آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار ادبیات > نوشته های کوتاه ادبی

پاسخ
    نمایش ها: 13411 - پاسخ ها: 97  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 12-31-2010, 06:29 PM   #76
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم



خدمت به دیگران

بگذار کار اصلی تو در این زندگی
خدمت کردن به دیگران باشد
آنگاه که با همه وجود
به این نقطه برسی
عشقی حقیقی را در درونت تجربه خواهی کرد
عشقی بی توقع و بی چشمداشت

زیرا تمام من های تو کنار رفته اند
ما آدم ها به عشق یکدیگر محتاجیم
و هرگاه ان را از هم دریغ کنیم
بیمار می شویم.
خدمت کردن
مسیری زیباست برای با هم بودن
روشی ساده است برای عشق ورزیدن
موقعیت تازه ایست برای تجربه های تازه
هدیه ایست برای یک پالایش درونی
تجربه ای متفاوت که تنها باید تجربه اش کرد
و فرصتی در دسترس ، برای بیداری ...
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
7 کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 01-10-2011, 03:23 PM   #77
بامداد
 
بامداد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Aug 2009
پست ها: 1,189
تشکرها: 4,312
در 1,111 پست 5,749 بار تشکر شده
Points: 10,193, Level: 67
Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

نامه تاریخی سِر چارلز اسپنسر چاپلين به دخترش ژاکلین

چارلی چاپلین نابغه مسلم سینما در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 فرزند شد.
ولی فقط یکی از این بچه ها که ژرالدین نام دارد استعداد بازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت وافتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند چند سال پیش وقتی ژرالدین تازه میخواست وارد عالم هنر شود، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شورانگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.



ژرالدين دخترم :
اينجا شب است٬ يک شب نو ئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند .
نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو بسي دورم، خيلي دور. اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند .
تصوير تو آنجا روي ميز هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه " شانزليزه " ميرقصي. اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي٬ آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني٬ برق ستارگان چشمانت را مي بينم .
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش. اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد٬ در گوشه اي بنشين، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فراده. من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلي چاپلين هستم. وقتي بچه بودي٬ شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم. قصه زيباي خفته در جنگل٬ قصه اژدهاي بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم مي آمد٬ طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو.
من در رؤياي دختر خفته ام رؤيا مي ديدم ژرالدين٬ رؤيا.......
رؤياي فرداي تو، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه٬ فرشته اي مي ديدم به روي آسمان٬ که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره. اسمش يادته؟ چارلي ". آره من چارلي هستم. من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم٬ و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي. اين رقص ها٬ و بيشتر از آن٬ صداي کف زدنهاي تماشاگران٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو. آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا٬ و زندگي مردمان را تماشا کن.
زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را، که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد. من يکي ازاينان بودم ژرالدين٬ و در آن شبها٬ در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ٬ به خواب ميرفتي٬ و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت ؟
تو مرا نمي شناسي ژرالدين. در آن شبهاي دور٬ بس قصه ها با تو گفتم، اما قصه خود را هرگز نگفتم. اين داستاني شنيدني است‌:
داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد. اين داستان من است. من طعم گرسنگي را چشيده ام. من درد بي خانماني را چشيده ام. و از اينها بيشتر٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد. داستان من به کار تو نمي آيد٬ از تو حرف بزنيم. به دنبال تو نام من است: چاپلين. با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند٬ خود گريستم .
ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني ٬ تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأ تر بيرون ميايي٬ آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن٬ اما حال آن راننده تاکسي را که ترا به منزل مي رساند٬ بپرس٬ حال زنش را هم بپرس و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت٬ چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار. به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام٬ فقط اين نوع خرجهاي تو را٬ بي چون و چرا قبول کند. اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
گاه به گاه٬ با اتوبوس٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزي يکبار با خود بگو :" من هم يکي از آنان هستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر. هنر پيش از آنکه دو بال پرواز به آدم بدهد، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند.
وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه، خود را بر تر از تماشاگران رقص خويش بداني، همان لحظه صحنه را ترک کن، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان. من آنجا را خوب مي شناسم، از قرنها پيش آنجا، گهواره بهاري کوليان بوده است. در آنجا، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو. آنجا از نور کور کننده نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
نور افکن رقاصگان کولي، تنها نور ماه است نگاه کن، خوب نگاه کن. آيا بهتر از تو نمي رقصند؟
اعتراف کن دخترم. هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد.
هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند. و اين را بدان که درخانواده چارلي، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن، ناسزايي بدهد.
من خواهم مرد و تو خواهي زيست. اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم. هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير. اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خود بگو: " دومين سکه مال من نيست. اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد."
جستجويي لازم نيست. اين نيازمندان گمنام را٬ اگر بخواهي ٬ همه جا خواهي يافت.
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم٬ براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم٬ من زماني دراز در سيرک زيسته ام٬ و هميشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند٬ نگران بوده ام٬ اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم: مردمان بر روي زمين استوار٬ بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار٬ سقوط مي کنند. شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .
آن شب٬ اين الماس ٬ ريسمان نا استوار تو خواهد بود و سقوط تو حتمي است .
شايد روزي٬ چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي٬ هميشه سقوط مي کنند.
دل به زر و زيور نبند٬ زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه٬ اين الماس بر گردن همه مي درخشد. اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي، با او يکدل باش، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد. او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي، شايسته تر از من است. کار تو بس دشوار است، اين را مي دانم.
به روي صحنه، جز تکه اي حرير نازک، چيزي بدن ترا نمي پوشاند. به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت. اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند.
برهنگي، بيماري عصر ماست، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم.
اما به گمان من، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري.
بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد. مال دوران پوشيدگي. نترس، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد.
رویت را می‌بوسم.
سوئیس 1963




بامداد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از بامداد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 01-10-2011, 07:47 PM   #78
poput
 
تاریخ عضویت: Dec 2010
پست ها: 4
تشکرها: 4
در 3 پست 20 بار تشکر شده
Points: 65, Level: 1
Points: 65, Level: 1 Points: 65, Level: 1 Points: 65, Level: 1
Activity: 3%
Activity: 3% Activity: 3% Activity: 3%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

نقل قول:
نوشته اصلی توسط بامداد نمایش پست ها
نامه تاریخی سِر چارلز اسپنسر چاپلين به دخترش ژاکلین
ژرالدين دخترم :
اينجا شب است٬ يک شب نو ئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند .
نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم. من از تو بسي دورم، خيلي دور. اما چشمانم کور باد، اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند .
تصوير تو آنجا روي ميز هست. تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در
.....
سلام این نامه کذب است:

دلیل کذب بودن:

1-نویسنده ی نامه جعلی چاپلین به دخترش یک ایرانی بنام فرج لله صباست که تقریبا همگان بجز سایتهای معتبر از موضوع ان باخبرند :
سايت کتاب_ الهه خسروي يگانه: کمتر کسي پيدا مي شود که نامه تاريخي چارلي چاپلين به دخترش را نخوانده باشد. « دخترم جرالدين ! اينجا شب است. همه سربازان بي سلاح خفته اند...» نامه اي که حداقل به سه زبان زنده دنيا ترجمه شد و سي سال دست به دست چرخيد. در مراسم رسمي و نيمه رسمي بارها و بارها از پشت ميکروفن خوانده شد و مردم کوچه و بازار با هر بار خواندن آن به لبخند غمناک چاپلين انديشيدند که جهاني از معنا را در خود نهفته داشت. اگر بعد از اين همه سال به شما بگويند اين نامه جعلي است چه مي گوييد؟ لابد عصباني مي شود و از سادگي خودتان خنده تان مي گيرد. حالا اگر بگويند نويسنده واقعي اين نامه سي سال است که فرياد مي زند اين نامه را من نوشتم نه چاپلين و کسي باور نمي کند چه حالي به شما دست مي دهد؟ فکر مي کنيد واقعيت ندارد؟ ديگراني مثل شما هم سي سال است به فرج الله صبا نويسنده واقعي اين نامه همين را مي گويند: واقعيت ندارد. اگر چه سال ها پيش هوشنگ گلمكاني به داد اين همكار قديمي رسيد و در مجله فيلم اشاره كوتاهي به اين موضوع كرد(اين را بعدتر فهميدم)
فرج الله صبا نويسنده و روزنامه نگار کهنه کاري است. او سال ها در عرصه مطبوعات فعاليت داشته و امروز ديگر از پيشکسوتان اين عرصه به شمار مي رود. داستان اين سوءتفاهم که به قول خودش يک نوع خرافه روزنامه نگاري است ، براي نخستين بار نيست که از زبان او روايت مي شود اما اميدوار است که آخرين بار باشد. آخر حالا سي سالي مي شود که چاپلين وبال گردن او شده است.
***
سردبير مي گويد هيچ مي دانستي نامه چارلي چاپلين به دخترش که سال هاست در ايران دست به دست چرخيده جعلي است ؟ » شاخ هايم کم کم در حال سبز شدنند.
ـــ به فرج الله صبا زنگ بزن و ماجرا را زنده کن.
نه فايده اي ندارد. شاخ هايم ديگر درآمدند. فرج الله صبا استاد خيلي از ما روزنامه نگارهاي تازه به دوران رسيده است. چه در قالب تحريريه هاي مختلف و چه در کلاس هاي آموزش روزنامه نگاري مثل مرکز مطالعات و تحقيقات رسانه ها. يادم هست در همين کلاس هاي رسانه زماني که هيچ کس زويا پيرزاد و داستان هايش را نمي شناخت کتابش را دست گرفت و خط به خط برايمان خواند تا به ما موجز نويسي را ياد بدهد. بماند که کتاب را هم از او گرفتم و هنوز پس نداده ام. حالا باورم نمي شود دست به جعل چيزي مثل نامه چارلي چاپلين بزند. تلفن را که بر مي دارد تا خودم را معرفي مي کنم مي شناسد: هان! خسروي جان! حالت چطوره؟
من که جرات ندارم بحث جعلي بودن نامه را پيش بکشم. من و من مي کنم و آخر سر مي گويم : استاد! درباره نامه چارلي چاپلين مي خواستم...
با شلوغي و حرارت هميشگي اش حرفم را قطع مي کند تا بگويد: ول کن دختر! اين نامه چارلي چاپلين سي سال است بيخ گريبان ما را گرفته است و ول نمي کند. آن نامه را من نوشتم نه چاپلين خدا بيامرز. چارلي بيچاره روحش هم خبر نداشت. آن نامه فقط زاده تخيل من است.
و ماجرا آغاز مي شود. ماجرايي که باز مي گردد به يک روز غروب در تحريريه مجله روشنفکر: «سي و چند سال پيش در مجله روشنفکر تصميم گرفتيم به تقليد فرنگي ها ما هم ستوني راه بيندازيم که در آن نوشته هاي فانتزي به چاپ برسد. بهرحال مي خواستيم طبع آزمايي کنيم. اين شد که در ستوني هر هفته نامه هايي فانتزي به چاپ مي رسيد. آن بالا هم سرکليشه «فانتزي» تکليف همه چيز را روشن مي کرد. بعد از گذشت يکسال ديدم مطالب ستون تکراري شده. يک روز غروب به بچه ها گفتم مطالب چرا اينقدر تکراري اند. گفتند: اگر زرنگي خودت بنويس! خب ، ما هم سردبير بوديم. به رگ غيرت مان برخورد و قبول کرديم. رفتم توي اتاق سردبيري و حيران و معطل مانده بودم چه بنويسم که ناگهان چشمم افتاد به گراوري که روي ميزم بود و در آن عکس چارلي چاپلين و دخترش چاپ شده بود. همان جا در دم در اتاق را بستم و نامه اي از قول چاپلين به دخترش نوشتم. از آن طرف صفحه بند هم مدام فشار مي آورد زود باش بايد صفحه ها را ببنديم. آخر سر هم اين عجله کار دستش داد و کلمه فانتزي از بالاي ستون افتاد. همين شد باعث گرفتاري من طي اين همه سال».
بعد از چاپ اين نامه است که مصيبت شروع مي شود: «آن را نوار کردند ، در مراسم مختلف دکلمه اش مي کردند ، در راديو و تلويزيون صد بار آن را خواندند ، جلوي دانشگاه آن را مي فروختند ، حتي مرحوم مطهري در مقدمه کتابش «حقوق زن در اسلام» از آن استفاده کرد. هر چقدر که ما فرياد کشيديم آقا جان اين نامه را چاپلين ننوشته کسي گوش نکرد. بدتر آنکه به زبان ترکي استانبولي و آلماني و انگليسي هم منتشر شد. حتي در چند جلسه که خودم نيز حضور داشتم باز اين نامه را خواندند و وقتي گفتم اين نامه جعلي است و زاييده تخيل من ريشخندم کردند که چه مي گويي ما نسخه انگليسي اش را هم ديده ايم!»
صبا ، حالا نمي داند چرا يک ماهي هست که دوباره اين قضيه جان گرفته است. از من که مي پرسد به سردبير نگاه مي کنم و مي فهمم منبع خبرش را لو نخواهد داد. براي همين من هم اظهار بي اطلاعي مي کنم تا اينکه صبا مي گويد: «به گمانم چون در اين انتخابات اخير يکي از کانديداها از اين نامه استفاده تبليغاتي کرد دوباره اين موضوع باب شده و گرنه چند سالي بود که اين موضوع ديگر فراموش شده بود.»
بهرحال فرج الله صبا چوب خلاقيتش را مي خورد. چرا که اين نامه آنقدر صميمي و واقعي نوشته شده که حتي يک لحظه هم به فکر کسي نرسيده که ممکن است دروغين باشد.
دروغين؟ اسم اين کار را نمي شود جعل نامه گذاشت. مخصوصا آنکه نويسنده خودش هم تابحال صدهزار بار اين موضوع را گوشزد کرده است. اما واي از آن روزي که اين مردم بخواهند چيزي را باور کنند. اين را ، فرج اله صبا مي گويد.

معضل نامه های تاریخی جعلی :

کانون پژوهشهای ایرانشناسی - معضل نامه های تاریخی جعلی!


2
-وبسایت رسمی چارلی چاپلین ، قسمت نقل قول ها :

Charlie Chaplin : Quotes


3-سایت WikiAnswers:

Answers.com - The letter of charlie chaplin to his daughter Geraldine Chaplin

This is just a fake! in about 30 years ago Farajollah Saba an Iranian journalist wrote this letter for publishing in an iranian magazine under the name "Phantasy" but the publisher did forget to the "Phantasy" title above the letter. In a short period the letter became famous as the real letter chaplin has wrote and has translated in many languages! That's all! Chaplin has never wrote this letter.

poput آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
5 کاربر از poput بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 01-10-2011, 08:13 PM   #79
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم



قدر خانواده ات را بدان

با مردی كه در حال عبور بود برخورد کرد


اووه !! معذرت میخوام...


من هم معذرت میخوام ,دقت نکردم ...


ما خیلی مؤدب بودیم ، من و این غریبه ,خداحافظی كردیم و به راهمان ادامه دادیم


اما در خانه با آنهایی كه دوستشان داریم چطور رفتار می كنیم


كمی بعد ازآنروز، در حال پختن شام بودم.دخترم خیلی آرام كنارم ایستاد


همین كه برگشتم به اوخوردم وتقریبا" انداختمش با اخم گفتم: ”اه !! ازسرراه برو كنار“


قلب کوچکش شکست و رفت


نفهمیدم كه چقدر تند حرف زدم


وقتی توی رختخوابم بیدار بودم صدای آرام خدا در درونم گفت:


وقتی با یك غریبه برخورد میكنی ، آداب معمول را رعایت میكنی


اما با بچه ای كه دوستش داری بد رفتار می كنی


برو به كف آشپزخانه نگاه كن. آنجا نزدیك در، چند گل پیدا میكنی.


آنها گل هایی هستند كه او برایت آورده است.


خودش آنها را چیده.


صورتی و زرد و آبی


آرام ایستاده بود كه سورپرایزت بكنه


هرگز اشك هایی كه چشم های كوچیكشو پر كرده بود ندیدی


در این لحظه احساس حقارت كردم


اشك هایم سرازیر شدند.


آرام رفتم و كنار تختش زانو زدم


بیدار شو كوچولو ، بیدار شو. اینا رو برای من چیدی؟


گفتم دخترم واقعاً متاسفم از رفتاری كه امروز داشتم


نمی بایست اون طور سرت داد بکشم


گفت :اشکالی نداره من به هر حال دوستت دارم مامان


من هم دوستت دارم دخترم


و گل ها رو هم دوست دارم


مخصوصا آبیه رو


گفت : اونا رو كنار درخت پیدا کردم ورشون داشتم چون مثل تو خوشگلن


می دونستم دوستشون داری ، مخصوصا آبیه رو...


آیا می دانید كه اگر فردا بمیرید شركتی كه در آن كار می كنید به آسانی در ظرف یك روز برای شما جانشینی می آورد؟


اما خانواده ای كه به جا می گذارید تا آخر عمر فقدان شما را احساس خواهد كرد.


و به این فكر كنید كه ما خود را وقف كارمی كنیم و نه خانواده مان


چه سرمایه گذاری ناعاقلانه ای !!


اینطور فكر نمی كنید؟!!


به راستی كلمه


“خانواده“ یعنی چه ؟؟
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 01-10-2011, 11:28 PM   #80
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

اگر شما دشمن دارید ،
بدی او را با خوبی پاداش ندهید ،
زیرا این امر موجب شرمساری او می گردد .
ولی به او وانمود کنید که او با این عمل خود برای شما خدمتی انجام داده است ...

فردریش نیچه...
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 01-17-2011, 01:11 AM   #81
بامداد
 
بامداد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Aug 2009
پست ها: 1,189
تشکرها: 4,312
در 1,111 پست 5,749 بار تشکر شده
Points: 10,193, Level: 67
Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

هرزه گی دو سو دارد

بودا به دهی سفر كرد. زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد. كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید. بودا به كدخدا گفت: یكی از دستانت را به من بده. كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آنگاه بودا گفت: حالا كف بزن. كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: هیچ كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند.
بودا لبخندی زد و پاسخ داد: "هیچ زنی نیز نمی تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند".

بامداد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از بامداد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 01-17-2011, 08:02 AM   #82
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم



«عشق عادت به دوست داشتن و سخت دوست داشتن دیگری نیست ،
پیوسته نوکردن خواستنی است که خود پیوسته خواهان نو شدن است و دیگرگون شدن »
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
11 کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 01-17-2011, 09:07 AM   #83
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم



هيچ بنده اي نيست كه خداوند بر او نعمتي ارزاني دارد و بداند كه آن نعمت از طرف خداست

جز اينكه خداوند پيش از آن كه او سپاسگزاري آن را كند او را بيامرزد . حضرت امام جعفر صادق (ع)
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
12 کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 06-28-2011, 10:18 AM   #84
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم


مهربانی...
من آن بوی خوشم که با نفس ها عجین میشه مگه میشه نفس نکشی و بری ؟
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
13 کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 09-13-2011, 09:04 PM   #85
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم



بیست سال بعد، بابت کارهایی که نکرده‌ای بیشتر افسوس می‌خوری تا بابت کارهایی که کرده‌ای. بنابراین روحیه تسلیم‌ پذیری را کنار بگذار. از حاشیه امنیت بیرون بیا. جستجو کن. بگرد. آرزو کن. کشف کن .

مارک تواین
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
15 کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 09-14-2011, 11:13 AM   #86
shabaaviz
 
تاریخ عضویت: Aug 2011
محل سکونت: تهران
پست ها: 6
تشکرها: 79
در 6 پست 56 بار تشکر شده
Points: 1,581, Level: 22
Points: 1,581, Level: 22 Points: 1,581, Level: 22 Points: 1,581, Level: 22
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم


تقديم به بهترين دوستم
پنج ساله نديدمش
shabaaviz آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از shabaaviz بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-01-2011, 12:58 PM   #87
erfani
 
تاریخ عضویت: Jul 2011
پست ها: 148
تشکرها: 246
در 136 پست 775 بار تشکر شده
Points: 651, Level: 13
Points: 651, Level: 13 Points: 651, Level: 13 Points: 651, Level: 13
Activity: 43%
Activity: 43% Activity: 43% Activity: 43%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

سلام مهربون من !
خب خداروشکر که نامه ام به دستت رسید و خوندیش ... از این بابت خوشحالم !
راستش با خودم گفتم اگه من الان همه حرفامو برات تو نامه بنویسم حالا هر وقت ببینمت دیگه حرفی برای گفتن باقی نمی مونه و اونوقت باید فقط به همدیگه نگاه کنیم و سکوت کنیم ! البته من سکوت رو خیلی دوست دارم ولی اگه یکی رو پیدا کنم که زبونم را میفهمه عقده این همه سال تنهایی و حرف نزدن را سرش خالی میکنم ! الانم در حال حاضر تو همون یه نفری !!
ولی احتمال رو میذارم روی این موضوع که شاید هیچ وقت همدیگرو ندیدیم! پس حرفامو برات می نویسم !
میدونم که لایق هم صحبتی باهات نیستم اما ازت میخوام که نوشته هام و نامه هام رو بخونی شاید یه روزی ....................

دلم میخواست تو هم باهام حرف میزدی ولی نمیزنی .. نمیدونم چرا ...شاید اونقدر سرت شلوغ هست که دیگه نوبت به من نمیرسه .. به خاطر این موضوع هم تو رو سرزنش نمیکم هیچ وقت .. چون میدونم مقصر خودمم ! منم اگه مثل دوستای دیگه ات بودم خب فرصت برای من هم پیش می اومد.....

تو نامه ی قبلی بهت گفتم که چقدر سخته از نو ساختن ! آره واقعا هم سخته، خب هر اشتباهی یه تاوانی داره حتی ممکن نتیجه بعضی از اشتباهات تا آخر عمر دامن آدم رو بگیره ... وقتی نامه ای که برات نوشته بودم را دوباره خوندم با خودم تصمیم گرفتم دیگه حرف از سختی راه ، بی اراده گی و ... نزنم ، بلکه حرف از خواستن و توانستن و این جور چیزا بزنم ، حرف از اراده محکم بزنم نه اراده ضعیف !


به طور خیلی خلاصه مثبت نگر باشم!

یه سری راهکار هم برای نوشتن صفحه های جدید زندگی ام پیدا کردم که چند وقتیه امتحانش میکنم و خداروشکر داره جواب میده .... صفحه های قبلی رو که ، هم با قلم بدی نوشته بودم هم خیلی بد خط بودن هم خیلی هم محتوا نداشتن رو دارم یواش یواش پاره میکنم و به جاش صفحه های جدید رو سعی میکنم با قلم بهتر و خط بهتر و محتوای بهتری بنویسم که باید خیلی سعی کنم ...

ولی آبجی یه چیزی هست که یادم نمیره و اونم این که صفحه هایی که دارم پاره میکنم درسته شاید پاره بشن اما از صفحه های دفترم که کم شده و حتی آثاری هم ازش به جا مونده که همیشه هست .. خیلی نگران صفحه های باقی مونده هستم !

حرف آخرم اینکه :

وقتایی که میگی برات دعا میکنم یه آرامش خاصی پیدا میکنم و اونقدر خوشحال میشم که حس میکنم همین الانه که دعات مستجاب بشه!!

برام دعا کن .................................................. .........


این نوشته را در یک وبلاگ خواندم خیلی به دلم نشست داشتم نوشته های خانم فریماه عزیز را می خواندم خیلی لذت بردم به ویژه برای بهترین دوستانم این همه مهربانی واحساس در وجود یک نفر خوش بحال خانواده و دوستانشون خدا نگهدارشون باشه کاش مدیران فوروم میتینگی در یکی از شهرهی ایران و یکی از شهرهای اروپایی همزمان برگزار میکردند تا کاربران فوروم دیداری داشته باشند و با هم اشنا شوند .
erfani آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
9 کاربر از erfani بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-17-2011, 02:43 AM   #88
بامداد
 
بامداد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Aug 2009
پست ها: 1,189
تشکرها: 4,312
در 1,111 پست 5,749 بار تشکر شده
Points: 10,193, Level: 67
Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

تاجری پسرش را برای آموختن «راز خوشبختی» نزد خردمندی فرستاد.
پسر جوان چهل روز تمام در صحرا راه رفت تا اینکه سرانجام به قصری زیبا بر فراز قله کوهی رسید. مرد خردمندی که او در جستجویش بود آنجا زندگی می‌کرد.
به جای اینکه با یک مرد مقدس روبه رو شود وارد تالاری شد که جنب و جوش بسیاری در آن به چشم می‌خورد. فروشندگان وارد و خارج می‌شدند، مردم در گوشه‌ای گفتگو می‌کردند، ارکستر کوچکی موسیقی لطیفی می‌نواخت و روی یک میز انواع و اقسام خوراکی‌ها لذیذ چیده شده بود...
خردمند با این و آن در گفتگو بود و جوان ناچار شد دو ساعت صبر کند تا نوبتش فرا رسد!
خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می‌داد گوش کرد اما به او گفت که فعلأ وقت ندارد که «راز خوشبختی» را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصر بکند و حدود دو ساعت دیگر به نزد او بازگردد.!
مرد خردمند اضافه کرد: اما از شما خواهشی دارم. آنگاه یک قاشق کوچک به دست پسر جوان داد و دو قطره روغن در آن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و کاری کنید که روغن آن نریزد.
مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین کردن پله‌ها، در حالیکه چشم از قاشق بر نمی‌داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند بازگشت.
مرد خردمند از او پرسید:"آیا فرش‌های ایرانی اتاق نهارخوری را دیدید؟ آیا باغی که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدید؟ آیا اسناد و مدارک ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده دیدید؟"
جوان با شرمساری اعتراف کرد که هیچ چیز ندیده، تنها فکر او این بوده که قطرات روغنی را که خردمند به او سپرده بود حفظ کند...!
خردمند گفت: "خب، پس برگرد و شگفتی‌های دنیای من را بشناس. آدم نمی‌تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه‌ای را که در آن سکونت دارد بشناسد."
مرد جوان این‌بار به گردش در کاخ پرداخت، در حالیکه همچنان قاشق را به دست داشت، با دقت و توجه کامل آثار هنری را که زینت بخش دیوارها و سقف‌ها بود می‌نگریست. او باغ‌ها را دید و کوهستان‌های اطراف را، ظرافت گل‌ها و دقتی را که در نصب آثار هنری در جای مطلوب به کار رفته بود تحسین کرد. وقتی به نزد خردمند بازگشت همه چیز را با جزئیات برای او توصیف کرد.
خردمند پرسید: "پس آن دو قطره روغنی را که به تو سپردم کجاست؟"
مرد جوان قاشق را نگاه کرد و متوجه شد که آنها را ریخته است.
آن وقت مرد خردمند به او گفت: "راز خوشبختی این است که همه شگفتی‌های جهان را بنگری بدون اینکه دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی."
پائولو کوییلو ـ از کتاب کیمیاگر
بامداد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از بامداد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-19-2011, 06:15 AM   #89
بامداد
 
بامداد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Aug 2009
پست ها: 1,189
تشکرها: 4,312
در 1,111 پست 5,749 بار تشکر شده
Points: 10,193, Level: 67
Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

تو نمی‌توانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم.
قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است.
دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و می‌ستایند، حسودان از من متنفرند ولى باز می‌ستایند، دشمنانم کمر به نابودی ام بسته‌اند و همچنان می‌ستایندم.
چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى، نه دشمنى و نه حتا رقیبى.
من قابل ستایشم،
و تو هَم.

. . . . . "مهاتما گاندي"

بامداد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
8 کاربر از بامداد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 10-23-2011, 05:09 AM   #90
بامداد
 
بامداد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Aug 2009
پست ها: 1,189
تشکرها: 4,312
در 1,111 پست 5,749 بار تشکر شده
Points: 10,193, Level: 67
Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

اسب زيبا

مردی، اسبي اصیل و زیبا داشت که توجه هر بیننده‌ای را به خود جلب می‌کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند.

باديه‌نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد. حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد باديه‌نشین تعویض کند. باد‌يه‌نشین با خود فکر کرد "حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله‌ای باشم."
روزی خود را به شکل یک گدا درآورد و در حالی که تظاهر به بیماری می‌کرد، در حاشیه‌ي جاده‌ای دراز کشید. او می‌دانست که مرد با اسب خود از آنجا عبور می‌کند. همین اتفاق هم افتاد. مرد با دیدن آن گدای رنجور، سرشار از همدردی، از اسب خود پیاده شد به طرف مرد بیمار و فقیر رفت و پیشنهاد کرد که او را نزد پزشک ببرد. مرد گدا ناله‌کنان جواب داد: من ناتوان تر از آن هستم که بتوانم راه بروم. روزهاست که چیزی نخورده‌ام. نمی‌توانم از جا بلند شوم، دیگر قدرت ندارم. مرد به او کمک کرد که سوار اسب شود به محض اینکه مرد گدا روی زین نشست، پاهای خود را به پهلوهای اسب زد و به سرعت دور شد.
مرد متوجه شد که گول باديه‌نشین را خورده است. فریاد زد: صبر کن! می‌خواهم چیزی به تو بگویم. باديه‌نشین که کنجکاو شده بود، کمی دورتر ایستاد. مرد گفت: تو اسب مرا دزديدی. دیگر کاری از دست من برنمی‌آید، اما فقط کمی وجدان داشته باش و یک خواهش مرا برآورده کن. برای هیچ‌کس تعريف نکن که چگونه مرا گول زدي. باديه‌نشین تمسخرکنان فریاد زد: چرا باید این کار را انجام دهم؟
مرد گفت: "چون ممکن است، زمانی بیمار درمانده‌ای کنار جاده‌ای افتاده باشد. اگر همه این جریان را بشنوند، دیگر کسي به او کمک نخواهد کرد."

نوربرت لش لايتنر
برگرفته از کتاب بال‌هايي براي پرواز

بامداد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
10 کاربر از بامداد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 11-23-2011, 03:14 AM   #91
بامداد
 
بامداد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Aug 2009
پست ها: 1,189
تشکرها: 4,312
در 1,111 پست 5,749 بار تشکر شده
Points: 10,193, Level: 67
Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

گدا؟!

داشتم بر مي گشتم خونه، مسيرم جوريه که از وسط يه پارک رد ميشم. بعدم ميرسم به ايستگاه اتوبوس. توي پارک که بودم يه زن خيلي جَوون با چادر مشکيه رنگ و رو رفته اي يه پيرمرد رو که روي يه چشمش کاور سفيد رنگي بود و لباسهاي كهنه اي به تن داشت همراه خودش راه ميبرد. رسيد به من و گفت سلام! فکر کردم الان ميخواد بگه من پول ميخوام که بابام رو ببرم دکتر و از اين حرفا... اول خواستم برم بعد گفتم من که عجله ندارم، بذار واسه يه بارم كه شده تا آخر حرفاشونو گوش كنم بعد برم. همينطور که اخمهام تو هم بود سرم رو به علامت جواب سلام تکون دادم و نگاهش کردم؛ گفت: آقا من بايد بابام
و (پيرمرده رو نشون داد) ببرم مجتمع پزشکي نور آدرسش نوشته توي خيابان وليعصر، خيابان اسفندياري!
گفتم: خب؟!
با يه لحن بغض آلود گفت: خوب بلد نيستيم کجاست. توي اين شهر خراب شده از هر کي هم مي پرسيم اصلا به حرفمون گوش نميده! (اشک تو چشماش جمع شده بود)
بهش آدرس دادم و گفتم تو اين شهر خراب شده وقتي آدرس ميخواي بايد بي مقدمه بپرسي فلان جا کجاست. اگر سلام کني يا چيز ديگه بگي فکر ميکنن ميخواي ازشون پول بگيري!
بعد از اينکه رفت گفتم چقدر سنگ دل شديم ما، چقدر بد شديم وچقدر زود قضاوت مي کنيم. خود من تا حالا به چند نفر همين جوري بي محلي کردم و راه خودمو رفتم، چون گفتم خوب معلومه ديگه پول ميخواد!
طفلي زن بيچاره خيلي دلم براش سوخت که فقط به خاطر اينکه فقير بود و ظاهرش فقرش رو نشون ميداد، دلش رو شکسته بوديم... .
بعد گوش دنيا را با اين دروغ کر کرديم که ما اصالتا مردم نوع دوست و با فرهنگي هستيم و اينقدر اين دروغ را تکرار کرده ايم که خودمون و
البته فقط خودمون باورمون شده.

تصاویر پیوست شده
نوع فایل: jpg فقير.jpg (66.5 کیلو بایت, 77 نمایش)
بامداد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
8 کاربر از بامداد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 12-05-2011, 04:51 AM   #92
بامداد
 
بامداد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Aug 2009
پست ها: 1,189
تشکرها: 4,312
در 1,111 پست 5,749 بار تشکر شده
Points: 10,193, Level: 67
Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

ارزش کار

جنگ جهانی اول مثل بیماری وحشتناکی، تمام دنیا رو فرا گرفته بود.
گوشه اي از دنيا، در يكي از ميدان هاي جنگ، یکی از سربازان به محض این که دید دوست قديمي اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا برای نجاتش برود و او را از باتلاق خارج کند. افسر مافوق به سرباز گفت: "اگر بخواهی می توانی بروی، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بی اندازی." حرف های مافوق اثری نداشت، سرباز به نجات دوستش رفت. به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد. او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند.
افسر مافوق به سراغ آن ها رفت، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت: "من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه، دوستت مرده! خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی."
سرباز در جواب گفت: "قربان ارزشش رو داشت."
ـ منظورت چیه که ارزشش رو داشت!؟ میشه بگی؟
سرباز پاسخ داد: بله قربان، ارزشش را داشت، چون زمانی که به او رسیدم هنوز زنده بود، من از شنیدن چیزی که او گفت احساس رضایت قلبی می کنم. او گفت:
"باب .... من می دونستم که تو به کمکم می آیی."



تصاویر پیوست شده
نوع فایل: jpg باتلاق.jpg (29.9 کیلو بایت, 71 نمایش)
نوع فایل: jpg باتلاق .20.jpg (56.1 کیلو بایت, 56 نمایش)
بامداد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
9 کاربر از بامداد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 01-28-2012, 02:05 AM   #93
بامداد
 
بامداد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Aug 2009
پست ها: 1,189
تشکرها: 4,312
در 1,111 پست 5,749 بار تشکر شده
Points: 10,193, Level: 67
Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بود بر بساط صبحانه و آرام لقمه بر می داشت.
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟
! بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...!
شیطان گفت: خود را بازنشسته کردم؛ پیش از موعد.
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشتی یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن ابليس پـُر تلبیس و توانا نیستم. آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام می دادم، انسان روزانه به صدها دسیسه آشکار انجام می دهد. ایشان را به ابليس چه نیاز است؟!
بامداد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
6 کاربر از بامداد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 03-13-2012, 04:07 AM   #94
بامداد
 
بامداد's Avatar
 
تاریخ عضویت: Aug 2009
پست ها: 1,189
تشکرها: 4,312
در 1,111 پست 5,749 بار تشکر شده
Points: 10,193, Level: 67
Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67 Points: 10,193, Level: 67
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

کتک خوردم



امروز سر چهار راه کـتـک بـدی از یـک دختـر بچـه ی هفـت سـالـه خـوردم !
کمی حوصله کنید تا براتون تعریف کنم:
پشت چراغ قرمز تو ماشین داشتم با تلفن حرف میزدم و برای طرفم شاخ و شونه میکشیدم که نابودت میکنم. به زمین و زمان میکوبمت تا بفهمی با کی در افتادی. زور ندیدی که اینجوری پول مردم رو بالا میکشی و........ خلاصه فریاد میزدم.
یه دختر بچه یه دسته گل دستش بود و چون قدش به پنجره ی ماشین نمیرسید هی میپرید بالا و میگفت آقا گل... آقا این گل رو بگیرید... .
منم در کمال قدرت و صلابت و در عین حال عصبانیت داشتم داد میزدم و هی هیچی نمیگفتم به این بچه ی مزاحم!
اما دخترک سمج اینقد بالا پایین پرید که دیگه کاسه ی صبرم لبریز شد و سرمو از پنجره آوردم بیرون و با فریاد گفتم: بچه برو پی کارت! من گـــل نمیخـــرم! چرا اینقد پر رویی! شماها کِـی میخواین یاد بگیرین مزاحم دیگران نشین و... .
دخترک ترسید. کمی عقب رفت. رنگش پریده بود. وقتی چشماشو دیدم ناخودآگاه ساکت شدم. نفهمیدم چرا یک دفعه زبونم بند اومد!
البته جواب این سوالو چند ثانیه بعد فهمیدم.
ساکت که شدم و دست از قدرت نمایی که برداشتم، اومد جلو و با ترس گفت: آقا! من گل نمیفروشم، آدامس میفروشم. دوستم که اون وَر خیابونه گل میفروشه. این گل رو برای شما ازش گرفتم که اینقد ناراحت نباشین! اگه عصبانی بشین قلبتون درد میگیره و مثل بابای من می برنتون بیمارستان، دخترتون گناه داره.
دیگه نمیشنیدم! خدایا! چه کردی با من؟ این فرشته چی میگه؟!
حالا علت سکوت ناگهانیمو فهمیده بودم.
کشیده ای که دخترک با نگاه مهربونش بهم زده بود، توان بیان رو ازم گرفته بود!
و حالا با حرفاش داشت خورده های غرور بی ارزشمو زیر پاهاش له میکرد.
یه صدایی در درونم ملتمسانه میگفت: رحم کن کوچولو! آدم از همه ی قدرتش که برای زدن یک نفر استفاده نمیکنه.
اما دریغ از توان و نای سخن گفتن!

تا اومدم چیزی بگم، فرشته ی کوچولو، بی ادعا و سبکبال ازم دور شد.
حتی بهم آدامس هم نفروخت!
هنوز رد سیلی پر قدرتی که بهم زد روی قلبم مونده! چه قدرتمند بود!
مواظب باشید با کی درگیر میشید.
ممکنه خیلی قوی باشه و کتک بخورید.

(از ایمیل های رسیده)
تصاویر پیوست شده
نوع فایل: jpg گل فروش.jpg (30.2 کیلو بایت, 38 نمایش)
بامداد آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
9 کاربر از بامداد بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 03-15-2012, 12:53 PM   #95
استقلال
 
استقلال's Avatar
 
تاریخ عضویت: Mar 2012
پست ها: 671
تشکرها: 1,874
در 637 پست 2,884 بار تشکر شده
Points: 2,345, Level: 29
Points: 2,345, Level: 29 Points: 2,345, Level: 29 Points: 2,345, Level: 29
Activity: 100%
Activity: 100% Activity: 100% Activity: 100%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

این که چیزی نیست.
من امروز تا قله کوه قافم حاضرم برم و هفت دور طواف کنم.
فقط تو خوشحال باش.
دوستت دارم زیباترین پاسخ دوستی ست .
زنده باد استقلال .
استقلال آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از استقلال بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 03-15-2012, 12:58 PM   #96
استقلال
 
استقلال's Avatar
 
تاریخ عضویت: Mar 2012
پست ها: 671
تشکرها: 1,874
در 637 پست 2,884 بار تشکر شده
Points: 2,345, Level: 29
Points: 2,345, Level: 29 Points: 2,345, Level: 29 Points: 2,345, Level: 29
Activity: 100%
Activity: 100% Activity: 100% Activity: 100%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

نقل قول:
نوشته اصلی توسط بامداد نمایش پست ها
امروز ظهر شیطان را دیدم. نشسته بود بر بساط صبحانه و آرام لقمه بر می داشت.
گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟
! بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند...!
شیطان گفت: خود را بازنشسته کردم؛ پیش از موعد.
گفتم: به راه عدل و انصاف بازگشتی یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟
گفت: من دیگر آن ابليس پـُر تلبیس و توانا نیستم. آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام می دادم، انسان روزانه به صدها دسیسه آشکار انجام می دهد. ایشان را به ابليس چه نیاز است؟!

ابلیس مرضی ست که با دست نجات بخش خدا که از قلب دوستانش بیرون می اید نابود می شود .
استقلال آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
4 کاربر از استقلال بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 04-27-2012, 01:54 AM   #97
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم



هشت اصل مهم برای یک زندگی بیست

1. صبح ها که از خواب بیدار می شوید،
دستگاه عیب سنج و ایرادگیر وجودتان را از کار بیندازید.
قول می دهیم؛ خورشید درخشان تر، پرنده ها خوش آوازتر،
مردم مهربان تر و حتی کسب و کارتان پربرکت تر خواهد شد.

2. در معادلات زندگی هیچ گاه از علامت منفی استفاده نکنید، به خاطر داشته باشید
که تفکر منفی از آن چنان قدرتی برخوردار است که می تواند با قرار گرفتن در پشت
یک معادله بزرگ زندگی، همه علامت های مثبت آن را تغییر داده و مانند خود منفی بسازد.

3. هیچ گاه در گره زدن طناب پاره شده دوستی تعلل به خرج ندهید،
گاهی اوقات غرور بی جا سبب می شود که حتی همسران خوب توجهی به گسستگی ریسمان
بین خود ننمایند. مطمئن باشید گره زدن به خاطر کمتر نمودن طول طناب، نزدیکی را بیشتر می کند.

4. آنتن های ذهن تان را تنها به سوی ایستگاه هایی تنظیم کنید که شبانه روز امواج مثبت
پخش می کند، کاری کنید که کارکنان ایستگاه های منفی از شدت بیکاری اخراج شوند.

5. دلتان را تبدیل به اقیانوسی آرام نمایید نه یک مرداب ناچیز.
فکر نمی کنید حتی تصور اقیانوس هم احساسی از عظمت و پهناوری را در دل ایجاد کند؟
آنها که دل هایشان مرداب است با کوچک ترین حادثه ای به تلاطم می افتد،
برعکس کسانی که شدیدترین گرداب ها و جریان های حوادث هم آرامش شان را بر هم نخواهد زد.

6. سعی کنید قلبی مقاوم داشته باشید،قلبی که مقابل گرم و سرد حوادث
و ضربه های عاطفی همچون ظروف چینی با اندک ضربه ای خرد نشود.

7. تجربه های تلخ و شیرین زندگی را مانند یك درس فهمیدنی بدانید ونه حفظ کردنی،
چرا که مطالب حفظ شده پس از مدت زمانی در ذهن پاک می شوند.

8. همواره مصمم باشید تا با استفاده از جلا دهنده هایی همچون
دعا و نیایش روح و روانتان را پاکی و طراوت بخشید.
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
6 کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 05-07-2012, 12:09 PM   #98
استقلال
 
استقلال's Avatar
 
تاریخ عضویت: Mar 2012
پست ها: 671
تشکرها: 1,874
در 637 پست 2,884 بار تشکر شده
Points: 2,345, Level: 29
Points: 2,345, Level: 29 Points: 2,345, Level: 29 Points: 2,345, Level: 29
Activity: 100%
Activity: 100% Activity: 100% Activity: 100%
پیش فرض پاسخ : براي بهترين دوستانم

عالی بود فریماه دستت درد نکنه برادر
مسئله مهم این است که هر لحظه بتوانیم آنچه را که هستیم فدای آنچه که می‌توانیم باشیم کنیم.


استقلال آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از استقلال بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
پاسخ

برجسب ها
كوتاه و خواندني, داستان كوتاه, داستانك


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع آغازگر موضوع انجمن پاسخ ها آخرین ارسال
حزب الله مدارکی مبنی بر دست داشتن اسرائیل در ترور رفیق حریری منتشر کرد محمدجواد خبر سیاسی 2 08-10-2010 01:53 PM
جام جهانی! alireza تالار فوتبال 277 07-16-2010 01:30 AM
موجودات بيگانه فضايي وجود دارند حاجی جفرسون تالار دانش و فناوری 15 01-30-2010 04:07 AM
تمام سخنان آقای احمدی نژاد در شبکه پنج سیما حاجی جفرسون خبر سیاسی 12 12-09-2009 07:25 PM
.:: علومي كه ستون اصلي موج سوم را تشكيل ميدهند عبارتند از: ۱- الكترونيك ۲- كامپيوتر ۳-بيولوژيك ilia786 بخش اجتماعی 0 11-21-2008 08:15 AM


ساعت جاری 04:28 PM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT