خصیصه منحصر بفرد و برجسته انسان ها بر خلاف تصور عمومی، هوش آنها نیست! (شهیر) [آرشیو] - فوروم ایران آمریکا

PDA

براي ديدن مقاله با شکل و فرمت کامل به لينک روبرو مراجعه کنيد : خصیصه منحصر بفرد و برجسته انسان ها بر خلاف تصور عمومی، هوش آنها نیست! (شهیر)


شهاب
11-29-2008, 08:09 PM
واقعا چه چیز، ما انسانها را از حیوانات متمایز می کند؟ همه ما از اینکه کسی به ما برچسب حیوان بودن بزند بیزاریم و از قضا یکی از مشکلاتی که نظریه داروین از روز نخست در رویاروئی با مخالفانش با آن روبرو بوده همین مسئله بوده است که صرف نظر از بحث های سنگین علمی و فلسفی که ظرف ١۵٠ سال گذشته بین موافقان و مخالفان نظریه تکامل داروین در جریان بوده انسان به لحاظ روانی دوست دارد خود را موجودی برتر، متفاوت و منحصر بفرد بداند و قبول این امر که اجدادش میمون بوده اند برایش شاق است.


انتشار نظریه داروین در انگلستان انفجار و جنجالی بپا کرد و کلیسا با قدرت تمام وارد جنگ علیه داروینیسم شد. در یک مناظره جالب (http://en.wikipedia.org/wiki/1860_Oxford_evolution_debate) در سال ١٨۶٠ که در آکسفورد صورت گرفت کشیش اعظم آکسفورد ساموئل ویلبر فورس (Samuel Wilberforce) در برابر تاماس هاکسلی (Thomas Huxley) قرار گرفت. هاکسلی که از وی بعنوان "سگ نگهبان" داروین یاد می کنند فردی بشدت ضد خدا بود و از همین رو نظریه داروین را به عنوان موهبتی برای جنگ بر علیه مذهب با آغوش باز پذیرفت. در این مناظره، بیشاپ ویلبر فورس که با صدائی رسا در سالن "اتحادیه بریتانیا" سخن می گفت رو به هاکسلی کرده و گفت من تمنا می کنم به ما بگوئید شما از سمت پدربزرگتان از میمون منشعب شده اید و یا از سمت مادربزرگتان؟ هاکسلی از جا برمی خیزد و در پاسخ وی می گوید، من از اینکه اجدادم میمون باشند هیچ شرمی ندارم اما شرم دارم از اینکه با مردی دمخور باشم که از موقعیت خود برای پوشاندن حقیقت استفاده می کند.

این سخنان هاکسلی و سخنان کم مایه و ضعیف بیشاپ ویلبر فورس آن چنان در تاریخ جای گرفت که برخی متفکران (http://209.85.215.104/search?q=cache:rcemC7qiL6AJ:www.taemag.com/issues/articleID.18132/article_detail.asp+bishop+to+darwin+you+ancestor+m onkey&hl=en&ct=clnk&cd=1&gl=ca)آنرا "نخستین پیروزی انسان بر دگماتیسم" دانسته اند.

اما پیش از ادامه این بحث ذکر یک نکته را بیفایده نمی دانم. نظریه داروین هم به لحاظ علمی و هم فلسفی به خصوص در سالهای اخیر (از آغاز دهه ١٩٩٠) با نقدهای بسیار جدی روبرو شده است. از جمله می توان از نظریه "طرح هوشمند" (Intelligent Design) که لشگری (http://www.dissentfromdarwin.org/)از صدها استاد برجسته فیزیک (کوانتوم و نجومی)، شیمی (کوانتوم)، بیولوژی (مولکولی) و فلسفه و ریاضیات دانشگاههای مطرح آمریکائی آنرا پشتیبانی می کنند نام برد. (نظریه طرح هوشمند که نوعی تئولوژی مدرن است معتقد است که بهترین توضیح برای پیدایش کائنات، موجودات زنده و انسان با قائل بودن یک "علت هوشمند" قابل حصول است تا یک پروسه گنگ و هدایت نشده بنام "انتخاب طبیعی" (Natural Selection). برای شروع مطالعه در این خصوص می توانید به اینجا (http://en.wikipedia.org/wiki/Intelligent_design) مراجعه کنید(.

بهرحال منقصد ورود به بحث نظریه تکامل داروین را ندارم که مقاله یا مقالاتی جداگانه را می طلبد، بلکه بیشتر نظرم از طرح آنچه که رفت این بود که دریابیم اکثر انسانها علاقه ندارند که خود را برآمده از میمون بدانند بنحوی که امروز حتی تکامل گرایان (Evolutionists) نظریه خود را بنحوی تنظیم کرده اند که ما و میمون هر دو از اجداد مشترک می آئیم (که نسلشان از میان رفته و میمون نما (Hominids) بوده اند) و در یک نقطه از تاریخ (http://shahirblog.com/[7:30:01%20PM]%20s.saless%20says:%20http://209.85.215.104/search?q=cache:qU3KHcWyWWEJ:news.nationalgeographi c.com/news/2002/08/0823_020823_humanorigins.html+ape+mutation+to+huma n&hl=en&ct=clnk&cd=4&gl=ca) که چیزی در حدود ٢ تا ٧ میلیون سال پیش تخمین زده می شود بر اثر یک "جهش ناگهانی اتفاقی (http://www.nytimes.com/2007/07/01/books/chapters/0701-1st-behe.html?_r=1&oref=login)"(Random Mutation) و سپس تلفیق آن با"انتخاب طبیعی (http://www.nytimes.com/2007/07/01/books/chapters/0701-1st-behe.html?_r=1&oref=login)" انسان راه خود را از نسل دیگر میمون ها جدا کرده است. (لازم به ذکر است که تشابه مولکولی DNA انسان و میمون تا چندی پیش در حد ٩٨ درصد برآورد می شد که با توجه به اختلاف اندک ٢ درصد حیرت آور است که شاهد تفاوتی این چنین عظیم بین انسان و میمون باشیم. امروز ۹۵ در صد (http://www.answersingenesis.org/tj/v17/i1/DNA.asp) تشابه را منطقی تر می دانند).

البته اصرار بیولوژیست ها و فسیل شناسان بر اینکه داروین هرگز نگفته است که انسان از اخلاف میمون است بیفایده است. من در کتاب "تبار انسان" (Descent of Man) نوشته داروین حداقل در چهار جای مختلف می توانم نشان دهم که داروین صراحتا نوشته که نوع انسان از نسل میمون می آید منتها تکامل گرایان به دلیل همان حساسیتی که احساس می شود امروز بکلی موضوع را منکر می شوند هر چند که این امر تاثیر چندانی بر ضعف ها و قابلیت های نظریه تکامل ندارد.

بهرحال چه نظریه تکامل از صحت و استحکام برخوردار باشد و چه نباشد نظر عموم بر این است که بارزترین مشخصه ای که انسان ها را از حیوانات و بخصوص از میمون ها جدا می کند هوش آنهاست. اما نظر مایکل توماسلو (http://www.nytimes.com/2008/05/25/magazine/25wwln-essay-t.html) (Michael Tomasello) آمریکائی، "رئیس بخش انسان شناسی تکاملی" انستیتوی معتبر ماکس پلانک چیز دیگریست.

فرض کنید که کودکی در یک جزیره دور افتاده در حالیکه ارتباطش با همه جا قطع است بدنیا بیاید و بعد تنها رها شود ولی بطور معجزه آسائی بتواند زنده بماند و به حیات خود ادامه دهد. زمانی که این کودک به سن رشد و بلوغ می رسد مهارت ها و شناخت و درک او از واقعیت های جهان خارج تا چه حد رشد کرده است؟ آیا می داند که زمین اصولا کروی است و می چرخد؟ به طلوع و غروب آفتاب که در دریا می نگرد تصور نمی کند که خورشید شیئی است نورانی که بطور خستگی ناپذیر روز از انتهای دریا بیرون می خزد و شب هنگام دوباره در دریا فرو می رود و تاریکی و ظلمت همه جا را در بر می گیرد؟

اصلا می داند جز آن جزیره، خشکی دیگری هم وجود دارد؟ و یا اصولا می داند نوعی موجود به نام انسان وجود دارد و یا خود را نیز حیوانی چون حیوانات دیگر جزیره می پندارد؟ ضعف های وی به همین جا ختم نمی شود و از همه جالبتر اینکه نمی تواند حرف بزند و تنها صداهائی مبهم از گلویش خارج می شود. نه انگلیسی می داند نه فارسی و نه هیچ زبان دیگری و تصوری هم از این ندارد که می توان اندیشه خود را، خواسته ها و آرزوها و غم و شادی خود را با دیگران تقسیم کرد چون وسیله این امر یعنی "زبان" (Language) را در اختیار ندارد و اصلا از وجود آن نیز بکلی بیخبر است. تصور او از اعداد بزرگ، از کهکشان و از نظام های اجتماعی هیچ است.

آنچه که او نمی داند تنها بر اثر "شناخت جمعی" است که قابل تحقق است. ما به شناخت از این جهان و به اختراع زبان بعنوان وسیله انتقال فکر از آن رو رسیدیم که مشخصه بارزمان، زندگی در جمع و در میان گروه بوده است. اگر خصیصه میل به زندگی در میان جمع در انسان نبود زبان بوجود نمی آمد و بدون زبان انتقال تجربه از فردی به فرد دیگر، از نسلی به نسل دیگر، از شهری و کشوری و ملتی و بالاخره از قرنی به قرنهای دیگر ممکن نبود. اگر چنین بود اطلاعات بر روی یکدیگر انباشته نمی شدند و بدون انباشته شدن و انتقال اطلاعات چنین پیشرفت شگرفی در زندگی بشر ممکن نبود.

کودک از زمانی که خود را می یابد بلافاصله با اطرافش با پدر، مادر، خواهر برادر و کودکان دیگر رابطه برقرار می کند و شوق عجیبی دارد که از همان لحظه نخست اطلاعات خود را با دیگران در میان بگذارد. در ژن ما انسانها چیزی نوشته شده که ما را به زندگی در میان گروه و انتقال احساسات و اطلاعات وامی دارد. او در همان سال اول زندگی خود با شادی زائدالوصفی پرواز پرنده ای را در آسمان به مادر خویش نشان می دهد چرا که عشق به تقسیم "اطلاعات" و احساسات بی اختیار ما را وادار به این امر می کند.

شدت و علاقه به یادگیری و یاد دادن در انسان حیرت انگیز است. توماسلو می گوید در انواع میمون ها از شمپانزه گرفته تا گوریل و اورانگوتان برقراری رابطه صرفا به این منظور است که دیگران را متوجه کنند که چه می خواهند والا کمترین اشتیاقی برای انتقال اطلاعات و نیز عشق به یادگیری و یاد دادن در آنها وجود ندارد. هر چه هست به منظور اطفاء ابتدائی ترین غرایز آنهاست. میمون ها چون انسانها به یکدیگر یاد نمی دهند و از یکدیگر نمی آموزند باز آنچه که در میان آنان رایج است تنها انتقال غرائز است نه آنچه که "به شناخت" و تعالی آنها کمک کند.

عشق به زندگی گروهی پدیده حیرت انگیز دیگری را نیز شکل می دهد. اینکه انسانها عقل هایشان را کنار یکدیگر می گذارند و به حل مسائل مشترکشان می پردازند. از همان کودکی اطفال خردسال وقتی در کنار هم قرار می گیرند سعی می کنند دانش خود را به دیگری منتقل کنند و عجیب اینجاست که انسان حتی تا بزرگسالی نیز از این امر لذت می برد (بگذریم که وقتی پای منافع مادی پیش می آید اطلاعات را دریغ می کند که هیچ، چه بسا اطلاعات اشتباه نیز بدهد).

انسان خصیصه حل پیچیدگی های جهان را به کمک کار گروهی و انتقال اطلاعات دارد. اگر ژن انسان طور دیگری طراحی شده بود که حتی علیرغم همین ذهن فعال و قدرت خلاقه، علاقه ای به انتقال یافته هایش به دیگران و از آنجا نسل به نسل در طول اعصار و قرون نداشت ممکن نبود پیشرفت هائی این چنین شگرف حاصل شود.

نگاهی به زندگی دانشمندان قرون ١۵ تا ١٩ در اروپا حیرت انسان را بر می انگیزد. در آن روزگار مانند امروز اکتشاف و اختراع متضمن منافع مادی برای دانشمندان نبود و با آنکه اکثریت قریب به اتفاق دانشمندان در اروپا در فقر بسر می بردند با این حال با عشق و علاقه عجیبی سعی در کشف حقایق جهان داشتند و با همان قلم نی پَردار خود اکتشافاتشان را به رشته تحریر درمی آوردند تا برای دیگران قابل استفاده باشد. این خاصیت ژنتیکی و این خصیصه حیرت انگیز عشق به شریک شدن اطلاعات با دیگران است که بشر را ظرف مدتی کوتاه به نقطه ای رسانده که مرزهای منظومه خود را پشت سر می گذارد و مسافرت بی انتهای خود را در اقیانوس بیکران کائنات آغاز می کند.

اگر عمر بشر را حتی هفت میلیون سال که حداکثر زمانی است که برای پیدایش آن بر روی زمین قائل شده اند فرض کنیم در مقایسه با عمر ۵/٣ میلیارد ساله کره زمین و ١۴ میلیارد ساله کائنات مژه برهم زدنی بیش نیست. جای بسی تامل است که با این شتاب حیرت انگیز در آینده بسیار دور مثلا ١٠٠ میلیون سال دیگر بشر به کجا رسیده است.

بهرحال مشخصه میل به کار گروهی و میل به تقسیم کردن اطلاعات است که به هوش بشر اجازه رشد داده است. اما باز در همین رابطه خصلت دیگری هم در داخل مولکولهای DNA و RNA انسان کد گذاری شده است.

توماسلو می گوید علیرغم میل به کار جمعی انسانها علاقه عجیبی دارند که در میان گروه مختص به خود کار کنند، در میان گروه خود به تفکر جمعی بپردازند، از منافع گروه محافظت کنند و در نهایت با عواملی که بر سر راه اهداف گروهشان قرار می گیرند به جنگ و مقابله بپردازند. باین ترتیب انسانها فرشتگانی نیستند که بدون هر گونه غل و غشی تن به مشارکت دهند. برخورد انسان با همنوعانش که در درون گروه وی قرار گرفته اند دوستانه و حمایت کننده و چه بسا فداکارانه است و در برابر کسانی که خارج از گروه وی قرار دارند بی تفاوت، بدبینانه و بالاخره می تواند خصمانه شود. آنچه که اعضاء گروه را به یکدیگر نزدیک و نزدیکتر می کند وجود یک تهدید خارجی و به عبارت دیگر یک دشمن است.

ظاهرا حاکمان و متفکران سیاسی در طول تاریخ، قبل از دانشمندان علم تکامل به این نتیجه رسیده اند و حداکثر بهره را از این خاصیت ژنتیکی بشر برده اند.

هانتینگتون در "برخورد تمدن ها (http://www.amazon.com/Clash-Civilizations-Remaking-World-Order/dp/0684844419)" که بی شک یکی از تاثیرگذارترین کتابهای تاریخ تفکر سیاسی بشر بوده است می نویسد: "انسان یعنی نفرت ورزیدن. فرد برای تعریف هویت خود و نیز برای انگیخته شدن به دشمن نیاز دارد. ما به رقبائی در بیزینس، هماوردانی (بعنوان مانع) در راه رسیدن به موفقیت و دشمنانی در سیاست نیاز داریم".

پیش از هانتینگتون فیلسوف آلمانی الاصل، لئو اشتراوس (Leo Strauss) که مدت یکربع قرن در دانشگاه شیکاگو تدریس می کرد و پدر فکری جنبش نومحافظه کاری در آمریکا به شمار می رود نوشت (http://www.amazon.com/Strauss-American-Right-Shadia-Drury/dp/0312217838) که یک نظام سیاسی به شرطی پایدار است که در مقابل یک تهدید خارجی متحد شود. اگر تهدید خارجی وجود نداشته باشد باید تراشیده شود. قدمت این تفکر به دوران ماقبل میلاد مسیح و در جریان جنبش اسپارتاکوس باز می گردد که کراسوس با بکار گرفتن همین مکانیزم نخستین انقلاب بزرگ عدالتخواهانه را در تاریخ بشر سرکوب کرد.

باین ترتیب خصیصه عشق به کار در میان گروه که بشر را قادر به دست یافتن به پیشرفتهای حیرت انگیز علمی و فنی نموده بطور عجیبی کمیاب ترین و خشن ترین ویژگی را نیز در انواع موجودات زنده برای انسان رقم زده است، سرکوب، شکنجه و کشتار بدون ترحم همنوع برای دفاع از موجودیت گروه خود.


شهیر شهیدثالث
www.shahirblog.com (http://www.shahirblog.com)

شهاب
11-30-2008, 09:41 AM
دوستان این لینک بالاترین این مقاله است که علیرضا آنرا گذاشته لطفا رای بدهید مقاله فوق العاده خوبی است. ارزش دارد که تعداد بیشتری آنرا بخوانند

https://balatarin.com/permlink/2008/11/30/1462405 (https://balatarin.com/permlink/2008/11/30/1462405)

namdar
11-30-2008, 04:04 PM
پاراگراف آخر این نوشته خود یک کتاب است. انطباق این گزاره با وضغیت فعلی دنیا واقعا عجیب است. ممنون از ادمین و شهیر عزیز

kavan
11-30-2008, 08:53 PM
قبول كردن نظريه ي داروين به معناي انكار پروردگار نيست.چنين تكاملي كه نتيجه جهش صورت گرفته در DNA و متعاقبا انتخاب صفت مطلوب توسط طبيعت در يك رقابت بين نوزادان گونه است نشان دهنده يكي ديگر از سنت هاي الهي در زمين است همانند جاذبه بين سيارات كه در نظم موجود در منظومه شخصي دخيل است.انتخاب طبيعي در واقع خود نيز يك پديده هوشمند است كه هدف آن تكامل موجودات در يك فضاي رقابتي است.
هر گروهي از جانوران تكامل و پيشرفت خود را در گرو انتخاب طبيعي گذاشته اند تا با بهبود نسل خود سلطنت خود را بر زمين جاري كند ،پديده اي كه به صورتي نا آگاهانه دنبال مي شود و انسان نيز در اين سير تكاملي با سايرين هم پياله ولي تفاوت از آنجا ناشي مي شود كه انسان روند تكاملي را در اختيار خود قرار داده و ازتجربه سير تكاملي انتخاب طبيعي به صورت هوشمندانه اي بهره مي جويد.نحوه تعامل افراد ساير گونه ها به گونه اي است كه مانع از پيشرفت روز افزون مي شود يعني براي تعامل جهت بهبود جمعيت ابزارهايي لازم است همانند توانايي بيان ،ذخيره اطلاعات و......كه اين ابزارها به نحو احسنت در انسان پديدار گشته اند ولي انسان تنها زماني قادر به كنترل محيط است كه در يك جمع انساني قرار گرفته و با آزمون وخطا بهترينها را انتخاب كند يعني همان چيزي كه در يك فرايند زمان بر به وسيله انتخاب طبيعي صورت مي گيرد.انتخاب طبيعي شروط اوليه براي پيشرفت را در اختيار انسان قرار داده ولي همانند همان بچه كه ذكر آن در مقاله آقاي شهير رفت،شرط كافي نيست بلكه لازم است ،تجمع انسانها شرط ثانويه براي تغيير است تا در يك محيط آزمون و خطا كه حتي مي تواند منجر به نابودي تمدنها شود تغيير مطلوب را بيابد با انتقال وي به ديگران زمينه تغييرات بهتر را فراهم كند.
آيا فرايند يادگيري از اهميت بيشتري برخوردار است يا ياد دهي ؟
آيا انتخاب طبيعي هنوز در پي تغيير جمعيت انسان است؟
واكنش هاي طبيعي زماني پايان مي پذيرد آيا انسان آخرين مرحله ي انتخاب طبيعي است؟

شهاب
12-01-2008, 07:25 AM
درود بر شهیر عزیز. شهیر جان از تمام این ها بگذریم نظر خودتان در باره انتخاب طبیعی و طراحی هدفمند کدام است و کدامیک را برمیگزینید؟

سلام بر آقای ساعتچی عزیز. داروینیسم در واقع یک نظریه نیست بلکه سه نظریه است که بطور کامل از هم جدا و با هم بی ارتباطند و در قالب داروینیسم ارائه می شوند.. یکی نظریه " اجداد مشترک" Common descent دیگری "انتخاب طبیعی Natural Selection " و سومی " جهش تصادفی" ( Random Mutation) .( نمی دانم ترجمه ها را درست کرده ام یا نه) این سه نظریه هرکدام بطور مستقل قابل بررسی است. اما موضوع مهم اینجاست. هر یک از این سه می تواند نظریه ای صحصح باشد و یا غلط و یا یکی صحیح باشد و دوتا غلط و یا دو تا صحیح باشند و یکی غلط. برای درستی نظریه داروین نه تنها هر سه نظریه باید صحیح باشند بلکه باید بنحوی صحیح باشند که بتوانند هدف داروینیسم را توضیح دهند. مثلا اصل انتخاب طبیعی را در نظر بگیریم. امروزه ما به مشاهدات آزمایشگاهی می دانیم که ویروس ها و یا باکتری ها می توانند بحوی تغییر مولکولی در DNA پیدا کنند که در برابر داروهای ضد خود مقاوم شوند. همین امروز "سوپر باگ" ها در بیمارستان های انگلیس به صورت یک معضل در آمده اند. انتخاب طبیعی می تواند این پروسه را توضیح دهد.اما بحث این است که آیا انتخاب طبیعی می تواند این که همه چیز از تک سلولی های درون دریا آغار شده ( البته با کمک موتاسیون) و مثلا به سیستم فوق العاده پیچیده انسان منتهی شده توضیح دهد؟ امروز با کار های آزمایشگاهی که در زمینه ژنتیک می شود از جمله DNA Sequencing Experiments به نتایجی رسیده اند که آقای داروین در قرن 19 خواب آنها را هم نمی دیدید.با این آزمایشات دیگر ما می دانیم موتاسیون چگونه صورت می گیرد و این دانشی است که حتی 25 سال پیش در اختیار ما نبود. با داشتن اطلاعات در باره عمر حیات و نیز نحوه انتقال وراثت می توان با تقریب بسیار بالائی حساب کرد که چه میزان زمان برای تحولاتی که ما را از حیوانات تک سلولی به انسان برساند لازم است. نه این محاسبات و نه محاسبه احتمالات ( Mathemathical Probabilities) تبدیل یک تک سلولی به جهانی از موجودات زنده و به خصوص انسان ، تئوری داروین را اقناع نمی کند. اگر به این مسائل علاقه دارید کتاب در این زمینه فراوان است اما من به شما توصیه می کنم کتاب The Edge of Evolution نوشته Michael Behe (استاد بیو شیمی دانشگاه پنسیلوانیا) را بخوانید. در مورد " طرح هوشمند" من به وجود خدا اعتقاد دارم اما در مورد این نظریه خاص مشغول مطالعه هستم و هنوز به نتیجه نرسیده ام. امیدوارم روزی یک سری مقاله در مورد نئو داروینیسم و نظرات موافقان و مخالفان برایتان بنویسم. شهیر

شهاب
09-22-2009, 10:46 AM
برای تجدید فراش این مقاله متفاوت را با هم بخوانیم.