آخرین ارسالات تالار

 
 

بازگشت   فوروم ایران آمریکا > ورود به تالار اقتصادی > بخش اقتصادی

پاسخ
    نمایش ها: 2236 - پاسخ ها: 1  
ابزارهای موضوع نحوه نمایش
قدیمی 12-23-2008, 01:31 PM   #1
حاجی جفرسون
 
حاجی جفرسون's Avatar
 
تاریخ عضویت: Sep 2008
محل سکونت: Yankeeland
پست ها: 10,652
تشکرها: 4,206
در 8,212 پست 26,845 بار تشکر شده
Points: 108,663, Level: 100
Points: 108,663, Level: 100 Points: 108,663, Level: 100 Points: 108,663, Level: 100
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
Lightbulb سيلاب هاي تند انقلاب انرژي در راه است

محسن قانع بصيري
انتخاب «باراک اوباما» سر و صداي زيادي در جهان و امريکا به پا کرد. شايد در آغاز چنين به نظر آيد که اين ماشين تبليغاتي بوده است که توانسته است چنين کند، اما واقعيت بسي پيچيده تر از اين برداشت سطحي است. براي پاسخ به اين پرسش که با انتخاب آقاي اوباما جهان وارد چه تحولاتي خواهد شد ناچاريم چند نکته مهم زير را يادآور شويم.
الف- اصولاً بحران هاي جهان مدرن که گاه به جنگ هاي بسيار خانمان براندازي هم فرجام يافته است، حاصل اختلافاتي است که ميان دو قدرت سياسي يا اقتصادي در درون ساختار قدرت هاي بزرگ و ميان آنها به وجود مي آيد. جنگ هاي جهاني اول و دوم که خود حاصل اختلافات فوق ميان دو قدرت مهم آلمان و انگليس بود، در فرجام خود دو قدرت جديد ديگر را وارد ميدان جهان در قرن بيستم کرد. به طوري که تضادها و تعاملات ميان اين دو قدرت، در نيمه دوم قرن بيستم، جهان را به دوران جنگ سرد وارد کرد.
ب- بگذاريد روشن تر بگوييم. در سرآغاز جنگ جهانگير اول وضع دو قدرت بزرگ مهم آن روز جهان يا بهتر بگوييم دو جناح قدرت جهان به رهبري اين دو کشور به شرح زير بود.
1- آلمان داراي قدرت اقتصادي بالايي شده بود (توليدات و تجارت صنعتي) اما قدرت سياسي متناسب با آن قدرت را نداشت. به عبارت ديگر توسعه آلمان منجر به بروز اختلافات ميان قدرت اقتصادي، سياسي وي شده بود.
2- انگلستان وضع معکوسي داشت. اين کشور قدرت اقتصادي اش ضعيف شده بود، اما از ميراث قدرت سياسي بالايي بهره مند بود، از جمله آنکه بر درياها حکومت مي کرد.
حاصل اين نوع اختلافات چالشي بود که ميان دو قدرت صنعتي اروپايي به وجود آمد. اين چالش آنقدر پرقدرت بود که نه تنها مذاکرات به نتيجه نرسيد بلکه تروري در صربستان بهانه شروع جنگي خانمان برانداز شد؛ جنگي که دومش نيز از راه رسيد و توانست قرن بيستم را قرني تراژيک براي تاريخ جهان کند.
به هر صورت حاصل اين دو جنگ ظهور دو ابرقدرت امريکا و شوروي بود. اروپا که خود آغازگر جنگ شده بود نه تنها با خاک يکسان شد، بلکه هم ثروت و هم دانشمندانش را از دست داد، در حالي که امريکا وضع معکوسي پيدا کرد. نه تنها بمبي در اين کشور فرود نيامد، بلکه آن ثروت ها و دانشمندان نيز جذب امريکا شدند؛ ابرقدرتي که هم قدرت سياسي بي نظيري نصيب برد، و هم صاحب قدرتمند ترين اقتصاد جهان شد. به طوري که بعد از جنگ دوم جهاني ثروتي که امريکا توليد مي کرد از کل ثروت جهان بيشتر شده بود. امريکا هم ابرقدرت اقتصادي و هم ابرقدرت سياسي شده بود؛ تعادلي که به نظر مي آمد پايدار است.
دومين ابرقدرت شوروي بود. اين کشور به رغم ضعف شديد اقتصادي خود، بعد از جنگ دوم قدرت سياسي حيرت انگيزي را صاحب شد و توانست جغرافيايي گسترده را در دست گيرد. تقريباً تمامي اروپاي شرقي، همراه با بخشي از آلمان تجزيه شده، نصيب او شده بود، ضمن آنکه بيشتر ممالک مرکز آسيا و ميانه آن را رسماً از آن خود کرده بود؛ قدرتي که در زمان کوتاهي بعد از جنگ دوم صاحب بمب اتمي نيز شده بود، به سرعت تبديل به عظيم ترين زرادخانه نظامي جهان شد. با اين حال اين قدرت سياسي حيرت انگيز همواره از ضعف اقتصادي رنج مي برد. ماشين توليد ثروتش فروش مواد خام و تسليحات نظامي بود. به همين دليل ناچار شد تمامي نيروي سياسي به دست آورده خود را در جريان جنگ سرد براي به دست آوردن ثروت اقتصادي از همين راه يعني فروش مواد خام و تسليحاتي حفظ کند. چنين جرياني که نوعي ناپايداري مدام را به اين کشور تحميل مي کرد، حزب حاکم کمونيست را وادار مي کرد مستبدانه تر عمل کند. اقتصاد شوروي اقتصاد سرمايه داري دولتي بود؛ ساختاري که مهم ترين ضعف وي ناتواني در مقابله با تقدير کاهش بهره وري بود بنابراين طبيعي بود چنين قدرتي فرو ريزد.
در دهه هاي 60 و70 قرن بيستم ميلادي، آنگاه که جنگ سرد ميان اين دو ابرقدرت در اوج خود بود، مرکز بحران جهان که ممکن بود جنگ سومي از درون آن پديد آيد، «ديوار برلين» بود. اما به سرعت معلوم شد اين کشور از آنچنان بحران اقتصادي و توليدي رنج مي برد که نمي تواند غذاي نيروي نظامي خود را در زمان جنگ، حداقل در مدتي کم تامين کند. تخمين زده مي شود؛ در پايان جنگ سرد ميزان بدهي شوروي به بانک هاي جهان سرمايه داري به بيش از دويست ميليارد دلار رسيده بود، در مقابل در غرب ناظر بر رويدادي کاملاً متفاوت شديم. امريکا با اجراي طرح مارشال به سرعت در بازسازي اروپا و ژاپن نقش بازي کرد تا بتواند جهان سرمايه داري را با استفاده از اين روند از اعضاي قدرتمند بيشتري بهره مند سازد.
شتاب گيري نيروي پژوهش در سازمان هاي کار نه تنها توانست موجب افزايش بهره وري کيفي و تنوع کالايي در جهان صنعتي شود، بلکه با ظهور بهره وري کيفي و سرعت گيري در عرصه توليد کالاها و خدمات نوين، شرايطي جديد به وجود آمد که مهم ترين آنها به شرح زير است.
1- شتاب گيري پژوهش موجب کاهش ارزش مواد خام نسبت به سهم دانش و تکنولوژي در کالاهاي ساخته شده شد. به طوري که اين کاهش از قدرت خريد جهان در حال توسعه کاست و بحراني به نام بحران افت تقاضاي موثر در جهان سوم را به وجود آورد.
2- به سرعت معلوم شد ديگر مواد خام نمي توانند منبعي مطمئن براي حفظ تقاضاي موثر در جهان سوم باشند، ضمن آنکه انحصار فروش و مالکيت اين مواد به دست دولت کشورهاي دارنده مواد خام افتاد و بدين ترتيب اين دولت ها علاوه بر قدرت سياسي صاحب قدرت اقتصادي نيز شدند. در حقيقت در اين کشورها نوعي اقتصاد «شبه سوسياليستي» يا سرمايه داري دولتي شکل گرفت که حاصلش افت شديد بهره وري از يک سو و دخالت گسترده اين دولت ها در زندگي مردم کشورشان بود. اين به معني استمرار استبداد سنتي در ايران هم بود. به طوري که دولت ها نمي گذاشتند، جريان جدايي دو قدرت سياسي و اقتصادي از يکديگر پديد آيد؛ جرياني که بنياد و نيروي زاينده دموکراسي در عهد مدرن را از طريق تبادل ماليات با امنيت به وجود مي آورد.
3- از سوي ديگر به تدريج قدرت هاي اقتصادي اروپا خود را از بحران خلاص کردند و کشورهاي جديدي در جهان توانستند وارد جريان توسعه و ايجاد ثروت شوند، بنابراين ظهور قطب هاي جديد اقتصادي در جهان بعد از جنگ دوم به تدريج از قدرت اقتصادي امريکا کاست.
4- رشد تکنولوژي و افزايش ارزش دانش و فن در توليد کالاها و خدمات، جهان سرمايه داري را واداشت تا فکري براي جريان کاهش تقاضاي جهان سومي کند که تقاضاي بالقوه بالايي داشت و مي توانست از تقاضاي موثر بالايي هم بهره مند باشد. بنابراين جريان انتقال سرمايه و تکنولوژي به کشورهاي جهان سوم از دهه 80 ميلادي قرن بيستم آغاز شد.
5- طبيعي بود کشورهاي دارنده مواد خام- با توجه به فضاي متمرکز اقتصادي و سياسي خود- نمي توانستند با اقتصاد متمرکز و سرمايه داري دولتي بهره وري کار را بالا برند. اين جريان مي توانست نيروي تقاضاي بالا را براي آنها فراهم کند. اين بود که شعارهايي چون خصوصي سازي و حقوق بشر مطرح شد، تا به تدريج فرد وابسته و مصرفي در جامعه يي مستبد به فرد مستقل جامعه توليدي تبديل شود.
براي آنکه بتوانيم اين روند را به درستي روشن کنيم و پاسخ دهيم که چرا اين مفاهيم از آغاز دهه 80 قرن بيستم ميلادي در جهان مطرح شدند؟ لازم است به چند اصل مهم زير توجه کنيم. اصولي که تحليل هاي ما براساس آنها استوار شده است.
1- هيچ تاجر زرنگي به دنبال مشتري فقير نمي رود. بر عکس تاجر زرنگ دوست دارد مشتريانش از ثروت بيشتري براي خريد بهره مند باشند. بنابراين برخلاف تصور و نظر عده يي که بر آنند کشورهاي قدرتمند مي خواهند ما را به خاک سياه بنشانند، اين پرسش مطرح مي شود که کدام تاجر ثروتمندي چنين مي خواهد که آنها بخواهند؟ اين روش تحليل مربوط به دوره تسلط اقتصاد سياسي مواد خامي- کالايي به جهان سوم بود. جرياني که با شتاب پژوهش از دست رفت. بنابراين چنين تحليلي نادرست است.
2- اختلاف تکنولوژيک ميان دو کشور يا دو حوزه، هرگز نمي تواند از آستانه يي بيشتر باشد، چرا که مبادله قطع مي شود. براي مثال کشوري که جاده ندارد، تقاضايي هم براي خريد اتومبيل ندارد يا کشوري که نيروي الکتريسيته ندارد خريدار يخچال و راديو و تلويزيون نيست. اين اصل نيز باعث آن مي شود تا کشوري که داراي توسعه شتابان است کشور عقب مانده را به سوي توسعه بکشاند تا اختلاف خود را به آستانه بالاترين تقاضاي موثر بکشاند.
به همين دليل بود که شعارهاي خصوصي سازي و حقوق بشر براي افزايش بهره وري و رشد انگيزه کار و نوآوري مطرح شد. به طور خلاصه عصر رقابت براي تصاحب سهم بيشتري از تقاضاي ثابت به پايان رسيده بود.
عصر رقابت براي زايش تقاضا فرا رسيده بود. علت نيز روشن بود، نيروي پژوهش مي توانست مدام عرضه جديد بيافريند. به همين دليل مي توان گفت؛
اين جريان جديد، طبعاً عکس جريان قدرتي بود که از بعد از جنگ، رهبري و مديريت کشورهاي صنعتي را به دست داشت. در زير اين تمايزات را نشان داده ايم.
- تمايز ميان نظام مبادلاتي کالا با مواد خام با نظام مبادلاتي کالايي
نظام مبادلات کالا - مواد خام
- ثروت اصلي پشتوانه تقاضا، از مواد خام و فروش آن به دست مي آيد.
- اقتصاد متمرکز سرمايه داري دولتي را به کشور فروشنده مواد خام تحميل مي کند.
- دولت ها داراي دو قدرت سياسي و اقتصادي، آن هم به طور توامان مي شوند.
- هيچ نيرويي در مقابل دولت هايي که از طريق فروش مواد خام ثروتمند شده اند، وجود ندارد، بنابراين دولت ها رفتاري مستبدانه پيدا مي کنند، به طوري که تحمل شنيدن نقد و آراي تصحيح شده را ندارد.
- دولت ها به سرعت تمامي نهادهاي اجتماعي را از طريق حقوق ويژه خود مي بلعند. به همين دليل مردم به چنين نهادهايي اعتماد ندارند و عملاً سر دولت ها را کلاه مي گذارند.
- دولت ها به دليل ثروت اقتصادي داراي حقوق ويژه شده و چون تعريف مجدد از خود نمي کنند، فساد و رانت در آنها شکل مي گيرد.
نظام مبادلاتي کالايي
- ثروت اصلي پشتوانه تقاضا، ارزش افزوده کار بهره ور است.
- اقتصاد براساس مالکيت فردي - خصوصي تعريف مي شود.
- قدرت اقتصادي از قدرت سياسي جداست.
- نياز متقابل دو قدرت سياسي و اقتصادي، باعث ظهور بازخورد کنترلي و تصحيحي متقابل« ماليات - امنيت» مي شود. به طوري که آراي جديد متولد شده و نهادهاي کار خود را تصحيح مي کنند.
- ميان نهادهاي دولتي با نهادهاي مردمي تفاوت وجود دارد و تعامل و نقد متقابل سياست با اقتصاد موجب کنترل قدرت طرفين مي شود و شرايط اعتماد پديد مي آورد.
- چون دولت ها قدرت اقتصادي خود را از طريق ماليات به دست مي آورند، نمي توانند حقوق ويژه کسب کنند و چون کنترل متقابل وجود دارد، سيستم ها خود را تصحيح مي کنند. (نياز متقابل)
از اقتصاد کينزي تا نوآوري هاي تکنولوژي
غرض اصلي در اقتصاد کينزي ثبات و افزايش تقاضاي موثر از طريق فعال کردن برخي از فاکتورهاي اقتصادي بود، شرايطي که فعال شدن بيشتر پژوهش و نوآوري را مي تواند خود به خود به وجود آورد. به تدريج معلوم شد تعادل ميان عرضه با تقاضا بر هم خورده است، به طوري که گروه هاي عظيمي از مردم جهان نمي توانستند تقاضاي بالقوه خود را به بالفعل تبديل کنند چرا که جهان کاهش ارزش مواد خام نسبت به دانش و تکنولوژي منجر به کاهش تقاضاي بالفعل در جهان با «توسعه کند» شده بود. ديگر اقتصاد سياسي مبتني بر مبادله مواد خام با کالا، نمي توانست اين بار را به دوش کشد، ضمن آنکه اين جريان با بي اثر کردن قوانين مبادله باعث افت قدرت تقاضاي معطوف به توليد و فروش کالا در جهان با توسعه کند شده بود. بنابراين ضروري بود اين نيرو جايگزين نيروي مديريتي جديدي شود که مي توانست موجب افزايش تقاضاي موثر از طريق توليد شود. به همين دليل بود که از اواخر دهه 70 قرن گذشته شرايط جهان دگرگون شد. اما يک ماده خام از اين قاعده پيروي نکرد و آن نفت بود به همين دليل بحران جهان از ديوار برلين به خاورميانه آمد. علت آن بود که نيروهاي سياسي اقتصادي متکي به مبادله مواد خام با کالا همراه با گرايش هاي منتفع از فروش نفت در کشورهاي خاورميانه با اين روند مقابله مي کردند. جريان اين مقابله به صورت زير ظاهر شد.
1- ظهور گرايش هاي راديکال به طوري که اين گرايش ها موجب تحريک مبادله مواد خام با تسليحات در کشورهاي با قدرت سياسي محافظه کار مي شدند.
2- ترور شخصيت هاي صلح طلب منطقه
3- مطرح کردن عصر اطلاعات در حالي که بشر هنوز با معضل انرژي روبه رو است و عصر آتش را بعد از عصر آب (کشاورزي) و خاک (صنعت) پشت سر نگذاشته است. اين جريان اجازه نداد ميدان براي تحليل معضل انرژي و بحث عالم گير آن گشوده شود.
4- هنگامي که کارتر آمد مالياتي تا حد سالانه 70 ميليارد دلار به شرکت هاي نفتي تحميل کرد تا صرف تحقيقات انرژي جايگزين شود با آمدن جمهوريخواهان و به ويژه ريگان موضوع معکوس شد و او نه تنها مقاديري از اين ماليات را بخشيد بلکه بقيه را با روياي دروغين «يک ابرقدرت در جهان» صرف رشد تکنولوژي هاي جنگ ستارگان کرد که ثمري براي توسعه امريکا و جهان دربر نداشت.
5- به هر صورت جرياني که نطفه آن در دوره کندي بسته شد و طي آن بايد نظاميان و پنتاگون از صحنه اقتصاد سياسي امريکا کنار مي رفتند در دوره اين رئيس جمهور با ترور وي متوقف شد. سپس با آمدن کارتر قرار بر اين شد که اين حرکت ادامه يابد. در مقابل تراست هاي مواد خام و تسليحاتي با مطرح کردن نظريه «نئومحافظه کاري» خود اين شعارها را از محتواي عملي آن خالي کردند. به طوري که نه تنها جريان زايش تقاضا در جهان سوم ابتر ماند بلکه بحران فراگير انرژي به بحران خطرناک تر محيط زيست از يک سو و تروريسم خاورميانه يي از سوي ديگر بدل شد.
اين تحرک به معني ظهور بحراني جدي به ويژه براي امريکا بود و چنين هم شد. اکنون با آمدن اوباما شرايط به گونه يي شده است که گروه مخالف نه مي تواند او را ترور کند و نه از ميدان به در کند چرا که خود نيز همراه با اقتصاد بحراني فعلي نابود مي شود. تنها نظاميان بسيار راست امريکايي اند که هنوز روياي جنگ را در ذهن مي پرورانند.«اوباما» آخرين شانس تغيير انتقال قدرت از ساختار بعد از جنگ دوم به ساختاري جديد است که طي آن بايد مشکل انرژي حل شود. هر کشوري که به معضل انرژي در شاخه هاي توليد، تبديل، ذخيره، مبادله و بازيافت آن پاسخ گويد قدرت آينده جهان خواهد بود.ويژگي هاي جهان آينده را بايد در ظهور تکنواکوسيستم ها جست وجو کرد. اين سيستم ها داراي پتانسيل نوآوري و تنوع حيرت باري هستند، ضمن آنکه چرخه هاي مولدي را پديد مي آورند که تعادلات زيست محيطي را برهم نمي زند. در اين ميدان ناچاريم گرايش هاي دوگانه سياسي- اقتصادي قدرت را به گرايش هاي سه گانه سياست، اقتصاد و فرهنگ بدل کنيم. اين تبديل به معني تحرک ساختار اقتصاد کينزي به اقتصاد ديگري است. در اقتصاد کينزي موضوع اصلي تضاد و رابطه عرضه با تقاضا بود. نه عامل محيط زيست در آن موثر بود و نه عوامل اجتماعي و فردي، بنابراين اولين و مهم ترين وظيفه انديشمندان آن است که نظريه اقتصادي «نيوديل» يا کينزي را مورد بازنگري قرار دهند.امروزه مي دانيم سياست نقطه آغاز، اقتصاد نيروي تبديل و فرهنگ نيروي زايندگي و هدف است که همان دانايي و آگاهي دروني است. اين مثلث بايد به گونه يي تنظيم شود که بتوان در آن از انگيزه هاي طبيعي اقتصادي بهره برد. آن متفکري که بتواند اين رابطه را پيدا کند مثلث سه انديشمند را که ماکياولي، مارکس و اوست کامل خواهد کرد. ماکياولي قدرت سياست را تحليل کرد، مارکس به رابطه ميان اقتصاد با سياست پي برد. ولي ساختار جديد جهان بايد بتواند به تکنواکوسيستم ها و تکنوسوسيو سيستم ها دست يابد. در غير اين صورت ورود گروه هاي زيادي به حوزه تقاضاي موثر به معني مرگ تعادلات زيست محيطي خواهد بود. مرگي که همه ما را به کام خود خواهد کشيد.در نگاهي ديگر مي توان آمدن اوباما را با توجه به اهداف زير مورد تحليل قرار داد.
1- تغيير رابطه جهان صنعتي با جهان با توسعه کند، آن هم در حول محور مبادلات کالايي. يعني تبديل نظام مبادلات مواد خام - کالا به نظام مبادلات کالايي.
2- حل معضل انرژي و ورود به انقلاب انرژي يا عصر آتش.
3- رهايي از تحقيرشدگي و طبعاً بي اثر شدن تروريسم.
4- جدي گرفتن قضيه حقوق فردي و خصوصي سازي با توجه به اهميت حضور قدرت دولتي به صورت غيربوروکراتيک و تعريف شده. به عبارت بهتر دولت هاي ثروتمندشده با دلارهاي مواد خامي بايد ناچار شوند، ثروت خود را از طريق اخذ ماليات به دست آورند.اگر بخواهيم به صورت نظري موضوع را تحليل کنيم بايد چنين عنوان کنيم که در جهان امروز با نوعي فقدان تعادل ميان دو قدرت سياسي يا اقتصادي روبه رو شده ايم که اگر رفع نشود، جهان به سوي بحران خطرناک تري به حرکت در خواهد آمد.
به هر صورت مجموعه اشتباهاتي که به ويژه دستگاه ديپلماسي جمهوريخواهي در امريکا آنها را پديد آورد، وضع را به صورت زير در آورده است.
1- روسيه امروز با از دست دادن قدرت سياسي که آن را به صورت تصادفي در بعد از جنگ جهاني دوم به دست آورده بود، کوشش مي کند هنوز هم همان نقش را بازي کند و از طريق آن نقش کلاسيک براي خود سهم اقتصادي بيشتري تدارک کند. هنوز هم جناح هاي قدرتمند کا گ ب در روسيه حاکم اند.
2- امريکا از بعد از جنگ به تدريج قدرت زياد اقتصادي خود را از دست داد، به طوري که امروزه سهم وي در اقتصاد جهاني به پايين تراز 25 درصد رسيده است. بنابراين دچار عدم توازن در قدرت هاي سياسي و اقتصادي خود شده است. تمايز امريکا با شوروي آن است که امريکا از زيربناهاي لازم براي تصحيح جريان فقدان توازن خود بهره مند است.
3- کشورهايي نظير ژاپن، آلمان، چين و کره داراي قدرت اقتصادي جديدي شده اند اما متناسب با آن سهم در امنيت جهان بازي نمي کنند. آنان نيز از قدرت سياسي رهاشده به ويژه توسط شوروي سابق، براي خود سهم مي خواهند.
4- خاورميانه تنها منطقه يي در جهان است که هنوز داراي ماده خام ارزشمندي به نام نفت است. به همين دليل حجم عظيمي پول به اين منطقه سرازير مي شود که مي تواند بودجه هاي بالاي قدرت هاي سنتي و کلاسيک را تامين کند. از طرف ديگر خاورميانه تنها منطقه يي در جهان است که تا همين يکصد سال پيش داراي يک قدرت بزرگ امپراتوري منطقه يي بود (عثماني) که وحدتش در جنگ اول فرو ريخت و دچار تجزيه شد. ضمن آنکه جريان مصرف کالا در مقابل مواد خام نوعي تحقيرشدگي منطقه يي به وجود آورد (چرا که کالا همان فرمان اجرايي است و حاصل عمل به فرمان اجرايي تحقيرشدگي است). وجود پول بسيار زياد همراه با آن تحقيرشدگي و پيشينه استبداد سنتي حاکم، وضع پيچيده يي در خاورميانه پديد آورده است. شايد خاورميانه اولين منطقه جهان باشد که تحت تاثير امواج انقلاب انرژي قرار خواهد گرفت. اگر خاورميانه خود انرژي جايگزين را پيدا نکند، آنگاه اين بزرگ ترين حوزه ثروت زاترين مواد خام جهان، يعني نفت به منطقه يي فقيرتر و بحراني تر تبديل مي شود، آن هم در حالي که قابليت استراتژيک جذاب خود را از دست خواهد داد.بايد توجه داشت استقلال و حفظ تماميت کشورمان دستخوش تصميماتي است که همين امروز مي گيريم. اگر نتوانيم به درستي با تحولاتي که خواهند آمد، آشنا شويم و اگر نتوانيم جدال هاي امروز را به درستي تحليل کنيم، آنگاه حکايت ما حکايت مردم آن دهي است که در مسير سيلاب قرار دارد و متوجه نيست رگبارهاي تندي که مي بارد، او را به ناگاه دستخوش چه بحران هاي آنارشيکي خواهد کرد.
جدال هاي خطرناک
هميشه آنگاه که قدرتي کهنه توسط قدرتي نوين به چالش گرفته مي شود، زمينه يي سنگين براي بروز جدال هاي گاه خطرناک پديد مي آيد. ساختار اين جدال ها به شرح زير است؛
1- جدال هاي دروني سيستم که ميان عناصر قدرت کهنه و نو درمي گيرد. (جدال هاي درون سيستمي)
2- جدال هايي که ميان گروه هاي قدرت کهنه و نو ميان سيستم ها درمي گيرد. به طوري که يکي از سيستم ها نقش نو و ديگري نقش کهنه را بازي مي کند. (جدال هاي برون سيستمي)
شرايط ظهور جدال ها نيز بسيار مهم هستند. اين شرايط گاه از طريق تحميل رويدادهاي بروني و گاه از طريق ظهور نيروهاي دروني و سرانجام در عالم واقع به صورت آميزه يي از اين دو پديد مي آيند.
عامل ظهور اين جدال ها در عرصه اجتماعي تغييراتي است که به شرح زير ظاهر مي شوند؛
تاثيرپذيري از قانون کاهش کيفيت و افزايش بحران در درون سيستم. به طوري که سيستم ها تعادل ميان قواي اقتصادي يا سياسي خود را از دست مي دهند. اين وضع ممکن است حاصل عوامل زير باشد؛
1- متغيرهاي بيروني
2- متغيرهاي دروني
3- ضعف مديريت و ناتواني وي در تنظيم رابطه نظم با تغيير
4- بحران هاي ادواري
در جهان امروز آنچه ما شاهد آنيم از طريق تحليل روابط سه يا چهار شکل از سرمايه هاي اقتصادي- صنعتي پديد مي آيد. اصولاً چهار نوع سرمايه در جهان فعال هستند، اينان عبارتند از سرمايه هاي صنعتي، سرمايه هاي مواد خامي، سرمايه هاي نظامي- تسليحاتي و سرمايه هاي مالي. در حقيقت سرمايه هاي مالي با هر يک از سرمايه هاي ديگر وحدت کنند، شکل حرکات سياسي - اقتصادي و حتي فرهنگي جوامع نيز تغيير خواهد کرد.
سرمايه ها و انواع وحدت آنها
وحدت سرمايه هاي مالي با مواد خامي و تسليحاتي
1- گرايش به سوي افزايش اختلاف ميان کشورهاي با توسعه زياد و توسعه کند، به دليل وابستگي تقاضاي کشورهاي با توسعه کند به فروش مواد خام
2- ظهور سيستم هاي متمرکز و شبه سوسياليستي قدرت دولتي - حکومتي و ظهور حکومت هاي مستبد و تماميت خواه.
وحدت سرمايه هاي مالي با سرمايه هاي صنعتي
1- گرايش به سوي کاهش اختلاف ميان کشورهاي با توسعه زياد و توسعه کم، از طريق انتقال تکنولوژي و سرمايه به کشورهاي با توسعه کند
2- ظهور سيستم هاي غيرمتمرکز و جدايي دو قدرت سياسي و اقتصادي از يکديگر، و در مقابل کنترل متقابل اين دو از طريق بازخورد «امنيت - ماليات».
سرمايه ها و قدرت هاي متمايز آنها
-گرايش به سوي افزايش اختلاف به دليل وابستگي تقاضاي موثر به فروش مواد خام
- مطرح شدن سيستم هاي متمرکز و ظهور حکومت هاي مستبد و تماميت خواه.
هنگامي که در اواخر دهه 70 قرن بيستم ميلادي سرمايه هاي مالي متوجه شدند کشورهاي متکي به فروش مواد خام ديگر نمي توانند با اتکا به فروش مواد خام خود، هم بدهي خود را بپردازند و هم تقاضاي موثر خود را کنترل کرده و افزايش دهند، بحران بدهي کشورهاي مذکور آشکارا آنها را در معرض بحران هاي پيچيده قرار داد. در مقابل کشورهاي صنعتي، سرمايه هاي صنعتي آنها نياز به تقاضاي موثر بيشتري داشتند چرا که نوآوري ها شتاب بيشتري گرفته بود. از سوي ديگر سرمايه هاي مالي متوجه شدند وام هاي پرداخته شده توسط آنها از شانس پاييني براي رجعت بهره مندند. اين دو بحران موجب جدايي سرمايه هاي مالي از سرمايه هاي مواد خامي و پيوند آنها با سرمايه هاي صنعتي شد. با اين حال نفت تنها ماده خامي بود که از قاعده کاهش ارزش پيروي نکرد. عللي که نفت از اين قاعده پيروي نکرد و بحران هاي حاصل آن به شرح زيرند؛
1- شرکت هاي نفتي از نفوذ زيادي به ويژه در خاورميانه و پنتاگون برخوردار بودند. آنها توانستند از فرآيند تحميل ماليات براي پژوهش هاي جايگزين انرژي که توسط نيروي جديد سياسي به آنها تحميل شده بود، بگريزند.
2- آنها به ويژه در خاورميانه شرايطي پديد آوردند که نه تنها موجب سقوط نيروي سياسي جديد شد، بلکه تفکر کلاسيک قدرت در بعد از جنگ دوم را براي چندين دوره حاکم بر دستگاه سياسي امريکا کرد.
3- به اين ترتيب خاورميانه به مرکز بحران دنيا تبديل شد. علت آن اين بود که از يک سو پول زيادي به اين منطقه سرازير شد و از سوي ديگر اين جدال ها منجر به قدرت گيري راديکال ها و تندروان سياسي در اين منطقه شد. به طوري که حاصل پيوند سه جزء نيروهاي راديکال، دستگاه سياسي و دلار نفتي تروريسم کوري بود که در منطقه پديد آمد.
4- جغرافياي سياسي خاورميانه که حاصل سقوط عثماني و ظهور تعادل جديد در بعد از دو جنگ بود، با ظهور اين جدال ها دچار ابهام هاي جديدي شده است. اين در حالي است که نيروهاي ملي در اين منطقه به شدت ضعيف شده اند.
5- شرايط سياسي خاورميانه به گونه يي است که مي تواند بسيار گول زننده باشد. به همين دليل رهبران کم تجربه و جوان سياسي ناتوان از تحليل صحيح رويدادهاي اين منطقه ممکن است خاورميانه را دستخوش بحران هاي مدام تجزيه و شکل گيري قدرت هاي نامتوازن تر کنند؛ وضعي که موجب افت شديد امنيت در اين منطقه خواهد شد.
6- به احتمال زياد تا زماني که نتوانند به انرژي هاي جايگزين دست يابند، خاورميانه دستخوش بحران خواهد ماند، چرا که کاهش و افزايش ارزش نفت هر يک بحراني خاص مي آفريند و اين يعني ظهور نوعي بن بست حاصل ديرکرد در ظهور تکنولوژي هاي جديد انرژي.
اگر قيمت نفت افزايش يابد از يک سو موجب صرفه شدن جريان سرمايه گذاري روي ساير منابع انرژي خواهد شد اما تروريسم بيشتري نيز در منطقه پديد مي آيد و اگر برعکس قيمت نفت کاهش يابد، موضوع سرمايه گذاري روي انرژي هاي جايگزين صرفه خود را از دست خواهد داد، ولي تروريسم ضعيف مي شود. اين همان بن بستي است که شرکت هاي نفتي از آن بهره بسيار مي گيرند.
7- اينکه شرکت هاي نفتي تا چه زماني مي توانند در منطقه خاورميانه تاثيرگذار باشند، خود پرسشي مهم است، چرا که خروج آنها از جريان هاي تاثيرگذار سياسي موجب ظهور تحرک ديگري در منطقه خاورميانه خواهد شد. به طوري که مي توان اميدوار بود نوعي امنيت پايدار در منطقه شکل گيرد. با اين حال بايد توجه داشته باشيم که اکثر شرکت هاي مهم نفتي، در حال انتقال دفاتر خود به کشورهاي جنوبي خليج فارس هستند به ويژه دوبي يکي از اين مناطق جنوب خليج فارس هدف مهم سرمايه هاي مواد خامي شده است. در چنين شرايطي پرسش مهم آن است که وضع امنيت چنين شرکت هايي در جهان چگونه خواهد شد؟
جهان امروز چنان است که اگر نتوانيم به درستي رويدادهاي پديد آمده را مورد بررسي قرار دهيم، با سيلابي روبه رو خواهيم شد که همه ما را با خود خواهد برد؛ جدال هايي که متاسفانه پيروزمندي نخواهند داشت. هميشه واقعيت از هر نوع برداشت ديگر بهتر مي تواند دريچه گريز از اين بحران را به ما نشان دهد. در غير اين صورت همه ما ناچار خواهيم بود زندگي را با نوعي احساس غبن نسبت به ازدست رفته ها به پايان رسانيم. يک اصل مهم مي گويد؛ «سيلي نقد به از حلواي نسيه.»
*اعتماد
__________________
تنها خدا بود که می دانست!
حاجی جفرسون آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از حاجی جفرسون بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
قدیمی 12-23-2008, 09:04 PM   #2
poneh
 
poneh's Avatar
 
تاریخ عضویت: Dec 2008
پست ها: 175
تشکرها: 393
در 78 پست 110 بار تشکر شده
Points: 1,758, Level: 24
Points: 1,758, Level: 24 Points: 1,758, Level: 24 Points: 1,758, Level: 24
Activity: 0%
Activity: 0% Activity: 0% Activity: 0%
پیش فرض پاسخ : سيلاب هاي تند انقلاب انرژي در راه است

مسلما تغییرات بسیاری در راه است
تغییرات بسیار مهمی در حال شکل گیریست
و تغییرات بسیار مهمی به پایان رسیده است
این حرف ها همه مانند پرواز در خلع است !
مدیران کشورها هر دوره مسلما با داشتن مشاورین کارآزموده سعی خواهند نمود بهترین استراتژی را اتخاذ کنند من در مطلبی که خواندم بیشتر شاهد استرس ها و دلمشغولی های شخصی بودم تا نگاهی کارشناسی و مستدل .
__________________

به حال سرزمینی که روشنفکرش ، حرف فرمانروایان تمامیت خواه را تکرار می کند باید گریست . ارد بزرگ
poneh آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از poneh بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :
پاسخ


کاربران در حال دیدن موضوع: 1 نفر (0 عضو و 1 مهمان)
 
ابزارهای موضوع
نحوه نمایش

قوانین ارسال
شما نمی توانید موضوع جدید ارسال کنید.
شما نمی توانید به موضوعات پاسخ دهید.
شما نمی توانید فایل پیوست کنید.
شما نمی توانید پست های خود را ویرایش کنید.

BB code فعال
شکلک ها فعال
کد [IMG] فعال
کد HTML غیر فعال

مراجعه سریع


ساعت جاری 12:04 AM با تنظیم GMT +4.5 می باشد.


Powered by vBulletin Version 3.8.7
Copyright ©2000 - 2019, Jelsoft Enterprises Ltd

Persian Language Powered by Mihan IT