حاشیه انتخابات فراتر از متن: هجونامه تند عبدالکریم سروش [آرشیو] - فوروم ایران آمریکا

PDA

براي ديدن مقاله با شکل و فرمت کامل به لينک روبرو مراجعه کنيد : حاشیه انتخابات فراتر از متن: هجونامه تند عبدالکریم سروش


youme
05-18-2009, 02:03 PM
الف (http://alef.ir/1388/index.php?option=com_content&task=view&id=46036&Itemid=85)/ ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۸
پاسخ تند سروش به دولت‌آبادی

پاسخ سروش به دولت‌آبادی که اعتمادملی امروز منتشر کرده است:

برو به کار خود ‌اي «کاتب» اين چه فرياد است
مرا فتاده دل از کف، تو را چه افتاده است
چه گويمت که به ميخانه دوش مست و خراب
سروش عالم غيبم چه مژده‌ها داده است
که‌ اي بلندنظر شاه‌باز سدره نشين
«چه غم ز طعنه محمود دولت آباد است»
«بخوان به دولت محمود و اختر مسعود
سرود عشق، که از هفت دولت آزاد است»
حسد چه مي‌بري‌اي «سست نثر» بر حافظ
قبول خاطر و لطف سخن، خداداد است
(توضيح: کلمات و جملاتي که در ميان گيومه آمده در نسخه‌هاي چاپي حافظ ديده نمي‌شود.)

به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آباد کيست. خبر آوردند خفته‌اي است در غاري نزديک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقده‌گشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است.
گزافه و ياوه بسيار شنيده بودم اما اين گاف‌هاي گزاف واقعا نوبر بود. از جنسي ديگر بود. از هيچکس چندان نرنجيدم که از ميرحسين. آخر او مي‌توانست به اين خفته پريشان‌گو بياموزد که انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاه‌ها) دانشجويان به راه انداختند نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي را (براي گشودن دانشگاه‌ها) امام خميني بنيان نهاد، نه سروش. و لذا آن «شناعت و سخافت و تقليد مضحک» (به زعم او) کار ديگري بود نه سروش. و ستاد انقلاب فرهنگي هفت عضو داشت (و اينک 30 عضو) نه فقط يک عضو و آن هم سروش. و آقاي ميرحسين موسوي، از 30 سال پيش عضو ستاد انقلاب فرهنگي بود و امروز عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي، نه سروش که 26 سال پيش استعفا داد (و تنها عضو مستعفي ستاد بود). ستاد انقلاب فرهنگي همه‌گونه شيخي داشت جز سروش، که نه روحاني بود و نه کهنسال و نه کهنه‌کار سياسي. از دکتر شريعتمداري گرفته (متولد 1302) که شيخوخيت سني داشت تا احمدي، باهنر، مهدوي‌کني، جلال‌الدين فارسي و حسن حبيبي (متولدان 1312) که مشايخ درجه دوم بودند. نه سروش که متولد 1324 بود و جوان‌ترين عضو ستاد. و آوازه اجتماعي و شيخوخيت سياسي هم با آن مشايخ بود نه سروش، که تازه از گرد راه رسيده بود و به حکم امام براي خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قراني مزد، شبانه‌روزعرق شرافت مي‌ريخت. و شيخ روحاني ستاد هم حجت‌الاسلام باهنر و مهدوي و املشي و احمدي و خوشوقت بودند نه سروش. و باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پاره‌اي از جلسات ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا مي‌شد. و علاوه بر ميرحسين، خاتمي و احمدي و شريعتمداري و صادق واعظ‌زاده و... در آن حضور داشتند و گواهان اين امرند. و باري شيخ ستاد بودن نه حسن است، نه عيب. آنکه عيب است دروغ زني و دريوزگي و چاپلوسي کردن و سابقه استاليني داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادي‌خواهي گرفتن است. تعجب من اين است که چرا مهندس موسوي پرده از اين راز ساده بر نمي‌دارد و نقش خود در ستاد انقلاب فرهنگي و نظر خود را درباره آن نمي‌گويد تا پريشان گويان، بيش از اين سم‌پاشي و فحاشي نکنند.
نيز خوب بود مهندس موسوي به آن خفته پريشان‌گو آموزش و هشياري مي‌داد که وقتي امروز در تلويزيون مي‌گويند وزارت ارشاد به آيين‌نامه انقلاب فرهنگي عمل مي‌کند (که به گمان وي غيرقانوني است) و سانسور کتاب مي‌کند، اين آيين‌نامه دست‌پخت همين شوراي انقلاب فرهنگي است که اينک برپاست و ميرحسين و حداد و داوري و کچوئيان و رحيم‌پور ازغدي و... اعضاي آنند. نه دست پخت ستاد انقلاب فرهنگي که 26 سال است دار فاني را وداع کرده و استخوانش را خاک خورده است. و اگر آن پريشان‌گوي بي‌خبر، شکوه‌اي از ارشاديان دارد به مهندس موسوي شکايت کند که آيين‌نامه برايشان تنظيم کرده است نه سروش که خود قرباني آن آيين‌نامه‌هاست و کتاب‌هايش در ارشاد غمباد کرده است.
حالا بنگريد خفته در غاري که فرق انقلاب فرهنگي و ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي را نمي‌داند و اعضايشان را نمي‌شناسد و از کارهاشان خبر ندارد و ديروز و امروز را به هم مي‌بافد و زمان را در مي‌نوردد و دروغ بر دروغ مي‌انبارد و جهل بر جهل مي‌تند، چون ماموري نامعذور به اميد پاداشي موعود حمله بر معلمي يک قبا مي‌آورد که از ديدگاه استاليني، جز استقلال راي و مسلماني و دموکراسي‌خواهي (و لابد عدم حمايت از ميرحسين موسوي) جرمي و خطيئه‌اي ندارد. و حتي نزاکت و ادب مقام را نگاه نمي‌دارد و به ميزبان خود که همان شيخ انقلاب فرهنگي است توهين مي‌کند و اينقدر نمي‌داند که اين ميزبان که دولت‌آبادي به حمايت و ترويج‌اش برخاسته، 30 سال است که عضو آن ستاد و شورا بوده است و امضا‌کننده همان آيين‌نامه‌هاي «غيرقانوني» است که وي از آنها مي‌خروشد و مي‌گريزد و پيرو و مريد و مقلد و فدايي همان امامي است که بنيانگذار انقلاب فرهنگي است و «مقلد مضحک همان شناعت و سخافتي» است که دولت‌آبادي زبان خود را به لوث کلماتش مي‌آلايد. باري از بانيان آن جلسه جناحي و ستادي و انتخاباتي، و در صدر همه از آقاي ميرحسين موسوي نيز بايد سپاسگزاري کرد که حق خادمان فرهنگ را چنين مي‌گزارند و به تاوان داشتن رايي مستقل و مشروع، آنان را پيش گلادياتورها مي‌افکنند و پوست و پوستينشان را مي‌کنند و هلهله‌کنان قصه‌اش را بر سر بازار و برزن مي‌گويند و در رسانه‌هاي خبري خود مي‌آورند. اما مباد از ياد ببرند که ناقدان را خوراک درندگان کردن، تصوير موحشي است که هيچگاه از ياد جوانان اين ديار نخواهد رفت، شايد آبي به آسياب آرا بريزد اما آبرويي تحصيل نخواهد کرد.
مرا هر آينه خاموش بودن اولي‌تر
که جهل پيش خردمند، عذر نادان است
و ما اُبَرّيَ نَفسي وَ ما اُزَکّيها
که هرچه نقل کنند از بشر در امکان است
مريلند - ارديبهشت 1388

در همین رابطه جمهوریت اینگونه خبر داده است:
عبدالکریم سروش:
محمود دولت آبادی پس از ٣٠ سال از غار بیرون آمده است

عبدالکریم سروش با انتشار یادداشتی در روزنامه اعتماد ملی به محمود دولت آبادی نویسنده توهین کرد و او را دروغگو، بی ادب، گزافه گو عقده گشا و مغرور نام نهاده که پس از ٣٠ سال از غاری نزدیک دولت آباد بیدار شده و از معلمی که به نام عبدالکریم سروش که راه حق است، درباره انقلاب فرهنگی سوال کرده است.
عبدالکریم سروش که اخیراً مباحث روشنفکری را رها کرده و با ورود به عرصه سیاست از کاندیداتوری کروبی به گفته خودش از سر اکراه و اجبار- حمایت کرده است، با سوالاتی از سوی محمود دولت آبادی مواجه شده است. دولت آبادی سروش را شیخ انقلاب فرهنگی خوانده بود، سروش از سخنان دولت آبادی برآشفته است و با انتشار یادداشتی تند و توهین آمیز که به خاطر کلمات توهین آمیز به کار رفته در آن قابل انتشار در جمهوریت نیست، به دولت آبادی پاسخ داده است.

گفتنی است چندی پیش محمود دولت آبادی انتقاداتی را نسبت به عبدالکریم سروش بیان کرده بود:
محمود دولت‌آبادی در جمع حامیان میرحسین موسوی:
ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند
http://sarve.ir/photo/dolat%20abadi1.bmp
نشست شاعران و ادیبان حامیان میرحسین موسوی که عصر روز 22 اردیبهشت در تالار مسجد امیرالمومنین بلوار مرزداران توسط اعضای ستاد 88 برگزار شد، میهمان ویژه ای داشت. همه آنهایی که گوش به اشعار شاعران سپرده بودند به یکباره متوجه ورود میهمانی شدند که چند نفر او را همراهی می کردند و هر قدم که پیش می آمد سالن به احترامش از جا بلند می شد. محمود دولت آبادی کنار دیوار تالار را که منقوش به تصاویر میرحسین موسوی بود طی کرد و کنار حاضران نشست.

به گزارش خبرگزاری انتخاب به نقل از سرو، قرار بر سخنرانی دولت آبادی نبود ولی شور و درخواست حاضران او را مجاب کرد تا چند دقیقه ای در جمع دوستداران میرحسین موسوی سخنرانی کند. با تشویق حضار روی سن رفت و بعد از ذکر جمله "خدایا مسجد من کجاست... ای ناخدای من" حرف هایش را این گونه بر زبان آورد:«اگر من اینجا هستم به اعتبار احترامی است که برای دعوت کننده خود قائلم. آقای مسجد جامعی یادآور دورانی از مدیریت فرهنگی هستند که دوره خوبی بود. من نیامده‌ام برای کسی تبلیغ کنم چرا که اینکاره نیستم. اگر هم چیزی به ذهنم رسیده، در مطبوعات بیان کرده‌ام. فقط می خواهم مروری داشته باشم بر دورانی که در آن به طرز مضاعفی پیر شدیم؛ یعنی ما را پیر کردند و خواستند که بمیرانند. و این بیش از آنکه از نظر من امری تراژیک باشد، یک سوال است.»

دولت آبادی که با لحنی غم آلود و اعتراضی سخن می گفت ادامه داد:«ما در کجا زندگی می کنیم؟ چه مناسباتی با یکدیگر داریم؟ چند سالی است که شده ایم ملت ایران. قبلا امت بودیم. حالا هم در عین اینکه ملت ایرانیم، بخشی از امت محمدی هم هستیم. ولی این چگونه ملتی است که در آن هیچ کس از دیگری خبری ندارد؟ این چگونه ملتی است که هیچ گونه مناسبات انسانی فیمابین در آن برقرار نیست و فقط در آستانه انتخابات است که حق داریم به عنوان ملت مطرح شویم و در جایی جمع شویم و احیانا حرفی بزنیم.»

وی خطاب به مخاطبانش گفت:«من نویسنده مملکت شما هستم. معمولا به مناسبت، برنامه های فرهنگی تلویزیون را نگاه می کنم. و وقتی که دکتر محسن پرویز به عنوان معاون وزیر ارشاد در آن صحبت می کند بیشتر دقت می کنم. در آخرین گفتگوی او که با آقای حیدری در تلویزیون انجام شد، وقتی از وی پرسیدند که چگونه ممکن است که معدود افرادی بر تمام نویسندگان و شاعران و محققان و اندیشمندان این مملکت اشراف داشته باشند، او اول پاسخ داد که ما باید این بحث را در جای دیگری مطرح کنیم ولی بعد گفت که ما بر اساس آیین نامه انقلاب فرهنگی در مورد کتاب تصمیم می گیریم.»

http://www.entekhabnews.com/portal/thumbnail.php?file=1201039883big_1__913804254.jpg&size=article_large
دولت آبادی سپس با لحنی رسا و پرطنین ادامه داد:«من نویسنده مملکت ایران هستم. از نظر من انقلاب فرهنگی اقدامی غیرقانونی بوده است و به هیچ وجه مشروعیت ندارد. من به قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران رای دادم و تنها آن قانون را می پذیرم و آثار ادبی و فرهنگی ما باید بر اساس همین قانون مورد قضاوت قرار بگیرد. پای این قضاوت هم می ایستیم. انقلاب فرهنگی که شیخ آن دکتر سروش بود تقلیدی مضحک از امری سخیف بود که در چین انجام شده بود. آن انقلاب فرهنگی دامن یکی از چهره های معاصر جهان را برای همیشه لکه دار کرد؛ یعنی مردی که مردم پریمیتیو کشوری را به دنیای بزرگ معرفی کرد، با آن انقلاب در چین به لکه‌ای سیاه دچار شد. بنابراین تقلید از آن انقلاب تقلید از یک شناعت بود.»

نویسنده رمان های «کلیدر» و «جای خالی سلوچ» تاکید کرد:«من به مسئولین ارشاد می گویم که آن آیین نامه نه قانونیت دارد و نه مشروعیت. ما قانون اساسی داریم. آن انقلاب فرهنگی باعث شد تا جامعه فرهنگی ایران از مغز تهی شود.»

وی سپس عبدالکریم سروش را خطاب قرار داد و گفت:«آقای سروش، شما علمدار رفتار شنیعی شدید که باعث شد بهترین فرزندان این مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنید و به ما تحویل بدهید و تحویل بدهید و بازهم تحویل بدهید.»

دولت آبادی به انتخابات هم اشاره کرد و گفت:«من به کسی رای می دهم که از تمام ایرانیان فرهیخته ای که از این کشور بیرون رانده شدند، اعاده حیثیت کند و به کسی رای می دهم که به انسجام ملی معتقد باشد. ما را نسبت به هم غریبه کرده اند. اگر کسی که این ستاد مال اوست چنین قابلیتی دارد از رای دادن به او پشیمان نخواهیم شد. مسئله اشخاص نیستند، مسئله یک ملت است. ملت دارد از برکت رفتار آقایان به جان هم می افتد. مملکت داری یعنی مردم را نگه داشتن. زخم زدن به مردم و تاب زخم را آوردن از سوی مردم باید تا به حال حوصله آقایان را هم سر برده باشد. شما با چه مرهمی می توانید به این زخم ها التیام ببخشید؟»

گزارش امروز رجانیوز (http://rajanews.com/Detail.asp?id=29357)از این مجادله لفظی نیز خواندنی است:
دعواي "سروش" و "دولت آبادي" بالا گرفت

دعواي عبدالکريم سروش و محمود دولت آبادي بر سر حمايت از مهدي کروبي و ميرحسين موسوي بالا گرفت.
به گزارش ايرنا درپي حمايت چند روز پيش سروش از کروبي ، محمود دولت آبادي در جمع شاعران حامي موسوي به انتقاد از سروش پرداخت و با بيان اينکه شيخ انقلاب فرهنگي سروش بود، گفت: "آقاي سروش شما علمدار رفتار شنيعي شديد که باعث شد بهترين فرزندان اين مملکت بگذارند بروند تا شما شعر مولانا را حفظ کنيد و به ما تحويل بدهيد".
سروش نيز در پاسخ به دولت آبادي ، از ميرحسين موسوي خواست که به دولت آبادي يادآور شود که نه سروش بلکه او خود (موسوي)،‌ عضو شوراي عالي انقلاب فرهنگي است و ميان ستاد انقلاب فرهنگي و شوراي انقلاب فرهنگي تفاوت وجود دارد.

youme
05-18-2009, 06:57 PM
http://www.persiancartoon.com/site_files/bozorgmehr78-Dolatabadi.jpghttp://www.persiancartoon.com/site_files/bozorgmehr79-Soroosh.jpg

SIRUS
05-18-2009, 07:27 PM
وقتی‌ کسی‌ گوشه نشینی اختیار می‌‌کند و عمدا نسبت به رویداد‌ها و جا به جایی‌‌ها بی‌ اعتنا می‌‌ماند و در نتیجه از تعدد لایه‌های قدرت و چند گانگی‌ مراکز تصمیم گیری چیزی نمی‌‌داند، باید قدری در گفتار محتاط باشد.
در گزارش هم آمده است که دولت آبادی بدون آمادگی قبلی‌ در این جمع سخن گفته است و قبلا هم زحمت تحقیق در باره تفاوت بین ستاد انقلاب فرهنگی‌ و شورای انقلاب فرهنگی‌ را به خود نداده است.
جا دارد که به جهل خود اعتراف و از سروش عذر خواهی‌ کند. با اینکار به عزتش افزوده میشه.

akbar
05-18-2009, 11:34 PM
الف (http://alef.ir/1388/index.php?option=com_content&task=view&id=46036&Itemid=85)/ ۲۸ ارديبهشت ۱۳۸۸
انقلاب فرهنگي را (براي بستن دانشگاه‌ها) دانشجويان به راه انداختند
اقای سروش کم لطفی میفرمایند تاریخچه انقلاب فرهنگی برای همیشه در تاریخ مکتوب شده لینک زیردبیر خانه شورای عالی انقلاب فرهنگی
http://www.iranculture.org/about/tarikh.php



نگاهي به تاريخچه شوراي عالي انقلاب فرهنگي

پيروزي انقلاب شكوهمند اسلامي در بهمن 1357 و بدنبال آن استقرار نظام جمهوري اسلامي بجاي نظام ستمشاهي پهلوي تغيير و تحول بنيادين در عرصه هاي گوناگون اجتماعي را ايجاب مي كرد چراكه تحول در نظام از طريق تحول در بنيادها و ساختارها تحقق مي يابد . در اين راستا مقوله «فرهنگ» از جايگاه ويژه و پايگاه ممتازي برخوردار است و تصور تغيير در نظام بدون تغيير در فرهنگ حاكم بر آن ، تصوري ناموجّه است.
صدور پيام نوروزي امام خميني « ره » در اول فروردين 1359 را بايد نقطه عطفي در تاريخ انقلاب فرهنگي دانست ايشان در بند يازده اين پيام بر ضرورت ايجاد «انقلاب اساسي در دانشگاه‏ هاي سراسر كشور»، «تصفيه اساتيد مرتبط با شرق و غرب» و «تبديل دانشگاه به محيطي سالم براي تدوين علوم عالي اسلامي» تأكيد كردند.
شوراي انقلاب به دنبال ملاقات با امام « ره » در بيانيه 29/1/59 خود مقرر كرد كه دانشگاه بايد از حالت ستاد عملياتي گروه‏ هاي گوناگون خارج شود. در اين بيانيه، سه روز مهلت براي برچيده شدن دفاتر و تشكيلات گروه‏ ها در دانشگاه‏ ها تعيين و افزوده شده بود كه امتحانات دانشگاهي بايد تا 14 خرداد به پايان برسد و از 15 خرداد دانشگاه‏ ها تعطيل و هرگونه اقدام استخدامي و مانند آن در دانشگاه متوقف گشته و نظام آموزشي كشور براساس موازين انقلابي و اسلامي طرح ريزي شود. پس از تعطيل رسمي دانشگاه ها ، امام خميني « ره » در 59/3/23 فرماني را مبني بر تشكيل ستاد انقلاب فرهنگي صادر نمودند . در قسمتي از فرمان ايشان آمده است :
«مدتي است ضرورت انقلاب فرهنگي كه امري اسلامي است و خواست ملت مسلمان مي‏باشد اعلام شده است و تاكنون اقدام مؤثري انجام نشده است و ملت اسلامي و خصوصاً دانشجويان با ايمان متعهد نگران آن هستند و نيز نگران اخلال توطئه گران كه هم اكنون گاه گاه آثارش نمايان مي ‏شود و ملت مسلمان و پايبند به اسلام خوف آن دارند كه خداي نخواسته فرصت از دست برود و كار مثبتي انجام نگيرد و فرهنگ همان باشد كه در طول مدت سلطه رژيم فاسد كارفرمايان بي‏ فرهنگ، اين مركز مهم اساسي را در خدمت استعمارگران قرار داده بودند. ادامه اين فاجعه كه مع الاسف خواست بعضي گروه هاي وابسته به اجانب است، ضربه اي مهلك به انقلاب اسلامي و جمهوري اسلامي وارد خواهد كرد و تسامح در اين امر حياتي، خيانتي عظيم بر اسلام و كشور اسلامي است. بر اين اساس به حضرات آقايان محترم محمدجواد باهنر، مهدي رباني املشي، حسن حبيبي، عبدالكريم سروش، شمس آل احمد، جلال الدين فارسي و علي شريعتمداري مسؤوليت داده مي ‏شود تا ستادي تشكيل دهند و از افراد صاحب نظر متعهد، از بين اساتيد مسلمان و كاركنان متعهد با ايمان و ديگر قشرهاي تحصيل كرده، متعهد و مؤمن به جمهوري اسلامي دعوت نمايند تا شورايي تشكيل دهند و براي برنامه‏ ريزي رشته‏ هاي مختلف و خط مشي فرهنگي آينده دانشگاه ها، براساس فرهنگ اسلامي و انتخاب و آماده سازي اساتيد شايسته، متعهد و آگاه و ديگر امور مربوط به انقلاب آموزشي اسلامي اقدام نمايند».
ستاد انقلاب فرهنگي طبق فرمان امام (ره) ملزم بود كه در برخورد با مسايل دانشگاهي فعاليت‏هاي خود را بر چند محور متمركز كند:
1ـ تربيت استاد و گزينش افراد شايسته براي تدريس در دانشگاه‏ ها
2ـ گزينش دانشجو
3ـ اسلامي كردن جو دانشگاه‏ ها و تغيير برنامه‏ هاي آموزشي دانشگاه‏ ها، به صورتي كه محصول كار آنها در خدمت مردم قرار گيرد.
بر اين اساس، ستاد از صاحبنظران مختلف دعوت به همكاري نمود و در اولين گام گروه‏ هاي برنامه‏ ريزي در رشته‏ هاي پزشكي، فني و مهندسي، علوم پايه كشاورزي، علوم انساني و هنر تشكيل شد. از آنجايي كه مديريت دانشگاه‏ ها در گذشته هماهنگ با فرهنگ اسلامي جامعه نبود، بايد تغييراتي در مديريت دانشگاه‏ ها به عمل مي آمد، سازمان دانشگاه‏ ها بايد دگرگون مي‏شد و مهمتر از همه، محيط دانشگاه‏ ها اسلامي مي‏شد. براي اين منظور، كميته‏ اي در ستاد با عنوان " كميته اسلامي كردن دانشگاه‏ ها " ، تشكيل شد.
با توجه به ناهماهنگي ضوابط و مقررات حاكم بر دانشگاه‏ ها با شرايط انقلابي جامعه، قسمت اعظم فعاليت‏هاي ستاد بر اسلامي كردن دانشگاه‏ ها و تعيين ضوابط و مقرراتي منطبق با موازين اسلامي متمركز شد.
در شهريور ماه سال 62 با توجه به نظر امام (ره) مبني بر لزوم ترميم و تقويت ستاد و مخصوصاً حضور مسئولين اجرايي در آن، به دنبال نامه رئيس جمهور وقت (حضرت آيت الله خامنه ‏اي)، امام امت در تاريخ 8/6/62 طي نامه‏ اي به پيشنهاد رئيس جمهور مبني بر ترميم و تكميل ستاد انقلاب فرهنگي پاسخ دادند و از اين تاريخ ستاد با تركيب ذيل به فعاليت خود ادامه داد: نخست وزير، وزراي فرهنگ و آموزش عالي و فرهنگ و ارشاد اسلامي، دو نفر دانشجو به انتخاب جهاد دانشگاهي و آقايان علي شريعتمداري، احمد احمدي، عبدالكريم سروش و مصطفي معين.
با بازگشايي دانشگاه ها و توسعه مراكز آموزشي و گستردگي فعاليت ستاد انقلاب فرهنگي ضرورت تقويت اين نهاد بيش از پيش احساس شد بطوريكه در 19 آذر 1363 دومين ترميم عمده ستاد انقلاب فرهنگي توسط حضرت امام خميني (ره) انجام گرفت و به اين ترتيب شوراي عالي انقلاب فرهنگي با تركيبي جديد تشكيل شد. در بخشي از اين فرمان آمده است:
«خروج از فرهنگ بدآموز غربي و نفوذ و جايگزين شدن فرهنگ آموزنده اسلامي، ملي و انقلاب فرهنگي در تمام زمينه ها در سطح كشور آن چنان محتاج تلاش و كوشش است كه براي تحقق آن ساليان دراز بايد زحمت كشيد و با نفوذ عميق ريشه دار غرب مبارزه كرد. اينك با تشكر از زحمات ستاد انقلاب فرهنگي براي هر چه بارورتر شدن انقلاب در سطح كشور، تقويت اين نهاد را لازم ديدم بدين جهت علاوه بر كليه افراد ستاد انقلاب فرهنگي و رؤساي محترم سه قوه، حجج اسلام آقاي خامنه ‏اي، آقاي اردبيلي و آقاي رفسنجاني و همچنين جناب حجه الاسلام آقاي مهدوي كني و آقايان سيدكاظم اكرمي وزير آموزش و پرورش و رضا داوري و نصرالله پورجوادي و محمدرضا هاشمي را به آنان اضافه نمودم».
به دنبال استفسار مورخ 29/11/63 رئيس جمهور وقت درباره اعتبار مصوبات شوراي عالي انقلاب فرهنگي، حضرت امام در تاريخ 6/12/63 پاسخ فرمودند:
«ضوابط و قواعدي را كه شوراي محترم عالي انقلاب فرهنگي وضع مي نمايند بايد ترتيب آثار داده شود».

akbar
05-19-2009, 12:51 AM
وقتی‌ کسی‌ گوشه نشینی اختیار می‌‌کند و عمدا نسبت به رویداد‌ها و جا به جایی‌‌ها بی‌ اعتنا می‌‌ماند و در نتیجه از تعدد لایه‌های قدرت و چند گانگی‌ مراکز تصمیم گیری چیزی نمی‌‌داند، باید قدری در گفتار محتاط باشد.
در گزارش هم آمده است که دولت آبادی بدون آمادگی قبلی‌ در این جمع سخن گفته است و قبلا هم زحمت تحقیق در باره تفاوت بین ستاد انقلاب فرهنگی‌ و شورای انقلاب فرهنگی‌ را به خود نداده است.
جا دارد که به جهل خود اعتراف و از سروش عذر خواهی‌ کند. با اینکار به عزتش افزوده میشه.
سیروس عزیز
با سلام
امیدوارم که شما هم از مطلبی که از سایت شورای عالی انقلاب فرهنگی انتقال دادم سود برده باشید و برخلاف گفته اقای سروش فرق بین ستاد وشورای عالی انقلاب فرهنگی را متوجه شده باشید.

SIRUS
05-19-2009, 01:26 AM
دانشگاه‌ها بنا بر تصمیم "شورای انقلاب" تعطیل شدند نه ستاد انقلاب فرهنگی‌. ستاد بعد از تعطیلی‌ دانشگاه‌ها تشکیل شد و وظیفه داشت که فقط در برخورد با مسائل دانشگاهی فعالیت داشته باشد.
شورای انقلاب فرهنگی‌ هم البته شکل ترمیم یافته همان ستاد انقلاب فرهنگی‌ ست، با این تفاوت که شورا موظف به سیاستگذاری در تمام امور فرهنگی‌ جامعه از جمله نشر کتاب بوده است، و نه فقط مسائل دانشگاهی. دولت آبادی هم احتمالا در گفته‌های خود به همین مصوبات شورای انقلاب فرهنگی‌ نظر داشته، غافل از اینکه سروش هرگز نه از اعضای حقیقی‌ و نه از اعضای حقوقی این شورا بوده است. و حتا از عضویت در "ستاد انقلاب فرهنگی‌" هم در سال ۱۳۶۲ استعفا داده بوده. با احترام و تشکر از اکبر
توضیح اینکه من در این نوشته خود، به اینکه کدام یک از این دو فاضل حمایت از کدام کاندیدای ریاست جمهوری را نمایندگی می‌‌کند، نظری نداشته ام.

عادل
05-19-2009, 05:37 AM
اینکه ستاد انقلاب فرهنگی با شورای انقلاب فرهنگی متفاوت بوده یا نبوده یک جنبه قضیه است. اما جنبه دیگر قضیه بنظر من همان حرف سروش است. آخه کسانی که در طول 30 سال گذشته عضو شورای انقلاب فرهنگی بوده و قوانین فرهنگی کشور را رهبری میکردند باید پاسخگوی سوال آقای دولت آبادی قرار گیرند.
اگر دیدگاهها و رفتارهای اول انقلاب ملاک است که شخص آقایان خاتمی و موسوی نیز سابقه قابل نقد بسیاری دارند. سرمقاله های آقای خاتمی در روزنامه کیهان و همچنین موضع گیرهای موسوی پیرامون مسایل مختلف کشور در آرشیوها موجود است. پس منصفانه نیست که فردی که سالها خود را از مسایل سیاسی کشور کنار کشیده مورد خطابه قرار دهیم ولی دوستان دیگر را فراموش کنیم. در هر حال باید حال فعلی و اخیر افراد را ملاک قرار داد.
البته با همین استدلال بنده خود را طرفدار طیف موسوی میبینم تا کروبی ولی نمیتوان واقعیتها را کتمان کرد.
در مورد سروش نیز بنده هیچوقت حرفهایش را نفهمیدم!

akbar
05-19-2009, 11:15 PM
ارديبهشت ۱۳۸۸ هان! بشنو سروش آزادی



هوشنگ اسدي (http://www.roozonline.com/persian/author/name/-823591ddcb.html)



سست نثر"، "خفته‌ای است در غاری نزدیک دولت‌آباد که پس از ۳۰ سال ناگهان بی‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت میز خطابه پرتاب شده و صدا درشت کرده و با "سخافت و شناعت" از معلمی سخن رانده و او را "شیخ انقلاب فرهنگی" خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و این همه عقده‌گشایی و ناخجستگی در مجلسی"، "گزافه و یاوه"، " این خفته پریشان‌گو"، " دروغ زنی و دریوزگی و چاپلوسی کردن و سابقه استالینی داشتن و فرصت‌طلبانه ژست آزادی‌خواهی گرفتن "، " پریشان گویای خفته"، "پریشان‌گوی بی خبر"، "لوث کلمات"، "خفته در غاری"، "و دروغ بر دروغ می‌انبارد و جهل بر جهل می‌تند، چون ماموری نامعذور به امید پاداشی موعود"....
این عبارات، صفات و دشنام ها از کیست؟ در متنی که سه فراز بیشتر نیست و در آغازش نویسنده خود را در طرازحافظ قرار داده است؛ این الفاظ بر زیان چه کسی جاری شده است؟ اوکه مخاطب خود را سرزنش می کند: "نزاکت و ادب مقام را نگاه نمی‌دارد و توهین می‌کند "، چه نام دارد؟
خود می نویسد: "معلمی یک قبا... سروش که متولد ۱۳۲۴ بود و جوان‌ترین عضو ستاد. تازه از گرد راه رسیده بود و به حکم امام برای خدمت به فرهنگ، در آن ستاد بدون ستاندن قرانی مزد، شبانه‌روزعرق شرافت می‌ریخت."
باری نویسنده این سخنان دکتر عبدالکریم سروش است. دشمن "جامعه بسته"، آوازه گر "جامعه باز".او "فیلسوف آزادی" جامعه استبدادی ماست و سخت پایبند به "نزاکت". مکرر درمکرر درگوش ما خوانده که "دلایل قوی باید ومعنوی". ما را از روش "برادر حسین" حذر داده وتضارب آراء را شرط پایه ای جامعه آزاد دانسته است.
مخاطب دکتر سروش کیست؟ صاحب "نثر سست"، محمود دولت آبادی است. متن کامل حرف های او راهم در اینجا (http://www.entekhabnews.com/portal/index.php?news=4548) می توان خواند.
پیداست نویسنده ای که با "جای خالی سلوچ" و "کلیدر" و دهها اثر دیگر در ادبیات ایران جاودانه شده، خشمگین است. آدم را یاد " گل محمد" می اندازد که بر صفحات کلیدر، تا آخرین مرزهای هنرمعاصر، آزادی را فریاد می کند.
برخی قائلند که نثر او با بیهقی پهلو می زند و رمانش "کلیدر" که پایان عصر رمان کلاسیک در ایران است، برغم همه فشارها و ممنوعیت ها به چاپ بیستم نزدیک می شود.
این "خفته در غار نزدیک دولت آباد " که زاده روستائی به نام دولت آباد در خراسان است، هرگز نخفته واز بیدارترین مردمان مادرنیم قرن اخیر بوده است.در زندان شاه، در فیلم گاو، درنمایش های دهه پنجاه، همواره آزادی را فریاد کرده است، خیلی پیش ازاینکه دکتر سروش "عرقریزان بی اجر ومزد سیاستی رابه فرمان امام در ستاد انقلاب فرهنگی" آغاز کند.
در آن " غار تبعید در وطن" محمود هرگز نخفته است. در خانه ای 60 متری که هشت قفله بوده تا فرزندان انقلاب فرهنگی برای گرفتن جانش به آن راه نیابند بر میز آشپزخانه کوچکش شاهکارهای ادبیات معاصر را آفریده است. درهای دانشگاه های جهان به رویش بازنبوده ومرزها برویش گشوده. آزادی و جامعه باز را درس نداده، آن را با لحظات عمر خود نوشته است.
اگر او "دروغزن و دریوزه و چاپلوس" بود، مانندهزاران هزار- از جمله یارانی که آقای دکتر سروش نام برده اند- اکنون نگران چاپ بعدی کتابش برای تامین قوت روزانه نبود.
محمود دولت آبادی، ازهم اکنون به تاریخ ادبیات ایران پرتاب شده است. لازم نیست خود را با حافظ قیاس کند؛ یا با بیهقی بسنجد یا در کنار هدایت قرار دهد. اوجای خود را درامتداد آنها، در تاریخ دارد.
دکتر عبدالکریم سروش هم که من آرایش را بر نمی تابم، از ستون های فکری جامعه امروز ماست. همه "شناعت" انقلاب فرهنگی را هم نباید به نام او نوشت. رسیدگی به سابقه افراد فقط کار نیروهای امنیتی است. هنرمند و عالم که دو وجه اندیشه را به آدمیان عرضه می کنند، با تفکر و سیران و کهکشان رنگ ها و تفاوت ها و سلیقه ها درحال معاشقه اند. چه بسا جانبدار اصالت ماده، روزی سر بر سجاده بگذارد، یا مردی دین باور، مشتری خمخانه شود. سخت عبرت آموز است که سروش درآخرین مصاحبه اش تعریفی از شراب و زن می دهد که شاید بتوان در عشق "گل محمد" کلیدر یافتش.
محمود دولت آبادی و دکتر سروش نمایندگان دو شیوه تفکر در جامعه مایند. تا این دو، گفتمان را جانشین دشنام نکنند، تاحد هم را ندانند و به هم احترام نگذارند؛ تا جدل علمی راجانشین "شناعت سیاسی" نکنند، ما همه اندیشمندان خود را شاهان کوچکی می یابیم که فریاد آزادی سر می دهند و خنجر استبداد را تیز می کنند.
سخت غمگنیم که سروش آزادی را از هر دو طرف در الفاظی پر از کینه و انتقام جوئی می شنوم و ازخود می پرسم: اگر در ایران ما همین فردا سیاستی بیاید که هنرمندان را پیرنکند ونمیراند، محمود دولت آبادی با عبدالکریم سروش چه خواهد کرد؟ و یا اگرگفتمان نواندیشی دینی بر تخت نشست، نویسنده "قبض و بسط شریعت" چه حکمی برای خالق "کلیدر" صادر خواهد کرد؟
و سخت در این سرمای غربت بر خود می لرزم که از پس صفحات ایندو، کتاب تاثیر گذار تیغ خونریز استبداد سر برکشد. عبدالکریم به جرم مسلمانی دربه درشود و محمود به بهانه "سایقه استالینی" داشتن درخانه اش، درمیهنش زنده به گور.
محمود و عبدالکریم، من و ما و شما، ایرانیان، ردای شاهی بگذاریم و به زیر خیمه آزادی پناه بگیریم. جائی که برای همه جا هست. از زندیق و مومن، از استالینی و پوپری، از راهی میخانه تا ساکن رواق ومسجد...



به امید انروز

akbar
05-20-2009, 07:31 PM
موسوی پاسخ سروش را داد: زمان انقلاب فرهنگی هیچ مسئولیتی نداشتم (http://www.mowj.ir/ShowNews.php?6643)
میرحسین موسوی ادعاهای عبدالکریم سروش را درباره دخالت او در انقلاب فرهنگی رد کرد.

چند روز قبل دکتر سروش با انتشار نامه‌ای در روزنامه اعتمادملی مدعی شده بود، این مهندس میرحسین موسوی بوده است که درجریان انقلاب فرهنگی نقش داشته، نه او.
ماجرای این ادعا به نشست شاعران و ادیبان حامی میرحسین موسوی بازمی گردد که در جریان آن محمود دولت آبادی، داستان نویس شهیر، از سروش به عنوان شیخ انقلاب فرهنگی نام برده بود و به خاطر اخراج داشنجویان و اساتید دانشگاه محکومش کرده بود.
سروش نیز گفته‌های دولت‌آبادی را بی‌پاسخ نگذاشت و در نامه‌ای تند و توهین‌آمیز خطاب به دولت‌آبادی مدعی شد: «به جستجو برآمدم که قصه چيست و محمود دولت‌آبادی کيست؟ خبر آوردند خفته‌اي است در غاري نزديک دولت‌آباد که پس از 30 سال ناگهان بي‌خواب شده و دست و رو نشسته به پشت ميز خطابه پرتاب شده و به حيا و ادب پشت کرده و صدا درشت کرده و با «سخافت و شناعت» از معلمي به نام عبدالکريم سروش سخن رانده و او را «شيخ انقلاب فرهنگي» خوانده و دروغ در دغل کرده و متکبرانه با حق جدل کرده است. و اين همه عقده‌گشايي و ناخجستگي در مجلسي به نام و حمايت از مهندس موسوي که در پي پوشيدن قباي خجسته صدارت است... باري اگر ستاد انقلاب فرهنگي شيخي داشت اين شيخ کسي جز شخص شخيص مهندس ميرحسين موسوي نبود که پاره‌اي از جلسات ستاد در دفتر نخست وزيري و زير اشراف و صدارت او برپا مي‌شد.»
اما مهندس میرحسین موسوی در دانشگاه زنجان و در جمع دانشجویان به سروش یادآوری کرد که در زمان انقلاب فرهنگی نه نخست وزیر بوده و نه مسئولیتی داشته است که شیخ انقلاب فرهنگی باشد.
وبسایت جمهوریت به نقل از موسوی نوشته است: «من در زمان انقلاب فرهنگی هیچ مسئولیتی نداشتم و هنوز نخست‌وزیر هم نشده بودم اما در آن دوران با توجه به شرایط کشور و دستور حضرت امام افرادی چون شهید باهنر، شمس آل احمد، سروش و تعدادی دیگر مامور این مسئله شدند.»
وی در واکنش به سئوال دانشجویان در این زمینه تاکید کرد: «سئوالات شما به عنوان یک دانشجو باید دقیق و مبتنی بر واقعیات تاریخی باشد اما به هر صورت من واقعا ارتباط موضوع انقلاب فرهنگی با خودم را حس نکردم و در این باره هیچ سند و مدرکی هم وجود ندارد.»

akbar
05-21-2009, 03:22 PM
جناب سروش شاید فراموش کرده باشندکه ستاد انقلاب فرهنگی چه با جوانان این مملکت کرد با نسل فرهیخته ای که اینده ساز این کشور بود فقط در یک دانشگاه نزدیک به نصف دانشجویان را تصفیه کردند وتقریبا به همان اندازه از استادان . علت شروع انقلاب فرهنگی فقط انحصار طلبی بود در انتخابات شورای دانشگاه در سال 59 از 10 نماینده 1 یا دو عدد به انجمن اسلامی میرسید ودر بعضی دانشگاه ها هیچ نماینده ای از اقایان رای نمیاورد برای یاد اوری وظایف ستاد انقلاب فرهنگی فیلمی از همان دوره به زبان اقای شروش دیدنی است.
http://www.youtube.com/watch?v=tXVLDxigioI

youme
05-21-2009, 06:58 PM
سلام نیوز (http://salaamnews.com/ShowNews.php?7424) / پنجشنبه,31 اردیبهشت
پاسخ دولت‌آبادی به سروش:
شان و اعتبار من فراتر از این است که بخواهم پاسخ سروش را بدهم (http://salaamnews.com/ShowNews.php?7424)
http://salaamnews.com/NewsImage/88-02-31/880231040342866.jpg
سلام: پس از این که محمود دولت آبادی در سخنرانی اش در جمع حامیان مهندس موسوی به موضوع کتاب و سخنان محسن پرویز معاون کنونی وزیر ارشاد پرداخت و در مثال هایش اشاره ای هم به نام دکتر سروش کرد ، دکتر سروش در نامه ای تند و تیز در اعتماد ملی به او و موسوی جواب داد.
به گزارش سلام ، جواب سروش به محمود دولت آبادی که او را به طعنه کسی خوانده بود که پس از 30 سال از غار بیرون آمده است ، واکنش های مختلفی داشت و برخی از روشنفکران به اشاره و صراحت به این موضوع پرداخته و آن را موضوعی حاشیه ای خواندند که موضوع اصلی را تحت الشعاع قرار می دهد و زمان را برای چنین دعواهایی مناسب ندانستند . در همین حال سخنان محمود دولت آبادی هم واکنش برانگیز بود . برخی در داخل کشور از اشاره اش به دکتر سروش رنجیدند و پاسخ دادند و برخی در خارج از کشور حضور او در یک جمع انتخاباتی را به باد انتقاد گرفته و او را متهم به دست دراز کردن به سوی قدرتمندان معنی کردند.
در چند روز اخیر یکی از نگرانی های اهل فرهنگ این بود که محمود دولت آبادی هم بخواهد پاسخی هم چون سروش به یاداشت او بدهد و این دور باطل ادامه داشته باشد ، اما او امروز با انتشار پاسخی به این نگرانی ها پایان داد و نشان داد که مصلحت عمومی را بر مصلحت فردی اش مقدم می داند.
محمود دولت آبادی در گفت و گو با کلمه سبز در این باره گفت: «من ترجیح می دهم سکوت کنم . چون اولا شان و اعتبار من فراتر از این است که بخواهم نسبت به هر حرکت و سخنی موضع گیری داشته باشم و از سوی دیگر ، این اتفاق نشان دهنده یک سری نکات بود که واکاوی آن ها در مجال امروز و فردا نمی گنجد. این بررسی باید زمانی بعد از انتخابات صورت بگیرد . یعنی زمانی که تب و تاب ها فروکش کرده و حاشیه ها به کنار رانده شوند.»
دولت آبادی همچنین معتقد است که نفس چنین برخوردهایی اگرچه برخاسته از یک فضای ملتهب سیاسی است ، اما لزوما نباید پاسخی همراه داشته باشد، چون در میانه این ماجرا موضوع اصلی گم می شود و همه سرگرم بازی با حاشیه هایی می شویم که از درجه اعتبار و اهمیت برخوردار نیستند.
محمود دولت آبادی به منتقدان خارج نشینش هم اشاره ای کرده و گفته است: «دوستان خارج از کشور ما که من همیشه با احترام از آن ها یاد کرده ام بیش تر به جای این که اهل تعمق و تامل باشند ، شتابزده و عجولانه رفتار کنند تا بتوانند به کسی بهتانی بزنند و من از این رفتار حیرت می کنم . مثلا میرزا آقا عسگری مرا متهم کرده که به سوی کسی یا کسانی دست دراز کرده ام . من اگر اهل دست دراز کردن به سوی کسی بودم به پیشنهادهایی که این 30 سال از طرف برخی مقامات به من شده بود پاسخ مثبت می دادم . اما حالا چرا باید دست به سوی کسی دراز کنم؟ که وزارت و وکالت بخواهم؟ آن هم در آستانه 70 سالگی؟ من بارها در مصاحبه هایم گفته ام که قلندری خود را به سلطنت فرضی ترجیح می دهم.»
دولت آبادی همچنین گفته است: «این دوستان اگر این قدر تحمل ندارند که یک متنی را بخوانند و بعد در موردش قضاوت کنند ، من فقط یک نکته به آن ها می گویم. دوستان عزیز 4 میلیون نفر از ایران رفته اند. این اکسدوس ایران بوده . در حمله اعراب نسبت به جمعیت این قدر آدم به هند نرفت . اما سوال من از شما این است که در میان این 4 میلیون فقط 40 نفر می توانید پیدا کنید که یک صدا داشته باشند؟ وقتی شما فاقد چنین چیزی هستید ، وقتی شما هیچ محورنظری ، عملی ، اجتماعی و فرهنگی واحد ندارید ، دیگر به ما چکار دارید؟ ما در بستر خودمان حرکت می کنیم و با تشخیص خودمان عمل می کنیم . متاسفانه ما دچار انوع و اقسام جزمیت ها در داخل و خارج هستیم و افراد حرف هایی به شخص می زنند که خودشان هم می دانند بهتان است ولی به هر حال همگی از خط اعتدال خارج شده اند و این مایه تاسف است.»

به نقل از کلمه سبز (http://kalemehsabz.com/1388/2/31/KalemehSabz/4/Page/8/Index.htm):
حاشيه هايي كه متن را مي خورند
الهه خسروي يگانه- هـمــه چـيــز از يــك سـخـنــرانـي شـروع شـد. سخنـراني كه در آن محمود دولت‌آبادي بعد از سـال‌هـا نسبـت بـه وقـوع يـك اتفـاق تـاريخي مـوضعگيـري كـرد. اتفـاقـي بـه نـام انقـلاب فـرهنگي. چنيـن بـود كـه حـاشيه‌ها از گوشه و كنار سربرآوردند و كـار را بـه آنجـا رسـاندند كه شخصيت هايي در جوابيه هـايي متعدد نسبت به اين سخنراني و شخص محمود دولـت‌آبادي واكنش نشان دادند. اين واكنش هاي تند خيلـي‌ها را بر آن داشت تا پاسخ محمود دولت‌آبادي را بـه آنها بشنوند. اتفاقي كه نيفتاد چرا كه ظاهرا «آقاي نويسنده» صبورتر از اين حرف‌هاست.
او در گـفـتـگـويـي بـا «كلمـه» پيـرامـون ايـن اتفـاقـات مـي‌گـويد: «من ترجيح مي‌دهم سكوت كنم. چون اولا شـأن و اعتبار من فراتر از اين است كه بخواهم نسبت بـه هـر حـركـت و سـخـني موضعگيري داشته باشم و از سـوي ديـگر، اين اتفاق نشاندهنده يكسري نكات بود كـه واكـاوي آنـها در مجال امروز و فردا نمي‌گنجد. اين بـررسـي بـايـد در زماني بعد از انتخابات صورت بگيرد. يعني زماني كه تب‌و‌تاب‌ها فروكش كرده و حاشيه‌ها به كنار رانده شده اند.»
دولـت‌آبـادي معتقـد است كه نفس چنين برخوردهايي اگر چه برخاسته از يك فضاي ملتهب سياسي است اما لزوما نبايد پاسخي به همراه داشته باشد. چون در ميانه ايـن مـاجـرا، مـوضـوع اصلي گم مي‌شود و همه سرگرم بـازي بـا حـاشيه‌هايي مي‌شوند كه از درجه‌اي اعتبار و اهميت برخوردار نيستند.
نفـس حضـور اين نويسنده بزرگ معاصر، در حمايت از مهنـدس مـوسـوي، اعتـراض خيلـي‌هـا را برانگيخت. اعتـراض‌هـايي كه اگرچه از سوي اپوزيسيون و فعالان سيـاسـي و ادبـي آنطـرف آب‌هـا صـورت مـي‌گـرفت اما مطـابـق معمـول آن قـدر شتـابـزده و عجـولانـه بـود كـه مـحتواي انتقادها را به زير مي‌برد. ميرزا آقا عسگري متخلص به ماني يكي از اين چهره‌ها بود كه با نوشتن 2 مـقـالـه نـسـبـت بـه دولـت‌آبادي موضعگيري كرد. او ظـاهـرا بـه محض شنيدن خبر حمايت اين نويسنده از مهنـدس مـوسـوي دسـت بـه قلم شده بود و بعد تازه به خواندن مجموعه سخنراني‌هاي او دراين‌باره پرداخته بــود كــه حــاصــل آن نــوشـتــن مقـالـه‌اي ديگـر بـود. دولت‌آبادي اضافه مي‌كند: « دوستان خارج از كشور ما كـه مـن هـمـيـشه با احترام از آنها ياد كرده‌ام بيشتر به جـاي ايـن كـه اهـل تـعـمـق و تـامـل باشند، شتابزده و عـجولانه رفتار مي‌كنند تا بتوانند به كسي بهتاني بزنند و مـن از ايـن رفـتـار حـيـرت مـي‌كـنـم. مـثـلا مـيـرزا آقا عـسـگـري مرا متهم كرده كه به سوي كسي يا كساني دسـت دراز كـرده‌ام. مـن اگر اهل دست دراز كردن به سـوي كسي بودم به پيشنهادهايي كه طي اين 30 سال از طـرف بـرخـي مـقـامـات بـه من شده بود پاسخ مثبت مـي‌دادم. امـا حـالا چـرا بايد دست به سوي كسي دراز كنم؟ كه وزارت و وكالت بخواهم؟ آن هم در آستانه 70 سالگي؟ من بارها در مصاحبه‌هايم گفته‌ام كه قلندري خود را به سلطنت فرضي ترجيح مي‌دهم.»
وي ادامـه مي دهد: «اين دوستان حتي اين‌قدر تحمل نـدارنـد كـه اول يـك متني را بخوانند و بعد در موردش قضـاوت كننـد. مـن فقـط مـي‌تـوانـم بـه اينهـا بگـويم، دوستـان عـزيـز 4 ميليـون نفـر از ايـران رفتـه‌انـد. ايـن بـزرگ‌تـريـن اكـسدوس ايران بوده. در حمله اعراب به نسبت جمعيت اين قدر آدم به هند نرفت. اما سؤال من از شـمـا ايـن است كه در ميان اين 4 ميليون نفر آيا 40 نفر مي‌توانيد پيدا كنيد كه يكصدا داشته باشند؟ وقتي فـاقـد چـنـيـن چـيـزي هـسـتـيـد، وقـتـي كـه شـما هيچ مـحورنظري، عملي، اجتماعي و فرهنگي واحد نداريد ديـگـر بـه ما چه كار داريد؟ ما در بستر خودمان حركت مـي‌كـنـيـم و بـا تـشـخـيـص خـودمـان عـمـل مي‌كنيم. مـتـاسـفـانـه مـا گـرفـتار انواع و اقسام جزميت‌ها چه در داخل و چه در خارج از كشور هستيم و افراد حرف‌هايي بـه شـخـص مـي‌زنـنـد كه خودشان هم مي‌دانند بهتان اسـت ولي به هرحال همگي از اعتدال خارج شده‌اند و اين مايه تاسف است.»