نمایش پست تنها
قدیمی 07-03-2019, 06:14 PM   #9
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : "اتاقی از آن خود"

کتاب کوچه
احمد شاملو

مردی خري ديدکه درگل گیرکرده بود و صاحب خر ازبيرون كشيدن آن خسته شده بود.
براي كمک كردن دم خر راگرفت،و زور زد،دُم خر از جای كنده شد!
فریادازصاحب خر برخاست كه « تاوان بده»!
مرد برای فرار به كوچه ای دويد، ولی بن بست بود.
خود را در خانه ای انداخت، زنی آن جا كنار حوض خانه نشسته بود وچيزی مي شست و حامله بود.
از آن فریاد و صدای بلند، زن ترسيد و بچه اش ِسقط شد!
صاحِب خانه نيز با صاحب خر همراه شد.
مرِد گريزان برروی بام خانه دويد. راهی نيافت، از بام به كوچه ای فرودآمد كه درآن طبيبی خانه داشت.
جوانی پدربيمارش رادر انتظار نوبت در سايۀ ديوار خوابانده بود؛
مرد بر آن پيرمرد بيمار افتاد، چنان كه بيمار در جا مُرد!
فرزند جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به دنبال مرد افتاد!
مرد، به هنگام فرار، در سر پيچ كوچه با يهودی رهگذر سينه به سينه شد و او را به زمين انداخت . تکه چوبی در چشم يهودی رفت وكورش كرد.
او نيز نالان و خون ريزان به جمع متعاقبان پيوست!
مرد گريزان، به ستوه از اين همه، خود رابه خانۀ قاضی رساند كه پناهم ده و قاضی در آن ساعت با زن شاكی خلوت كرده بود. چون رازش را دانست، چارۀ رسوايی را در طرفداری از او يافت!
و وقتی از حال و حكايت او آگاه شد، مدعيان را به داخل خواند.
نخست از يهودی پرسيد، یهودی گفت:
اين مسلمان يک چشم مرا نابينا كرده است. قصاص طلب مي كنم.
قاضي گفت : ديه مسلمان بر يهودی نصف بيشتر نيست. بايد آن چشم ديگرت را نيز نابينا كند تا بتوان از او يک چشم گرفت! وقتی يهودی سود خود را در انصراف ازشكايت ديد، به پنجاه دينار جريمه محكوم شد!
جوانِ پدر مرده را پيش خواند، گفت: اين مرد از بام بلند بر پدر بيمار من افتاد، هلاكش كرده است. به طلب قصاص او آمده ام.
قاضي گفت: پدرت بيمار بوده است، و ارزش زندگی بيمار نصف ارزش شخص سالم است.
حكم عادلانه اين است كه پدر او را زيرهمان ديوار بخوابانیم و تو بر او فرود آيي، طوری كه يک نيمه ی جانش را بگیري! جوان صلاح
دیدکه گذشت کند، اما به سی دينار جريمه، به خاطرشكايت بي مورد محكوم شد!
چون نوبت به شوهر آن زن رسيد كه از وحشت سقط کرده بود، گفت : قصاص شرعی هنگامی جايز است كه راهِ جبران مافات بسته باشد.
حال می توان آن زن را به حلال درعقد ازدواج اين مرد درآورد تا كودکِ از دست رفته را جبران كند!
برای طلاق آماده باش! مردک فریاد زد و با قاضی جدال مي كرد، كه ناگاه صاحب خر برخاست و به طرف در دويد، قاضی فریاد زد :
هی! بايست كه اكنون نوبت توست!
صاحب خر هم چنان كه مي دوید فرياد زد: من شكايتی ندارم. می روم مردانی بیاورم كه شهادت دهند خرِ من، از کره گی دُم نداشت!
ارسال شده توسط تلفن همراه
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
این کاربر از باران بخاطر ارسال این پست تشکر کرده است :