشسته بود و داشت محمدش را می خواباند.

حوری گفت: «سلام.»

آقا مهدی چیزی شبیه سلام گفت و کفشهایش را کنده نکنده، رفت گوشه اتاق دراز کشید و چشمهایش را بست و حتی ندید که زنش سر بچه داد کشید که: «ای زهر مار، بگیر بخواب!» فقط صبح در خواب و بیداری صدای گریه بچه را می شنید و صدای حوری را که می گفت: «مرض، خفه شو!» و می گفت: «آقا واسم کارخونه دار شده. صبح سحر بلن میشه میره بیرون تا بوق سگ. تازه اون وقت هم که میاد، نه سلامی، نه علیکی، مثل مرده پهن میشه رو زمین. از همون اول می دونستم که وقتی کارخونه دار بشی، دیگه محل سگ هم به من نمی ذاری. منو بگو که گذاشتم فرش زیر پامو بفروشی. باید مثل زنای سلیطه به جونت می افتادم. حقت همین بود. منو بگو که چرخ خیاطی خودمو دادم بهش که کارخونه آقا لنگ نمونه. به گور پدر هر چی کارخونه داره. خفه شو توله سگ!» صدای بچه بلند شد. آقا مهدی چشمهاش را باز کرد. بچه گوشه اتاق نعره می زد و حوری با پیراهن گلدار بلندش وسط اتاق نشسته بود و قوری را گرفته بود زیر شیر سماور.

گفت: «مردم کارخونه دار میشن که به زن و بچه شون بهتر برسن، آقا از وقتی کارخونه دار شده، اصلا انگار نه انگار که کسی توی این خونه س.» برگشت طرف او: «مگه دیروز نگفتی میای می بریم دکتر؟ پس کدوم گوری رفته بودی؟»

«نتونستم.»

«نتونستی؟ نتونستم. بگو دیگه وضعم خوب شده! نتونستم. نتونستی؟ بعله دیگه، آقا اونقد سرش شلوغه که دیگه نمی تونه به زن و بچه ش برسه. بگو دستدوزا دورمو گرفتن!» و استکان نعلبکی را کوبید وسط سینی.

آقا مهدی گفت: «اون بچه رو ساکتش کن!»

حوری موهاش را چپاند زیر روسری و گفت: «به من چه! گور پدر بچه و باباش.»

آقا مهدی بلند شد. رفت طرف بچه. بلندش کرد و: «پیش پیش پیش، نه، نه، نازی مامانی، نازی، نازی...»

گفت: «بدش به من!» و بچه را از او قاپید و دوباره نعره بچه بلند شد.

آقا مهدی گفت: «والله، به خدا، اصلا اینجور که تو میگی نیس. الان یه هفته س که دوباره زیگزال خراب شده. اگه می بینی خلق و خوی درس حسابی ندارم مال اونه.»

«به من چه؟ چرا هر چی میشه، اوقات تلخیت رو واسه من میاری؟»

«چه اوقات تلخی ای؟ خب دیشب خسته بودم، سرم درد می کرد.»

«آره جون عمه ت! تو گفتی و من هم باور کردم. انگار من خرم.»

«بابا لامسب انقد ور نزن اول صبحی!»

«ور خودت می زنی...»

«می زنم تو گوشتا.»

«بیا بزن، بیا، گور پدر هر چی کارخونه داره...»

«بچه رو ساکت کن!»

«نمی خوام، بتو چه! تو که دیگه با بچه ت کاری نداری. الان یه ماهه که نه روز داریم نه شب. ده دفه بهت گفتم بیا یه سری بریم خونه مامانم، نیومدی. در هفته یه جمعه داشتیم، اون هم که دیگه آقا کار می کنه. چیه؟ کارخونه دار شده. این هم شد زندگی؟»

«به جون تو، به جون ممد، تو این مدت همش تو کارخونه بودم. خب کارخونه داری که به این راحتی نیس. آدم پدرش درمیاد تا بتونه صنار پول درآره. اونوخ که چرخا درس بود، دستدوز نداشتم و مجبور بودم خودم دستدوزی کنم. حالا که دستدوز قراره بیاد چرخا خرابه.»

«خر خودتی!»

آقا مهدی سرخ شد. دندانهاش را بر هم فشرد، کتش را برداشت و از خانه بیرون زد و قبل از این که در حیاط را باز کند، شنید: «من امروز میام چرخ خیاطیمو میارم خونه.» آقا مهدی لحظه ای ایستاد، به زنش نگاه کرد و راه افتاد.

جلو پاساژ که رسید پسر را دید.

«سلام آقا میتی. دیر کردی. خالمو آوردم. بالا نشسته. از دیشب که بهش گفتم پهلو آقا میتی واست کار پیدا کردم انگار نخوابیده بود. صب کله سحر اومد در خونمون که بریم.»

جلو پله ها رسیده بودند. پسر عقب کشید تا آقا مهدی جلو برود. گفت: «بیچاره عینکش شیکسته. می ترسید مثلا نتونه نخ تو سوزن کنه و تو بگی نمی خوامش. بهش گفتم، بابا بی خیال این آقا میتی از خودمونه، کارگره. گفت آخه می ترسم مثل اون یکی ... گفتم بابا ایوالله، تو آقا میتی ما رو با اون نامردا یکی می کنی؟ خلاصه دسته عینکشو با چسب اوهو واسش چسبوندم تا خیالش راحت بشه.»

به راهرو طبقه ششم رسیده بودند. پسر گفت: «ولی خودمونیم آقا میتی، توام تو این همه دکون درس رفتی کنار مستراحو اجاره کردی؟»

آقا مهدی به پیرزن که با چهره چروکیده جلو کارخانه نشسته بود نگاه کرد و به گلهای ریز چادرش. پسر گفت: «خاله جون، آقا میتی که می گفتم ایناهاش.» و قبل از این که پیرزن سلام کند گفت: «از اون بامعرفتاشه. خلاصه پاساژ علمیه و همین یه آقا میتی. خیالت از همه بابت راحت باشه. بهش سفارشتو کردم. گفتم قبل از این که هوا تاریک شه ولت می کنه. عوضش توام هر کاری بود واسش بکن. نخ کشی، دکمه دوزی، از بابت عینکم خیالت راحت باشه. ایشالله آقا میتی وضعش خوب میشه، خودش واست یه دونه نوشو می خره.»

آقا مهدی در را باز کرد و وارد شد. پسر گفت: «برو تو خاله جون.» و گفت: «خب آقا میتی، با اجازه ت، خداحافظ.»

«خداحافظ.»

و برگشت و گفت: «راسی ناهار که آوردی، هان؟»

پیرزن گفت: «آره.»

آقا مهدی گفت: «بیا مادر، اونجا پشت چرخ بشین.» و کارها را از توی کارتن برداشت و گذاشت روی چرخ: «اینها رو نخ کش کن. نخ کش هم همونجا توی کشو هس.»

پیرزن چادرش را برداشت و به میخی که پشت در بود آویزان کرد. دستمال کوچکی را هم که غذا توش بود، همانجا روی میز گذاشت. گره لچک سفیدش را محکم کرد. موهای حنایی رنگش را که روی پیشانیش افتاده بود زد زیر روسری. توی نگاهش یک جور وحشت بود. وحشت پذیرفته نشدن. یا شاید وحشت از شب که پسر گفته بود و بالاخره می آمد.

آقا مهدی به زیگزاگ نگاه کرد. پولهای جیبش را یک بار دیگر شمرد. پنجاه و سه تومن بود. فکر کرد «اگر قلاب گرون نشده باشه، باز هم کمه.» و از توی کشو میز برش دو تا ده تومنی و یک دو تومنی برداشت. ابزارفروشی ساعت هشت و نیم باز می شد. حالا هنوز هشت هم نشده بود. کنار میز برش ایستاد و به پیرزن چشم دوخت و به عینکش که شیشه هاش شبیه ته استکان بود و به دستهاش که می لرزید و قوت نداشت تا سوزن را توی دوخت زیگزاگ فرو کند.

«کجا کار می کردی، مادر؟»

پیرزن گفت: «چیزه، توی چیز... توی... او پاساژه اسمش چیه؟ همون که دو طبقه س. اونور خیابون. از کارم راضی بود. ساعت کارش زیاد بود. می خواست تا هفت شب کار کنم. گفتم من نمی تونم تو تاریکی برم خونه. گفتم چشام نمی بینه. یعنی سوزنو می تونم نخ کنم، ولی توی تاریکی...» وحشت توی نگاهش دوید: «ناصر گفت شما مرد خوبی هستین. گفت، شما تا هفت شب نگرم نمی دارین. من کارم خوبه. مزد زیاد نمی خوام. هرچقدر خواستی بده. فقط قبل از غروب بذار برم.» و بغض آلود گفت: «هر چی گفتم، آقا مصطفی، تو رو خدا بذار برات کار کنم... گفتم من که خون طمع نیستم، فقط نمی تونم تا شب بمونم. گفتم به جای این یه ساعت که زود میرم از مزدم کم کن، گفت نه، ما همه کارگرامون تا هفت می مونن.»

حالا پیرزن یکبند حرف می زد. از شب می گفت و از تاریکی و از وحشت که توی نگاهش بود و از صاحبکارهایی که یکی یکی عذرش را خواسته بودند و انگار همه اینها را برای این می گفت تا قلب آقا مهدی فشرده شود و فشرده تر و سوزشی درون سینه اش حس کند و از کارگاه بیرون بزند و از راهرو هم و توی پاگرد کنار پنجره بایستد و دندانهایش را بر هم بفشارد و بزاق دهانش را فرو دهد و خیره شود به چشمهای کوچک و میشی خودش که روی شیشه پنجره مانده است تا وقتی که بشنود: «پس چی شد این کارای ما؟»

حسین آقا بود. با قد کوتاه و شکم جلو آمده و سر طاس.

گفت: «زیگزال خرابه.»

«ما رو مسخره کردی؟ صد تا کارو یه هفته س که آوردی انداختی اونجا. خب اگه نمی تونی بیخود مردمو علاف نکن مرد حسابی!» و پیچید توی راهرو، آقا مهدی هم، گفت: «امروز دیگه حتما بهت میدم. الان می خوام برم واسش قلاب بخرم.»

«مگه ما منتر توایم بعد از یه هفته؟»

و در را باز کرد و رفت تو و با عجله کارها را از توی کارتن جمع کرد و گذاشت روی میز. آقا مهدی گفت: «حسین آقا امروز دیگه حتمیه!»

«نمی خوام. میدم به یکی دیگه. انگار نوبرشو آورده. چیزی که فراوونه مزدی دوزه.»

آقا مهدی رفت جلو که دستش را بگیرد و نگذارد کارها را ببرد، اما پشیمان شد، گفت: «حسین آقا ورشون ندار، میگم امروز دیگه حتما بهت میدم!»

«برو عمو، مسخره کردی!» و رفت طرف پیرزن و کارها را از جلوش برداشت و آن یکی را هم که دست پیرزن بود گرفت.

پیرزن گفت: «داشتم نخ کش می کردم. بخدا...»

آقا مهدی به حسین آقا نگاه کرد و به چشمهاش که درشت بود و به کارها که توی بغلش بود، گفت: «نصف کاراشو کردم.»

«کردی که کردی! شب بیا حساب کنیم.» و رفت بیرون. آقا مهدی لحظه ای ایستاد و بعد یکی از کارها را که از بغل حسین آقا افتاده بود جلو در، برداشت و انداخت توی راهرو.

پیرزن گفت: «حالا من چکار کنم؟»

«من چه می دونم، هر غلطی دلت می خواد بکن!» بلند شد. طوری که زن وحشتزده از جا بلند شد، چادرش را برداشت و از کارخانه بیرون زد.

آقا مهدی دنداهاش را بر هم فشرد و یک دفعه قیچی را برداشت و کوبید روی زیگزاگ و کوبید، و دوباره، و باز هم، و قیچی را بالا برد و با تمام قدرت کوبید؛ جرقه ای پرید. قیچی را انداخت زمین و ایستاد. عرق کرده بود. نفس نفس می زد. رفت طرف میز برش. دست کرد توی جیب کتش. پاکت سیگار را بیرون آورد. کبریت گوشه میز بود. سیگارش را روشن کرد. حالا همانطور که به زیگزاگ اوراق شده نگاه می کرد، یک چیزی را فهمیده بود، اینکه «این راه دهن سرویس کردن نیس!»


برگرفته از کتاب «هشت داستان از نویسندگان جدید ایران» [به انتخاب هوشنگ گلشیری] چاپ 1363
مرتضی آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
7 کاربر از مرتضی بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 09-10-2010, 04:07 AM   #2
فابیان
 
فابیان's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
پست ها: 3,972
تشکرها: 29,331
در 3,403 پست 14,832 بار تشکر شده
Points: 19,354, Level: 88
Points: 19,354, Level: 88 Points: 19,354, Level: 88 Points: 19,354, Level: 88
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : آقا مهدی زیگزاگدوز - اکبر سردوزآمی

نقل قول:
«این راه دهن سرویس کردن نیس!»
اقا مهدی ها راه جدیدی پیدا کرده اند ، جریانش به گوش شما نرسیده ؟؟
__________________
Le but de toute association politique est la conservation des droits naturels et imprescriptibles de l’homme. Ces droits sont la liberté, la propriété, la sûreté et la résistance à l’oppression.
déclaration des droits de l'homme et du citoyen
Article II
فابیان آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از فابیان بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 06-02-2015, 11:35 AM   #3
namira
 
namira's Avatar
 
تاریخ عضویت: Jan 2009
محل سکونت: Tehran
پست ها: 4,825
تشکرها: 23,306
در 4,505 پست 26,515 بار تشکر شده
Points: 63,651, Level: 100
Points: 63,651, Level: 100 Points: 63,651, Level: 100 Points: 63,651, Level: 100
Activity: 99%
Activity: 99% Activity: 99% Activity: 99%
پیش فرض پاسخ : آقا مهدی زیگزاگدوز - اکبر سردوزآمی

اين تاپيك زير خاكي از مرتضي هم به مناسبت نيمه شعبان تقديم به دوستان
namira آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از namira بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
پاسخ

برجسب ها
اکبر سردوزآمی, داستان کوتاه, داستان کوتاه ایرانی


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع آغازگر موضوع انجمن پاسخ ها آخرین ارسال
کاروان شهید shir برگزیده های شما و ما 3 09-29-2013 04:41 PM
پایگاه رسمی اکبر هاشمی رفسنجانی : مهدی‌قبل‌از‌تولد‌هم‌در ساواک‌پرونده‌داشت! namira خبر سیاسی 2 04-26-2010 01:21 PM
دیدارهای هفتگی مهدی هاشمی با خانواده‌اش در خارج از کشور OMID خبر سیاسی 0 01-05-2010 12:14 AM
از «سید علی اکبر موسوی خوئینی» تا «سید علی اکبر محتشمی پور» حسینی تحلیل سیاسی 1 11-16-2009 07:41 PM
نقشه آرا استان های ایران در انتخابات نهم alisosho تحلیل سیاسی 0 05-30-2009 01:27 PM


ساعت جاری 07:13 AM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT