عشق از نظر مولوی و افلاطون [آرشیو] - فوروم ایران آمریکا

PDA

براي ديدن مقاله با شکل و فرمت کامل به لينک روبرو مراجعه کنيد : عشق از نظر مولوی و افلاطون


barsha
06-07-2009, 01:26 AM
متن زیر که سعی می کنم در دو قسمت ارائه شود بر گزید ه ای است از کتاب "عرفان مولوی" تالیف دکتر خلیفه عبد الحکیم و هدف از ان تلاشی است برای معرفی جنبه هایی از اندیشه و آراء مولانا جلال الدین بلخی عارف و شاعر بزرگ ایرانی برای دوستان و بازدید کنندگان عزیز فروم.
1- در نظر مولوی عشق مصلحت بین نمی باشد که از این نظر با افلاطون هم عقیده است با این قید که مولوی عقل را مصلحت بین می داند و معتقد است که عقل پیش از بر داشتن هر گام سود و زیان آن را می سنجد ولی عشق که فی نفسه خود را هدف غایت حیات می داند پیش از ایثار چند و چون نمی کند. عشق به منزله نوعی جنون لا هوتی نقطه مقابل عشق حسابگر سوفسطائیان است:
عشق راه نا امیدی کی رود **** عشق باشد کان طرف بر سر دود
لا ابالی عشق باشد نی خرد **** عقل آن جوید کزان سودی برد
نی خدا را امتحانی می کنند **** نی در سود و زیانی می زنند
2- افلاطون می گوید عشق,عشق به زیبایی است و تنها زیبایی شایسته عشق و ستایش ماست.مولوی همین مفهوم را به زبانی دیگر بیان بیان میکند.او میگوید که جمال تام وابدی از آن خداست و هر آن چیزی که در عالم ظاهر زیباست تنها پرتو گذرایی از جمال ابدی خداست و پیوندش با خدا همچون پیوند نور آفتاب است با آفتاب.زیبایی چون نور گرفتن دیوار است از آفتاب, چون خورشید از آن روی بگرداند دیگر بار دیوار تاریک است.بنا بر این عشق نباید به هر چیز زیبا که نوری موقت و عاریتی دارد بسنده کند بلکه از ظاهر باید بگذرد و به اصل و منشآ ذاتی همه زیبایی ها برسد:
مونسی مگزین خسی را ز خسی **** عاریت باشد در او آن مونسی
و یا:
آن شعاعی بود بر دیوارشان **** جانب خورشید وارفت آن نشان
بر هر آن چیزی که افتد آن شعاع **** تو بر آن هم عاشق آیی ای شجاع
عشق تو بر هر چه آن موجود بود **** آن ز وصف حق زراندود بود
3- عشق یکی از اصول اتحاد و فناست.نیروی جاذبه ذرات و استحاله شکلی از زندگی در شکلی دیگر (جذب و انجذاب) که باعث رشد است هه تجلیات عشقند.
گر نبودی عشق هستی کی بدی **** کی زدی نان بر تو و تو کی شدی
نان تو شد از چه؟زعشق و اشتهی **** ور نه نان را کی بدی تا جان رهی
عشق نان مرده را می جان کند **** جان که فانی بود جاویدان کند
4- عشق به منزله یکی از اصول تکوین عالم, منشآ و مبدآ حیات است و افلاطون هم بر این عقیده است که آن را در رساله فدروس در قالب اساطیر نهاد و گفت اروس(EROS) از آن کهن ترین خدایان است.عشق به منزله اساس پیداش جهان در اندیشه یونانی حتی پیش از افلاطون هم وجود داشت.هسیدوس (HESIOD) یکی از شاعران یونانی که در قرن هشتم یا هفتم قبل از میلاد می زیسته چنین تعلیم می داد که پیش از هر چیز خائوس بود و از خائوس نخست زمین و عشق پدید آمد یعنی ماده بی جان و اصل دانایی.
گر نبودی عشق هستی کی بودی **** کی زدی نان بر تو و تو کی شدی
بیشتر نظریات مشابه که در بالا آمد در حقیقت عبارت است از عقایدی که از زبان سخنگویان "مکالمات" افلاطون آمده است و بر جوانب مختلف مسئله پرتو می افکند و نماینده شیوه های مختلف نگرش به عشق است.نظریات شخصی افلاطون فقط آنهاست که از زبان سقراط باز گفته می شود و شاید بتوان آنها را به ترتیب زیر خلاصه کرد:
1- عشق به منزله شوق و طلب جاودانگی در اشکال گوناگون آن از طریق تولید واز راه آفرینشهای هنری و فکری و یا از طریق اعمال شجاعانه
2- عشق به عنوان حرکتی به سوی مثال جمال اتم ,به منظور سیر وتماشای آن در صافی ترین صورتش که روح پیش ازپیوندباماده و جهان حس, بدان صورت آن را سیر و تماشا کرده بود.
3- عشق به منزله واسطه میان دو جهان(این نظر را بعدها کیش مسیحی گرفت و پرورش داد).
اختلاف اساسی میان افلاطون و مولوی را می توان با بررسی رابطه عقل گرایی یا عقل نا گرایی در شیوه نگرش آنها به زندگی دریافت. افلاطون به این اعتبار که به امکان شناخت زمینه وجود از طریق عقل نظری اعتقاد داشت عقل گرا بود. خدای او حقیقت غیر شخصی و نظری است که در عالم مثل بی حرکت نشسته و پرستندگان و ستایندگانش را به او دسترسی نیست.چیزی است عینی و بیرون از روح انسانی که تنها باید چون کار هنری بی نقصی به آن نگریست و آن را تحسین کرد.عشق که به خودی خود عنصری غیر عقلانی است فقط وسیله ای است برای رسیدن به تحقق حقیقت نظری.بنا بر این در نهایت" اروس " افلاطون همان عشق عقلانی به خدا در فلسفه اسپینو نزاست.
اما مولوی به خلاف افلاطون پای بند عقل نیست در مکتب او نسبت مرتبه عقل و عشق وارونه است. به عقیده او شناخت بنیاد وجود از طریق عقل نظری میسر نیست.مقوله های خرد یا انچه او آن را عقل جزوی می خواند به حکم طبیعت خود از دریافت واقعیت نهایی عاجزند و از جهت ماهیت دو بنی و استطرادی خود قادر به درک جوهر یگانه وجود نیستند.عقل در نظر مولوی چراغ و هادی است نه مقصود.
در نظر افلاطون کلمه"ورای معقول" معنایی ندارد. چون عقل با واقعیت نهایی یکی باشد چگونه چیزی می تواند ورای ان باشد.این معنی باز مبین ان است که چرا "اروس" افلاطون نظرا به ادراک در می آید و عشق مولوی به وصف در نمی اید.جوهر الهی و طبیعت روح انسانی ورای عقل اند بنا بر این رابطه ژرف و نهایی آنها هم باید الزاما چنین باشد
اتصالی بی تکیف بی قیاس **** هست رب الناس را با جان ناس
یکی دیگر از ویژگیهای دنیای اندیشه مولوی این است که آنچه در مرکز اندیشه او قرار گرفته است حیات است و نه حقیقت یا معرفت خدا. جهاز زندگی و نقش آن دررشد و جذب است که در نظرش بیش از هر دستگاه ما بعد الطبیعه عقلانی,روشنگر حیات است.عشق امری دو جانبه است از این جهت که در عشق دادن همان ستدن و مرگ همان زندگی است.ماده بی جان با مرگ درخویش و زندگی در حیاتی والاتر,در گیاه,ماده زنده میشود وبه همین طریق گیاه میتواند با مردن در خویش و زندگی در حیوان مقامی والاتر بیابد.تمام سیر تطور شاهدی است برای اصل مردن برای زیستن.مولوی پیوسته به قدرت معجزه گر تبدل که در هر جای طبیعت آن را می توان دید اشاره می کند.در واقعیت چیزی جز تبدل کیفی دیده نمی شود.هیمه به آتش بدل میشود و نان به جان و حال آنکه عقل به عدم تجانس علت و معلول حکم می کند.
هر چه جز عشق است شد مآکول عشق **** دو جهان یک دانه پیش نول عشق
و نیز:
باز نان را زیر دندان کوفتند **** گشت عقل و جان و فهم هوشمند
باز آن جان چون که محو عشق گشت **** یعجب الزراع آمد بعد کشت
و نیز:
همچو آب و نان که جنس ما نبود **** گشت جنس ما و در ما می فزود
در این مرحله مولوی پا را فراتر می گذارد و می پرسد که ایا این اعتقاد موجه نیست که اصلی نظیر اصل رسیدن ماده به مرتبه انسان در مرحله بعدی تکامل یعنی دررسیدن انسان به مرتبه وجود معنوی جامعی که خدا باشد مصداق دارد؟ بنا بر این در اینجا اختلاف فاحشی میان "اروس" افلاطون و عشق مولوی می یابیم.اولی ما را به سیر زیبایی عقلانی غیر شخصی رهنمون است و دومی به سهیم شدن در زندگی بیکران از راه تبدیل عضو زنده در "جان جان".