موضوع: قطره ...
نمایش پست تنها
قدیمی 07-04-2019, 10:35 AM   #249
باران
 
باران's Avatar
 
تاریخ عضویت: Feb 2009
پست ها: 4,944
تشکرها: 7,634
در 3,744 پست 14,600 بار تشکر شده
Points: 46,705, Level: 100
Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100 Points: 46,705, Level: 100
Activity: 81%
Activity: 81% Activity: 81% Activity: 81%
پیش فرض پاسخ : قطره ...

بعد از پر کردن ظرف ها از آبِ چشمه راهیِ دریاچه شدیم و بلاخره رسیدیم ، همه به هم کمک می کردند و خارهایی که زیر چادرها بود بر می داشتند ، مردها خیلی توی این کار کمک بودند و با بیل تمیز می کردند و سنگ های زیر چادر ها رو در می آوردند ، گاهی با خودم می گفتم اگه همیشه مردم همین طور که این جا بهم کمک می کنند توی خیابونای شهر هم کمک دهنده بودند چقدر خوب می شد همه جا.
کم کم هوا سرد می شد و آماده می شدیم برای پوشیدن لباس های گرم و منم که سرمایی و عادت هم ندارم با همون لباسای تو راهم بخوابم رفتم توی چادر و با دستمال مرطوب یک حمام صحرایی راه انداتتم و کل لباس هامو تازه کردم واقعا آرامشی که از تمیزی به دست میارم قابل وصف نیست.
نمی دونم بعضیا چطور با همون تی شرت های عرق کرده و بوناک میرن تو کیسه خواباشون و با همون لباسا دوباره بیدار میشن و بوی عرقشون اذیتشون نمی کنه؟!
شب خیلی سردی بود با این که کلی لباس پوشیده بودم ولی خیلی سردم بود و یه سنگ هم زیر چادر جا مونده بود و می رفت تو کمرم و خلاصه شب سختی رو با بی خوابی سپری کردم
یکی از خانم های گروه چادر نداشت و من ازش دعوت کردم بیاد تو چادرم دوست خوبی بود دو شب در خدمتش بودم
فردا صبح بعد از خوردن صبحانه و چای زغالی راهی بقیه مسیر شدیم و به طرف دشت ها و کوه های بیشتری قدم زدیم مسیر نسبتا شیب داشت با یخ و برف پوشیده بود بلاخره بعد از ساعت ها عبور از سراشیبی ها و سربالایی ها حدود ساعت دو رسیدیم به دریاچه های بعدی آبی زلال و بسیار صاف داشتند عشایر چادر هاشونو اون جا بنا کرده بودند و در حال درست کردن کشک و پنیر بودند. دخترک دوازده ساله ای روی یک سنگ نشسته بود و طبیعت رو نطاره می کرد اسمش آیدا بود و بسیار زیبا!
نهار خوردیم و استراحت کوتاهی و به کمپ برگشتیم.
شب دوم خیلی سردتر از شب اول بود چون باد شدیدی می وزید و چادرها رو با میخ هاشون محکم تر کردیم و بعد دور آتش و آواز و رقص کردی و بازی و شام و چای ، درون کیسه خواب ها و به امیدِ روز هایی دیگه به خواب رفتیم.
صبح ساعت پنج بیدار شدیم و آماده جمع آوری وسایل و کمی صبحانه و حرکت...
موقع برگشت من از اکیپ همسفران جدا شدم و سفرم را به خوی ادامه دادم...
اتوبوس منو در یک خیابون توی شهر ارومیه پیاده کرد که من برم ترمینال و بلیط بگیرم به سمت خوی .
سوار یک پرشیای نو شدم که مسافر کش بود جوان بیست و پنج ساله ای که دو ماه ازدواج کرده بود و از گرونی می نالید ، یک مغازه داشت و یک خونه اجاره کرده بود .
از قیمت ها پرسیدم گفت یه خونه هفتاد متری برای اجاره چهار میلیون پول پیش و ماهی سیصد هزار تومان ، باورم نشد که در مقایسه با تهران یعنی انگار مجانی نشستی تو خونه
ولی او می گفت خیلی گرونه .
یه کمی جلوتر پیاده شدم و هزارتومن کرایه اش بود .
دوباره سوار یه تاکسی ۴۰۵ شدم آقایی پیر که فارسی رو به سختی صحبت می کرد اما می گفت درآمد بد نیست و راضی بود می گفت زندگی می گذره نباید سخت گرفت
سه هزار تومن هم کرایه این شد و رسیدم ترمینال که کلی ماجرا شد ... .
چه روزهای خوبی ، چه خاطراتِ دل نشینی، چه برنامه زندگیِ دل چسبی درست کردم برای خودم ، همه چیز درست همون طور که می خوام پیش میره و خدارو شکر می کنم ، به زودی سفرها کل زندگیم میشن و بقیه موارد حواشی ،
به نظرِ من سفر به تنهایی خیلی مهم نیست ، به قول یکی که هر کاری می کنه برای بار دوم میگه تکراریه و حوصله ام سر میره شاید از دید این جور افراد یک بار که بری طبیعت دیگه همیشه همونه کوه ها که کوه هستند و سنگ هاشون سنگ هستن و رودخونه ها هم همین طور و .....
اما از نظرِ من هیچ چیزی توی دنیا تکراری نمی شه ، همه چیز تغییر می کنه و از همه مهم تر نگاه ماست که روز به روز تغییر می کنه و متفاوت تر می بینیم .
بعد با خودم فکر کردم این افراد که سفر و جمع کردن کوله و رفتن به طبیعت و توی چادر خوابیدن براشون خیلی تکراریه چطور سی سال و بیشتر یک شغل رو دارن و هر روز سر یک ساعت بیدار میشن و دقیقا کارهای دیروز رو با توجه به زمانِ و تکرارش به نحو احسن انجام میدن و نمیگن تکراریه ! ولی هر روز ورزش کردن یا هر روز پیاده روی کردن رو میگن چقدر تکراری ؟!

آه سفر کردن رو چقدررررر دوست دارم ، آدم های دیگه رو دیدن و شناختن ، سرزمین های دیگه و زبان های دیگه و نوعِ زندگی های دیگرو دیدن و لمس کردن ، سردی هوا وسط تابستون و رفتن روی برف وسط گرمای ظهر تابستون و گلوله برف درست کردن و گرفتن زیرِ اشعه تند خورشید و دیدنِ برق زدنِ دانه های فشرده شده ی برف توی دستام خیلی لذت بخشه.
دیدنِ زنانِ زیبای جوان که برای امرار معاش پا به پای همسرانشون کار می کنند ، بعضی آش می پزند و بعضی حلوای مخصوصِ شهرشونو می پزندو بعضی توی مغازه و نانوایی و جاهای مختلف در حال کار و لبخند از روی لبانشون دور نمیشه.
دیدنِ زندگی هایی بی نهایت سخت تر از زندگی ما ولی رضایتمند تر و شاد تر و خندان تر .
بی تکبر
بی ادعا
با دلی پر مهر ....
دیدنِ اینان منوبیشتر به فکر فرو می بره که راهی که در زندگی پیش گرفتم و رضایتمند در حالِ عبورم درست ترین کاره .
تلاش حرف اول
رضایتمندی حرفِ دوم
و شاکر بودن حرف سومِ زندگی من بوده ....
به زودی باقیِ ماجرای زندگیم آغاز میشه، زندگی ای که تازه کشفش کردم ، چیزی که سال ها دوست داشتم انجام بدم و نمی شد ، چون خودمو به دنیا و افرادِ دیگه سپرده بودم و سفر و جهان گردی براشون مسخره یا نشدنی و یا بی ثمر بود ولی باید بندهارو پاره می کردم ، قل و زنجیر های بسته به پا و دستا اامو باز می کردم و این کار بهایی سنگین داره ، بهاشو پرداختم و اکنون آزاد و سبک بار و در عینِ حال محتاط به سوی سرزمین های ناشناخته قدم بر می دارم و دنیایِ زمین را از نزدیک لمس خواهم کرد .
جشن ها در پیش و انسان های ناب و شریف در راه.
سرزمین هایی زیبا و دل نشین آماده و منتظرِ رسیدنِ من برای تحسین کردنشون و صحبت کردن و نوازش کردنشونند.
من اون هارو دوست دارم و دلتنگشونم .
پیش به سویِ سرزمین های ناشناخته همه جای دنیا.....
ارسال شده توسط تلفن همراه
__________________
انسان ها وقتی یكدیگر را دوست دارند،زیباتر از همیشه اند
باران آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول