آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار سرگرمی > سرگرمی

پاسخ
    نمایش ها: 47891 - پاسخ ها: 229  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 12-24-2013, 10:42 PM   #226
nik
 
nik's Avatar
 
تاریخ عضویت: Mar 2013
پست ها: 859
تشکرها: 435
در 644 پست 1,836 بار تشکر شده
Points: 4,092, Level: 40
Points: 4,092, Level: 40 Points: 4,092, Level: 40 Points: 4,092, Level: 40
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : دفتر خاطرات فورومی ها!

کربلایی جان-دوست شما نورا ظاهرا در همان عهد پژو 504 زندگی می کند عین من که در عهد بی ام و 518 مانده ام.امًا قضیه ریش پشم زده نیست،سن کمتر،زندگی بهتر و...... الخ
nik آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از nik بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
قدیمی 01-14-2014, 09:02 PM   #227
sismir
 
sismir's Avatar
 
تاریخ عضویت: Nov 2011
محل سکونت: tehran
پست ها: 1,631
تشکرها: 10,431
در 1,539 پست 9,519 بار تشکر شده
Points: 20,811, Level: 90
Points: 20,811, Level: 90 Points: 20,811, Level: 90 Points: 20,811, Level: 90
Activity: 20%
Activity: 20% Activity: 20% Activity: 20%
پیش فرض پاسخ : دفتر خاطرات فورومی ها!

چشم مادر ......
همین که این جمله رو شنیدم خون جلوی چشمام رو گرفت (پیرمرد 50-60 ساله با موهای سپید داشت مسخره ام میکرد ) با تمام قدرتم عصبانیتم رو مهار کردم و با خنده گفتم من مادر شما نیستم شما فقط محبت کنید زودتر کارتون رو تموم کنید که صداش بدجوری اذیت میکنه ....

بعد با عذر خواهی از مغازه بیرون اومدم و داشتم از گنجینه فحشهای خانوادگی (سه چهارتا بیشتر نیست) چندتاییش رو نثار خودم میکردم چرا اینجا خونه اجاره کردم .....که با صورت خندان پسر صاحبخونه روبرو شدم .
گفت خانم ...سیسمیر .. چرا عصبانی هستید ..؟؟؟
گفتم نه بابا فقط ناراحتم ، این پیر مرد که سنش دوبرابر سن منه بهم میگه مادر..آخه من مادرشم ..!!؟؟
من سن دخترش رو دارم نه...؟؟ (شک داشتم تایید کنه )
نه دیگه آخرش نهایتا سن خواهر کوچکترش هستم ... چرا مسخره میکنه....؟؟یک هفته است روزی دو بار هربار دوساعت میاد اینجا مثلا کار میکنه از صدای اره و تیشه و دریل کاریش خواب و خوراک نداریم حالا بماند که فصل امتحانات دانشگاهه ...یکی نیست بگه آخه بابا دو روز بچسب به کار ، قفسه بندی مغازه ات رو تموم کن... باطری قلبم ترکید از بس با صدای دریل پریدم هوا....
یکهو صدای قهقهه اش بلند شد و گفت بابا چه خبره ..؟؟
چرا تند میری؟؟ حق با شماست ولی باید یه مطلبی رو بهت بگم ..
توی اینجا به خانمهایی که نمیشناسند برای احترام بهشون میگن خاله یا خیلی احترامشون ویژه باشه میگن مادر.....

یک دفه ساکت شدم انگار با بتک کوبیده باشن توی سرم مات نگاش کردم و گفتم جددددی...!!!؟؟
گفت: بـــــله ولی دیدم که تا کلمه مادر رو شنیدی خونت به جوش اومده و الانه است که .....نه خوشم اومد خیلی خودت رو کنترل کردی

آقاااا چرا اختلاف فرهنگ شهرها رو مکتوب نمی کنند که امثال ما دچار سوء تعبیر نشیم ..هااا
__________________
از نقاب مجاز بیزارم ...
میترسم در لابه لای سطر سطر نوشته هایم گم شوم.

گرم ترین نگاهت را نصیب کسی کن که در سردترین لحظات با تو باشد.
sismir آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
7 کاربر از sismir بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 03-05-2014, 02:06 PM   #228
FarShir
 
تاریخ عضویت: Sep 2010
پست ها: 3,726
تشکرها: 6,719
در 3,046 پست 9,720 بار تشکر شده
Points: 12,987, Level: 74
Points: 12,987, Level: 74 Points: 12,987, Level: 74 Points: 12,987, Level: 74
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : دفتر خاطرات فورومی ها!

به خودم مي گم اينقدر تنبل نباش. وبلاگ خودتو درست كن و اونجا خاطرات بنويس. ولي دلم مي خواهد كه اول با شماها "ما" باشم تا بعدا اگر فرصت شد براي بقيه "من" باشم. چه عيبي داره. اول اينجا بنويسم بعد مي برم جايي ديگه ميزارم كه بقيه هم نيم نگاهي بندازند.
سال ١٩٧٨ با ماشين نو دودري كه تازه خريداري شده بود ، جمعه شب از شمال كاليفرنيا، با دوستان در خيابانهاي مرده شهر كوچكمان گشتي مي زديم كه خسته شديم و كنار يك خيابان پارك كرديم . بعد از مدتي حرف زدن كه حالا كجا برويم، چهار نفري بدون برنامه تصميم گرفتيم بريم پارك ديزني لند در جنوب كاليفرنيا. من بودم ، مارك ايتاليايي تبارتازه مهاجر از شرق امريكا، جونكو از ژاپن كه تازگي به امريكا مهاجرت كرده بود و كريستي از سوئيس دانشجوي زبان انگليسي. دوستاي دانشكده ، كه ما سه نفر دانشجو از كلاس زبان انگليسي 1B و مارك هم همينطوري مي شناختيمش چون اونهم از نيويورك اومده بود و توي دانشكده ، مثل ماغريب بود. خلاصه با باك بنزين پر، و يكبارديگر پر كردن باك ، فاصله ششصد كيلومتري را شب تا صبح طي كرديم و صبح دم دريا، قبل از طلوع كامل خورشيد ، قبل از رسيدن به انهايم aneheim در رستوراني كه اقيانوس اطلس را به خوبي از پنجرها يش مي شد ديد، صبحانه خورديم و طلوع زيباي افتاب را ديديم. چون از جاده اي به جنوب كاليفرنيا نرفتيم كه شبها دچار مه شديدي مي شود كه بماند كه از اونهم خاطره ديگري دارم. صبح ساعت ٨ رسيديم به دم پارك ديزني لند ، صبر كرديم تا پارك باز كرد، بليط خريديم و تا ساعت شش شب ، بعد از ايستادن توي صفهاي اخر هفته روز شلوغ شنبه هر بازي و رايدي را امتحان كرديم و بهمون خيلي خوش گذشت. هيچي مثل ريختن دل نيست وقتي از ارتفاع به پايين با سرعت مي ايي پايين از شيب ٧٥ درجه. خلاصه وقت زود كذشت و هوا داشت كم كم تاريك مي شد كه مار ك گفت من به پدرم نگفتم كه كجا هستم ، و بايد سريع برگرديم خونه ، كه مطمئنم پدرم با كمربند منتظرمه. مارك با پدر ايتاليايي كه شغلش نجار بود براي كار از نيويورك مهاجرت كرده بودن كه بعدا بقيه خانواده در كاليفرنيا به انها ملحق بشوند. بدون حرف ، سوار ماشين شديم و زديم توي ازاد راه براي برگشتن به خانه و من هم چون ماشين را تازه خريده بودم، فقط خودم رانندگي مي كردم كه شب طرفهاي ساعت يك ديگه با اصرارمارك به خاطر خستگي زياد و يك ساعت مانده به مقصد، ماشين را به كنار جاده اوردم و جاي خودمان را عوض كرديم. كريستي و جونكو هم در صندلي عقب خواب بودند. به خاطر خستگي مفرط ،من سريع روي صندلي مسافر جلو دست راست خوابم برد كه بعد از مدتي كوتاه احساس كردم كه خودم را ، خيلي ببخشيد ، خيس كرده ام. با تعجب با اين احساس واقعي بيدار شدم كه ديدم :ماشين به طرف راست جاده دارد كشيده مي شود . اي داده بيداد ، جلوي ماشين در ١٠٠ متر كمتر ديوار يك پل رو گذر از اتوبان قرار دارد. سريع به مارك راننده نگاهي انداختم كه بهش يك زمختي بگم ، و لي ديدم سر مارك به طرف شانه راستش خم شده و پلكهاي چشمهايش تقريبا ديگر در حال بسته شدن هستند. سريع و بدون اراده ، دست چپم بلند شد و به طرف فرمان رفته ، فرمان را به طرف راست چرخاند . چرا به طرف راست خدا ميداند و بس. از بخت ما به خاطر تپه اي بودن طرف راست ماشين راحت به سربالايي رفت كه اين سربالايي ٤٥ درجه سرعت ماشين را كاهش داد و در همين لحظه مارك بيدار شد و چون سربالايي رفتن بدن مارك را به عقب كشانده بود و قوه جاذبه هم انگشتان پايش را از پدال گاز كشيده بود عقب ، ماشين باز هم سرعتش كمتر شده بود و مارك هم بدون هيچ مكثي كار صحيح را كرد و پايش را گذاشت روي ترمز ولي با تعجب متوجه شديم كه ديگر به ان احتياجي نبود چون سر بالايي تپه نه تنها كنتيك انرژي ماشين را به انرژي پتانسيل تبديل كرده بود، خلقت خداوند بزرگ، اون پيچك هاي بسيار زيباي سبز، زير نور ماه ، به دور تاير ها پيچيده بودند و ماشين را ساكن در سر بالايي نگاه داشته بودند. جل الخالق ، من و مارك با سرعت و مات و محبوت از ماشين پیاده شديم و زل زل به همديگر نگاه مي كرديم و نمي دونستيم چي بگيم. من فقط چك كردم و ديدم نه ، شلوارم خيس نيست. انگشت به دهن ، فقط تعجب كردم كه واقعا فرق بين واقعيت و رويا چيست؟ چه كسي من را به اين طريق ازخواب بيدار كرده؟ چطور من اين خطر را با چشم بسته حس كرده ام؟ سالها بعد به وجود غده صنوبري پي بردم كه از زمان سوسماري در تكامل بشر به جا مانده و گيرنده ارتعاشات است و گيرنده هاي نوري دارد. امروزه پي برده ام كه يك جسم جامد مانند ديوار پل هم ارتعاش مي كند!
جمله ذرات عالم در نهان
با تومي گويند روزان و شبان
ما سميعيم و بصيريم و هشيم
با شما نامحرمان ما خامشيم.
پس زمين و چرخ را دان هوشمند
چون كه كار هوشمند مي كنند
خلاصه بگذريم كه خواهد گذشت. حالا، كريستي و جونكو هم كه از خواب بيدارشده بودند نميدانستند اصلا چطور شده چهار نفري هر كدام ، پهلوي يك چرخ و تاير نشسته و پيچك ها را از انها با سختي باز كرديم. ماشين نو خش نيافتده بود! نكاه كرديم ديديم كه با ديوار پل پنج متر بيشتر فاصله نداشتيم.اگر تپه نبود، هر اتفاقي برامون مي تونست بيافته. فهميديم كه وقتش نبوده و يكي در اسمانها بهمون علاقه داشته به علاوه دعاي خير پدر و مادرها. در طول بقيه راه سكوت محض حكم فرما بود هفته قبلش چهار نفر از شهرمان با ماشين زي تونتي ايت كامارو هشت سيلندر به يكي از همين كناره هاي پل ها خورده بودند و جابجا همه كشته شده بودند. خلاصه ، اونشب كه بر حسب قضا مهتاب شب هم بود ، شانس همه ما چهار نفر جمع شد و برخلاف قانون مورفي عمل كرد .بر عكس قانون مورفي، هرچه مي توانست درست اتفاق بيافتد ، درست اتفاق افتاد!
اين اتفاق را براي هيچ كس نقل نكرده بودم تا امسال. و اين اخرين دفعه اي نبود كه جان سه نفر ادم ديگر را نجات داده ام.
ارسال شده توسط تلفن همراه
FarShir آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
8 کاربر از FarShir بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 08-24-2014, 01:27 PM   #229
sismir
 
sismir's Avatar
 
تاریخ عضویت: Nov 2011
محل سکونت: tehran
پست ها: 1,631
تشکرها: 10,431
در 1,539 پست 9,519 بار تشکر شده
Points: 20,811, Level: 90
Points: 20,811, Level: 90 Points: 20,811, Level: 90 Points: 20,811, Level: 90
Activity: 20%
Activity: 20% Activity: 20% Activity: 20%
پیش فرض پاسخ : دفتر خاطرات فورومی ها!

چند وقت پیش عروسی یکی از بستگان دعوت بودیم سمت اصفهان .
من و خواهرم باید از شمال میومدیم تهران تا با خانواده عازم سفر بشیم ..از اونجاییکه تصمیماتم اکثرا دقیقه 90 هست یه دفه دلم خواست برای عروسی یه لباس جدید داشته باشم نیگاه به ساعت کردم 6 بعد از ظهر بود و فردا باید میرفتیم تهران فرصت اندک ..دیدم تهران نمیتونم برم لباس تهیه کنم ..مجبور شدم با اون سواد اندکم ،خودم یه لباسی دست و پا کنم واسه همین دست بکار شدم .درطول مدت خیاطی مرتب به خواهرم سفارش میکردم پاشو وسایلت رو جمع کن صبح حرکت کنیم .اونم اطمینان میداد که حاضره و داره کاراش رو میکنه.بعد از چند ساعت که کار دوخت و دوز و اتو کشی تموم شد از خواهرم پرسیدم :
همه وسایلت رو گذاشتی ؟
گفت : آره بابا چقدر سفارش میکنی ..من آماده ام.
گفتم چیزی جا نزاری ؟ حواست رو جمع کن .
گفت خیلی خب بابا ...مطمئن باش.
پرسیدم توی چمدان چی گذاشتی ؟

گفت: همه چی مرتبه ..
تکرار کردم چی گذاشتی ؟

گفت: لباس زمستونیا و لباس چرکام

خدااااا منو با اینا محشور نکن
__________________
از نقاب مجاز بیزارم ...
میترسم در لابه لای سطر سطر نوشته هایم گم شوم.

گرم ترین نگاهت را نصیب کسی کن که در سردترین لحظات با تو باشد.
sismir آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
9 کاربر از sismir بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
قدیمی 01-08-2020, 09:38 AM   #230
هزارچهره
 
تاریخ عضویت: Nov 2010
پست ها: 2,160
تشکرها: 20,005
در 2,134 پست 13,809 بار تشکر شده
Points: 34,047, Level: 100
Points: 34,047, Level: 100 Points: 34,047, Level: 100 Points: 34,047, Level: 100
Activity: 30%
Activity: 30% Activity: 30% Activity: 30%
پیش فرض پاسخ : دفتر خاطرات فورومی ها!

نقل قول:
نوشته اصلی توسط هزارچهره نمایش پست ها
چه دورانی بود!یاد دارالرحمه شیراز و بوی گلاب افتادم. و مادرانی که گلدونای بالای مزار عزیزشون رو آب می دادند و قاب عکس های شهیدشون را با گوشه چادرشون پاک می کردند.
چه دورانی بود!یاد پناهگاه مدرسمون و صدای آژیر و صدای فریاد بچه های مدرسه که همدیگر و هل می دادیم تا زودتر بریم تو پناهگاه.
یاد دعای کمیل شب های جمعه دارالرحمه افتادم که بالای مزار شهیدانی که آشنا بودند « الهی و ربی من لی غیرک» را می خوندیم.
چه دورانی بود! نوجوانانی بودیم که به اندازه یک سالخورده مفهوم « از دست دادن »را بارها تجربه کردیم و تفریحمون شده بود صدای آژیر (این آژیر نشان دهنده خطر حمله هوایی دشمن است محل کار خود را ترک و به پناهگاه بروید ایییییییییییییییییییییییی ی)و دیدن چراغ کم نور و قرمز هواپیماهای دشمن که در تاریکی آسمان دیده می شد و صدای بمباران که یعنی الان کجا را بمباران کردند؟ بعد از اینکه آژیر سفید (این آژیر نشان دهنده این است که خطر حمله هوایی دشمن پایان یافته است هم اکنون می توانید پناهگاه را ترک نمایید) زده می شد از پناهگاه خارج می شدیم و تلفن ها شروع می شد !
چه دورانی بود! تو مدرسه برای رزمنده ها لباس می بافتیم و عجب لباسهایی بود همیشه می گفتیم بیچاره اون رزمنده ای که می خواد لباس ما را بپوشه، آستینش کوتاه و بلند و تنش باریک!
چه دورانی بود! کمپوت می بردیم مدرسه و اسممون را روش می نوشتیم و تقدیم می کردیم به رزمنده ها و وقتی تو تلویزیون رزمنده ها رو نشون می داد می گفتیم اِ ! لباس ما را پوشیده بود و از کمپوت ما می خوره!



چه دورانی بود! درین دین درین دینگ (چه آهنگی داشت!) شنوندگان عزیز !توجه فرمایید! توجه فرمایید! درین دین درین دینگ شنوندگان عزیز !توجه فرمایید ! رزمندگان غیور ما امروز ...!
الان که این مطلب رو می نویسم اداره زیارت عاشورا برای سردار شهید گذاشته. اخبار از حمله نظامی ایران به پایگاههای آمریکا از گوشه و کنار به گوش میرسه. رادیو آبدارچی ادارمون در شبکه پیام در مورد مقاومت و جملات حماسی میگه.
یعنی تاریخ داره تکرار میشه؟ فکر نمیکنم.
یعنی واکنش بچه های ما به این جنگ مثل واکنش ماست؟
کجایند مردان بی ادعا؟
هزارچهره آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
3 کاربر از هزارچهره بخاطر ارسال این پست تشکر کرده اند:
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع

موضوعات مشابه
موضوع آغازگر موضوع انجمن پاسخ ها آخرین ارسال
واکنش دفتر خاتمی به دروغ پراكني هاي روزنامه دولت alisosho خبر سیاسی 0 06-29-2009 05:13 PM
دفتر تحکيم اسير شعارهاي افراطي حاجی جفرسون تحلیل سیاسی 0 11-12-2008 04:11 AM
گشايش دفتر حفاظت از منافع امريکا در ايران نهايي شد حاجی جفرسون خبر سیاسی 0 11-09-2008 06:53 PM
تهران تاسیس دفتر شورای آمریکاییان -ایرانیان را رد کرد حاجی جفرسون خبر سیاسی 0 10-07-2008 01:49 AM
دولت آمریکا به شوراى غیر دولتی آمریکاییان - ایرانیان مجوز گشایش دفتر در تهران داده است حاجی جفرسون خبر سیاسی 0 10-02-2008 06:37 PM


ساعت جاری 03:45 PM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2020, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT